تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 50

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 6 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 50




سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟
.
نماز روزه هاتووووووووووون قفول باشه^^
.
بچه ها جونم تو این شبای عزیز خالصانه التماس دعا دارم ازتون))))))))))))))))
.
حرفم نومویاد مادر!! :دی
بی حالمممم امروز
تا همین الان داشتم تایپ میکردم!!!
.
باورم نمیشه!!!!! 5 دهه رد شددددددد!! ^^
میسیییییییییییی که همراهم هستین و بهم انرژی میدین عزیزای دلمممممممممممممم



*********************************

بچه ها جونم، من اولین داستان جنایی که تو عمرم نوشتم رو از امروز میذارم وب اجی شلر^^
خوشحال میشم بوخونید و با نظرای خوکشلتون همراهیم کنید^^

اینم ادرس :



http://devil-stories2.mihanblog.com/post/1223



دووووووووووووووووووشتووووووون دالمممممممممم****
بووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللل*******








* The peace after the storm * season 2 *  part  50




کیوجونگ با دیدن جونگمین به سمتش رفت و پرسید: " چی شد؟ دکتره چی می گفت؟! "
نیشخندی زد: " هیچی! دکیه خیلی زرنگ بود!! "
-    یعنی فهمید؟
-    هوم!! میدونست دارم دروغ میگم! سر از کارمون دراورده!
در همین حین یونگ سنگ هم به پسرها ملحق شد. سقلمه ای به پهلوی جونگ زد و خندید: " حداقل خوبه یکی از تو زرنگ ترم پیدا شد! "  بدون این که منتظر جواب جونگ بماند، سریعا دستانش را دور گردن هر دویشان حلقه کرد و با ذوق خاصی گفت: " بچه ها! سوجین به هوش اومده!"
هر دو با تعجب و شوقی عجیب به او خیره ماندند. جونگمین حلقه ی دست یونگ را از گردنش باز کرد و به حرف امد: " دروغ میگی؟!! "
نیشخندی تحویل جونگ داد : " مگه من مثل جنابعالی ام؟! "
جونگمین زبانکی به یونگ سنگ انداخت: " خیلی هم باید دلت بخواد که مثل من باشی!! "
دهن کجی کرد: " صد سال سیاه!"
جونگ این بار با حرص موهای یونگ را به هم ریخت: " حالا حالت جا میاد!! "
با حرصی میخته با خشم به جونگ خیره شد: " دیوونه!! "  همانطور که سعی میکرد موهایش را صاف کند، غرید: " یکی طلبت!"
جونگمین با صدای بلندی خندید. زبانکی به یونگ انداخت و از او فاصله گرفت.
کیو که حالا دیگر صبرش تمام شده بود، به سمت هردویشان برگشت: "  بسه دیگه!! یه دو دقه نمیتونید اروم بگیرید؟ مثلا بیمارستانه ها!!! "
یونگ نیشخندی زد و دست به سینه شد: " اینو به بعضیا بگو که هیچی حالیشون نیست!"
جونگ رویش را از یونگ برگرداند و بی هیچ حرفی به دنبال کیو رفت.
یونگ با دیدن جونگمین پقی زد زیر خنده و با لحن خاصی گفت: " راستی میدونید سوجین وقتی به هوش اومده اسم کی رو صدا زده؟! "
جونگمین قیافه ای حق به جانب گرفت: " حتما منو دیگه!! "
-    نخیرم!! دکترش میگفت هیونو صدا میزده!!
جونگمین پوزخندی زد:" ایششش! "  با لحن بانمکی ادامه داد : " کار هیون ساختست پس!! "   و هر3 زدند زیر خنده!
کیو  این بار  انگشت اشاره اش ا برروی لب هایش گذاشت و غرید: " اروم باشید دیگه! دهه! "   و بی هیچ حرف دیگری قدم به درون اتاق سوجین گذاشت.جونگمین هم به دنبالش وارد شد. اما  یونگ سنگ بی ان که داخل شود، به چارچوب در تکیه داد. اهی کشید و از دور به سوجین خیره ماند. بعد از این اتفاقات به هیچ وجه نمی توانست با او روبرو شود.
کیوجونگ نزدیکتر رفت و کنار تختش ایستاد. بر روی صندلی کنار تخت نشست و به سوجین خیره شد. صورت رنگ پریده اش، مظلوم تر و بی پناه تر از هروقت دیگری به نظر می رسید. غرق در خواب ارامی بود و تکانی هم نمی خورد. دست سوجین را در دستش گرفت و به نرمی فشرد. با فشار ضعیفی که متقابلا به دستش وارد شد، سرش را بلند کرد و به سوجین نگریست. تکان خفیفی خورد و چشمانش را به ارامی گشود. لب های خشکش را به زحمت از هم باز کرد و زیرلب زمزمه کرد: " اب!"
کیو لبخندی زد: " برات ضرر داره!"
جونگمین که تا ان لحظه ساکت گوشه ای ایستاده بود، بلافاصله  دستمالی را خیس کرد و بر روی لب های بی رنگ سوجین مالید.
سوجین نگاه خسته اش را بین ان دو رد و بدل کرد و لبخند محوی زد.
کیوجونگ کمی خم شد و با لحن ارامی پرسید: " بهتری؟! "
با همان لبخند کمرنگ که لب هایش را تزئئن کرده بود، سرش را به علامت تایید تکان داد. نفس عمیقی کشید و با صدای خفه ای به حرف امد: "ممنون.... خوبم! "
جونگمین خنده ی شیرینی کرد و بر روی سوجین خم شد.  بینی اش را کشید و با لحن بانمکی گفت: " تو باید زود زود خوب بشی خانم کوچولو!! "
سرفه ی کوتاهی کرد و بی اختیار خندید. خیلی وقت بود که جونگمین را اینطور شاد ندیده بود. حتی بعد از مدت ها برای اولین بار بود که کلمه ی " خانم کوچولو " را دوباره از زبانش می شنید. لبخند تلخی زد. اهی کشید و با صدای گرفته ای نالید: " ای کاش می مردم! " 
کیو با یک حرکت سریع انگشتش را بر روی لب های  سوجین گذاشت: " هیش! قرار نیست از این حرفا بزنی! "
باز هم اهی کشید. نگاهش را از کیوجونگ گرفت و سعی کرد ارام باشد. سری برگرداند. بی اختیار نگاهش بر روی یونگ سنگ ثابت ماند که به چارچوب در تکیه داده و با پایش به جان موزاییک ها افتاده بود. نیشخندی زد و رو به یونگ سنگ گفت: " کندی اون موزاییکا رو پسر! یه نگاه هم این ورا بنداز اقا!! "
یونگ به ارامی سرش را بلند کرد و به سوجین خیره ماند. نمی دانست باید چه کار کند و چطور با سوجین روبرو شود. همانطور که با انگشتان دستش ور میرفت، به زحمت لب هایش را از هم گشود: " نمیدونم چطوری باید ازت......! "    که سوجین نگذاشت حرفش را تمام کند و با خنده گفت: " عذرخواهی شما قبلا پذیرفته شده! پس نمی خواد نگران باشی!! "
برای لحظه ای با بهت به سوجین خیره ماند. در کسری از ثانیه خنده لبانش را پر کرد و به سمت سوجین دوید. موهای روی شقیقه اش را کنار زد و بوسه ای بر پیشانی اش کاشت.  از سوجین کمی فاصله گرفت. همانطور که به چشمانش خیره بود، با لحن گرمی گفت: " ممنون که تنهامون نذاشتی!! "
سوجین باز هم خندید. خودش را به زحمت کمی بالا کشید و در یک چشم به هم زدن لپ یونگ را کشید که باعث شد دادش به هوا بلند شود.
جونگمین این بار پقی زد زیر خنده: " خانم کوچولو، به جای تو ، این شازده الان باید اینجا  می بود!! "
کیو هم خندید: " راس میگه!! ضد ضربه ی خوبیه! "  باز هم صدای خنده ی هر3 بلند شد.
یونگ که هنوز هم لپش را می مالید، چشم غره ای به ان ها رفت و غرید: " یاااا!! چند نفر به یه نفر!! "
سوجین باز هم خندید و رو به یونگ سنگ کرد: " نترس! من طرف توام!! "   بلافاصله رو به پسرها کرد : "  اخه چطوری دلتون میاد بالش به این نرم و گرمی رو به فنا بدین؟ ها؟ "  و باعث شد هردو از خنده ریسه بروند.
یونگ سنگ دست به سینه نشست و رویش را برگرداند: " ایششش!! طرفدارم نخواستیم بابا! "  و باز هم خنده ها بلند شد.
-    چشمم روشن!! شماها با اجازه ی کی اومدین تو؟!
همه ی سرها به سمت پرستاری چرخید که دست به کمر در استانه ی در ایستاده بود و عصبی به نظر میرسید.
یونگ سنگ بریده بریده  گفت: " راستش...دکترش....گفت! "
پرستار با همان لحن عصبی اش ادامه داد : " دکتر بیخود کرده با شما!! ملاقات کننده یکی، نه 3 تا!! تازه اتاق رو هم گذاشتین رو سرتون! "  نفسش را با حرص بیرون داد : " اگه به فکر مریض خودتون نیستین، حداقل به فکر بقیه ی بیمارا باشید!! مثل این که یادتون رفته اینجا بیمارستانه!! "  ... انگشت اشاره اش را به سمت در اتاق گرفت: " بیرون! فقط یه نفر میتونه بمونه! "
کیو  نیم نگاهی به 2 پسر دیگر انداخت: " فعلا من هستم! "
یونگ اخمی کرد و رو به کیوجونگ گفت: " منو با این روانی تنها نذار!! "
جونگمین بی هوا ضربه ای  پس کله اش زد: " غر نزن انقد! برو بیرون!
یونگ با گام هایی سنگین و غرولندکنان از اتاق بیرون رفت
جونگمین چشمکی نثار سوجین کرد. قبل از این که از اتاق خارج شود، زبانکی به ان پرستار عصبانی انداخت: " هی دختر جون! اینطوری نباش! میترشیا!! "  و قبل از این که پرستار عکس العملی نشان دهد، به سرعت بیرون دوید.


..................................................................................


هیونگ با بهت به رفتارهای هیون خیره بود. سر از این کارهای او در نمی اورد. اخر هیون چه مرگش شده بود. اهی کشید و از جایش بلند شد. باید کاری می کرد. با سرعت خودش را به هیون رساند و با تمام توانی که داشت او را هل داد وبه کناری انداخت. خودش هم زمین خورد و به نفس نفس افتاده بود. رو به هیون گفت: " معلوم هست چت شده تو؟ معلومه چی کار داری می کنی؟! "
سوفی همانطور که به دیوار چسبیده بود، با جدا شدن هیون، سرخورد و بر روی زمین افتاد. سرش را میان دستانش گرفت و بی مهابا گریست. سرش را به دیوار کوبید و نالید.  خودش را بدبخت ترین ادم می دانست.
هیونگ خودش را به هیون رساند و روبرویش زانو زد. هنوز هم سرمستانه می خندید و با خودش حرف میزد. شانه های هیون را تکان داد و با حرص گفت: " به خودت بیا! تو رو خدا به خودت بیا!! "
برای لحظه ای سرش را بلند کرد و به هیونگ خیره ماند. نیشخندی زد و با لحن کشداری به حرف امد:  چی میگی هیونگ؟! مگه تو تاحالا یه ادم بدبخت ندیدی!!! "  با دستش موهای هیونگ را به هم ریخت و خندید: " تو چقدر بانمکی پسر!! "
هیونگ عصبی و کلافه شده بود. ذهنش به طرز عجیبی از کار افتاده بود. نزدیکتر رفت و چند سیلی ارام به صورتش زد: " هیون!! به خودت بیا!! "
اما هیون انگار چیزی نمی شنید. با دستش هیونگ را کنار زد و از جایش بلند شد. همانطور که تلو تلوخوران از پله هاپایین میرفت، برای خودش اواز هم میخواند.
هیونگ به سرعت به دنبالش دوید تا مراقبش باشد.
 هیون وارد اشپزخانه شد و بی ان که کنترلی روی رفتارهایش داشته باشد، هرچه را که سر راهش می دید، میشکست و پرت میکرد.
هیونگ سرش را میان دستانش گرفت و نالید: " خدای من!! " دیگر چیزی نمانده بود به گریه بیفتد. فقط یک دیوار میخواست سرش را بدان بکوبد.  همانطور که سعی میکرد جلوی هیون را بگیرد : " با صدای تقریبا بلندی گفت: " سوفی! به جونگمین زنگ بزن! تنها کسی که میتونه کمک کنه اونه! "
با صدای هیونگ به خودش امد. با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد و از جایش بلند شد. نزدیکتر رفت و از بالای نرده ها، به ان دو خیره شد. با دیدن صحنه ی روبرویش نفسش را در سینه حبس کرد و با سرعت هرچه تمام تر به دنبال تلفن گشت.


...............................................................................


کیو بی هیچ حرفی به سوجین خیره بود.
سوجین چشمکی زد: " تا کی میخوای اینطوری بهم زل بزنی؟! "
نیشخندی زد: " تا هروقت که دلم بخواد! " ....  دستی به موهای سوجین کشید: " خوشحالم که خوبی!! "
نگاهش را به کیوجونگ داد و به لبخندی بسنده کرد. سرفه ای کرد و بر روی تخت جابجا شد.
کیوجونگ با نگرانی نگاهش میکرد. زیرلب نالید: " ببخشید! نباید خستت میکردم! "
سری تکان داد و با صدای گرفته اش گفت: " نه اصلا!...خوبم! نگران نباش! "
دست سوجین را میان دستش گرفت. گرمای دست او ارامش عجیبی را به وجودش تزریق می کرد. اهی کشید و با لحن ملایمی رو به سوجین گفت: " میدونی وقتی که واسه اولین بار دیدمت، چه قولی به خودم دادم؟! "
سرش را به علامت نفی تکان داد و چشمان منتظرش را به کیوجونگ دوخت.
دست سوجین را فشرد و با همان لحن ارام ادامه داد: " از همون لحظه ای که دیدمت، یه حس خاصی داشتم! یه حس خوب!"  نگاهش را به سوجین داد : "  از همون وقتی که واسه اولین بار دیدم و نجاتت دادم ، برای همیشه به خودم یه قولی دادم! این که همیشه و همه جا مراقبت باشم! اینکه هیچ وقت نذارم صدمه ببینی! هیچ وقت!"
محو حرف های کیوجونگ بود. لبخند عمیقی لب هایش را تزئین کرد و باز هم چشم به لبان او دوخت.
-    ولی....ولی.... نتونستم.....نتونستم به قولی که داده بودم عمل کنم....! حتی...حتی خودم باعث شدم تو صدمه ببینی! من...خیلی متاسفم.... منو ببخش که نتونستم مراقبت باشم!
لبخند بر روی لب های سوجین، عمیق و عمیق تر میشد. بغض و صدای لرزان کیوجونگ قلبش را میلرزاند و عذابش میداد. بغض سنگینی گلویش را میفشرد که داشت خفه اش میکرد. دست کیو را فشرد و با همان بغض غریب بالاخره سکوتش را شکست: " نه کیوجونگ! اینطوری نیست!! تو همیشه مراقبم بودی و منم همیشه اینو حس میکردم! هروقت کنارمی احساس امنیت و ارامش میکنم! ممنونم ازت! به خاطر همه چی! به خاطر همه ی حس ها و لحظه های خوبی که باهات داشتم! "  نفس عمیقی کشید و در صورت کیو دقیق شد. انگشتش را جلو برد و  قطره اشک روی گونه ی کیوجونگ را زدود: " دیگه هیچ وقت این حرفو نزن!....من خیلی دوست دارم داداش صبور و مهربونم! هیچ وقت تو و خوبیاتو فراموش نمیکنم! "
لبخند گرمی صورتش را پر کرد و با مهربانی همیشگی به سوجین خیره ماند. لبش را به دندان گرفت تا مانع ریزش اشک هایش شود. همانطور که هنوز هم نگاهش بر روی سوجین ثابت بود، به ارامی زیرلب زمزمه کرد:"منم دوستت دارم!! "




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Maryam***** جمعه 11 مرداد 1392 12:47 ب.ظ
امیم سوخت دیگه نه می تونم داسی بذارم و نه می تونم نظر بذارم چون با موبایل سخت و کم می تونم بیام نت
به خاطره داستانه تو 15 بار دیروز با موبایل اومدم این وب خیلی دیر بالا میاد هیچ تو هم داسی نذاشتی من کلی پول برام میاد الانممممممم داغونممممممممم جواب اون همه خواننده رو چطور بدم آخه؟؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهیییییییییییییییییییییییییییییییییی......
میدوووووووووووووونم خیلییییییییییییییییی سخته((((((((((((((((
ایشالااااااااااااااااا که هرچه زودتر درس بشه قربونت برم)))))))))))))))))))))))))))))))
تی اس501 چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:11 ق.ظ
ااماسی......یه سوال؟؟؟
تو این داستان نقش اصلی داداش جونگ مینم چیه دقیقن؟؟؟ نقشش گند جمع کنه آیا؟؟؟ که هرکی میخاد یه گند و افتضاحی به بار بیاره بیاد ماس مالیش کنه؟؟دوس دارم یه بارم اون گند بزنه که بقیه ( بخصوص هیون) جمش کنن.....خخخخخخ


ولی واقن خیلی باحاله این شخصیتش

الان این منم : O<=== که مردم بخاطر دیالوگای خوب توی بیمارستان!!!!!!!



بابت پیام قبلیم پوزش...یه لحظه عصبی شدم !

بووووووس.....باااااای
*almas-shargh* پاسخ داد:
جووووونم^^

خخخخخخخخخخخخخ!! نترس بالاخره نوبت خودشم میشه یکی جمعش کنه!! وایساا!! :دی
.
اوهووووووووم...من خودمم عاشق شخصیتشم اینجا^^
.
خخخخخخخ!! عزیزمییییییییییی^^
.
اکشاااااااااااااااال نداله قلبوووووونت بلم^^
میسییییییییی که همراهی**
بوووووووووووووووش و بخلللللللللللللل***
تی اس501 چهارشنبه 9 مرداد 1392 01:03 ق.ظ
ای بابا!!!!
ینی چی آخه؟؟؟؟؟؟؟دهه!!!!!
چرا همه دارن به شوهلم بدوبیرا میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟؟؟ هرچی باشه خیر سرشون لیدرشونه ها........!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
اکشااااااااااال نداله!! بزرگ میشه یادش میررررررررررررره!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
.
دریه نتووووووووووووووووووون))))))))))))
اصلا کسی بیخوووووووووووود کرده به داداچم چیززززززززی بگه^^ )))))))))
Maryam***** سه شنبه 8 مرداد 1392 05:56 ب.ظ
فکر کنم از دست من خسته شدی نهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تقصیر خودته از بس با احساس می نویسی من دیوونه میشمممممممم خخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
نههههههههههههههههههههه!! اصلااااااااااااااا!! چولوته!!! ^^
من عاشششششششششششق نظرای توام!! به جووووووووووووووووووون خودم راس میگممممممممممم***************
هیچ وقتم خسته نمیشم!!)))))))
میترا دوشنبه 7 مرداد 1392 10:28 ب.ظ
الماس ! یه چیزی !
من حس میکنم i can breathe again درسته . نه breath again...
*almas-shargh* پاسخ داد:
یسسسسسسسس!!
بازم اشتباه کردم!! خخخخخخخخخخخخخخ
عاقا شطرنجی کنید منو!! ک ک ک
.
breath اسمه!
breathe فعله!!

من باز قاط زدم!! :دی
Maryam***** دوشنبه 7 مرداد 1392 09:45 ب.ظ
بیشتر بچه ها قسمت سوم داستانم رو خوندن عاشق جونگمین شدننننننننننننننننن خخخخخخخخخخخخخخخخخخ مواظب باش دارم هووهات رو زیاد میکنم خخخخخخخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخخخ!!! هویج یکی یه دوووووووووووووونه^^ خخخخخخخخخ
من هنوووووووووووز نخوندم^^
گذاشتممممممممممم با ارامش و سرفرصت بوخونم!! اینجور داستانای هیجانی رو دوس دارم چند قسمت با هم بخونم!!
این کار دوتا مزیت داره: اولا ذوق مرگ میشی!! دوما کمتر خماری میکشیییییییی!! خخخخخخخخخ
.
مگه من میذارمممممممممم!! خودم یه تنه میکشمشووووووووون!! خخخخخخخخخخخخخخخ
دلارا دوشنبه 7 مرداد 1392 07:10 ب.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییییییی عزیزمممممممممممم*****
Maryam***** دوشنبه 7 مرداد 1392 06:54 ب.ظ
وقتی به هیون میگی گند دماغ واقعا دلم می خواد بوتوشمت سعی کن دیگههههههههه نگییییییییییییییییییییییییییییی بگوو خب؟؟؟یه جا دوجا توی همه ی داستان ها نظرات به هیون توهین نکنننننننننننننن من عصبانی بشمممممممممم می توشمتتتتتتتتتت!!!!!! ببین همه حتی هیون دوستا بهش توهین میکنن میگن یکی بیاد جمعش کنه!!!!!مگه تا حالا پهنننننننن بودددددددد؟؟؟؟توی این داستان از همه بدبخت تر هیونه که توی اوج بیچارگی و ضعف و مریضی و تنهایی بهش بی احترامی میکنن!!!!!می دونی چرا من این قدر حساسم روی این داستان؟؟؟؟؟؟؟؟چون در مورد دابل اسه بنابراین درسته همه چی با واقعیت متفاوته ولی خیلی ها که اطلاعات دقیق دارن این رو نمیدونن!!!!! من خیلی طرز نوشتنت رو دوفس دارمممممممممم چرا این قدر کم می ذاری!!! اگه سوجین خواهر جونگی نیست حداقل این دوتا رو مزدوج کن ما یه شیرینی بخوریم سره ازدواج هویج و سوجین!!!!!!خخخخخخ سوجین هووی خوبی میشه هااااااااااا خخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خووووووووووووووووووو عادت کردم مادر!! :دی
عادت کردم لقب بدم!!! :پی
من اصلااااااااااااااااا دلم نمیخوووووووووواد توهین کنم!! این چیزایی هم که میگم محض شوخی و خندست!! عادتمه!! شاید چون هیون خاصه برام دلم میخواد با لقب دادن بهش علاقمو ابرازکنم......، بیشتر از بقیه ی پسرا بهش لقب میدم!! خخخخخخ!! چون خاصه برام!! من همیشه به هیون به یه چشم دیگه نگاه میکنم..... حتی میتونم بگم از هویجم برام دوس داشتنی تره^^****
اینا هم شمحض شوخی و خندست، وگرنه هیچ وقت دلم نخواسته به هیچکدومشون توهین کنم..... هیچوقت.... )))))))))))))))
.
خوووووووووب.....تو داستان اینطوری و این وضعیت براش پیش اومده، نتونست چیز دیگه ای بگه!!
این داستانه، بعضی جاها شبیه واقعیته، بعضی جاها نیست!! بیشترش زاییده ی ذهن بشره..... یه تخیل که نویسنده باهاش بازی میکنه و شکل میده!! اینا بیشترش شوخی و خندس و واقعیت نداره.....
من گمراهتون میکنم دیه!!! معلوم نمی کنم چی به چیه!!! خخخخخخخخخ
حتی اگه خواهر برادرم باشن، من عمرا لو بدم!!! همش میگم ممکنه، شاید!! خخخخخخخخخخخخخ
.
شیرنی هم میخووووووووووری!! به موقش!! خخخخخخخخخ
نوموخوام!! هوو نوموخواممممممممم!! :دی
✯REnEe✯ دوشنبه 7 مرداد 1392 05:56 ب.ظ
آها روی اسمم کلیک کن میای یه راست تو وبم
*almas-shargh* پاسخ داد:
بهله!!! خخخخخخخخ
✯REnEe✯ دوشنبه 7 مرداد 1392 05:56 ب.ظ
وای عالی بود این قسمت الماسی
کیو و سوجین خیلی بهم میان !! مگه نه رویا؟
راستی الماس من یه یه وب زدم دوس داشتی بیا زیر اسممه نگاااااااااااه
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی جیگرررررررررررررررررررم*****)))
باز تو اجیییییییییییی رویای منو اذیت موکونی بچه؟؟؟؟ خخخخخخخخخخخخخ
.
حتمااااااااااااااااااا میااااااااااااااااام))))))))))
تازه کلی هم شرمندم که هنوز داستان قشنگتو نخووووووووووووووووووووندم((((((((((((
رویا دوشنبه 7 مرداد 1392 03:13 ب.ظ
آخی داداش یونگی بیچاره هیونگ که تنها مونده با این داداش هیون... و اما الماس...چرا کیو انگشتشو گذاشت رو لب سوجین آخه!!این چه کاریه با شوهر من میکنینمیگی من غیرتی میشم این صحنه های بین کیو و سوجین رو میخونم خیلییییی خوف بووووود شقایق جونم...مرسیییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
من فدااااااااااا داداچممممممممممم^^
هییییییییییییی....بیشاله هیون و هیونگ(((((((((((
.
چووووووووووون دلش خواست!! خخخخخخخخخخخخخخخ
ریلکس باش مادر!! بذار بقیه هم با شوفلت خوش باشن دیه!! خخخخخخخخخ
الان بنده الفرار!! :دی
ای من قلفوووووووووون غیرتت اجییییییییییی^^ خخخخخخخخخ
میسییییییییییییییییی جیگررررررررررررررررررم*****
بووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللل*****
agra دوشنبه 7 مرداد 1392 01:41 ب.ظ
سلام،قشنگ بود مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااام***))))
مرسیییییییییییی عزیزمممممممممم**)))
سارا3 دوشنبه 7 مرداد 1392 06:20 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ...
یکی بیاد هیون رو جمع کنه...بیچاره پسرم رو{پسرم هیونگه}به کشتن داد...
.
.
الماااااااااااس...
الان این حرکات کیو یعنی چی؟؟بزنمش..؟
بی دلیل دلم میخواد تو این داستان یکی رو بزنم..کی بهتر از کیو؟؟؟
مرررررررررررررسی....بوووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
.
واااااااااااااای!! دارم درست میبینم؟! :دی
چه عجب! یه بار تو عمرت قلبون صدقه ی شوفل گنده دماغت نرفتی!!! ک ک ک
.
جاااااااااااااااانم!!
نهههههههههههه!! من گوناه دالم!! :دی
واااااااا!! چ کرده بیشاله داداچم؟؟!!
.
کلا اعصاب نداریا مادر!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
.
خواهشششششششش عزیزمممممممممممم*****
بووووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللل*****
selia دوشنبه 7 مرداد 1392 05:10 ق.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
ای قلفوووووووووووووووووون احساساتت عزیزدلممممممممممممممممم******* ^^ خخخخخخخ
razieh دوشنبه 7 مرداد 1392 12:15 ق.ظ
خوب بود ولی هیونش کم بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییی عزیزمممممممم**
ایشاالا زیادتر میذاررررررررررررم))))))
فاطیماجون یکشنبه 6 مرداد 1392 11:29 ب.ظ
عالی بود خخخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییی از دست این هیون اه اه اه اه اه
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییییییی عزیزمممممممممممممممم*********
چه کنیم دیه مادر!! خخخخخخخخخخخخخخخ
*maHsa* یکشنبه 6 مرداد 1392 11:00 ب.ظ
الماسی تو واقعاتو چنتا وب نویسنده ای؟
من که اینقد با پروژه های شرکت سرم شلوغه وقت کار دیگه ای ندارم همین یه داستانم به خاطر ذوقم به نویسندگی گذاشتم.
راستش الماسی حوصله نداشتم برم داستانتو بخونم فقط همون قسمت معرفیشو خوندم. راستی فایرفوکسم مشکل داره نشد اونجا نظر بزارم. این کیک شکلاتی کیه ؟
خوشم میاد نقاط مشترک زیاد داریم. معماری فرزند ارشد خباثت ...............خخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
ارررررررررره گلم)))))
ولی سخته! خیلییییییییییییی سخته!! (((((((((((((((((((
یه غلطی کردم، عین چی موندم تو گل!! خخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
من دانشجوام هنوز، من تابستون ترم برنداشتم که یه کم راحت باشم بعد از اون همه سختی.......
واسه همین فعلا الافم، امااااااااااااااا پدرم درمیاد 4 تا داستان بتایپم!! ((((((((((((((((((((((
نززززززززززززن!! خودمم میدونم غلط کردم!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
اشکالییییییییییییییی نداره قربووووووووووووووونت برم***)))))))))))))))
.
داداچ کیو میباشد^^
.
ای جوووووووووووووووووونم^^
قلفوووووون این نقاط مشترک! ^^ خخخخخخخخخخخخخخخخ
*maHsa* یکشنبه 6 مرداد 1392 10:53 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااام
مهسا خانم گل و خشگل وارد میشود

اینا تو بیمارستانم دست از این کاراشون بر نمیدارن
آخه چرا عشق منو توی این موقعیت قرار میدی
چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟آخه چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 6 مرداد 1392 10:04 ب.ظ
الماسی چه کارا که نمیکنی ممنون بابت داستان خوشملت
*almas-shargh* پاسخ داد:
ما اینیم دیه!!! خخخخخخخخخخ
خواهشششش عزیزدلمممممممممممم****
رنت یکشنبه 6 مرداد 1392 10:02 ب.ظ
ای جانم
دلم برای کیو کباب شدددددددددد جزغاله شد
هییییییییییییی
بابا یکی بیاد هیون رو جمع کنه این جونگ مین کجا موند
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهییییییییییییییییییییی.....داداچ بیشالم((((((
.
ایشالاااااااااا میاد!! ^^
.
میسیییییییییی عزیزممممم**)))
میترا یکشنبه 6 مرداد 1392 09:16 ب.ظ
آخیییییییی....
آخییییییییییییییییی....
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییی.....
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.....
آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییبیییبیییییییییییییییییییییییییییییییییییی....
*almas-shargh* پاسخ داد:
اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی^^
قلفوووووووووووووووووووووووون نظر دادنت^^ *************
یلدا یکشنبه 6 مرداد 1392 08:05 ب.ظ
هیوننننننننننننننننننننن!!!!عزیزممممممممممممممممممممممممممممممم!!!خواهش میكنم زود تر قسمت بعدی رو بذار وگرنه من سكته میكنممممممممممممم!!!باور كننننننننن!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
عاقااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!! بسه انقدر گریه نکن، وبلاگو سیل بررررررررررررررررد!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خدا نکنههههههههههههههههه جیگررررررررررررررررررررم)))))))))))))))))
روووووووووووووووووی چشممم**))))
میسییییییییییییییییی عزیزمممممممممممم**)))
Maryam***** یکشنبه 6 مرداد 1392 07:58 ب.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییییییییییی عقشممممممممممممممممم******
Maryam***** یکشنبه 6 مرداد 1392 07:52 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
بپررررررررررررررررر بخلممممممممممممممممم********
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر