تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part25

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 5 مرداد 1392

the IMMORTALS.part25



ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامی به گرمی اتو...
خوفید؟..خوشید؟..سلامتید؟...نمازه روزه هاتون قبول...
وااااااااااااااای بکس پندراگن جلد 8 رو شروع کردم...خو من جیگرم واسه کباب شد که...چرا اینقدر این نویسنده ها دوست دارن ادمو حرص بدن؟...
یونگ سنگ هم میخواد بره سربازی.....اخــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
به یه نتیجه  رسیدم...از تابستونا متنفرم...تابستونا هوا گرمه و روزا هم طولانیه تموم نمیشه...چرا نباید زمستونا تعطیل باشه؟...من عاشق زمستونم

برین ادامه الان میزنم یه بلایی سر این کامی میارم دیوانم کرده





the IMMORTALS



هیونگ دوید و با پرشی بلند خودش رو روی گردن جانور انداخت و قبل از اینکه جانور بتونه واکنشی نشون بده سیبیل های دراز اون رو از دو طرف گرفت و کشید...
مار بزرگ عصبی شد و سرش رو تکون داد و سعی کرد و هیونگ رو از خودش جدا کنه...هیونگ محکم پاهاشو دور گردن مار انداخت و سیبیل های دراز و چسبناک اون رو کشید...جانور بار دیگه سرش رو تکون داد و بلند شد...هیونگ با کلافگی داد زد:اروم...اروم باش...
دوباره سیبیل های اونو کشید و اینبار مار بزرگ ابی رنگ فقط غر غر کرد..هیونگ لبخندی زد وگفت:خوبه...خوب بزار ببینم داستان هایی که شنیدم درسته یا نه...
پاهاشو دور گلوی جانور فشار داد و سیبیل هاشو با تمام قدرت کشید...هیونگ گرمایی زیر پاش احساس کرد..لبخندی زد و جانور رو مجبور کرد به سمت یکی دیگه از مارهای کنارش برگرده...جریانی از اتش از دهن مار بیرون اومد و هیولای دیگر رو در کام خودش بلعید...جانور که در اتش گیر کرده بود مدام می غرید و تکون میخورد تا اینکه توی اب نا پدید شد...هیونگ با خوشحالی به دو جانور دیگر نگاه کرد و گفت:حالا این دوتا...


جونگمین با خوشحالی به یونگ سنگ نگاه کرد وگفت:اون..واقعا داره انجامش میده...
یونگ سنگ با نگرانی به دو اژدهای دیگه نگاه کرد وگفت:هنوز برای قضاوت کردن زوده...
جونگمین بی توجه به حرفای یونگ سنگ به هیونگ نگاه کرد که دوباره سیبیل های بلند جانور رو کشید...جریانی از اتش بالای سرشون به پرواز در اومد و به سمت هیولایی که اون طرف کشتی بود پرتاپ شد...اتش دقیقا به بدن اون خورد و فلس و پوست اون رو سوزوند...
جونگمین با خوشحالی گفت :اینم دوتا...
اما جانور سوم بر خلاف مار دوم که اتیش گرفته بود توی اب نا پدید نشد...دمش رو به سمت مار هیونگ پرتاپ کرد و به سر جانور ضربه ضرد...جونگمین دید که کنترل جانور از دست هیونگ خارج شد...

هیونگ سعی کرد مار رو مجبور کنه جاخالی بده اما دم مار دیگه بشدت به صورت مارش برخورد کرد و اون رو گیج کرد..ماری که سوارش بود به شدت به اطرف حرکت میکرد و تعادل رو برای هیونگ سخت میکرد...
سیبیل های سمت راست جانور از دست هیونگ سر خوردند و رها شدند...هیونگ به سمت راست پرت شد و سیبیل های سمت راست جانور رو با تمام قدرت کشید...جانور غرید و همچنان که از طرف راست توی دریا سقوط میکرد اتش از دهنش خارج میشد و دو رقیب دیگه ش رو سوزوند...

یونگ سنگ با دیدن دو مار عظیم الجثه که اتیش گرفتند خوشحال شد...اما کمی بعد واقعیت تلخی رو فهمید...اتیش مار هیونگ هنوز ادامه داشت...مار هم داشت توی اب سقوط میکرد..به زودی اتیش اون کشتی رو توی خودش فرو میبرد...
جونگمین با وحشت به یونگ سنگ نگاه کرد...مسیر اتیش دقیقا روی توایلا و رِین بود...جونگمین خواست به سمت رِین و توایلا بدوئه که یونگ سنگ با تمام قدرتش اون رو گرفت و داد زد:دیوونه شدی؟...
اتیشی  که از دهن مار در حال سقوط خارج میشد هر لحظه به اونا نزدیک تر میشد...

توایلا نبض رِین رو چک کرد...خیلی ضعیف میزد....
صدای وحشت ناکی اون رو از جا پروند...با تعجب به باران اتیشی که داشت روی سرش میبار نگاه کرد...اتیش داشت از دهن ماری که هیونگ سوارش بود خارج میشد...
نفس توایلا بند اومد...نا خوداگاه دستش رو به سمت دستبند اتیشش برد...میتونست احساس کنه که کف دستش هر لحظه داغ تر میشه...توایلا به سمت رِین دوید و سر اون رو توی اغوشش گرفت و چشماشو بست کرد و سعی کرد روی هاله ی انرژیش تمرکز کنه...کمی بعد اتیش اونا رو توی خودش حبس کرد...


جونگمین زیر لب داد زد:نه...امکان نداره...
یونگ سنگ جونگمین رو کشید و به سمت لبه ی کشتی برد و گفت:باید بریم بیرون...وگرنه توی اتیش کشتی گیر میوفتیم...
جونگمین همچنان به اتیشی که رِین و توایلا و توی خودش بلعیده بود نگاه کرد...یونگ سنگ اون رو کشید و مجبورش کرد توی چشماش نگاه کنه و با جدیت گفت:اونا حالشون خوبه...باید بریم...
-اما...
یونگ سنگ به جونگمین اجازه ی حرف زدن نداد...اون رو به طرف لبه ی کشتی کشید و داد زد:بپر...
جونگمین حرکتی نکرده...یونگ سنگ اون رو به داخل اب پرت کرد و خودش دنبال جونگمین توی اب پرید...


توایلا میتونست احساس کنه اتیش ذرات باقی مونده ی انرژیش رو توی خودش می بلعه...دیگه نمیتونست بیشتر از این اتیش و عقب بزنه...هاله ی محافظش داشت کم کم قدرتش رو از دست میداد...توایلا شروع به سرفه کردن کرد...میتونست گرمای وحشت ناک اتیشی که توش گیر افتاده بود رو احساس کنه...
نمیتونست به خوبی نفس بکشه...سرش گیج رفت و چشماشو بست...
اون موقع بود که گرما  و صدای سوختن کشتی محو شد...توایلا چشماشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد...همه چی سفید بود....میتونست سر رِین رو روی دستهاش احساس کنه...
-نباید تسلیم بشی توایلا...
توایلا یخ زد...این صدا رو خیلی خوب میشناخت...چیزی سفید و تقریبا محو به اون نزدیک شد...اینقدر محو بود که توایلا بسختی میتونست رنگ ابی چشمهاشو تشخیص بده....
مادر توایلا لبخندی زد و دست شبح وارش رو روی گونه ی توایلا کشید و گفت:تو بیشتر از چیزی که فکر میکنی قدرت داری...نباید الان تسلیم بشی...هنوز اول راهی...
توایلا نمیتونست حرف بزنه...ذهنش نمیتونست کلمات رو کنار هم بچینه...بریده بریده گفت:شما...کجایین؟...
مادرش بدون اینکه جواب اون رو بده به رِین نگاه کرد وگفت:مراقب رِین باش...زمانی میرسه که اون پیشگویی بزرگ رو ورق میزنه...اون وقت تو باید مراقبش باشی...
دوباره به توایلا نگاه کرد و لبخند گرم دیگه ای زد و دست توایلا رو گرفت وگفت:بازم همدیگه رو میبینیم...دنبال خاطراتت برو...اونا رو به سمت سرنوشتت راهنمایی میکنن...
توایلا با صدای لرزان گفت:اما..من...
-قوی باش توایلا...
مادرش خم شد و پیشونی اون رو بوسید....توایلا چشماشو بست و اشکهاش روی گونه هاش جاری شدن...کمی بعد صدای اشنای سوختن و به گوشش رسید و دوباره گرمای اتیش رو احساس کرد.....نفس عمیقی کشید و نیروشو متمرکز کرد...باید اینکارو انجام میداد...
اتیش دور اون و رِین رو فرا گرفت و اونا رو به سمت دریا پرتاپ کرد...چند ثانیه بعد توایلا صدای انفجار رو شنید و با شدت بیشتری به سمت اب پرتاپ شد...
میتونست صدای فریاد های جونگمین و یونگ سنگ و هیونگ رو بشونده...
اب توی گوشها و چشمهاش فرو رفت...به کشتی مشتعل درحال غرق شدن نگاه کرد...و بعد چشمهاشو بست و خودش رو به جریان اب سپرد...
***
هیون از یکی از تیر های سنگی جاخالی داد و روی تابوت پرید...بلا با وحشت گفت:هی...جای دوتامون نمیشه....
-نقشه ای نداری؟....
با شمشیرش به کله ی مجمسه ای که نیزه داشت کوبید و با لگد اون رو پایین پله ها فرستاد...میدونست اینکارش بی فایده ست چون مجسمه ها به طرز جادویی بعد از شکسته شدن دوباره شکل میگرفتند...
بلا گلوله ی سیاه رنگی به طرف مجسمه ای که تبر داشت پرت کرد و با خستگی گفت:نه...
هیون به پنچره ها نگاه کرد...تنها راه فرارشون پنجره ها بودن...به بلا نگاه کرد وگفت:میتونی طناب درست کنی؟...
-اره...
خیلی خوب پس درست کن و طوری پرتاپش کن که از پنجره بیوفته بیرون...بلا به پنجره ی روبه روش نگاه کرد وگفت:فهمیدم..
کف دستش رو به طرف پنجره گرفت و جریانی سیاه رنگ از کف دستش به طرف پنجره پرتاپ شد و شیشه ی اون رو شکست  و به زمین چسبید....بلا روبه هیون داد زد:کمرم رو بگیر...
هیون شمشیرش رو توی شونه ی مجسمه ی شمشیردار فرو کرد و با دست ازادش کمر بلا رو گرفت و داد زد:حالا...
بلا طناب رو کشید و طناب مثل کش واکنش نشون داد و اونا رو به سمت خودش کشید....هیون و بلا از شیشه ی نیمه شکسته پرتاپ شدن و روی زمین افتادند.....
هیون سرفه کنان گفت:مطمئنی چیزی که دنبالش بودیم....اون صفحه ست؟...
بلا علا رغم دردی که داشت روی زمین نشست و صفحه ی گردنبد مانند رو از گردنش باز کرد و به هیون داد وگفت:اره...خودشه...
هیون به صحفه ی عجیب و غریب پر از علامت های باستانی و پیچ در پیچ نگاه کرد وگفت:حالا چه طور میخوای اینو بخونی؟....
بلا صفحه ی گرد رو از دست هیون قاپید و اون رو دوباره گردنش انداخت  وگفت:به سادگی...هر جادوگری اینو اول دوره های اموزشیش یاد میگیره...
هیون با بی تفواتی سرشو تکون داد و دستاشو بهم زد و به اطراف نگاه کرد...حالا باید منتظر میشد که اونا حرکتی انجام بدن...اونوقت کاملا در چنگش بودن...
صدای قار قار کلاغی اومد...بلا به اسمون نگاه کرد و کلاغ سیاه رنگی رو دید که پرهای سیاهش زیر نور خورشید میدرخشید...کلاغ مناقر و دم سرخ رنگ داشت...بلا فورا از جیبش پارچه ای قرمز رنگ بیرون اورد و اون رو روی مچ دستش بست و دستش رو دراز کرد....کلاغ چرخی دیگه ای توی هوا زد و روی دست بلا فرود اومد...بلا به ارومی دستشو به طرف پای کلاغ برد و نامه ی کوچکی رو که بهش بسته شده بود باز کرد و کلاغ رو به هوا پرتاپ کرد...
هیون با تعجب اول به کلاغ و بعد به بلا نگاه کرد وگفت:چه خبره؟...
بلا کاغذ لول شده رو باز کرد و چندبار نوشته های روی اون رو خوند...اهی کشید و نامه رو به هیون داد و گفت:باید برگردیم.....
هیون بدون اینکه نامه رو نگاه کنه جواب داد:اما من هنوز ماموریتم رو تموم نکردم...
-دستور خود پادشاهه...باید برگردیم...
هیون مدتی به بلا خیره شد و بعد به کاغذ کوچیک خیره شد...درست بود...پادشاه دستور بازگشت اونا رو داده بود..اما چرا؟...
بلا دستش رو روی زمین گزاشت و گودالی رو زمین ظاهر شد که بنظر میرسید عمقش تا بی نهایت ادامه داره...هیون اهی کشید وگفت:نه دوباره...
-انتخاب خودته...
بلا توی گودال پرید...هیون با بدخلقی لگدی به بزمین زد و توی گودال پرید...جس خوبی نداشت...حس ششمش برای چندمین بار توی اون روز داشت یه خبر بد رو بهش میداد...
**
سباستین با عصبانیت روی میز کوبید و داد زد:تو زیر قولت زدی نرئوس...تو جون اونا رو به خطر انداختی....من از تو قول گرفتم...
نرئوس با چشمهایی که از خباثت برق میزد به سباستین خیره شد وگفت:من فرمانروای این دریا هستم...تو و قوانین مسخره ت نمیتونن من رو محدود کنن...
سباستین به میز خیره شد...چشماشو بست و تمرکز کرد...روی هرچیزی که میدونست اب داره تمرکز کرد...صدای سرفه های نرئوس اتاق رو برداشت...کاخ شروع به لرزیدن کرد...تمرکز سباستین عمیق تر شد...میتونست ضعیف شدن نرئوس رو احساس کنه...کاخ به زودی روی سرشون فرو میریخت...اما سباستین فقط به خلع مقام اون فکر میکرد...
صدای فریاد های نرئوس از جایی دور به گوشش میرسید که ازش میخواست این وضع رو تموم کنه...
دستی گرم روی شونه ش احساس کرد:سباستین...اینکار لازم نیست...
سباستین بدون اینکه چشماشو باز کنه جواب داد:من به عنوان استاد اب میتونم اون رو به خاطر کارش خلع کنم...میتونم قدرتشو ازش بگیرم...
-اما زندگی هرچیزی که توی این دریاست به خطر میوفته...حرفت رو قبول دارم..اون باید تاوان پس بده..اما نمیتونی این دریا رو به خطر بندازی...
سباستین دندون هاشو بهم فشار داد و چشماشو باز کرد...به جوزفین نگاه کرد وگفت:اون خیلی پیشروی کرده بود...
جوزفین دوباره شونه ی سباستین رو فشار داد ومجبورش کرد کاملا برگرده...سباستین به چندنفری که خیس اب روی زمن افتاده بودن نگاه کرد...لرد ویند کنارشون نشسته بود و داشت اب رو از توی ریه هاشون به وسیله های هوا بیرون میکشید...
سباستین با خشم به نرئوس که پایین تخت حکومتش افتاده بود نگاه کرد وگفت:اگه بلایی سرشون بیاد...تو وتمام مردمت گرفتار نفرین عناصر میشین...اینو بهت قول میدم نرئوس...
مِستیس بزرگ ترین دختر نرئوس که کنار پدرشرو زمین نشسته بود به سباستین نگاه کرد وگفت:از اونا به بهترین شکل پرستاری میشه...
نرئوس کمک دخترش رو کنار زد و سعی کرد بلند بشه...با صدای خشم گین گفت:لازم نیست...ازاینجا بندازیشون بیرون...
مِستیس بازی پدرش رو گرفت و زیرلب گفت:پدر...نفرین عناصر ممکنه تمام دریا رو نابود کنه...دریا نابود بشه شما کشته میشین...این بار رو بهشون کمک کنین...
نرئوس با تنفر به چشمای سباستین نگاه کرد..درحالی که روی صحبتش به مِستیس بود گفت:از اونا پرستاری کن...زخماشونو شفا بده..بعد هم بندازیشون بیرون...
***
هیون مغذب جلوی درهای تالار سلطنتی ایستاد...نفس عمیقی کشید و شنل قرمز رنگش رو مرتب کرد و به دربان گفت:ورودم رو اطلاع بده...
دربان در بزرگ و طلایی و سفید هال رو باز کرد وگفت:عالیجناب شوالیه ارامیس...
هیون نفس عمیقی کشید و روی فرش قرمز رنگ باریک که مستقیم به جلوی تخت پادشاه میرسید،شروع به قدم زدن کرد...پادشاه تنها توی هال ایستاده بود و چیزی رو مطالعه میکرد...با اینحال هیون مطمئن بود تنها نیستن...وزرا عادت نداشتن زیاد خودشون رو نشون بدن...
هیون هال سلطنتی رو خیلی دوست داشت چون روشن ترین و زیباترین قسمت قصر بود و البته جایی بود که خون ریزی و کشتن ممنون بود...برای همین بیشترین امنیت رو توی قصر داشت...هیون اخر قدم رو به طرف پله هایی که به صندلی شاه میرسیدن برداشت...
خم شد و به حالت نیمه نشسته،نشست و دستش رو روی زانوش گزاشت و گفت:عالیجناب پادشاه...
-میتونی بلند شی ارامیس...
ارامیس سرفه ای کرد و بلند شد و منتظر پادشاه شد که حرف زدن رو شروع کنه...پادشاه نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد...کاغذی رو که دستش بود زمین انداخت و بلند شد...دستاشو پشتش قفل کرد و به هیون خیره شد وگفت:من هنور منتظر  اونام که دستگیر بشن ارامیس...
-من دارم تمام تلاش خودمو میکنم...اما دستگیر کردن پنج نفر که فراری های حرفه ای هستن تنهایی زیاد کار اسونی نیست عالیجناب...
پادشاه به نشان شوالیه ای رو سینه ی هیون نگاه کرد وگفت:برای همین برات یه ماموریت جدید دارم ارامیس...
هیون صداش رو صاف کرد و گفت:چه ماموریتی قربان؟...
پادشاه لبخندی زد...هیون نفسش رو حبس کرد...این علامت خوبی نبود...
***
یونگ سنگ به اطراف نگاه کرد...دوباره توی اون هال سلطنتی عجیب بود...اما اینبار دیگه خبری از تابوت و دختری که توی اون خوابیده نبود...
صدای خنده ی بچگانه رو پشت سرش شنید...برگشت و دو دختر بچه رو دید که مشغول بازی کردن بودن...یونگ سنگ چند قدم به طرف اونا رفت و گفت:سلام؟...
دو دختر بچه به بازی خودشون ادامه دادن بدون اینکه حتی به وجود یونگ سنگ واکنش نشون داده باشن...یونگ سنگ جلوتر رفت و کنار اونا روی زمین نشست...با دیدن دختربچه ای که موهای سفید داشت نفسش بند اومد...سرشو تکون داد و گفت:امکان نداره...
اما صورت و حالت چشمهای اون دقیقا مثل توایلا بود...یونگ سنگ به دختربچه ی دیگه نگاه کرد...اینبار واقعا شوکه شد..موهای دختر طلایی و بلند بودن...بین اونا رگه هایی از رنگ ابی دیده میشد...مژه های اون بلند و بور بودن و صورتش حالت عجیب و غیر انسانی داشت...اما چیزی که یونگ سنگ رو شکه کرد دو چیز کوچک بال مانند بود که پشت دختر قرار داشت...
دوباره صدای خنده های اونا سکوت رو شکافت...توایلا دستای تپل بچه گونه ش رو جلوی دختر دیگه تکون داد وگفت:نه ساوریِل...تقلب کار بدیه...
یونگ سنگ ناخوداگاه اسم رو با خودش تکرار کرد...ساوریِل....

-یونگ سنگ؟...یونگ سنگ زنده ای؟...یونگ سنگ؟...
یونگ سنگ چشماشو باز کرد و به شخص بالای سرش نگاه کرد...وحشت کرد و بلند شد..با اینکار پیشونیش محکم به پیشونی هیونگ که برعکش بالای سرش ایستاده بود برخورد کرد....هیونگ پیشونیش رو مالید و گفت:هی...چرا می ترسی مگه روح دیدی؟..
یونگ سنگ که نفس نفس میزد گفت:دیگه..هیچ...وقت...اون کارو...تکرار ..نکن...
هیونگ که هنوز پیشونیش رو میمیالید با بدخلقی گفت:خیلی خوب...اینکه ترسیدن و وحشت کردن نمیخواست...
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید تا تنفسش رو منظم کنه...اون وقت بود که توجهش به اطراف جلب گفت:اینجا کجاست؟...
یونگ سنگ توی اتاقی که فقط ستون داشت روی تختی بزرگ خوابیده بود و منظره ی اطرافش دریای بزرگ ابی رنگ بود که زیر نور خورشید میدرخشید.....پرده های سفید رنگی که دور اتاق کشیده شده بودن همراه با بادی که از دریا می وزید به رقص در میومدن...
هیونگ نیشخندی زد وگفت:خونه ی پیرمرد دریا...بهترین جای توی آلنین...
اتفاقات روز گذشته به مغز یونگ سنگ هجوم اورد...به هیونگ نگاه کرد و اون افکارش رو خوند وگفت:بقیه حالشون خوبه..همه به هوش اومدن...به جز..رِین...
یونگ سنگ چندبار پلک زد و منتظر هیونگ شد که حرفش رو ادامه بده..هیونگ اهی کشید وگفت:دکلی که روی پاش افتاده بود تقریبا پاشو له کرده...شفاگرا میگفتن که خون خیلی زیادی از دست داده و زنده موندش معجزه ست...هنوز بهوش نیومده...
-جونگمین کجاست؟...
-میخوای کجا باشه؟...بالای سر رِینه و تکون نمیخوره...اون پسر شخصیت عجیبی داره...


توایلا دست سرد رِین رو توی دستش گرفت...جوزفین با اتیش تقریبا پاشو شفا داده بود...حالا همه چیز به خود رِین بستگی داشت که مقاومت کنه و برگرده...
اهی کشید و به جونگمین نگاه کرد که با خستگی رو صندلی کنار تخت رِین ولو شده بود...جونگمین لیوانی اب برای خودش ریخت وگفت:رِین به هوش میاد...اینو مطمئنم...اون قویه...
توایلا لبخندی زد و بلند شد و روی شونه ی جونگمین کوبید وگفت:بهتره  تو بری استراحت کنی...
-نه من خوبم...
توایلا به زور جونگمین رو بلند کرد و اون رو به طرف جایی که مثلا در اتاق بود هل داد و گفت:رِین بلند بشه از قیافت وحشت میکنه...یه کم استراحت کن و برگرد...
جونگمین علا رغم میلش از در اتاق به بیرون شوت شد...توایلا در اتاق رو بست...البته گفتن کلمه ی در برای جایی که تقریبا دیوار نداشت چیز عجیبی بود...توایلا از در فاصله گرفت و به طرف رِین رفت و دستش رو روی پیشونی اون گزاشت و زیر لب گفت:رِین...خواهش میکنم...الان نه...
جریانی از انرژی از دستش به بدن رِین منتقل شد...رنگ سفید روی چهره ی رِین به رنگ طبیعی برگشت...صدای ناله ای از رِین بلند شد و  به ارومی چشماشو باز کرد...توایلا لرزان دستشو از روی پیشونی رِین برداشت و روی تخت کنار اون ولو شد...خودش نمیدونست این نیرو رو از کجا اورده بود اما هرچی بود باعث شده بود که رِین حالش خوب بشه...رِین با چشمهایی که هنوز نیمه باز بودن به توایلا نگاه کرد..
توایلا بلند شد و مقداری اب برای توی لیوان ریخت و کمکش کرد که اب بخوره...رِین که گلوش تازه شده بود به ارومی گفت:اینجا کجاست؟...
-خوبی؟...جاییت درد نمیکنه؟....
رِین سعی کرد بلند بشه...اما روی تخت افتاد...سرفه ای کرد وگفت:پام...خیلی درد میکنه...
-خوب میشه...جوزفین معجزه کرد...الان فقط یه کبودی بزرگ روی پات مونده که خوب میشه...
رِین با خستگی گفت:کمکم کن بلند بشم...
توایلا روی تخت کنار رِین نشست و کمکش کرد که روی تخت بشینه....رِین چندبار پلک زد تا چشمهاش به نور شدید عادت کنه...سرفه ای کرد و پرسید:اینجا کجاس؟...
-خونه ی نرئوس....پیرمرد دریا...
رِین به ابهای ابی رنگ که زیر  نور خورشید میدرخشید نگاه کرد و فکر کرد که چقدر دوست داره اون اب ابی رنگ زیبا به پاهاش بخوره و خنکی اونا رو حس کنه...به توایلا خیره شد و گفت:میخوام برم ساحل...

جونگمین خم شد و مشتی شن برداشت و اونا رو توی دریا پرت کرد...گیج شده بود...هیچ وقت فکر نمیکرد که این احساس رو نسبت به رِین پیدا کنه..نمیتونست رِین رو ضعیف و بیمار روی اون تخت ببینه...نمیتونست تحمل کنه که شاید رِین هیچ وقت به هوش نیاد...موهاشو با کلافگی بهم ریخت...واقعا گیج شده بود...
برگشت و خواست راهش رو به طرف اتاق رِین در پیش بگیره که دو دختر رو دید که مستقیم به طرفش میومدن...چندثاینه طول کشید که جونگمین واقعیتی رو که جلوش بود رو هضم کنه...
رِین لبخندی زد و گفت:سلام...

***
پادشاه به هیون نگاه کرد وگفت:این اخرین حرفته؟...
-بله عالیجناب...
پادشاه لبخندی زد و داد زد:نگهبانا...جناب ارامیس رو به جایی که میخوان راهنمایی کنین...
چندتا نگهبان از گوشه های مخفی هال بیرون اومدن و هیون رو محاصره کردن...یکی از سربازها جلو اومد و با احترام گفت:از این طرف جناب شوالیه...
هیون با نفرت به پادشاه و لبخند خیبثی که روی لبهاش بود نگاه کرد...برگشت و تحت محاصره ی نگهبانها به طرف جایی که باید میرفت،همراهی شد...
فکر نمیکرد زندگیش اینقدر نفرت انگیز باشه و پادشاه چنین دستوری بده...زندگیش به عنوان شوالیه داشت بدجوری تموم میشد...



1.یوههاهاهاهاها 12 صفحه بود...یوهاهاه...شیطونه گولم نزد اینبار رِین سالم موند...ولی خوب پارتها و اتفاقهای بعدی هستن شیطونه هم هس...
2از همین الان بگم...اخر این سیزن منو نکشین..من بی گناهم
3.ببخشید پنج شنبه نیومدم...مهمون داشتیم برای افطار مادر گرام نمیزاشت از دو کیلومتری کامی رد بشم
4.من اون اسم ساوریل رو بسی میدوستم...Savriel...یوهاهاهاها...
5.نظر نشه فراموش...لامپ اضافی خاموش!



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پری کوشولو دوشنبه 7 مرداد 1392 08:24 ب.ظ
سلییییییییییییییییییییییییییام!
آقا من عاشق این اسم ساوریل شدم...خیلی قشنگه
ایولللللللللللللل من هلاک این داستاناییم که یه خدایی چیزی توش هست
دمت جیز
این قسمت که تلفات نداشتی...ببینم بقیه شو چه می کنی
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــری جونم^^
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم خیلی میدوستمش:)
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
میسی
اخر سیزن داریم:))
مسی که خوندی پری جونم:-*
مرجان دوشنبه 7 مرداد 1392 05:36 ب.ظ
سلام خیلی داستانت قشنگه مثل داستان قبلیت همشون بایه دختر اشنا کن دختراباز ول نکنن برن منتظرقسمت بعدهستم
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
اخه من تصمیم ندارم مثل قبلیه فیلم هندی بشه..میخوام یه خورده کشت و کشتار راه بندازم..یوهاهااها
مسی که خوندی
:-*
الماس شرق یکشنبه 6 مرداد 1392 07:01 ب.ظ
سیلااااااااااااااااااااااام عشقممممممممممممممممممم
.
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
دوتا قسمتو با هم خوندم ذوق مرگم
.
امروز یخده بی حالم، سر فرصت میام برات طومااااااااااااااار مینویسم!خخخخخخخخخخ
.
میسییییییییییی جیگررررررررررری
بووووووووووووووش و بخلللللللللللل
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام الماس جونم
خوووووووووووووووووووووووووووووووووووبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا نکنه مادر:)....

باشه مادر منتظرتم طوماراتم

مسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی که خوندی الماسی جونم
بوووووووووس:-*
zahra-ss یکشنبه 6 مرداد 1392 06:01 ب.ظ
ای بابا دلم برا هیون سوخت پادشاهشون دیوونه ست
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
از دیوونه یه چیز اونوتر...یوهاهاهاها
مسی که خوندی
:-*
Elly یکشنبه 6 مرداد 1392 05:28 ب.ظ
in khabaie ajib gharib chie young saeng mibine.merc ali bod montazere ghesmate badi hastam
rozhin پاسخ داد:
سلام الی جونم^^
همینو بگو...خواب دختر میبینه برای من!!...
مسی که خوندی الی جونم
:-*
فرشته(hyuna) یکشنبه 6 مرداد 1392 04:40 ب.ظ
نههههههه آرااااااامیس من بگردم برات روژین پادشاه میخواد باهاش چیکار کنه؟؟
هیون که وفاداریشو نشون داد به پادشاه
رین هم به سلامتی زنده موند من اولش گفتم هیونگ ترکید ولی مثل اینکه نترکید

میدونستی خیلی خبیثی؟؟چرا منو تو همچین شرایطی قرار میدی دارم میترکم از فضولی
من تنها داستانای تخیلی که تو مینویسی رو میخونم خیلی قشنگن مرررررررسی دوستم
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام هیونا جونم^^..خوبی؟...
یه کار وحشت ناک...یوهاهاهاهاهاهاهاها
پادشاهه دیونست دیگه!...چه انتظاری داری مادر!
نه نترکیده:)))))

خیبپی باحاله...یوهاهاهاها
من و داستانامم تو رو میدوستیم^^
میسی که خوندی
:-*
soso یکشنبه 6 مرداد 1392 04:23 ب.ظ
اخر مرلین اینجوری ک تو فیلم دیدم مرگانا ک زخمی شد فرار میکنه تو جنگل بعد بیهوش میشه اون اژدها سفیده مرلین ک اسمش آی توسا بود میاد بالا سر مرگانا نمیدونم چیکار میکنه که مرگانا بلند میشه بعد اژدها هم میره و داستان اینجا به پایان رسید هرچند گفتن ادامه دارد من هنوز ندیدم ادامشو پخش کنن
امروز رفتم هشت گانه امیلی رودا گرفتم بخونم
هیونو کجا بردن؟ با هیون چ کار دارن؟ هیون میخوای با بروبکس بایم کمکت؟
rozhin پاسخ داد:
سلامــــــــــــــــــــــــــــــــــت کو سوسو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه اون سیزن چهارشه....برو سیزن پنجشو ببین بعد اخرش هی به نویسنده فش بده...ارتوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر...مرلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
ااا؟..همون جست و جوی دلتورا؟...کارتونشم هس:)
یه کاری دارن دیگه...نه خودم حواسم هس تو نمیخواد توی زحمت بیوفتی..
میسی که خوندی:)
Maryam***** یکشنبه 6 مرداد 1392 04:16 ب.ظ
یعنی من خلی از دستت عصبانیممممممممممممممم تو به داستانه قبلیت میگی فیلم هندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه رو بهم رسوندی به جز یونگ سنگ و هیون که مجرد موندن من نمیدونمممممممم بایددددددددددد هیون رو مزدوج کنیییییییییییییی نمیشه که هم توی داستان قبلیت ناکام بمونه و هم اینجااااااااااااااا من به شدت اعصابم خورده هااااااااااا تازه بچه ها گفته بودن آرامیس هیونهههههه ولی شما زدی کوچه علی چپ که گمراهشون کنی من دورا دور حواسم بهتون بودددددد خیلی بدی روژیننننن من عاشق یونگ سنگ و هیونمممممممم یونگییییییییییی داداچمهههههههههههههههههه حداقل خودت بیا توی داستان بگیرش خخخخخ ولی هیون رو نمیکشیییییاااااااا فهمیدی؟؟؟؟؟برا من هم نمایش بازی نکنننننننننننننننننننننن هیون رو یه زنه خوب میدی من کیففففف کنمممممممممممممممممممممممممم خسته شدمممممممممممم دیجه هنوز به خاطر داستان قبلی ناراحتممممممممم دههههههههه
rozhin پاسخ داد:
سلام مریم..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یاااااااااااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااا..بچه ها بیاین منو قایم کنین مریم الان منو میکشه...کممممممممممممک الان بی روژین میشین توی خماری داستان میمونین...
مریم من نیستم تقصیر این شیطونه ست هی میگه اذیت کن...یوهاهاهاها...من نیستم(نیشخند)...
خوب اگه گول شیطونه رو خوردم و کشتمشون چی؟؟؟؟؟؟؟...
اا؟..داستان قبلی که خوب تموم شد...(سوت)...

مسی که خوندی مریم جونم.:-*
رویا یکشنبه 6 مرداد 1392 02:38 ب.ظ
آخیش رین سالمه وای هیووووون...چه اتفاقی براش میافته...روژین اون شیطونه که تا آخر داستان باهات هست رو میام میکشم مرسییییییییی
rozhin پاسخ داد:
سلام رویا جونی^^
اریییییییییییی...این دفعه جون سالم به در برد..یوهاهاهاهاهاها
بیا بکش چون اگه نکشی بچه ها میاین اخر داستان منو میشکن...
مسی که خوندی:-*
moXie یکشنبه 6 مرداد 1392 01:09 ب.ظ
اینجور که بوش میاد میخوای آخر سیزن دخل یکی رو بیاری نه؟؟؟؟؟؟؟؟
جان من یونگ سنگ نباشه فقط.....کلن خاستی توایلا و رین و بلا رو سربه نیست کن ولی کاری به پسرا نداشنه باش......ک ک ک ک......
تا قسمت بعددددددددددددددد
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
اریییییییییییییییییییییییی...شایدم بدبختشون کردم اخر سیزن انداختمشون توی گرفتاری چیزی..یوهاهاهاها
ببینم شیطونه چی میگه...یوهاهاها
مسی که خوندی
:-*
agra یکشنبه 6 مرداد 1392 12:42 ب.ظ
سلام خوبی،این ساویل همون دختر نیست که بزرگیاشم یونگ سنگ دید که رو تخت بود احتمالا همون دختر توی غار نیست که به توایلا گفت دنبالش بگرد؟ قشنگ بود مرسی
rozhin پاسخ داد:
سلام^^...تو خوبی ؟^^
شاید اون باشه شایدم اون نباشه...یوهاهاهاها...
میسی که خوندی
:-*
یکشنبه 6 مرداد 1392 10:33 ق.ظ
سلام من خیلییییییییی واسه این ساوریل ذوق كردم ببینم این به همون مجسمه ی فراموش شدگان ربطی نداره؟
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــلام^^
شاید ربط داشته باشه شایدم نه...یوهاهاهاااا..
میسی که خوندی:-*
elham یکشنبه 6 مرداد 1392 04:48 ق.ظ
هیونو تبعید میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قشنگ بود مرسی .........
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
نه یه نقشه دیگه براش داره...یوهاهاها
میسی که خوندی:-*
سارا3 یکشنبه 6 مرداد 1392 04:44 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ....
جیییییییییییییغ...
من دیگه تو رو دوست ندااااااااااارم
اخر این فصل میخوای چیکار کنی؟؟؟؟هااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟
کی رو میخوای بکشی؟؟؟؟؟نکن این کاااااااااااارو...
الان پادشاه چی گفت به هیون؟؟؟؟؟بیچاره هیون..
این دختره کی؟؟؟ساوریل...؟؟
.
.
وااااااااااای روژین منم از تابستونت متنفررررررررررم...
مررررررررسی...بووووووووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلامییییییییییییییییییییییییییییییییی
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ؟؟

اااا؟سارا دلت میاد؟؟..منکه داستان مینویسم...همه رو حرص میدم..منو دوست نداری؟
یه کار بد میخوام بکنم...یوهاهاهاهاها
شاید نکشتم...ولی یه کار بد میخوام بکنم...بوهاهاهاها
میفهمید اخر این سیزن که کیه:)...

ایول...فصل مزخرفیه
میسییییییییییییییییییییییییی که خوندددددییییییییییییییییی:-*
سارامین یکشنبه 6 مرداد 1392 04:03 ق.ظ
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام عزیزممممممممممممم:-*
وایییییییییییییییییییی عالی بود
خب حالا بریم سر توصیف حالات:
هیون:
جونگمین:
یونگی:
هیونگ:
توایلا:
رین:
سپاستین ونرئوس:
پادشاه:
من:
روژین:
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام سارامین جونم...وای من عاشق کامنتانم خیلی خیلی باحالن...
چون من شکلک ندارم نمیتونم خوب جواب کامنتاتو بدم...ولی خیلی جالبن مرسی:-*
رِِین که زنده موند مادر چرا گریه میکنی؟؟...
اولین نفری هستی که نمیخواد منو بکشه:))
میسی که خوندی:-**
میترا یکشنبه 6 مرداد 1392 01:34 ق.ظ
وای عالی بودش :-*
اوا ! پادشاه میخواد چ بلایی سر هیون بیاره !؟
هی.....
مرسی گلم *
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا جونم^^
جیغ..مرسی^^
در قسمتهای بعد خواهی فهمید....ولی یه بلای بد...یوهاهاها
میسی که خوندی
:-*
*maHsa* یکشنبه 6 مرداد 1392 12:28 ق.ظ
سلااااااااام
مهسا وارد میشود
حیف که خیلی داستانتو دوست دارم و میخوام بقیه اشو بخونم وگرنه رسما مرده خودتو فرض کن.
یعنی دلم میخواد بدمت دست همون مارا
فکر کنم داداش هیونم داره میره سمت مرگ
احتمالا پادشاه گفت یا این کار یا مرگ. از اونجاییم که داداشم آدم مهربونیه گفته مرگ
این جونگمینم زورش میاد اعتراف کنه عاشق شده
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااام مهسا جونم^^..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوش اومدی^^
میگم با بچه برین یه تیم تشکیل بدین منو بکشین..10 نفری میشین:))))...گوناه دارم خو!!!
نه مرگ هنوز زوده...یه سلامی میکنه به مرگ و برمیگرده..یوهاهاها
شاید...یوهاهاها
جونگمینه دیگه!!!!!!...هعییی..
میسی که خوندی:-*
رنت یکشنبه 6 مرداد 1392 12:08 ق.ظ
واووووووووووووووو
هیون رو کجا می برن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اوه خوبه رین خوب شد
تو هم لطفا خبیث نشو عزیزم
منتظر ادامه اش هستم
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
هیون رو میبرن یه بلای بد سرش بیارن..یوهاهاها
اره خوب شده..ولی اخر سیزن...یوهاهاهاهاها
نههههه..من خبیث نشم داستان هیجان نداره که!!
میسی که خوندی:-*
Maryam***** شنبه 5 مرداد 1392 11:19 ب.ظ
دلم میخواد فیشارت بدم بترکیییییییی بچه پرروووووو
rozhin پاسخ داد:
سلامممممم^^
وای...نهههههههههه...من گوناهههههه دارم...من بترکم شما هم توی خماری داستان میمونید...یوهاهاهاهاها:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر