تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 8

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 7 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 8



سلام به همگی خوبید؟
مهسا با قسمت هشتم وارد می شود.
نماز روزه هاتون قبول.
توی این شبا ما رو هم حتما دعا کنین.
خب برید ادامه تا قسمت هشتم رو بخونید.




جون هی از اتاق بیرون اومد و دید که پسرا دارن یکی دنبالش میان . جون هی به سمت اتاقای بالا رفت.جلوی اولین اتاق ایستاد روی درش نوشته بود تائه هی .جون هی در اتاقو باز کرد و رفت تو. اتاق تائه هی خیلی ساده بود و به آدم احساس آرامش میداد .
کیو که توجهش به عکس کنار تخت جلب شده بود از جون هی پرسید : این عکس خانواده تائه هی شی؟
جون هی : آره .... اینا مامان بابای تائه هی وبرادر کوچیکتر تائه هین .
یونگ : نمیدونم چرا ولی اینجا به آدم یه حس آرامش خاصی میده مثه اتاق کیو وقتی تمیزو مرتبه ....
هیون : که این یعنی هیچ موقعه......
کیو : داداش حالا باهم شوخی میکنی.....
هیونگ : نه هیون واقعیتا رو میگه .........
جون هی و چوهی از رابطه اونا باهم خوششون اومده بود درست مثه رابطه خودشون اونام مثه 4تا خواهر کنار هم بودن .
جون هی لبخندی زد و رو به پسرا گفت : حالا بیاید برم اتاق بعدیو نشونتون بدم......
جون هی از اتاق بیرون رفت و کنار اتاق بغلی ایستاد و منتظر شد که پسرام از اتاق بیرون بیان. در اتاق هیورین رو باز کرد.
اتاق هیورین خیلی مرتب و منظم بود و ظاهر شیک و ساده ای داشت .
کیو : اینم عکس خانواده ای هیورین شیه ؟
کیو به عکس توی کتابخونه اشاره میکرد .
چوهی : آره . عکس خودش و پدرو مادرشه . مثه اینکه شما به عکسای خانوادگی خیلی علاقه داری ؟
کیو : آره ......
یونگ : واو چقد کتاب ............... اوه چه رمانای باحالی ......... اوه من این رمانو نخوندم ............من میتونم اینو قرض بگیرمو بخونم
یونگ از کتابخونه هیورین خیلی خوشش اومده بود و رمانی رو از لای کتابا برداشته بود ودرباره اون با هیجان صحبت میکرد.
جون هی : فکر کنم باید از هیورین بپرسین ........
کیو : اصلا با این همه تمرین تو وقت خوندن پیدا میکنی ؟ ...........
یونگ : آره من رمان بخونم واسه تمرین بیشتر انرژی میگیرم ..... خب من میرم پایین از هیورین اجازه بگیرم ..........
هیورین و تائه هی که ششستن ظرفا رو تموم کرده بودن دم در اتاق ایستاده بودن .
هیورین : لازم نیست برید پایین ....... میتونی اون رمانو بخونی ولی خیلی مواظبش باش چون اون رمان مورد علاقه منه ......
یونگ : واقعا .... منم این رمانو خیلی دوست دارم ............
چوهی : خب اگه این اتاقو دیدید بریم من اتاقمو نشونتون بدم .....
دخترا و پسرا با هم از اتاق بیرون رفتن و بعد داخل اتاق چوهی شدن .
جون هی : دختر یه کم اتاقتو تمیز میکردی
چوهی : خیلیم خوبه از این تمیزتر آدم دپرس میشه........... ببین اینجوری همه چیز در دسترسه.......
جون هی : بله دیگه .......
اتاق چوهی یکم نامرتب بود که اونم به خاطر اخلاقش بود ولی در کل اتاق ساده ای داشت.
جونگمین : این عکسای عجیب غریب چیه زدی به دیوارت چوهی ؟
چوهی : اینا عکسای سازه ساختمونه ......
هیونگ : چه جالب ......
کیو : شما عکسی از خونواده ات نداری ؟
چوهی : چرا ولی هنوز وقت نکردم قابش کنم .....
چوهی به طرف میز کنار تخت رفت از توی اون یه عکس در آورد و به طرف پسرا برگشت .
چوهی : این عکسه ............
هیون : وای این گیتارا رو ببین ..............
هیون به سمت سه تا گیتاری که گوشه اتاق بود رفت تا از نزدیک ببیندشون .
هیون : اینا واقعا مال توه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! به نظر خیلی باحال میان ......
چوهی : اونا همشون هدیه است چرا امتحانش نمی کنی ؟
هیون یکی از گیتارا که از همه قشنگتر بودو برداشت و روی تخت نشست و شروع کرد به زدن . آهنگ کوتاه و قشنگیو اجرا کرد . بعد از تموم شدن همه براش دست زدن و اون از روی تخت بلند شدو گیتارو سرجاش گذاشت پیش بقیه برگشت .
هیون : چوهی به موقعش باید برامون گیتار بزنیا ......
چوهی : باشه حتما .........
کیو که هنوز عکس خونوادگی دستش بود گفت : این پسر توی عکس برادرتونه ؟
چوهی : آره برادر بزرگمه . اون استاد من تو کاراته است. اون گیتاریم که هیون باهاش زد اون بهم هدیه داده .
یونگ : معلومه خیلی با داداشتون صمیمین .......
چوهی : آره همین طوره.......
جون هی : خب حالا که اینجا رو دیدید بیایید بریم اتاقمو نشونتون بدم………..
هیونگ : من خیلی دوست دارم اتاقتو ببینم جون هی .........
جونگمین : باید به خودت افتخار کنی که من اتاقتو میبینم ...........
جون هی : هیونگ با دوستات بیا بریم اتاقمو نشونت بدم فقط ببین من اون آقا اسبه که بغلت وایستاده رو توی اتاقم راه نمیدم آخه ورود چهار پایان و دراز گوشا و هویج خورا به اتاق من ممنوعه ...........
جون هی اینو گفت و دست هیونگو کشیدو با خودش برد. جونگمین خواست به طرف جون هی بره که هیون جلوشو گرفت و گفت : آقا اسبه شما اجازه نداری بیای توی اتاق جون هی............ هیون اینو گفت و از اتاق چوهی بیرون رفت .
جونگمین : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!...........
ایندفعه کیو جلو اومد و گفت : دراز گوش شنیدی که جون هی شی چی گفت ............. واز اتاق بیرون رفت .
جونگمین یه قدم جلو رفت و گفت : کیو تو هم ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
ایندفعه نوبت یونگ بود که خودشو به جونگمین رسونده بود . تا خواست چیزی بگه جونگمین پیش دستی کرد وبا عصبانیت گفت : تو هم چیزی میخوای بگی ؟
یونگ : نه .......... اینو گفت و به طرف در اتاق رفت . دم در ایستاد و به طرف جونگمین برگشت که داشت با عصبانیت نفسشو بیرون میداد گفت : راسی جمله جون هی شامل هویج خورام می شد نه ؟؟؟؟؟؟؟ این رو گفت و کامل از اتاق بیرون رفت . جونگمین کاملا عصبانی شده بود و دود از کله ش بیرون میزد. جون هی روی نقطه ضعفش دست گذاشته بود و بقیه هم سو استفاده میکردن . هیورین و تائه هی که از چهره عصبانی جونگمین ترسیده بودن آروم از کنار جونگمین رد شدن و خیلی سریع گفتن : ببخشید جونگمین شی  و در عرض چند ثانیه ناپدید شدن . چوهی به طرف جونگمین اومد و گفت : هر چی عوض داره گله نداره . جون هی هیچ حرفی رو بدون جواب نمیزاره ........... چوهی اینو گفت  و از اتاق بیرون رفت .
جونگمین : آآآآآآآآآآآآآآآآه .......... من حساب این دخترو میرسم ................ جون هی با دستای خودت قبرتو کندی ..................آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
اینو گفت و با عصبانیت به سمت اتاق جون هی رفت . میخواست بره تو تا حال جون هی رو بگیره و هیون که متوجهش شده بود گفت : شما اجازه ورود نداری ...
جونگمین داشت از در بیرون میرفت که ....
جون هی : هیون جونگ این طور با جذابترین عضو گروه حرف  نمیزنن ........ جونگمین شی افتخار میدین اتاقمو نشونتون بدم....
تمام این مدت جونگمین پشتش به جون هی بود و فکر میکرد جون هی داره بازم دستش میندازه به خاطر همین برگشت تا حال جون هی رو بگیره ولی همین که برگشت جون هی به سمتش اومد و چند سانتی جونگمین ایستاد خیلی ازش کوتاهتر نبود به خاطر همین مستقیم تو چشماش نگاه کرد و آروم طوری که جونگمین فقط متوجه بشه گفت : هرچیزی عوض داره گله نداره حرفی که زدم جواب این بود که به منو دوستام گفتی خدمتکار .  و یک قدم به جلو برداشت و جونگمین برای اینکه با جون هی برخورد نکنه یه قدم عقب رفت . همه از رفتار جون هی تعجب کرده بودن حتی خود جونگمین . جون هی با همون لحن آروم ادامه داد : از این به بعد هرچی بگی جوابتو میدم و هر کاری بکنی تلافی میکنم و قدم دیگه ای برداشت و جونگمین عقب تر رفت . جون هی ادامه داد : حالا هم بهت افتخار میدم بیای اتاقمو ببینی .... و قدمی به جلو برداشت . جانگمین عقب رفت ولی به دیوار راهرو بیرون اتاق خورد. همه داشتن اون دوتا رو تماشا میکردن و از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارن . جونگمین هم خیلی تعجب کرده بود تا حالا یه همچین دختری ندیده بود . جون هی با دستش یقه پیرهن مردونه جونگمینو گرفت . جونگمین شوکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه . جون هی که دیگه آروم حرف نمیزد گفت : اوپا بیا اتاقمو نشونت بدم ......... و همینطور که یقه جونگمینو گرفته بود اونو داخل اتاق کشوند و وقتی وسط  اتاق رسید یقه جونگمینو ول کرد . جون هی که دید همه دارن با تعجب بهش نگاه میکنن گفت : کسی سوالی نداره .............. چرا هیچی نمیگید ؟
هیون هم که میخواست جو رو عوض کنه گفت : جون هی اتاقت یه ذره عجیبه ........ یه بی نظمی خاصی........... نمی دونم ......... یه جوریه ..........
یونگ : آره ...... بی نظمه ولی ..............
جون هی : ما بهش میگیم نظم در عین بی نظمی .
کیو : خب راستش من خیلی با اینجور اتاقا حال نمیکنم ولی در کل اتاق قشنگو متفاوتیه ............
هیونگ : ولی من عاشق این نظم در عین بی نظمیم .........
هیون : هر چیش بد باشه این یکی خیلی عالیه ...... و به سیستم صوتی که گوشه اتاق بود اشاره کرد .
چوهی : درباره اون حرف نزنین که............
هیورین : ما توی این یه هفته سعی کردیم جون هی رو توی حالت نرمال نگه داریم و گرنه اگه بزنه به مخش ضبطو زیاد میکنه ..........
تائه هی : مشکلم  این نیست که صدای ما رو نمیشنوه مشکل اینجاست که خودشم که توی اتاقه هیچی نمیشنوه حتی زنگ گووشیشو ............
جون هی : یاااااااا ........... شما معلوم هست چی دارین میگین ......... من فقط یکم صدا رو زیاد میکنم.........
کیو : مام یکی مثل ایشونو تو گروهمون داریم ...... و به جونگمین اشاره کرد .
جونگمین : خب موسیقی رو باید با صدای بلند گوش کرد مگه نه جون هی ..........
ایندفعه نوبت جون هی بود که تعجب بکنه فکر میکرد جونگمین دیگه حتی نتونه حرف بزنه ولی اون خیلی راحت داشت حرف میزد.توی ذهنش باخودش گفت بچرخ تا بچرخیم جناب جونگمین. اگه تو پررویی من پرروترم. به ندرت پیش میومد که جون هی اینطور از دست کسی ناراحت بشه ولی همه اینا تاثیر خاطرات بدی بود که داشت.
جون هی : معلومه که حق با تو جونگمین ........
پسرا و دخترا خیلی تعجب کرده بودن . هیورین به چوهی که کنارش ایستاده بود آروم گفت : اینا چه شونه؟؟؟!!!
چوهی : نمیدونم والا ...... معلوم نیست این جون هی دوباره چش شده ............
هیون : خب جون هی اتاق قشنگی داری ........
یونگ : آره خیلی قشنگه ............
چوهی : خب ....... حالا که اتاقا رو دیدیم بریم تو نشیمن بشینیم حرف بزنیم ..............
جو داخل اتاق طوری بود که انگار همه سعی داشتن اونو عوض کنن . جونگمین اول از همه بیرون رفت و بقیه پسرام به دنبالش . جون هی میدونست اگه بخواد بمونه باید با دخترا رو در رو بشه به خاطر همین بهشون مهلت نداد و سریع از اتاق بیرون رفت .
وقتی به نشیمن رسید دید پسرا خیلی آروم دارن درباره چیزی حرف میزنن. برای اینکه اونا رو متوجه حضورش کنه گفت : پسرا چیزی روی ناهار میخورید بیارم؟
پسرا به سمتش برگشتن و هیون در جوابش گفت : نه ممنون جون هی من چیزی نمیخوام .....
یونگ : میشه به من یه لیوان آب بدی لطفا ........
جون هی : البته ..........
هیونگ : میشه به منم یه لیوان آب بدی .......
جون هی : به روی چشم ........... کیو جونگ شی شما چیزی نمی خوای ؟
کیو : نه مرسی ممنون .........
جون هی : جونگمین تو چیزی نمی خوای ؟
جونگمین : من .......

-------------------------------------------------------------------------
خب این قسمت چطور بود؟
نظر یادتون نره
خب عکس ایندفعه هم همون طور که گفتم واسه روز سیزده به دره که رفتیم باغ عموم.





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
nasim جمعه 11 مرداد 1392 11:57 ق.ظ
سلامممممممم.مهساخانوم.من نسیممممم..خواستم بگم مهسا صبح ساعت 5 به هوش اومدددددددد..
حالشم خوبه.ایشالله دوشنبه خودش براتون کامنت میذاره....
شنبه هم که تولد شوملشه..ک.ک.ک. هرجور شده لب تاب می برم بیمارستان..تواتاقش کهبیاد توفن کلاب...ممنون بهخاطرهمه دعاهایی کهدرحق مهساکردین..مه سانمیدونه ایقند دوست داره..که دوسش دارن.....
منونم..بووس
* maHsa * پاسخ داد:
سلام عزیزم. جیییییییییغ. خدارو شکر خیلی خوشحالم کردی نسیم جون.
ممنون حالا نیومد اشکال نداره همین که حالش خوب باشه من راضیم.
بله بله بدون مهسا که صفا نداره . من اگه هووم نباشه بهم خوش نمیگذره .خخخخخخخخخخخ
خواهش میکنم من کاری نکردم. مهسا خودش دختر دوست داشتنیه که این همه دوست داره.
بووووووووووووووووووووووس
سامیه پنجشنبه 10 مرداد 1392 02:39 ب.ظ
تا اینجا که معلوم شد هیورین و یونگسنگ باهمن
هیون و چوهی (هردوشونم بی نظمند)
کیو وتائه هی (هردو اروم وبانظم درست برعکس هیون و چوهی)
جونگ مینو جون هی (هردو فقط بلدند یکیو ضایع کنند )
خیلی بامزه شد!
زوووووووووووووووووووووووووووود بقیشو بزار!
* maHsa * پاسخ داد:
همچین واسه خودت نقشه نکش یهو دیدی رگ خباثتم رد بالا همه رو بی یارو یاور گذاشتمو دل پسرا رو سوزندمو دخترا با کسای دیگه دوس شدنا..............خخخخخخخخخخخخخخ
اینکه از نظر اخلاقی شبیه همن دلیل زوج شدنشون نیست اتفاقا به ضررشونه
داستانو بخونی میفهمی
ممنون عزیزم
mahsa چهارشنبه 9 مرداد 1392 11:17 ق.ظ
منمعروفمممممممم..........واقعا..مهسااااااااااا
بدبخت شدم..تا سه ساعت دیگه اعلام میکننننننننن............نتایجوووووو
* maHsa * پاسخ داد:
والا من هروقت نظر گذاشتم منو با تو اشتباه میگیرن.
خب الان ساعت 5 حتما نتایجو اعلام کردن امیدوارم برنده شده باشی
mahsa چهارشنبه 9 مرداد 1392 10:11 ق.ظ
بلههههههههههههه..خودممممممممممممممم..
اره منمط اقت نداررررررررررررم
بعدا سرفرصت میگم
* maHsa * پاسخ داد:
پس حدسم درست بود
اکی من منتظرم ببینم این طرحت چیه
mahsa سه شنبه 8 مرداد 1392 09:46 ب.ظ
بلهههههههههههههههههههههههههه.طبق معمول دیررسیدمممممممم.به خدامهسا سرم شلوغههههههه
.این طرحمم ازیه طرف اعصاب نذاشت هبررررررراممممممم........
مهسایییییییییییییییییی عشقممممممممممممم ببخشید دیراومددددددددددددددددم
.ساریییییییییی
وااااااای جون هی وجونگمین.اخ کهکل کل کردن این دوتا خیلی دیدنیههه.یعنییییییی...
من عاشق این ج ون هیممم..کیوام کهنگو
مهساا اموی هیونو دیدیییییی
مهسا هیونگ ازاینا بد هبیرون م نباشیلنگ یکیش میک نمممم
.ولی خیلییییییییییی خفننننننن بووووووود
مهاییییییییییییییییی..عزیزززززززززززم عالی بوووووود
عکستم کهنگو.یاد باغ خودمون افتادم.هییییی
مهسااااااا..م نبااین هیونگ کاردارررررررممم..
برم دیگه....
بووووووووووووووووووووووووووووووس
گازززززززززززززززززززززززززززززززز....
* maHsa * پاسخ داد:
بله دوباره دیر اومدی. این طرحت چیه دقیقا؟؟؟؟؟ برام سوال شده
عشقم اشکالی نداره فقط من دلم واست تنگ میشه دیر میای.
منم عاشق این کل کلام.
بله جون هی حرف نداره . داداش کیومم که دیگه خیلی آقاس.
بله دیدم.کیه که ندیده باشه. به قول خواهرم زده رو دست انریکه.
نه عزیزم هیونگ لازم نکرده از این ام ویا بده . همون یه سریال که بازی کرد برامون بسه.
مهیییییییی میترسم این هیونگ وسوسه شه از این ام ویا بده بیرون.......
ممنون عزیییییییییزم.
منم باغشونو خیلی دوست دارم.
شما با هیونگ چی کار داری؟؟؟؟؟؟؟؟ هان ؟؟؟؟؟؟
خخخخخخخخخ
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
راستی یه سوالی این مهسایی که تو فن کلاب هیونگه و خیلی معروفه تویی؟آیا؟
رنت سه شنبه 8 مرداد 1392 11:19 ق.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
اوه اوه کل کل جونگ مین و جون هی باید حسابی دیدنی باشه
منتظر ادامه اش هستم عزیزم
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
دیدنیه دیدنیه.........خخخخخخخخخخ
ممنون گلم
میترا دوشنبه 7 مرداد 1392 09:15 ب.ظ
وای عالی بود .
من روانیه جون هی و جونگ مین داستانم **
مهساییییییی...
این قسمت عشق بوووووووود ...
عزییییییییییزمنمممممم :-*:-*:-*:-*:-*:-*
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون میترا جون
پس حسابی با این دو سه قسمت حال کن که اینا قراره کله همو بکنن
ممنون
گلللللللللللللللللللللللمی
Maryam***** دوشنبه 7 مرداد 1392 05:39 ب.ظ
میسییییییییییییییییییییییییییییقشنگ بوددددددددددددد
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
رویا دوشنبه 7 مرداد 1392 02:29 ب.ظ
یعنی عااااشق سوتی خودمم...نه...فقط ببین نذر رو چجوری نوشتم ببخشید عزیزم...نذرتون هم قبول باشه
* maHsa * پاسخ داد:
بله حالا اینکه سوتی شاقی نبود برو نظرات منو که واسه الماسی گذاشتم بخون سوتی اونه نه این
خواهش میکنم و بازم ممنون
بوووووووووووووووووووووووس
رویا دوشنبه 7 مرداد 1392 02:28 ب.ظ
یعنی جونگ چی میخواد بگههههههههههه مرسی مهسا جون...نظرتونم قبول باشه
* maHsa * پاسخ داد:
خیلی چیزه مهمی قرار نیست بگه
خواهش میکنم عزیزم
نظرمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:24 ق.ظ
خب دیگه من برم
بازم میام پیشت
بووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
به سلامت عزیزم
بازم تشریف بیارید
خخخخخخخخخخخخخ
بوووووووووووووووووووووووووووس
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:23 ق.ظ
چه عکسای خوشگلی از این باغ گرفتی
کجاست دقیقا؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون .
باغو میگی؟
یکی از دهاتای اطراف قم. اسمشو میگم ولی نخندیا
خِدِرآباد
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:22 ق.ظ
راستیییییییییییی
پوسترت خعلی خوشگل و جیگره
کاملا سلیقه یه مهندس ساختمون توش پیداست
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
گفتم متناسب باشه
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:20 ق.ظ
مهیییییییییی
دلت اومد دونگ سنگ منو بترسونی؟؟؟
من گفتم چوهی بزدنش ولی کسی حق نداره بترسوندش
* maHsa * پاسخ داد:
این از خصوصیات جون هیه قبل از اینکه کسی بخواد کاری بکنه اون حمله میکنه حالا تو داستان بیشتر با شخصیتش آشنا میشی.
ولی جونگی یه همچین چیزی میخواستااااااااااااا
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:19 ق.ظ
اینا احساس میکنن رفتن کافی شاپ؟؟؟؟
این جونگیه ...
وایسا ببینم
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
اینجاشو قبلا برام تعریف کرده بودی
هوررررررررررررررررراااااااااااااااا
* maHsa * پاسخ داد:
کافی شاپ واسه یه دقیقه اشونه. بیچاره جون هیو نوکر گیر آوردن
آره یه چیزایی شو برات گفتم
هووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااا
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:18 ق.ظ
موگم اتاق من شبیه اتاق هیچ کدومشو نبود
من نرمال محسوب میشم عایا؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
خب هرکسی یه سلیقه ای داره اتاق منم مخلوطی از این چهارتا اتاقه ............. تصورشو بکن...........خخخخخخخخخ
نه شما نرمال نیستی ............خخخخخخخخخخخخخخخ
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:17 ق.ظ
وای عزیزمممممممممممممم این کیو چقدررررررررر خانواده دوسته
مرد خانواده ست
* maHsa * پاسخ داد:
بله داداشم مردیه واسه خودش
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:16 ق.ظ
عاقا قبول نبود...
چوهی باید یه لگد خرج جونگی میکرد...
* maHsa * پاسخ داد:
خیلی دلت میخواد خودت نثارش کن
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 11:16 ق.ظ
سلام دخملییییییییییییییییییی
خوفییییییی؟؟؟؟؟؟؟
دلم برات تنگیده بود
این اینترنت بی شعور ....
حرفی برای گفتن ندارم...
* maHsa * پاسخ داد:
سلام
نه خوب نیستم معلوم هست تو کجایی آیا
خدا بگم این اینترنت وامونده رو چی کار کنه که ما دلمون واسه پگاه جونمون یه ذره شده بود
کیا دوشنبه 7 مرداد 1392 07:32 ق.ظ
عااااااااااااالی بود...
وای خب من تا جمعه از کنجکاوی می میرم, خسته نباشی و زود بنویس دیگههههههههههه...
هوای یونگ سنگ ما رو هم داشته باش زیاد رمان نخونه که چشاشو در میارم
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون کیاجون
خخخخخخخخخخخخخخخ ............. راستش این هفته اصلا نمیتونم نذری داریم سرم خیلی شلوغه همون جمعه بقیه اشو میزارم
باشه مواظبشم ............. اینقد این داداش مارو لوس نکن.............خخخخخخخخخ
دوشنبه 7 مرداد 1392 06:59 ق.ظ
سلااااااام
غلط نكنم این جون هیه تا زبون جونگیو قیچی نكنه ول كن نیستیااا ، نه خوشم اومد دختر باحالیه ، كلا از دخترای شر و شیطون خوشم میاد، خدا آخرو عاقبتشونو ختم به خیر كنه ایشالا
راستی میشه ی پیشنهاد بدم؟؟ میشه هر 4 تا زوج رو بهم نرسونیو عاشقشون نكنی؟؟ مثلث عشقی ك گفتی فكر خوبیه اما اگر همه به هم برسن یا عاشق بشن ی جوری میشه ها نه؟! عین فیلم فارسی ك آخرش همه دست تو دست همنو زندگی خوشو خرمه
عكستم عالی بود دلمون واشد تو این چله ی تابستون
چقدر فك زدماا
مرررررررسی
منتظر ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااام
بله من خودمم این جون هی رو دوست دارم . حالا این جون هی و جونگمین حکایت ها دارن باهم.
نمیدونم اما بهش فکر میکنم. مطمئن باش مثل فیلم ایرانیا نمیشه مثل فیلم هندیام نمیشه.
ممنون که خوشت اومد
نه شما راحت باش
ممنون گلم ولی اسمت نیومده اگه دوباره اومدی اسمتو بگو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر