تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part26

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 7 مرداد 1392

the IMMORTALS.part26



ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامی به گرمی اتــــــــــــــــــــــــــــو
شب همـــــــــــــــــــه گــــــــــــــی بخیر:)
لیـــــــــــــدر از دست رفت
.هیونیا حالتون خوبه؟...همه سالمید؟....دیدن ام وی هیون که زیاد شوکه تون نکرده؟...
من داشتم نگاه میکردم(بماند با چه بدبختی دانلود شد)...بعد قسمت صحنه ش مامانم پشت سرم ظاهر شد..خواشتم عوضش کنم جلو انداختمش بدتر شد...
من میوزریک ویدوی شکست نا پذیرش رو بیشتر دوست داشتم...سالم تر بود
بفرمایین ادامه...بچه ها منو نکشین...ما داریم خونه عوض میکنیم مجبور بودم به مامی کمک کنم اسباب ها رو جم و جور کنه....









-ممم...من یه کاری دارم باید برم...جونگمین مراقب رِین هستی؟...
جونگمین هنوز به رِین خیره شده بود و حرکتی نمیکرد...توایلا لبخندی زد وگفت:جونگمین؟...
جونگمین به خودش اومد وگفت:ااالبته...
به طرف رِین رفت و دستش رو گرفت...توایلا لبخند دیگه ای زد و اونا جدا شد...جونگمین درحالی که به رِین کمک میکرد راه بره گفت:تو باید استراحت کنی...نباید اینقدر زود بلند میشدی...
رِین سعی کرد درد وحشت ناکو پاشو نادیده بگیره...نفس عمیقی کشید وگفت:من خوبم...دریا خیلی قشنگ بود باید میومدم و قدم میزدم...
جونگمین لبخندی زد...رِین همیشه هرکاری رو که دوست داشت توی اون لحظه انجام میداد...هیچ وقت منتظر موقعیت و وقت مناسب نمیشد...
-چه طوری اومدیم اینجا؟...
جونگمین شونه هاشو بالا انداخت وگفت:نمیدونم...من از وقتی بیدار شدم فقط جوزفین و شفاگرها رو دیدم...فکر کنم اونا مارو اوردن اینجا...
رِین به اهستگی سرشو تکون داد...قدم زدن روی شنهای طلایی خیس ارامش خاصی به اون میداد...ذهنش مشغول فکر کردن درمورد چیزی بود که توی رویای عجیبش شنیده بود...مطمئن نبود که باید در مورد چیزی که دیده بود به توایلا بگه یا نه...نفس عمیقی کشید...انتخاب بزرگ...این چیزی بود که مادر توایلا از اون حرف زده بود...اما این انتخاب چی بود؟..
جونگمین درست میگفت برای راه رفتن خیلی ضعیف بود...پای زخمیش نمیتونست وزن اون رو تحمل کنه...تعادلش رو از دست داد و قبل از اینکه زمین بیوفته جونگمین اون رو گرفت...
-حالت خوبه؟..میخوای بریم تو استراحت کنی؟...
رِین سرش رو به علامت نه تکون داد...برای عجیب بود که جونگمین اینقدر مهربون شده بود...این گوشه ی جدیدی از شخصیت اون بود...
-اما تو حالت خوبه نیست...اگه به پات فشار بیاری دیرتر خوب میشه...حرفمو گوش کن...باید برگردی تو...
رِین به چشمای جونگمین خیره شد و با خنده گفت:جونگمین..من خوبم نمیخواد اینقدر نگران باشی...
-نگران؟..من؟...نه..من فقط میگم که اگه به پات فشار بیاری ممکنه...
با دیدن  لبخند روی لبهای رِین نفس عمیقی کشید وگفت:خیلی خوب.... من نگرانت بودم...
دست رِین رو گرفت و ادامه داد:بهتره برگردیم...
"-جونگمین....اوه مثل اینکه مزاحم شدم..."
جونگمین چشماشو چرخوند و به هیونگ نگاه کرد وگفت:بله؟...
-ممم...یه چندنفر اومدن من نمیدونم دقیقا کی هستن..توایلا گفت عناصر یا همچین چیزی اند...باید بیای..."
جونگمین به رِین نگاه کرد وگفت:تو رو میبرم تو اتاقت و میرم...
-نه منم میایم...
-اما..
-باید کجا بریم؟...
***
-من سباستین هستم..استاد زیباترین و ارامش بخش ترین..
جوزفین وسط حرفش پرید وگفت:عنصر اب...
سباستین نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد وگفت:میشه لطفا توی حرف من نپری؟...
-تو داری از خودت تعریف میکنی ما اینجا وقت شنیدن تعریف های تورو نداریم...
-تو دقیقا با وقت مشکل داری یا حسودیت میشه؟...
-من؟...
لرد ویند عصاشو به زمین کوبید و گفت:بسته...با هردوتونم...
توایلا کمی به سمت یونگ سنگ خم شد وگفت:یاد کیا میوفتی؟...
یونگ سنگ به جونگمین و رِین نگاه کرد و خنده ی کوتاهی کرد...
هیونگ به بازوی لرد ویند ضربه ای زد و با سر به جوزفین و سباستین اشاره کرد وگفت:مشکل این دوتا چیه؟...
لرد ویند اهی کشید وگفت:اب...اتیش..خودت چی فکر میکنی؟...
هیونگ سرش رو تکون داد وگفت:گرفتم...
جوزفین کم کم داشت اتیش میگرفت  که لرد ویند دوباره عصاشو زمین کوبید و داد زد:تمومش کنید...با هردوتونم...
رو به بقیه کرد و ادامه داد:ما نمیتونیم زیاد شمارو اینجا نگه داریم...نرئوس ممکنه هر لحظه بلایی سرتون بیاره...باید زودتر مکان جاودانه ی چهارم رو پیدا کنین ...
هیونگ ناخوداگاه بلند خندید و گفت:چی چی چهارم؟...
با دیدن صورت جدی بقیه خنده ش قطع شد وگفت:جاودانه ها؟..همون گروهی که پنج نفرن بودن و قبلا از آلنین حفاظت میکردن؟...همونایی که کماندار و شمشیرداد و نیزه داد و تبر دار داشتن؟...همونایی که اخرین بار شمشیردار بهشون خیانت کرد و کشته شدن؟...همونایی که...
لرد ویند وسط حرفش پرید وگفت:بله...همون گروه...
هیونگ مدتی به لرد ویند خیره شد و با هیجان گفت:یعنی شما سه تا از جاودانه ها رو پیدا کردین که الان دنبال چهارمی هستین؟...یعنی اونا دارن دوباره شکل میگیرن؟...
-البته..
هیونگ حرفش رو قطع کرد:اونا الان کجان؟...
توایلا به جونگمین و یونگ سنگ اشاره کرد وگفت:دوتا جاودانه ی اول و دو تا کماندار و...
هیونگ با هیجان گفت:من میدونستم شماها عادی نیستین...دوتا کماندار... پس سومی کیه؟...باید نیزه دار باشه دیگه؟...
توایلا خندید وگفت:دقیقا نیزه داره و الان هم داره به من نگاه میکنه...تو سومین جاودانه ای...
هیونگ خندید و گفت:شوخی بامزه ای بود...
با دیدن قیافه ی جدی و امیدوار توایلا نظرش عوض شد:من؟...نیزه دار؟...نیزه دار جاودانه ها؟...
جونگمین زمزمه وار طوری که فقط یونگ سنگ بشنوه گفت:یادم نمیاد من و تو اینقدر هیجان زده بوده باشیم...
یونگ سنگ با تکون دادن سرش حرفش رو تایید کرد...
هیونگ به سباستین نگاه کرد وگفت:پس توهم باید عنصر من باشی...
سباستین با تعجب سرش رو تکون داد...لرد ویند گفت:تو قبول میکنی که عضوی از جاودانه ها باشی؟...و مطمئنا این رو هم میدونی که اگه تو موافقت نکنی دو نفر بقیه رو نمیشه پیدا کرد...
هیونگ تقریبا با داد گفت:من قبول میکنم...معلومه که قبول میکنم...از وقتی که توی کشتی ها دریانوردی میکردم عادت داشتم به داستانهای دریانوردای پیر درمورد جاودانه ها گوش بدم...همیشه دوست داشتم گروهی مثل اونا داشته باشم....
نتونست حرفش رو ادامه بده...برای یک لحظه احساس کرد که زمان ایستاد...تمام اتاق تاریک شد و هیونگ شبحی طلایی رنگ رو کنار سباستین دید که مستقیم به اون نگاه میکنه...شبح نیزه ای بلندتر از قد خودش به دست داشت و با لبخند به هیونگ خیره شده بود...هیونگ سوزشی روی بازوش احساس کرد...به بازوش نگاه کرد و دید که نشانی عجیب روی اون ظاهر شده...(بچه ها من برای یونگ سنگ سوتی دادم و یادم نبود که این نشان رو براش بنویسم...شما فکر کنین که روی بازوی یونگ سنگ هم همچین نشانی هست )...
-هیونگ؟...
دوباره اتاق به حالت عادیش برگشت...هیونگ که هنوز گیج بود به لرد ویند نگاه کرد و گفت:بله؟..
توایلا احساس کرد که اتاق دور سرش میچرخه...روی زمین افتاد...هیونگ قبول کرده بود...سومین جاودانه قبول کرده بود...
سباستین سرفه ای کرد و  قدمی عقب رفت...
یونگ سنگ با تعجب گفت:خیلی سریع...
جونگمین حرفش رو ادامه داد:قبول کرد...واو...
هیونگ با هیجان به جونگمین و یونگ سنگ نگاه کرد وگفت:حالا باید چیکار کنیم؟...باید کی رو نجات بدیم؟...
یونگ سنگ به توایلا نگاه کرد وگفت:خوب؟..پیشگویی بهت الهام نشد؟...
توایلا به عناصر نگاه کرد...باد...اب...اتیش...پس چهارمی حتما خاک بود...به اطراف نگاه کرد...کف اتاق چوبی بود...توایلا به طرف پنجره ی اتاق رفت و به شنهای طلایی که زیر نور خورشید برق میزدند نگاه کرد....رنگ طلایی شنها اون رو توی خودش غرق کرد..صدای اشنای زنگوله ها دوباره توی گوشش پیچید و کلمات پیشگویی جدید توی ذهنش شکل گرفت:
تبردار جاودانه ها را در جایی خواهی یافت که طلایی ترین خاک ها آلنین در ان وجود دارد..
جایی که گرمای ان سوزاننده و سرمایش نابود کننده است...
او را درجایی خواهی یافت که در زیر شنها دفن شده و از ابی حیات بخش نگهبانی میکند..
انگاه نوایی افسانه ای نواخته خواهد شد برای تبر دار جاودانه ها(پیشگویی با همکاری الهم گفته شده )

صدای زنگوله ها شدید تر شد و توایلا گوش هاشو گرفت و چندثانیه همه چی دوباره به حالت عادیش برگشت...توایلا لرزان به طرف بقیه برگشت وگفت:بهم الهام شد...
پیشگویی رو برای اونا تکرار کرد...هیونگ با هیجان گفت:محشره...پیشگویی من چه طوره بود؟...
جونگمین بیه توجه به حرف هیونگ به توایلا نگاه کرد وگفت:این توصیفایی که میگی فقط با یه جا توی آلنین همخونی داره...
رِین که تا اون موقع ساکت بود گفت:بیابون  دِتس...
***
هیون با دیگه نقشه شو توی ذهنش مرور کرد...زندگیش به این ریسک بزرگ بستگی داشت...نفس عمیقی کشید و به نگهبانهای کنار زندانش نگاه کرد...
بلند شد و با صدای گرفته گفت:توی غذا چی ریخته بودین؟...
نگهبان ها تکون نخوردند...هیون با صدای ضعیفی ادامه داد:فکر کنم مسموم شدم...
روی زمین افتاد و سعی کرد نفسش رو حبس کنه تا کاملا مرده و بی حرکت بنظر بیاد..
دوتا نگهبان بهم نگاهی انداختند و سپس سریع در رو باز کردند...نگهبانها کنار هیون ایستاد و یکی از اونا خم شد و خواست نبض هیون رو بگیره که هیون دستش رو گرفت و لگدی به شکم مرد کوبید و اون رو به طرف دیوار اتاق پرت کرد...
نگهبان دوم قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده هیون بلند شد و با مشت توی شکمش کوبید..مرد خم شد و هیون با ارنجش روی گردن مرد کوبید و مرد بیهوش روی زمین افتاد...هیون شمشیر نگهبان رو برداشت و توی راهروی قصر شروع به دویدن کردن...همه چیز به زمان بندیش بستگی داشت...فقط یه ثانیه تاخیر کافی بود تا کارش لو بره و اعدام بشه...
طوری که هیون زمانبدی کرده بود به هیچکدوم از گاردهایی که درحال گشت زنی بودن برخورد نمیکرد...زمان بندیش درست در اومد و هیون وارد قصر شد...شب بود و این برای هیون یه شانس بود که خودش رو توی تاریکی قصر پنهان کنه به سمت جایی که میخواست بره...
چند دقیقه بعد وارد یکی از اتاق شد و در رو از پشت سرش قفل کرد...
شوالیه ی پیر،ادموند با وحشت از روی میزش بلند شد و به هیون نگاه کرد...هیون نفس نفس زنان گفت:کمکم کنین فرار کنم استاد...
صدای در زدن اومد و کمی بعد صدای شیپور خطر توی قصر پیچید...هیون زیر لب گفت:خواهش میکنم...


1.ااا نزنین...من که گفتم چرا این پارت کم بود
2.یوهاهاها...کیو رو توی بیابون پیدا میکنن...یوهاهاها...
3.من هنوز تو شوک هیونم
4.نظر نشه فراموش...لامپ اضافی خاموش



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مرجان چهارشنبه 16 مرداد 1392 10:14 ب.ظ
سلام نظرهادیدی برام خیلی مهمه اخرداستان کسی نمیره چون سریع افسردگی می گیرم
rozhin پاسخ داد:
اخه بستگی داره شیطونه گولم بزنه یا نه!...یوهاهاهاهاها...!
منم خودم اینطوریم ولی خوب بالاخره داستان هم یه نوع زندگیه دیگه!..بالاخره یه روزی تموم میشه!
MoXie چهارشنبه 16 مرداد 1392 09:02 ق.ظ
اهههههه...روژین جون کجایییییییییییی؟!!!!!!!
rozhin پاسخ داد:
سلام مادر...
من توی خونمون بودم منتها نه نت داشتم نه کامپیتوتر...حس ادمای غار نشینون داشتم:))
elham یکشنبه 13 مرداد 1392 07:45 ق.ظ
میشه از خالکوبی هاشون عکس بزاری؟ یه شکل هستن یا مال هرکدوم علامت عنصر خوشونه؟؟؟؟

هیونگ جه ذوقی کرد........الهی......تو همه داستان ها باید نقش بجه کوچولو رو داشته باشه.........
rozhin پاسخ داد:
چشم الهام جونم....همه یه شکل هستن...میگردم ببینم چی به اون چیزی که توی ذهنمه نزدیکه و میزارمش...

خوب هیونگ بیبیه گروه دیگههه!:)
Otter Orincess شنبه 12 مرداد 1392 09:48 ق.ظ
سلااااااااام...
من دیروز داستان A girl with dragon birthmark رو تموم کردم فکر کردم شاید دیگه نظرهای اون داستان رو نخونی و جواب ندی برای همین اینجا نظرم رو بهت می گم
روژین جون محشر بود واقعا عالی بود عاااااااالی توی 3 روز تمومش کردم بس که هیجانی بود و دوست داشتم بدونم آخرش چی می شه جزو داستانهایی بود که واقعا دوستش داشتم هرچقدر بگم خوب بود کم گفتم هم جزئیاتو خیلی خوب توضیح داده بودی هم شخصیت پسرهارو واقعا عالی بود تیکه های یونگ سنگ رو که می خوندم با اینکه از حسودی گیسامو می کندم ولی واقعا لذت می بردم انقدر از داستانت خوشم اومد که از روش پرینت گرفتم تا هر از گاهی بخونمش
وای چقد حرفیدم ببخشید ولی اگه اینا رو بهت نمی گفتم می ترکیدم خیلی مرسییییییییی و خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااامی به گرمی اتو^^
نه من همیشه نظرای اون داستان رو میخونم..چندتای اخر رو هم جواب دادم...
وااااااااااااااااااااااااااااااااای مادر من ذوق مرگ شدم...جدی میگم...از ذوق حرفم نمیاد...
واقعا واقعا ممنونم که همچین حسی نسبت به داستانم داری...واقعا خوشحالم که خوشت اومده و لحظات خوبی باهاش داشتی...
سابرینا دومین داستان تخلیه نوشتم و خیلی هم توش اشکال و سوتی وجود داره...با این همه بچه های وبلاگ واقعا حمایتم کردن و من ازشون ممنونم..
مرسی که داستانمو خوندی...با خوندن کامنتت خیلی حس خوبی پیدا کردم...
ممنونم:-*
mahboob جمعه 11 مرداد 1392 12:07 ب.ظ
در مورد ام ویه هیون نگو که خوشحالم فن جونگ مینم و لازم نیست در مورد بچم نگران باشم آخ که من چقدر حرص خوردم از دستش الان هیون یه پیام بزرگ و مهم داشت واسه همه که من بزرگ شدم
خدا رحم کرد جونگ مینم بچه مثبته الهی قربونش برم همیشه رعایت حال فنهاش رو میکنه
rozhin پاسخ داد:
چراا؟...فن هیون بودی راش نمیدادی خونه؟:))....بله بسیار بسیار مهمی بود:)...
موافقم...جونگمین همیشه مراقب فنهاشه:)...
mahboob جمعه 11 مرداد 1392 12:04 ب.ظ
روژین ؟؟؟؟نظره من کوووووووووووو؟؟؟؟دو پارت قبل یه نظر گذاشته بودم در مورد کیو جونگ و دره و کوهستانو بیابونش نمیدونم الان هر چی میگردم نیست؟؟؟؟؟
الان فقط کیو مونده که باید پیدا بشه تبر داره باحالی میشه
جونگ مین جان چرا به رین اعتراف نمیکنه؟؟؟ما که میدونیم عاشقش شده..رین هم که دوسش داره باحال شد همش دلم میخواست اینا با هم باشنچقدرم که به هم میانفقط این وسط مامان توایلا چی میگفت؟؟؟؟یعنی رین قراره کاری واسه جاودانه ها انجام بده؟؟؟
جونگ مینه مهربون
میگم سباستین و جوزفین دقیقا مثل رین و جونگ مینن
هیونگ چقده هوله!!!سریع میخواد بره یکی رو نجات بده ایییی جونم چقدر هیجان داشت
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااام محبوبی...
مادر من یه چندباری شاید بر حسب عادت داستان رو توی دسته ی سابرینا وارد کرده باشم...اونجا یه نگاهی بنداز شاید پیدا کردی نظرتون:)...
جییییییییییییییییییییییییییغ ارهههههه:)...
جونگمین هم خجالت میکشه هم غرورش نمیزاره:)...بعدشم من گفتم که عشق اول اسان نمود بعد افتاد مشکل ها!!...از همین مصرع بقیه ی داستان رو حدث بزن:))...
اره اونم یه کار بسی مهم!!!!!!!!...
اریییییی^^..
کپی برابر اصل که میگن اینان:))...
اره=))))))))))))))...
مرسی که خوندی محبوب جونم
:-*
سارامین چهارشنبه 9 مرداد 1392 08:21 ب.ظ
rozhin پاسخ داد:
جیــــــــــغ ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون سارامین جونم:-)
✯REnEe✯ چهارشنبه 9 مرداد 1392 02:22 ب.ظ
دوست داشتین به وب سربزنین ، فقط روی اسمم کلیک کنید
rozhin پاسخ داد:
چشم^^
میترا چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:03 ب.ظ
دیدی گفتم بیابونه ؟!B-)
عالی بووووووود :-*
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
اری میترا جونم درست حدسیدی^^
میسییییییی که خوندی
:-*
رویا چهارشنبه 9 مرداد 1392 08:40 ق.ظ
آخ جون...من حدسیده بودم تو بیابونوبالاخره شوهرمه دیگه...خودم از جاش خبر دارم نهههه...من ام وی هیونو هنوز ندیدم...الان میرم دان میکنم مرسییییییییییییییییی روژین جونم
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام^^
اوریـــــــــــــــــــــــــــــــــن درست حدسیدی مادر^^...جییییغ رویا طرفدار کیویی؟...من بعد یونگ سنگ عاشق کیوام!...اصلا مثل فرشته ها میمونه:)....برو دان کن فقط مراقب باش والدین مثل من پشت سرت ظاهر نشن:))....
مرسییییییییییییی که خوندی رویا جونم:-*
مرجان چهارشنبه 9 مرداد 1392 12:35 ق.ظ
سلام وای تورخداخوب تمامش کنی دیشب از ناراحتی خوابم نبرد اون داستانت خیلی قشنگ بود دانلودش کردم بزار اینم مثل اون تمام بشه
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
من تمام سعیمو میکنم که به بهترین شکل ممکنم تمومش کنم...بالاخره یه اتفاق های توی داستان پیش میاد و جون شخصیت هاش به خطر میوفته...همینه که هیجان انگیزش میکنه...ولی اخرش رو قولی نمیدم همه زنده بمونن...
مرسی که خوندی مرجان جونم:-*
sana سه شنبه 8 مرداد 1392 12:35 ب.ظ
سلامممممممممم مخسی خیلی خوب بود من از دیروز تا حالا ٩تا از دندونامو پر كردم اگه داستانت نبود الان زندگی رو بدرود گفته بودم!
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممم ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اووووووووووووووووووه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....
بببین داستان من حیات بخشه!!این یکی دیگه ویژگی ها داستان منه:)))))))))..
مرسی که خوندی:-*
فرشته(hyuna) سه شنبه 8 مرداد 1392 10:34 ق.ظ
سلامممممم روژین خوبی؟
وای ام وی هیونو دیدی خیلی قشنگ بود منکه عاشقش شدم هیون ترکوند
.
.
.
خب داستان :|
روژین ببین با این دومین قسمتیه که داری سر تیکه هیونش خماری میدی ها
چرا اینقدر منو اذیت میکنی؟؟
آرامیس من داره فرار میکنه موفق میشه؟؟استادش کمکش میکنه؟
من هم میگم استادش کمکش میکنه هم میگم نه
گیر نیوفته هیون
بلهههه میرویم برای پیدا کردن کیو
من تا قسمت بعدی میترکم حالا ببین بعد تو مقصری که بهم خماری میدی

ولی من این داستانو با تمام خماری های بدش دوست دارم
مرررررسی دوستم لطفا زود بیا
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر فرشته جونم....خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوشی؟؟؟؟
ترکوندش که اره جیییییغ ترکوند بدجوری!!...اولین طرفدار هیونی هستی که میبینم خوشش اومده:))...

خوب اینطوری در میاد دیگه!!!..یوهاهاهاهاهاها
این شیطونه میگه اذیتت کنم من تقصیری ندارم:)...
شاید بکنه...شایدم نکنه...یوهاهاهاهاهاهاها
وا خدا نکنه مادر..چرا بترکی!!

داستان و منم تو رو میدوستیم^^
میسی که خوندی دوستم
:-*
agra سه شنبه 8 مرداد 1392 09:49 ق.ظ
سلام ام وی هیون رو هنوز ندیدم ولی از نامه ای که نوشته بود کاملا مشهود بود خیلی خفن خودش گفته موقع نگاه کردن اگه دستمال داشته باشین خوبه خودش فهمید چه کار کرده
هیونگ مثل همیشه هیجان زده
مرسی قشنگ بود
rozhin پاسخ داد:
سلااااام^^
هیون کلا ترکوند رفت...مخصوصا طرفداراشو:))...دقیقا:))))))))))...
هیونگ جونه دیگه!!!!!!!..
میسی که خوندی
:-*
soso سه شنبه 8 مرداد 1392 09:03 ق.ظ
سلووووووووومممممممممم
مرلین؟؟؟؟ مگه دوباره میده؟ کجا؟ کی؟
من سباستین و جوزفینو میدوستم خیلی باحالن
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به سوسو جونم
کجاشو نمیدم اما من خریدم سیزن 5 مش رو...سوسو ارتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور:(((((((((((...
اونا هم تو رو میدوستن^^
میسی که خوندی
:-*
*maHsa* سه شنبه 8 مرداد 1392 07:30 ق.ظ
سلام
این قسمت خیلی باحال بود
مخصوصا قسمت آب و آتیش
هیونگ و جونگ ............ جوزفین و سباستین ......... آب و آتش خیلی متناسبه

این رین و جونگم خودشونو میکشن تا بگن همدیگه رو دوست دارن

ای جانم ....... چقد عشقم عجول بود......... چقدم ذوق کرد
آخ جون حدسم درباره کیو درست بود تو بیابون پیداش میکنن

راستی درباره هیونم که گفتم قراره بکشنشم درست حدس زدم. باریکلا حس ششم خودم

ام وی هیون

من که از تعجب دهنم دومتر باز شده بود. داداش هیونو از حرکتا.

منم هنوز تو شوکم
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام مهسا جونم
چشمات باحال میخونه^^
اریه=))))))))))))))))))))))))
ببینیم میگن یه ملت رو خلاص کنن!!!...دیوانمون کردن!!..والا!!
اورین..درست حدسیدی!!!!!...
لیدر رو از این حرکتا!!...من میترسم بقیه شونم یاد بگیرن!!...من تحمل دیدن یونگ سنگ رو ندارم...میزنم توی داستان میکشمش:))...

میسی که خوندی
:-*
سارا3 سه شنبه 8 مرداد 1392 07:02 ق.ظ
جییییییییییییییییییییغ...
این رین و جونگی چرا یه حرکتی از خودشون نشون نمیدن؟؟؟؟؟؟من که دق کردم..
اخی ی ی ی...ناااااااازی...هیووووونگ...
پسر خوب به این میگن نه مثل یونگی و جونگمین که سه ساعت جیغ جیغ کنن که من نمیخوام و اینا..
.
.
ام وی هیون؟؟؟؟؟
اصلا نتونستم دیشب دان کنم ولی عکساشو دیدم
الان در حال دان کردنم..
مررررررررررسی...بوووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلاممییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
علیک جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
منم دق کردم!!...این شیطونه کلا همه ی داستانو تحت الشعاع قرار داده...نمیزاره این دوتا بهم برسن!!!
موافقم:))..

واااااااایی...من دیدم تا دو روز در شوک حرکت لیدر بودم:))..
میسی که خوندی
:-*
zahra-ss سه شنبه 8 مرداد 1392 04:15 ق.ظ
تو بیابون؟جا بهتر از این نبود
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
خوب بیابون جاییه که خاک زیاده دیگه!...یوهاهاها
میسی که خوندی:-*
مرجان سه شنبه 8 مرداد 1392 03:54 ق.ظ
تازه جواب نظرم خوندم تورخداکشتکشتار راه نندازی گناه دارن ماهم ناراحت نکن اگر می خوای کسی بکشی بگوتانخونم چه دختر چه پسرای داستان نمیرن داستان ناراحت کنندهای می شهامیدوارم ازدست ناراحت نشی بخاطر نظرم
rozhin پاسخ داد:
خوب بالاخره داستان ها بازتابی از زندگی ما هستن...توی زندگی ما که همیشه همه زنده نمیونن...ادما از جمعمون میرن به دلایل مختلف...داستان هم اینطوری هستن...من نمیتونم هیچ قولی بدم که تمام شخصیت ها زنده میمونن یا چندتاییشون میمیرن...احتمال داره که کسی رو بکشم و همون قدر احتمال داره که کسی رو نکشم...
مرجان جونم اگه میبین اذیت میشی دست خودته که داستان رو بخونی یا نخونی...من خیلی دوست دارم که خواننده ی داستانم باشی ولی نمیخوام ناراحتیتو ببینم...تصمیم با خودته...
مرجان سه شنبه 8 مرداد 1392 03:33 ق.ظ
سلام خیلی قشنگ بود منتظرقسمت بعدهستم
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
میسی که خوندی:-*
moXie سه شنبه 8 مرداد 1392 01:04 ق.ظ
بهله بهله...فدای داداشم که اینقدر هیجان داره...وقتی به قیافه ی جونگ و یونگ تو اون لحظه فکر میکنم....خخخخخخخخخ
پیش به سوی داداش کیوووووووووووووو...
راستی هرکدومشون یه خالکوبی خاص دارننننننن؟!!!!!
سباستین خیلی باحاله....
تا قسمت بعددددددد
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااام^^
پییییییییییییش به سوی جاودانه ی چهارم:))...
نه مال همه شون یکیه:)...
اری:)
تا قمست بعد
میسی که خوندی:-*
رنت دوشنبه 7 مرداد 1392 11:31 ب.ظ
اوه اوه راجع به ام وی هیون نگو که رسما دلم می خواست خفش کنم پسره سه نقطه می خواد بگه بزرگ شدم
مرسی عزیزم عالی بود به به هیون هم داره در می ره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پیش به سوی کیو
منتظر ادامه اش هستم عزیزم
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
کاملا اثبات کرد که بزرگ شده...لییییییییدر و این حرکتا بعید بود:))...
اره دار فرار میکنه اگه این سربازها دستگیرش نکنن...
پییییییییییییش به سوی کیوووو!!
میسی که خوندی
:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر