تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP40

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 7 مرداد 1392

I AM A LIE-EP40



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست



ببخچید
دیروز مهمون داشتیم
میدونم خیلی آدم بد و بد قولی شدم
ببخچید



بفرمایید قسمت 40
دوستتون دارم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس
هیون برگشت تو ماشین و لیوان بستنی رو دستم داد.یه قاشق گذاشتم دهنم و فهمیدم خوشمزه ترین بستنی شاتوتی بود که تا حالا خورده بودم.هیون داشت با بستنیش مبارزه میکرد.محکم قاشقشو توی ظرف بستنی فرو میکرد و بیرون میاورد.
-کشتیش بدبختو.آروم تر...
هیون-سفته .از چیزای سفت خوشم نمیاد.دندونم درد میگیره...
از داخل ماشین نگاهی به سر در بستنی فروشی انداختم.خیلی بزرگ بود.
-موندم چطوری مردم نریختن سرت تا ازت امضا بگیرن.
هیون بی خیال همونطور که همچنان قاشقشو توی بستنی میزد گفت-اینجا کسی منو نمیشناسه...اینا هم همون آدمایین که سرشون خیلی شلوغه
-عادت داری به جاهایی بیای که نمیشناسنت؟؟؟
هیون-نه...اینجور جاها معمولا خیلی گرونن فقط گاهی که احساس میکنم باید خودم باشم میام...
-که چی بشه؟؟
-که زندگی عادیمو یادم نره.بالاخره دوران آیدول بودن تموم میشه...
دیگه چیزی نگفتم و تو سکوت به حرفاش فکر کردم.به نظر میومد کیم هیون جونگ خیلی بیشتر از اون چیزی باشه که من فکر میکردم...
بستنیا که تموم شد هیون به طرف رودخانه هان حرکت کرد.توی راه دوست داشتم چیزی بگم تا جو رو از اون خشکی دربیارم و هیون فکر نکنه آدم کسل کننده ایم ولی حقیقتا نمیدونستم چی باید بگم.
بالاخره رسیدیم...هیون از توی داشبورد یه کلاه برداشت و از تو آینه با دقت تا روی گوشاش پایین کشیدش.
هیون-خب بپر پایین بریم یه هوایی بخوریم
-اگه شناسایی بشیم چی؟؟؟
هیون-هیچی...یه پول گنده دیگه بابت کنفرانس مطبوعاتی به جیب میزنیم.بیابریم دیگه..
به زور و با اکراه دنبال هیون راه افتادم.یه عکس کافی بود تا یه رسوایی به بار بیاد و آلبوم توی خطر قرار بگیره.اما هیون انگار عین خیالش نبود.رفت و روی نرده های پل خم شد.کنارش وایسادم به موجای رودخونه خیره شدم.خیلی قشنگ بود.
هیون-یه چیز بپرسم راستشو میگی؟؟؟
-آره
هیون-منظورت چی بود که میگفتی اگه آلبوم فروش نره رئیس به فنات میده.

با این که تصمیم گرفته بودم این بارو تنهایی به دوش بکشم ،میل شدیدی بهتقسیم کردن این قضیه با هیون داشتم.این بار داشت زیادی برام سنگین میشد.برای همین یه نفس گرفتم و بدون مکث همه چیزو برای هیون تعرف کردم.حتی ما بین حرف زدن بهش نگاه کردم.پیش خودم میگفتم الانه که دوباره قاطی کنه و بگه به عنوان لیدر گروه باید بهم میگفتی و از این حرفا... .
ولی حرفام که تموم شد یه اتفاق دیگه افتاد.هیون دستشو روی شونه م انداخت و منو به طرف خودش کشید(از پهلو بغلم کرد).ولی هیچ حرفی نزد.سرمو روی شونه ش گذاشتم و بوی عطرشو با تمام وجودم نفس کشیدم.این اولین بار نبود که هیون داشت از من حمایت میکرد. اولین بار نبود که شونه هامو گرفته بود .حتی اولین بار نبود که بهش تکیه میکردم ،ولی احساس ویژه ای داشتم.زیر بازوهای گرم هیون احساس میکردم با هر تپش قلبم احساس شیرینی توی تمام رگهام جاری میشه که خیلی وقت بود دنیا از من محرومش کرده بود...
نفهمیدم چقدر گذشت اما فهمیدم اونقدر هیون بدون هیچ حرفی منو نزدیک خودش نگه داشت که خورشید شروع کرد به غروب کردن.حالا آب رودخونه نارنجی شده بود.غروبا خیلی قشنگ و شاعرانه بودن ولی همیشه غمگینم میکردن.یه کلیشه ساده که خیلی از مردم دچارش بودن.
-غروب خیلی غم انگیزه...
هیون آروم از من جدا شد و بهم نگاه کرد.لبخند زد و گفت-قدم بزنیم؟؟؟
در جوابش منم لبخند زدم و گفتم-بزنیم...
و بعد راه افتادیم.نزدیک به هم روی پل  قدم میزدیم بدون این که مقصد مشخصی داشته باشیم.هیون داشت لبخند میزد و منم هنوز اون احساس شیرین رو داشتم.گرم و شیرین...
تا الان هیون بود که همیشه پیش قدم میشد.حالا که فکرشو میکردم من به جز لبخندای هر از گاهی هیچ جور دیگه ای اعلام نکرده بود که منم به اون علاقه مندم.با اینکه خجالت میکشیدم و حتی یکم میترسیدم آروم دستمو به دست هیون نزدیک کردم و انگشتامو بین انگشتاش قفل کرم.هیون با تعجب به دستام نگاه کرد ولی بازم به جای اینکه چیزی بگه دستمو فشار داد.پیاده روی تقریبا رمانتیک ما توی سکوت سپری شد.اولین قرارمون باهم داشت تبدیل میشد به یه خاطره ی فراموش نشدنی و خاص اول دعوا و بعد سکوت و بعد... .هنوز معلوم نبود چی میشه.ما هنوزم داشتیم باهم قدم میزدیم.مسخره میشه اگه بگم میتونستم صداشو بشنوم چون اینطور نبود.تنها دلخوشی من گرمای دستایی بود که با هر قدم حلقه شو به دور انگشتام محکم تر میکرد...
به انتهای پل رسیده بودیم.حالا هوا تاریک شده بود.هیون با اون عینک آفتابی و کلاه نقاب دار خیلی جلب توجه میکرد.کم کم استرس داشت بهم نزدیک میشد...
-این ورا که جایی نیست که تورو نشناسن...
هیون-مطلقا نه...
-فکر کنم باید برگردیم تو ماشین...
هیون-فکر کنم راست میگی...
چند قدم برگشتیم .با اینکه کسی خیره خیره بهمون نگاه نمیکرد ولی تعداد دخترای جوون داشت زیاد میشد که این خودش نشونه خطر بود.
هیون-اینجا داره خطرناک میشه...
-آره...چیکار کنیم؟؟؟
هیون-بیا بدویم...
-چی؟؟؟!!!!
هیون-ما قبلاهم با هم دویدیم ...بیا این بار برای بقا بدوییم...
هیون عینکشو برداشت و بهم زل زد.توی نگاهش شیطنت غریبی موج میزد.خیلی وقت بود که این نگاهو ندیده بودم...
-مطمئنم من میبرم...
هیون-به همین خیال باش...
واینستادم که جوابشو بدم..شروع کردم به دویدن...هر از چندگاهی تنه میزدم به کسی ولی وقت نمیکردم معذرت خواهی کنم...چون داشتم از خنده روده بر میشدم...هر وقت هیون نزدیکم میشد جیغ میزدم و سرعتمو بیشتر میکردم...داشتم لذت میبردم ولی نزدیکای ماشین صدای سوت پلیسای اونجا بلند شد...اونقدر ترسیدم که حد نداشت...همونطور که میدویدم برگشتم و با نگام دنبال هیون گشتم نکنه تو دردسر بیفته...ولی ندیدمش...نزدیک بود اشکم دربیاد که یکی مچمو گرفت و دنبال خودش کشید ...هیون بود...از لباس کرمیش شناختمش چون کلاهش افتاده بود...هیون انگار موتور زیر پاش بود...سریع میدوید و منم دنبال خودش میکشید...دیدم که دست کرد تو جیبش و ریموت ماشینو از جیبش درآورد...چراغای ماشین که روشن شد هیون داد زد-میوسون بدو ...بدو سوار شو...
نفهمیدم چطور خودمو پرت کردم تو ماشین.هیون دنده عوض کرد وفرمونو پیچوند ...ماشین جیغ کشون از زمین کنده شد و تو خیابون تقریبا به پرواز دراومد...خداروشکر دویدن روی پل اونقدر جرم مهمی نبود که بخوان دنبالمون بکنن...
بدون اینکه وقت کنیم کمربند ببندیم هیون با سرعت میگازوند و میرفت...سرعتمون انقدر زیاد بود که چراغای روشن شهر مثل یه خط از کنار چشمم رد میشدن...
با جیغ و داد گفتم-هیون جووووووووووووووونگگگگگگگگگگ....آرومتر برو...
چند دقیقه طول کشید تا هیون پیامو دریافت کنه سرعتشو کم کرد و بعد گوشه خیابون نگه داشت...اون سرشو گذاشت رو فرمون و منم سرمو به پشتی صندلیم تکیه دادم...عرق از پشت گوشم روی گردنم چکه میکرد...پسر دیوونه..تو این ساعت شلوغی نزدیک بود به کشته نمون بده...
صدای نفس های بریده بریده هیون توجه مو جلب کرد...همونجور که سرش روی فرمون بود تند تند نفس میزد...مثل آدمی که داره گریه میکنه...
دستمو گذاشتم رو شونه شو گفتم-هی...تو حالت خوبه؟؟؟
هیون هنوزم میلرزید و نفس نفس میزد...ترس برم داشت...
-چی شده؟؟؟الو... میشنوی؟؟؟؟
هیون سرشو بلند کرد...از خنده قرمز شده بود...و حالا داشت با صدای بلند قهقهه میزد...
مشتی به سینه ش کوبیدم و گفتم-خیلی خری...ترسیدم...
هیون از خنده آب از چشماش میومد....لا به لای خنده هاش گفت-خیلی وقت بود اینطوری هیجان زده نشده بودم...
بعد دستمال کاغذی برداشتو چشماشو پاک کرد و گفت-خیلی وقتم بود اینطوری نخندیده بود...

تموم شدددددددددددددددددد...

سوال امروز-
وقتی باصدای گوش خراش ساعت از خواب ناز میپری چی میگی(بدون سانسورا)

اینو فاطمه جونی پیشنهاد داده...پس خودمم جواب میدم
من معمولا تو اینجور مواقع کانالم عوض میشه...
یا میگم(انگلیش) :OH SHIT   YA    WHAT THE HELL... :D

یا میگم (کره ای):BOYAAAAAAAAAAA     YA BICHIGETAAAA :D

به پایان آمد این دفتررررررررر
تنک یو همگی
بوووووووووووووووووووووووووووووووس













می توانید دیدگاه خود را بنویسید
fat£m£h چهارشنبه 9 مرداد 1392 03:54 ب.ظ
سلام آجی پگاه....وای بالاخره این هیون ی تکونی ب خودش داد ...دیگه داشتم قطع امید میکردم ازش ..جونگمین برادر کجایی خواهر جونتو ببینی ک باهیون رفته سر قرار...خب سوال...در اینگونه مواقع هر گونه صدای مزاحم اعم از ساعت و گوشی رو بشنوم مسببش بعد شنیدن چند کلمه گهربار بادیوار یکی میشه...بیچاره گوشی قبلیم اینجوری جوون مرگ شد...
PeGaH پاسخ داد:
سلام آجی فاطمه جونم...بلههههههه...از تکون رد شده الان...رفته روی ویبره دائمی...
همینمون کمه جونگی غیرتی بشه این وسط...
ببین تو الان معبود منی...تو کسی هستی که اون کاری که من از نوجوونی دلم میخواست بکنم رو کردی....تو یگانه کائناتی که گوشیتو مورد ضرب و شتم قرار دادی...این کار از هر کسی برنمیاد...
agra چهارشنبه 9 مرداد 1392 12:17 ب.ظ
سلام خوبی،قرار قشنگی بود بلاخره اسم دختر یادم رفت یه روز عالی رو گذروند
من از شب قبلش عزا میگیرم که قرار زود بیدار شم تا صدای زنگ رو میشنوم سریع خاموشش میکنم به فحش نمیکشه
مرسی گلم
PeGaH پاسخ داد:
سلام عزیزی.مرسی تو چطوری؟؟؟
بلاخره اسم دختر یادم رفت یه روز عالی رو گذروند...نگرفتم چی شد
فحش بده دلت خنک شه خواهر...این موجود مکانیکی بد دردیه...
تی اس501 چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:19 ق.ظ
یعنی من هلاک این شخصیت هیونم......
**** داشت با بستنیش مبارزه میکرد****وقتی این قسمتشو خوندم یه لحظه توی واقعیت تصورش کردم ....وای داشتم غش میکردم. یکی باید منو جمع میکرد

واقن مرسیییییییییی........
PeGaH پاسخ داد:
آخیییییییییییییییییییییییییییییی....خوشحالم خوشت اومدهههههههه...
دیدی هیون وقتی یه چیزی میخوره چقدر با اشتها میخوره و نگاهش به غذاهه هست؟؟؟
من عاشق چیز میز خوردنشممممم
تی اس501 چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:15 ق.ظ
پگاهی؟؟؟؟؟؟
من بخاطر درسم فقط شبا بعد 11 میتونم بیام بخونم......ولی همیشه پای ثابت داستانتم ( هرچند وقت نکنم نظر بدم)

خییییییییلی دوشت دالماااااااااااا.......

بووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
جون پگاهی
عزیزمی...هر وقت تونستی بوخون...من نظر موخوام:((( دلم برات تنگ موشه :((((
منم دوشت دالممممممم
بوووووووووووووش
اونیییییییییییییی zahra سه شنبه 8 مرداد 1392 11:33 ب.ظ
مرسی عالی بود عزیزم ولی کم بود من رو زنگ ساعتم خیلی حساسم با اولین زنگ بیدارم وتو دلم میگم کاش اشتبا ه کوک میکردم اما چون باید بیدارشم چاره ای ندارم
PeGaH پاسخ داد:
خواهش مامانی ولی کم نبود...یوهاهاها
هی خواهر...دست رو دلمون نذار که به جیگر زلیخا گفته زکی
kimsara سه شنبه 8 مرداد 1392 07:37 ب.ظ
من چقد دیر رسیدم!!!!!!!!!!!
جییییییییییییییییییغ
کم بوود
عالییییییی بود
من معمولا ساعت کوک نمیکنم
خخخخخخخ
امروزم تا 3بعدازظهر خواب بودم خخخخخخخخخ اونیییییییییییی عالیی بوووووود
بوش بوشی
PeGaH پاسخ داد:
اکشال نداره دخی
نه کم نبود اصلا....یوهاهاها
من سه بعد از ظهر میرم تو کار قیلوله
razieh سه شنبه 8 مرداد 1392 04:39 ب.ظ
Ali bood
Mer30
PeGaH پاسخ داد:
ممنونم راضیه جونم ...تو هم عالی هستی...
میترا سه شنبه 8 مرداد 1392 07:50 ق.ظ
واقعا هم " کلو " !!!! D:
PeGaH پاسخ داد:
لحجه رو داشتی دیگه :دی
*maHsa* سه شنبه 8 مرداد 1392 06:04 ق.ظ
کلیپ جدیده هیون یور استوری رو ببین تو هم همین جوری میشه من فکم داشت کنده میشد از تعجب از بسدهنمو باز کرده بودم
PeGaH پاسخ داد:
ببین من هنوزم تو شوکم...بالشتو کردم تو دهنم تا جیغ نزنم...اصلا به شکل اسفناکی شوکه شدم...دلم برای خودم سوختتتتتت...
*maHsa* سه شنبه 8 مرداد 1392 06:03 ق.ظ
دوم اینکه

اگه گفتی این همه تعجب واسه چیه؟؟؟
PeGaH پاسخ داد:
نهههههههههههههههههههههههههههه
خودت بوگو
*maHsa* سه شنبه 8 مرداد 1392 06:01 ق.ظ
من دوباره اومدم
خب اول اون چیز بحالی که دیدم توی قسمت سی و دو سریال هیونگ وقتی با دومادشون مست میکنه میاد خونه. یعنی من تا دو ساعت رو زمین ولو بودم داشتم میخندیم
PeGaH پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
هیونگ مست خخخخخخخخخخخ
خیلی باحالههههههههههه
هاهاها
ههههههههه هههههههههه
هرررررررر هررررررر
سارامین سه شنبه 8 مرداد 1392 05:10 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااام پگاه جونم...خوبی؟؟؟؟
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود
ممنون
هیون:
میوسون:
مرسی عشقم
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااام سارا گلممممممممممممممم
ممنون گلی جون
بوووووووووووووووووووس
✯REnEe✯ دوشنبه 7 مرداد 1392 10:46 ب.ظ
ینی رو اسمم کلیک کنی میای تو وبم
PeGaH پاسخ داد:
اومدم عزیزی
برات نظرم گذاشتم
موفق باشی
niki دوشنبه 7 مرداد 1392 10:23 ب.ظ
salam azizam khoooooooobi....
kheili khoooob ooood dar hade aliiii
javabe soalet ..........
avval ink bastegi be in dare ghalesh cheghad khabide basham ag ziad boood k tabiei az jam boand msham bedooone hichgoooene fosh.... ali ag kam khabide basham avval be lkhodam bad be saat ad be zamino zaman fosh midam .aababam ta shab k dobare bekhabam daghooooone
PeGaH پاسخ داد:
سلام نیکی جونی
استو دیدم ولی ش ندارم
بابا تو خیلی روشن فکری...خوبه حداقل با قضیه کنار میای ...من که تا آخرین لحظات نمیخوام باور کنم که باید بیدار شم :دی
میترا دوشنبه 7 مرداد 1392 10:19 ب.ظ
ای جونم ! عالی بود ****
عاشق این هیون داستانت شدم من **
خسته نباشی *
جواب سوال : خروس بی محل ............(فحش های خومونیه مثبت هیجده !D: )
آخه ساعتم صدای خروس میده ! ^^
PeGaH پاسخ داد:
عزیزمی میترا گلم...خوبه که خوشت اومده
بههههههههههههه نگاه بچه پاستوریزه....خواهر یکم غلیظ ترش کن
شوخی نیست آدمو از خواب ناز بیدار میکنه
آدمو کلو میکنه :دی
zahra-ss دوشنبه 7 مرداد 1392 07:22 ب.ظ
چه کار خطرناکی کردن اگر یکی میشناختشون چی؟
ممنون عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
عقل که نباشه جون در عذابه خواهر
منم ممنونمممممممممممممم
✯REnEe✯ دوشنبه 7 مرداد 1392 05:49 ب.ظ
وای خیلی قشنگ بود ، درمورد سوالت بگم که همون موقع باید ساعتو خاموش کنی و به ادامه خوابت بپردازی
راستی من وب زدم دوس داشتی بیا
پایین اسممه
PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووووووووووووووووووووو
تو یه راهکار عالی ارائه دادی رنی جون
باوشه حتما مویام
بووووووووووووووووووووووس
فاطیماجون دوشنبه 7 مرداد 1392 05:20 ب.ظ
نمیدونم چی بگم
پس میگم عاقا کم بود نوموخوام
PeGaH پاسخ داد:
مقدار عادی بود
دعوام نکن :(
سارا3 دوشنبه 7 مرداد 1392 04:53 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییغ....
این قسمتم خیلی جیگر بود...
نااااازی...چه دنیای عاشقانه ای دارن اینا..
حیونیااااااااااا...فنچوووووووووووولیا..
.
.
خب سوااااال...
خب معمولا شروع میکنم به فحش دادن به خودم که غلط کردی شب دیر خوابیدی و دیگه از این غلطا نمیکنی..
از اونجایی که اهنگ هشدار موبایلم اهنگ دبله گاهی اوقات یه فحشاییم به اونا میدم
.
.
مررررررررررررررررسی...بوووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
عزیزمیییییییی
جیگر خودتیییییی
خنگولای با مزه این...خخخخخخخ
سارا بیدار باش من همون بیدار باش هیونه که اولش صدای خروسه
یعنی هر چی از ذهنم میگذره بعضی موقع به هیون میگم :دی
یه بار گفتم :اوپا آی هیت یوووووووووووو...خخخخخخخخخخ
معمولا صبحا دیسکانکتم...
مرررررررررررررسی
بووووووووووووووووووووس
رویا دوشنبه 7 مرداد 1392 03:23 ب.ظ
وای یعنی عالی بود توصیف حالتاشون تو این قراردلم خواست آخرشم خیلی باحال بود
بستگی داره ساعتو واسه چه چیزی و تو چه روزی بزنه...اگه روزی باشه که باید پا شم برم دانشگاه بعد از زنگ خوردن ساعت تا حد ممکن بیدار شدنم رو به تعویق میندازم...و تو دلم حسابی به باعث و بانی درس خوندن ودانشگاه رفتن،انواع و اقسام...ها رو میگم وآرزو میکنم یه روز بدون هیچ درس داشتنی زندگی کنمالبته بعضی وقتا هم هست که دانشگاه رفتنو دوس دارم و با خوشحالی پا میشم.
ولی در موارد دیگه ای که ساعت زنگ بزنه عادی و نرمال برخورد میکنم.
بوووووووس پگاهی
PeGaH پاسخ داد:
انشالله که شوما هم از این حالاتو تجربه میکنی....البته با همسریتون...من از د.وست پسر خوشم نمیاد...
من که حتی اگه دانشگاه کنسرت دابل اس قرار باشه پخش کنه دوست ندارم بیدار شم....حداقل هیچ وقت با خوشحالی بیدار نمیشم...اییییییییییییییییییش...اعصابم خورد شد....
بووووووووووووووووووووس رویا جون
نیلوفر دوشنبه 7 مرداد 1392 03:07 ب.ظ
سلاممممممممممممممم.ترمززززز..رسیدمممم
خوبی گلم؟
هه هه منم میخوام بدوممممممم..البته فقط باهیون..وقتی همراهت ادم معروفی باشه هیجانش بیشترمیشه
من اصولاچون حوصلم نمیشه فقط صدای نگشوخفه میکنم ودوباره به خواب شیرین فرومیرممم
مرسی مرسی پگاه جونی بوس بوس
PeGaH پاسخ داد:
سلاااااااااااممممممممممممم نیلوفررررررییییییییی
ممنون تو خوبی؟
بله بله....انشالله نصیب شما هم بشهههههههههه
چقدر ما آدما شبیه همیم....همه متفق القول میگن ما باز میخوابی:دی
بوووووووووووووووووووس
رنت دوشنبه 7 مرداد 1392 01:53 ب.ظ
مرسی عزیزم
از دست این هیون با پیشنهاداتش
من هیچی نمی گم سریع ساعت مبارک رو خفه می کنم دوباره می خوابم خیلی ریلکس کلا از شنید صدای زنگ تا خواب مجدد من 3 ثانبه هم طول نمی کشه
PeGaH پاسخ داد:
منم مرسی
خواهر تو که خوبی...من اصلا نمیفهمم که ساعتو خفه کردم...یه مدت همه ش میگفتم ساعت گوشیم خرابه بیدارم نمیکنه....دریغ از اینکه اونقدر خواب آلودم و خاموشش میکنم که هیچی نمیفهمم...خخخخخخخخخ
selia دوشنبه 7 مرداد 1392 01:32 ب.ظ
من ساعت ندارم بهش حساسیت دارم
اما اگه کسی بیدارم کنه کوچیک بزرگ حالیم نیست زبانی یا عملی خونش گردن خودسشه.
به تمام کانالایی که بلدم هم میگم.
معمولا داد زدن بلد نیستم اما از خواب بیدارم کنی اونم وقتی خسته ام و تازه خوابیدم هیچی دیگه خونه منفجره
PeGaH پاسخ داد:
اوه اوه اوه
خیلی خطرناکیا...منه بدبخت که هر وقت خیلی خستمه خوابم نمیبره...به خدا من آدم فضاییم نه هیون...
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:30 ب.ظ
برم بخوابم که خیلی خوابم میاد این خانم نزاشت ما درست بخوابیم سرم دردگرفت
فعلا بای
بوووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
منو هم امروز مینا خانم با بیل بلند کرد...منم دارم میرم کم کم...
بوووووووووووووووووووووووووووووس
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:29 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخ
الان مینا خونه نبود من این همه پشت سر بد گفتم بفهمه کلم کنده اس
PeGaH پاسخ داد:
بی خیال....غیبت پشت خواهر کوچیکا چاشنی زندگیه :دی
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:28 ب.ظ
درباره جواب سوالت
اگه ساعت باشه حرصمو سر ساعت خالی میکنم بعد دوباره میگیرم میخوابم
اما اگه کسی بیدار بکنه بدبخت میشه مخصوصا اگه اون شخص مینا باشه
بلند کردنشم مثل آدم نیست میاد بالا سرت داد میزنه یالا پاشو منم تا میخوره سرش داد میزنم البته ایشونم کم نمیاره
حالا ما خانومو باید با قربون صدقه و کشتن خودمون از خواب بیدار کنیم
PeGaH پاسخ داد:
آی گفتی...منم یه خواهر دارم اسمش مبیناست بهش میگم مینا...وقتی بخواد بیدارم کنه مرگو به چشم میبینم...بعضی موقع انقدر داد میزنم تا بره بیرون....مثل کنه میچسبه جیغ میزنه بیدار شووووو...
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:24 ب.ظ
پگاه کجا در رفتی سریع بیا جواب نظرامو بده
یالا زود تند سریع
خخخخخخخخخخخخخخخ
PeGaH پاسخ داد:
خوابم میومد :((((((
دعوام نکن :((((((((
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:22 ب.ظ
ببین باز این عشق ما رو نادیده گرفت
خخخخخخخخخخخخخخخخ
فکر کنم ایندفعه نقش اون پلیسارو داشت
هههههههههههههههههه
PeGaH پاسخ داد:
مهی سرمو میکوبم به دیوارا...
بستنی فروشه خودش بود:دی
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:19 ب.ظ
یعنی من چی میتونم به این داداش هیونم بگم
نه واقعا این کارارو میکن سر قرار عاشقونه

البته فکر کنم هیون واقیم همینطور باشه
PeGaH پاسخ داد:
میتونی بزنیش تا بچه ی خوبی بشه...
هیون واقعی از این بدتره خواهر....خخخخخخخخ
*maHsa* دوشنبه 7 مرداد 1392 01:16 ب.ظ
خوب من اومدم. خوش اومدم
خخخخخخخخخخخخخخخ
خیلی باحال بود ولی به باحالیه چیزی که من دیدم نبود
PeGaH پاسخ داد:
خوشششششششششششششش اومدی
مگه چی دیدییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30