تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..part7

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 5 مرداد 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..part7



سمبلبیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام! 
مدل جدید سلامه 
تلفظش می شه  sambalbilam 
خوفین؟؟ چه خفلا؟ 
چه قدر گرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ای خدا!!!!
می میره آدم تو این گرما... ما هم که از صبح تا شب کلاس و درس و مدرسه داریم...اصنم انگار نه انگار که تابستونه!اوفففففففف
بعله!
بپرین ادامه که منو ول کنین همینجوری غر می زنم!
این قسمت یه ورودی داریم  حدس بزنین کیه؟ می خوام ببینم کی حدسش درسته؟؟؟
 
 


 

یونگ سنگ بعد از شنیدن راهنمایی های کیو جونگ

آمیتیس: جالبه...خیلی مختصر همه چیو برات گفته..به هر حال وقت زیادی نداری.

هیلنا: درسته...بهتره دیگه بریم

آمیتیس: یه ساعت دیگه غروبه...بهترین موقع برای شروع موقع غروب آفتابه. سریعتری وسایلتو جمع کن و راه بیفت یونگ سنگ!

یونگ سنگ سری تکون داد..هنوز به اون وضعیت عادت نکرده بود...از آمیتیس خداحافظی کردن برگشتن خونه ی پدر هیلنا.

هیلنا به سمت اتاقی زیر پله ها رفت و کوله پشتی مشکی رنگی رو از اونجا برداشت...روی کوله پشتی طرح های ستاره مانند داشت

یونگ سنگ: این چیه؟

هیلنا: توی این کوله پشتی هر چیزی که ممکنه بهش نیاز پیدا کنی هست.همیشه همراهت ببرش.

یونگ سنگ کوله پشتی رو از هیلنا گرفت. سر فرصت نگاه دقیقی به داخلش می انداخت.

هیلنا دست یونگ سنگ و گرفت و کشید و به سمت حیاط پشتی خونه برد. آخر حیاط رو به روی دیوار آجری ایستاد.

هیلنا: خوبه..خورشید تقریبا داره غروب می کنه. اماده ای؟

یونگ سنگ: صبر کن! من اصلا نمی دونم باید چی کار کنم! همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد! خنجر...پیشگویی...میشه بگی من الان دقیقا باید چیکار کنم؟

هیلنا نفس عمیقی کشید و لبخندی به یونگ سنگ زد: می دونم یونگ سنگ..همه اولش همینو می گن..در مورد مسیری که باید بری..تو هنوزم باید بری دنبال لایلا و همین شروع کارته..لاله های وحشی کنار جاده رو دنبال کن..توصیه های آخرین قهرمان رو به هیچ وجه فراموش نکن و همینطور یادت باشه که در اصل برای چی اینجا اومدی...و همینطور که طبق پیشگویی تو قرار سرزمین ما رو از بلایی که هنوز نمی دونیم چیه نجات بدی! پس حواستو جمع کن..و ضمنا...خطر خدایان هنوز هم هست!

یونگ سنگ چشماشو توی حدقه چرخوند...انتظار توضیح کامل تر و قانع کننده تری رو داشت.

هیلنا: خیلی خب...عقب وایسا.

هیلنا جلو رفت و دستشو روی آجر های دیوار مقابلش چرخوند..آجر های خاصی رو فشار می داد و در نهایت شکلی شبیه به یه ستاره از آجر های تو رفته ایجاد شده بود...هیلنا نفس عمیقی کشید و آجر وسط ستاره رو هم فشار داد..با این کارش آجر ها از وسط ستاره به دو طرف کنار کشیده شدند

یونگ سنگ: هیلنا دست بردار!

طرف دیگه ی دیوار فقط نور بنفش و خیره کننده ای بود و باد شدیدی موهای بنفش رنگ هیلنا رو توی باد پخش می کرد..یونگ سنگ ناخواسته خاطراتش با لایلا رو به یاد می آورد

هیلنا: برو ..برو یونگ سنگ.

یونگ سنگ به سختی نگاهشو از هیلنا گرفت و وارد مسیر رو به روش شد...به محض ورودش به اون طرف دیوار رنگ بنفش شروع به محو شدن کرد و با رنگ های دیگه ترکیب شد...درست مثل وقتی که هیلنا اون رو به سرزمین ستاره ها اورده بود..

کم کم رنگ ها سر جاشون برگشتن و یونگ سنگ تونست چشمای بسته شو باز کنه.

وسط باغ بزرگی بود..البته چیزی شبیه به باغ...مسیر خاکی و باریکی رو به روش بود و همونطور که هیلنا گفته بود دو طرف مسیر لاله های وحشی رشد کرده بودند.

یونگ سنگ بند کوله پشتی رو توی دستش محکم فشار داد و جلو رفت..باد ملایمی می وزید که با اون چیزی گکه از طرف دیگه حس کرده بود کاملا متفاوت بود. یونگ سنگ لبخندی زد. حداقل این بخش از ماجرا خوب بود!

با سرعت بیشتری پیش رفت و مراقب بود تا لاله های وحشی رو گم نکنه. خورشد دیگه کاملا غروب کرده بود و هوا تقریبا تاریک شده بود. یونگ سنگ تعجب می کرد..چطور خورشید خود آسمون رو هم روشن می کنه وقتی که نور سرزمین ستاره ها از خود ستاره ها تامین می شد. شونه هاشو بالا انداخت و به مسیرش ادامه داد..کم کم ماه از پشت ابرها رخ نشون داد و ستاره ها هم دونه دونه درخشیدند...یونگ سنگ با گنگی به آسمون نگاه کرد..چطور آسمون بالای سرش بود وقتی همین الان از اونجا اومده بود؟

سعی کرد زیاد به این قضیه فکر نکنه چون گیجش می کرد..کمی دیگه پیش رفت و بعد تازه متوجه خستگی شدید و درد توی پاهاش شد! از شب قبل یک ذره هم نخوابیده بود و همه اش دنبال هیلنا این طرف و اون طرف دویده بود..

از مسیر خاکی که توش قرار داشت بیرون اومد و وارد سبزه زار کنارش شد..کنار درختی نشست و با خستگی به درخت تکیه داد..کوله پشتیشو باز کرد و دستشو توش گردوند..ساندویچی بیرون کشید و مشغول خوردنش شد..ساندویچش رو که تموم کرد کاغذ دورش رو توی کیفش انداخت و همونجا زیر درخت دراز کشید..هوای ملایمی بود یونگ سنگ بلافاصله به خواب عمیقی فرو رفت..

*

احساس درد شدید توی مچش داشت. خواب بدی دیده بود...خواب دیده بود که هادس لایلا رو دم دروازه های دنیای زیرین به زنجیر کشیده بود و شکنجه می داد...فکر کرد درد مچش به خاطر خوابیه که دیده بود..برای همین بدون باز کردن چشمامش سعی کرد مچش رو تکون بده...اما دردش شدید تر شد و با فریادی چشماشو باز کرد

نگاهی به مچش انداخت..چیزی مثل پیچک از بین سبزه ها بیرون اومده بود و دور مچ دست راستش پیچیده بود..سعی کرد دست چپشو بلند کنه اما اون هم همینطور بود.

با وحشت نگاهشو به اطرافش انداخت..هنوز زیر همون درخت بود اما دستا و پاهاش محکم بسته شده بودند..یونگ سنگ تقلا می کرد و دست و پاشو تکون می داد

خش خشی از بالای سرش شنید..سرشو بلند کرد..شاخه های درخت با سرعتی باور نکردنی و رو به پایین رشد می کردند..سبزه های اطرافش هم به دوبرابر رسیده بودند...تا چند دقیقه ی دیگه روی بدنش کاملا با شاخه های درخت و سبزه های اطرافش پوشونده می شد

یونگس نگ زیر لب گفت: لعنتی...دیمیتر!

دستو پاهاشو محکم تر تکون داد اما انگار با هر تکون اون پیچک ها هم محکم تر می شدند..سبزه ها به پاهاش رسیده بودند و درخت تا نزدیکی سرش پایین اومده و رشد کرده بود

یونگ سنگ از ترس فریادی زد...هنوز یک شب از شروع کارش نگذشته بود و داشت به وسیله ی الهه ی سبزه زار محکوم می شد...تا چند دقیقه ی دیگه کاملا زیر سبزه ها مدفون می شد...

ناگهان احساس کرد برق بنفش رنگی توی هوا زد..

یونگ سنگ: وای نه...یکی دیگه؟

احساس کرد مچ دستش آزاد شد و بعد همینطور پاهاش..اما درخت هنوز پایین تر میومد و سبزه ها هنوز به سمت بدنش رشد می کردند

دستی بازوی یونگ سونگ رو کشید و از روی زمین بلندش کرد: معطل چی هستی؟ بدو!

یونگ سنگ کوله پشتیشو از روی زمین برداشت و دنبال نجات دهنده اش دوید...توی مسیر خاکی پریدند و با سرعت از اون نقطه دور شدند...بالاخره بعد از دویدن مسافت زیادی ایستادند

یونگ سنگ بازوشو از توی دست نجات دهنده اش بیرون کشید و روی زانوهاش خم شد...به شدت نفس نفس می زد...هنوز مچش گز گز می کرد..به پشت رش نگاهی انداخت...باغ تقریبا آروم شده بود...با دیدن لاله های وحشی کنار جاده چشماشو اروم بست و نفس راحتی کشید...

نفسش که جا اومد تازه یاد نجات دهنده اش افتاد...صاف ایستاد و به پسری که مقابلش بود خیره شد..پسر قد بلندی بود و شنل مشکی و بلندی پوشیه بود...شمشیری با تیغه ی بنفش رنگ توی دستش بود و رنگ مردمک یکی از چشم هاش با اون یکی فرق می کرد

یونگ سنگ: تو کی هستی؟ چرا منو نجات دادی؟

*******

حدس می زنین کی باشه بکس؟؟؟؟



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
agra چهارشنبه 9 مرداد 1392 12:40 ب.ظ
سلام خوبی،قتی با اطلاعات کم آدم میفرستن سفر این اتفاقا هم میوفته فکر کنم جونگمین بود
مرسی خسته نباشی
آرزو سه شنبه 8 مرداد 1392 05:45 ق.ظ
خبس خبس. باریک باریک. اونم داش جونگى خودمونس
پگاه دوشنبه 7 مرداد 1392 12:26 ب.ظ
تنک یو پری کوشولووووووووووووووووو
خیلی خوشجل بود
این جونگی نیست احتمالا؟؟؟
Elly یکشنبه 6 مرداد 1392 06:26 ب.ظ
salam kheili khob bod.pesare jung min e.
رویا یکشنبه 6 مرداد 1392 03:40 ب.ظ
فکر میکنم جونگ مین بود پسره مرسی عزیزم
سارا3 یکشنبه 6 مرداد 1392 06:22 ق.ظ
جییییییییییغ...
3قسمتو با هم خوندم...بیچاره یونگی...شانس نداره...
پسره جونگی بود؟؟؟؟؟؟
رنت شنبه 5 مرداد 1392 09:12 ب.ظ
واو خیلی جالب بود
مرسی عزیزم عالی بود
نمی دونم جونگ مین بود؟
moXie شنبه 5 مرداد 1392 09:06 ب.ظ
نیدونم....هیون بود شایددددددددد....
خخخخخخ...
هنوز سفرش شروع نشده آقا دست گل به آب داد ک ک ک
*maHsa* شنبه 5 مرداد 1392 07:37 ب.ظ
وای خیلی باحال بود
من داشتم از هیجان زهره ترک میشدم
دستت درد نکنه
راستش حدسش خیلی سخته اولش جونگمین اومد تو ذهنم. بعد که حرف شمشیر شد یاد داستان روژین افتادم فکرم رفت سمت هیون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر