تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - LAST KISS*8[درام..جنایی-رمانتیک]

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 6 مرداد 1392

LAST KISS*8[درام..جنایی-رمانتیک]








 آدماکنارتن, تاکی?? -تاموقعی که نیازدارن! ازپیشت یه روزی میرن,کدوم روز؟ -وقتی کسی اومد به جات! دوست دارن,تاچه موقع؟ -تاموقعی که کس دیگه رو واسه دوستی پیداکنند! میگن عاشقتم واسه همیشه؟؟!!! -نه.....تاموقعی که نوبت بازی باتوتموم شه

سلام به دوستای گل خودم..حال واحوال..من که خوشم بد جور..روزهای خوبی رو دارم میگذرونم وخوشحالم..وامیدوارم همه ی دوستامم خوشحال باشن وهیچ کسی ناراحت نباشه..امسالم داره مثل برق وباد میگذره..ولی ماچی چقدر تونستیم خودمونو تغییر بدیم؟؟؟من که نتونستم..ولی خیلی بده..که نتونی چیزی که نباید باشی رو تغییر بدی...تموم شد..رورهامون...عمرامون..ولی ما وایستادیم وهنوز داریم به گذشتمون نگاه میکنیم..بد نیست کمی هم تو حال باشیم..حداقل تا نفس میکشیم...راستش من اومدم پست بذارم...دیدم پستم نیست به سارا گفتم اونم گفت غیبتام طولانی شده اگه دوباره انجامشون بدم راحت ازم نمیگذره..منم که حرف گوش کن..اومدم تا داستان بذارم...خدایی ممنونشم که این مدت چیزی بهم نگفت وصبر کرد تا برگردمحالا بدویید ادامه تا داغه

 

وگوشیو قطع کردم .حالا اگه اینا گذاشتن من درس بخونم.اه.

هیونگ.

بچه ها همه بهم زنگ زدن وگفتن که بادخترا بیرونن منم بهشون گفتم خوش بگذره تقریبا شب شده بود نمی دونستم عسل کجاست ولی دعا می کردم که تنهایی تو اون خونه نمونه چون می ترسیدم بلایی سرش بیاد.

-

چراغ اتاقمو خاموش کرده بودم وفقط یه چراغ مطالعه کنارم روشن بود وداشتم درس می خوند که احساس کردم کسی پشت سرمه فکر کردم بچه هان که برگشتن ولی یه دفعه یه دست جلوی چشمام رو گرفت ونور چراغ مطالعمو خاموش کرد خیلی ترسیدم اومدم جیغ بکشم که دهنم رو چسبید وکوبوندم به دیوار توی تاریکی صورتشو نمی دیم ولی قد بلندی داشت دستو پا می زدم  وجیغ می کشیدم ولی چون محکم دهنمو چسبیده بود صدامو کسی نمیشنیدهمون طور که در دهنمو چسبیده بودبا اون یکی دستش شروع کرد به لمس بدنم جیغ می کشیدم ولی میون دستاش گیر افتاده بودم دستشو به سمت یقه لباسم برد وشروع به باز کردن دکمه ای پیراهنم کرد مرگ رو جلو چشمای خودم می دیدم تقریبا تا دکمه های وسط بلوزمو باز کرده بود که من با پام چنان ضربه ای بهش زدم که از درد به خودش پیچید نفس نفس می زدم چاقوشو از جیبش در اورد وداشت به طرفم می اومد که از اتاق اومدم بیرون دویدم وازپله ها باسرعت پایین اومدم در خونه رو باز کردم وتوی حیاط می دویدم وقتی می دویدم هوای پشت سرمو هم داشتم یادم به دیوار ریخته شده ته باغ افتاد تقریبا بهش رسیده بودم که پام به سنگی گیر کرد وخوردم زمین ومچ پام پیچ خورد درد زیادی داشت فکر کنم در رفته بود با هر بدبختی بود خودمو به اون دیوار ریخته شده رسوندم وازش رد شدم ورفتم توی خونه ی پسرا خیلی ترسیده بودم نفسم بالا نمی اومد به دیوار تکیه دادم ودستمو روی قلبم گذاشتم خیلی تند می زد خودمو به پشت در خونشون رسوندم وچند ضربه به در زدم .

هیونگ .

یه دفعه دیدم که درخونه رو می زنن مگه بچه ها نگفته بودم امشب نمیان خونه تعجب کردم رفتم ودرو باز کردم ودر کمال ناباوری عسل رو تواون حال دیدم دکمه های پیراهنش تا نصفه باز بود پاشو بادستش چسبیده بود.

هیونگ جون:تو....تو....چرا این ریختی هستی؟؟

-هیونگ کمکم کن خواهش می کنم.

هیونگ جون:پاشو بیاتو.

تا اومد بلند شه از درد دیگه نفس کشیدن براش سخت شده بود رفتم به طرفش .

هیونگ جون:پات در رفته.

-ف..ک....ر...ک....ن....م.

بلندش کردم وبردمش تو خونه ودررو هم پشت سرم با پام بستم گذاشتمش روی مبل.وخودمم کنارش نشستم.

هیونگ جون:چه اتفاقی افتاده.

-یکی توی خونمون بود داشتم تواتاقم درس می خوندم که یکی اومد ودر دهنمو گرفت وکوبوندم به دیوار و می خواست که..............منم یه لگد بهش زدم وفرار کردم راستش دیوار ته باغ ما ریخته من از اون جا وارد خونه شماشدم نمی دونستم چی کار کنم داشتم توی باغ می دویدم که پام به سنگی گیر کرد وخوردم زمین فکر کنم پام پیچ خورده.

همه ی اینارو باگریه می گفت کشیدمش تو اغوش خودم انگار خیلی ترسیده بود.

هیونگ جون:نترس دیگه من پیشتم نمی زارم کسی بهت اسیب بزنه.

اشکاش بلوزمو خیس کرده بودن از خودم جداش کردم وبادستم اشکاشو پاک کردم .

هیونگ جون:گریه نکن همه چیز درست می شه.رفتم ویه ظرف اب گرم ویه حوله اوردم .

هیونگ جون:شاید یکم دردت بیاد ولی باید تحمل کنی پات بدجور پیچ خورده.

سرشو به نشونه مثبت تکون داد ومنم با یه حرکت پاشو جاانداختم.

هیونگ جون:تموم شد.

-ممنونم ازت.

رفتم وظرف اب وحوله رو بردمو برگشتم ودوباره کنارش نشستم

-این کارا رو از کجا یاد گرفتی.

هیونگ جون:یه مدت دوره دیدم.

-ممنون که کمکم کردی.

هیونگ جون :کاری نکردم.

یه لحضه نگاهم به بلوز نیمه بازش قفل شد تاالان اصلا حواسم نبود ولی الان تازه متوجه شدم قلبم شروع به زدن کردنتونستم جلوی خودمو بگیرم شونه هاشو چسبیدم وبه طرف خودم چرخوندمش یه خورده وقت فقط نگاهش می کردم اونم نمی دونست که برای چی دارم این قدر نگاهش می کنم یه دفعه ناخوداگاه چشمام رو بستم وسرم رو به طرف قفسه سینش بردم وپایین گردنشو بوسیدم ونمی دونم اون در اون لحضه چه طور شده بود تعجب کرده بود یاترسیده بود بعداز مدتی ازش فاصله گرفتم وتو صورتش نگاه کردم فکرکنم ترسیده بود.اب گلوشو قورت داد برای یه لحضه نگاهمون توهم قفل شد.بامن من گفتم.

هیونگ جون:د...س...ت....خ...و....د..م....ن...ب...و..د...ببخشید.

چیزی نگفت دستمو به طرف پیراهنش بردمو دکمه های پیراهنشو بستم.

هیونگ جون:هیچ وقت نمی زارم بهت اسیب برسه.نباید کسی غیر از خودم ببوستت.

خیلی گیج شده بود فکر کنم منظورمو نمی فهمید.

هیونگ جون:دفعه پیش یادته بهم گفتی از قلبم بپرسم ...خب من از قلبم پرسیدم ..اونم بهم گفت که به تو علاقه داره ومیخواد همیشه درکنارت باشه....قلب تو چی قلب منو قبول می کنه.

-قلب من همیشه برای تو جا داره .

خندیدم وانو در اغوش گرفتم اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرد.

بعد از یه خورده وقت.

هیونگ جون: بیا بریم شام بخوریم.

-باکمال میل.

به طرف میز رفتیم صندلی رو براش عقب کشیدم اونم نشست وغذا رو خوردیم.بعد از شام.

-هیونگ می تونم یه درخواستی ازت بکنم.

هیونگ جون:بگو.

-میشه امشب تا من نخوابیدم از پیشم نری.

هیونگ جون:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-اخه خیلی می ترسم.

هیونگ جون:باشه.

به طرف اتاق خودم رفتیم و روی تخت دراز کشیدومنم کنارش نشستم دستمو بین دستاش گرفت وخوابید چند ساعتی می شد که خوابیده بود.به صورتش نگاه کردم رژ لب صورتی زده بود دستمو از بین دستاش کشیدم بیرون وروی صورتش خم شدم ولب هامو روی لب هاش گذاشتم وبوسیدمش .وقتی از صورتش فاصله گرفتم دیدم رژ لبش پخش شده زود از اتاق رفتم بیرون ودرو پشت سر خودم بستم.

پشت در یکی به سر خودم زدم.

هیونگ جون:احمق این چه کاری بود تو کردی .

به سمت مبل رفتم وخودمو روش پرت کردم وهمون جا خوابیدم.

-

گلوم خشک شده بود از اتاق بیرون رفتم هیونگ روی مبل خوابیده بود توی خونه راه رفتم به دم اشپزخونه که رسیدم خودمو تواینه ای که اون کنار بود دیدم رژلبم پخش شده بود یعنی اون منو موقعی که خواب بودم بوسیده بود.لبخندی زدم وبه سمت اشپزخونه رفتم واب خوردم ورفتمو روی هیونگ هم یه پتو انداختم ودوباره به سمت اتاق رفتم.وخوابیدم.

نیکا.

باجونگی کلی تو خیابون ها قدم زدیم اخر سر هم رفتیم توی یه پارک وروی یه صندلی نشستیم منم که حسابی خسته بودم هی چرت می زدم جونگی روشو به من کرد وگفت.

جونگ مین:اگه خوابت میاد می تونی روی پای من بخوابی.

چشمام چارتا شد ولی بعد دستمو کشید وسرمو روی پاش گذاشت منم چشامو بستم وخوابیدم.

جونگ مین:نمی دونم چقدر وقت بود که نیکا خوابیده بود چند وقت بود که دوستش داشتم ولی به خاطر غرورم نمی تونستم بهش بگم به صورتش نگاه کردم خیلی اروم خوابیده بود بی اختیار لب هامو روی لب هاش گذاشتم وبرای چند دقیقه به همان حالت موندیم..

مهشید.

باهیون بعد از کلاس گیتار به رستوران رفتیم وغذا خوردیم بعدش باهم شروع کردیم به  قدرم زدن نزدیک یه پارک هیون ایستاد منم ایستادم برگشت به سمتم ویه جعبه از توی کتش بیرون اورد وجلوم گرفت وبازش کرد.

هیون جونگ:خیلی وارد جریانات نمی شم پس میرم سر اصل مطلب بامن ازدواج می کنی.

من که جاخورده بودم گفتم.

مهشید:سونبه منظورت چیه.

هیون جونگ حلقه رو از جاییش در اورد وتوی دستم کرد وگفت.

هیون جونگ:تا موقعی که جوابمو ازت بگیرم هیچ کس نباید حتی یه نگاه چپ بهت بکنه.

نمی دونستم باید چی بگم برای همین سکوت کردم اونم جلو اومد ومنو در اغوش گرفت وبعد از چند لحضه از م جداشد وچشماش روبست اروم صورتش رو نزدیک صورتم اورد ومنو بوسید..

میدونم ...میدونم پشت هم بوسه داشتیم..ولی خب من این داستانو زمانی که ناشی بودم نوشتم...خیلی خوب از کار در نیومده..انشال...داستان بعدی جبران میکنم


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
هان جی بیونگ شنبه 12 مرداد 1392 08:21 ب.ظ
سلام به هانی جون عزیزم......ببخش سرم بخاطر شرکت توب آزمونای تابستون شلوغه و مثل کرم کتاب افتادم تو جون کتابای اول و دوم و سوم واختصاصیای چهارم......در هر حال بخاطر دیر اومدنم معذرت میخام

اینم ایمیلم : paradise4ever172ts@gmail.com

خوش حال میشم باهم در ارتباط باشیم..........راستی هر چیزی در مورد من خواستی بدونی بپرس (توی ایمیل).....جواب میدم.......
فعلن
بووووووووس*****باااااااای
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم...مگه چندمی؟؟؟؟من امسال کنکوریم اصلا عین خیالمم نیست...اخی..نازی..عیب نداره..ادت میکنم گلم...بوووووووووووووووس.
✯REnEe✯ چهارشنبه 9 مرداد 1392 03:23 ب.ظ
دوست داشتین به وب من سر بزنید
روی اسمم کلیک کنید داخل وبم میشید
hani_hyung پاسخ داد:
باشه گلم..سر میزنم
مرجان دوشنبه 7 مرداد 1392 06:19 ب.ظ
سلام خیلی قشنگ بود جالب بود منتظر قسمت بعدی هستم
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..مرسی گلم نظر لطفته...زود میذارمش
رویا دوشنبه 7 مرداد 1392 03:39 ب.ظ
مرسی
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم.
رجستر دوشنبه 7 مرداد 1392 11:49 ق.ظ
عزیزم خوبه ناشی بودی من 11 ساله هنگیدم.
hani_hyung پاسخ داد:
اخی چرا هنگیدی؟؟؟؟؟درست میشه به مرور زمان..به زمان نیاز داره.
selia دوشنبه 7 مرداد 1392 06:22 ق.ظ

hani_hyung پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییی سلیا جونم.
neshat.NH دوشنبه 7 مرداد 1392 02:32 ق.ظ
kheiliiiiiiii aliiiiiiii bood azizam b salamati hame sarosamon gereftan :D :D
kheili dastet dard nakone golam :*
hani_hyung پاسخ داد:
مرسی عزیز دلم..اره همشون سرو سامون گرفتن..خواهش میکنم گلم..قابل نداره.
رنت یکشنبه 6 مرداد 1392 11:42 ب.ظ
مرسی عزیزم
خوبه سه تا جفت بهم رسیدن مونده دوتای دیگه
منتظر ادامه اش هستم عزیزم
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم...اره دیگه اینا رسیدن اونا هم میرسن اخر همه داستانا یا میرسن یا میمیره طرف دیگه..حالت دیگه ای نداره:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر