تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 7

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 4 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 7



سلام به همگی خوبید؟
نماز روزه هاتون قبول.
مارو حتما دعا کنین.
اینم از قسمت هفتم و پوستر جدید
خب نظرتون راجب پوستر چیه؟؟؟؟؟؟؟



چوهی دست جون هی رو گرفت و با خودش کشید و از آشپزخونه بیرون رفتن . بقیه دخترام به دنبالشون راه افتادن . چوهی جون هی رو به سالن کار برد .
جون هی : یااااا ......... چوهی دستم شکست ....
چوهی : تو خودت می فهمی چی کار داری میکنی ؟؟!!!!!.......
هیورین : این چه حرفی بود زدی جون هی ؟؟؟؟!!!!!!...........
تائه هی : آخه ما چجوری با 5 تا پسر توی یه خونه زندگی کنیم ؟؟؟!!! .......
جون هی : هی .... آروم باشید .... بزارید منم حرف بزنم .......
چوهی : خب بگو ببینم چی توی اون مخته ........
جون هی : شما فکر می کنید من به این چیزا فکر نکردم ..... فکر میکنید برای چی گفتم باید قانون بزاریم ........
تائه هی : هر چی باشه اونا پسرن ....
جون هی : آره پسرن لولو خرخره که نیستن ..... تازه اونا از چوهی می ترسن نزدیک ما نمیشن .......
چوهی : اولا خودتم میگی اونا از من میترسن و هیچ تضمینی نیست که اونا بخوان به شماها نزدیک بشن . دوما اونا 5 تان و ما 4 تا ....
جون هی : اولا که اونا غلط بکنن که بخوان کارایی بکنن بعدشم نمیدونم شماها چرا اینقد بدبینین . اونا خواننده ان نمیان که آبروی خودشونو ببرن ....
هیورین : راسش منم فکر نمی کنم اونا پسرای بدی باشن که بخوان از این کارا بکنن . اگه بخوان کاری بکنن آبروشون میره مام که یه نفر نیستیم که ماس مالیش کنن ......
تائه هی : خب اگه از این دید نگاه کنی به نظر بد نمیاد ....
چوهی : منم نمیگم که اونا پسرای بدین ولی هر چی نباشه اونا پسرن .....
جون هی : خب احتمالاتو میشه با گذاشتن قانون و جمع کردن حواسمون کم کرد . در ضمن میدونین اگه زودتر یه کار نگیریم از گرسنگی میمیریم ...
چوهی : خب آخه ........
جون هی : چرا تو اینقدر به این پسرا بدبینی ؟ دلیل این همه بدبینی رو نمی فهمم؟؟؟!!!!
چوهی : بد بینی من فقط به این پسرا نیست ......
جون هی : پس بگو کلا شما به همه پسرا بد بینی .........
هیورین : آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چوهی : داستانش طولانیه . شاید بعدا بهتون گفتم ...
تائه هی : خب حالا چی میشی ؟
جون هی : خب نمیشه چون یه اتفاق برای چوهی افتاده این فرصتو نادیده گرفت البته من چوهی رو درک میکنم و باید بگم چوهی هر چی بیشتر حساسیت نشون بدی شرایط بدتر میشه باید یه جور دیگه به زندگی نگاه کنی و به بقیه اجازه بدی بهت نزدیک بشن.....
چوهی : طوری حرف میزنی که انگار میدونی چه اتفاقی برای من افتاده ...
جون هی : با احساسی که الان داری میتونم حدس بزنم .......
هیورین : میشه اینقد مرموز بازیو بزارید کنار و فعلا درباره این پسرا تصمیم بگیریم .........
تائه هی : چوهی منم با جون هی موافقم بیا این شانسو امتحان کنیم . ما همه کنار همیم و مواظب همدیگه ایم . پس اینقد نگران نباش ......
چوهی : خب همین که ما کنار همیم تا حدودی منو امیدوار کرده و فکر میکنم اگه قانونای خوبی بزاریم می تونیم از پسش بربیام ...........
جون هی : خب این جوری که من دارم از حرفا برداشت می کنم همه موافقن. درسته ؟
دخترا به هم نگاهی کردن و سری به علامت رضایت تکون دادن .
جون هی : خب پس بریم پیش پسرا اگه اونام موافق بودن میگیم که اونا اگه شرطی دارن بگن مام شرطامونو میگیم اگه هردو طرف به توافق رسیدیم اونا میان پیش ما .....
هیورین : عالیه..........
تائه هی : خوبه ....
چوهی : منم موافقم ولی خوشم میاد وقتی میری تو جلد ریاست یه آدم دیگه میشی ........
جون هی : خب ما اینیم دیگه ............
ناگهان صدای خنده پسرا از توی آشپزخونه بلند شد و دخترا از حال و هوای خودشون بیرون آورد ...
چوهی : این الان چی بود ؟
تائه هی : فکر کنم پسران دارن می خندن....
هیورین : مطمئنی دارن میخندن .....
صدای خنده پسرا بیشتر شد .
هیورین : اینا نمیرن اینجوری قهقهه میزنن و ریسه میرن ....
چوهی : معلوم نیس چی کار می کنن که این جوری می خندن ....
جون هی : یعنی تو نمی دونی چی کار میکنن . جونگمین دیوونه بازی در میاره اونام بشن میخندن اونم میبینه جوزده میشه بیشتر ادامه میده ....حالا بیایید بریم تا اینا از هوش نرفتن از بس که خندیدن
تائه هی : بریم من که خیلی گرسنه امه......
هیورین : آره بریم تا این پسرا همه غذا ها رو نخوردن .......
دخترا از جاشون بلند شدن و به سمت آشپزخونه رفتن .
جون هی : چطور اینا ساکت شدن ؟
دخترا نزدیک آشپزخونه رسیدن که صدای پسرا رو شنیدن .
کیو : خب حالا که مشکل حل شد بیاید غذا بخوریم تا دخترا بیان ......
هیونگ : میگم صبر کنیم ......
دخترا که به آشپزخونه رسیدن و جون هی با شنیدن حرف کیو گفت .
جون هی : می خواید بدون ما همه غذا هارو بخورید ........
پسرا به طرف جون هی برگشتن و دیدن دخترا یکی یکی با قیافه های جدی وارد آشپزخونه شدن و سر جاهای قبلیشون نشستن. پسرا چشم به دهن دخترا بسته بودن تا اونا حرف بزنن. جون هی سکوتو شکوندو گفت : بهتر اول غذامونو بخوریم چون نمیشه دوباره داغش کرد . بعد درباره پیشنهادی که دادم حرف میزنیم . پسرا و دخترا که انگار منتظر حرف جون هی بودن شروع کردن به خوردن غذا. بعد از تموم شدن غذا دخترا و پسرا با کمک هم ظرفا رو جمع کردن . جون هی موقع غذا خوردن فکری به ذهنش رسیده بود و حالا وقت عملی کردنش بود. رو به تائه هی و هیورین گفت : شما دخترا هیورین و تائه هی ظرفا رو بشورید منو چوهی هم این آقایون برای ادامه بازدید می بریم تا اتاقا رو نشونشون بدیم . چو هی که کنار جون هی بود به او نزدیک شد و در گوشش آروم گفت : میفهمی چی میگی ؟ میخوای اتاقامونو نشونشون بدی؟
جون هی : آره این جوری بهتر بعدا پسرا فضولیشون گل نمیکنه که برن اتاقامون بررسی کنن . اینجوری میتونیم در حضور خودمون اتاقا رو نشونشون بدیم....
چوهی که متوجه منظور جون هی شد سری به علامت رضایت تکون داد و هیورین و تائه هی که متوجه شدن جون هی نقشه ای کشیده و چوهی تایید کرده هردو با هم چشمی به جون هی گفتنو به سمت ظرف شویی رفتن .
پسرا با دقت حرکات دخترا رو زیر نظر گرفته بودن . جونگمین خیلی آروم در گوش هیونگ گفت : این جون هی به نظر خیلی عجیب  و مشکوک میاد ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
هیونگ : آره یه کم............
هیون رو به جون هی گفت : فکر کنم توی خونه شما حرف حرف شما باشه ؟؟؟؟؟.........
جون هی رو به هیون برگشتو گفت : این جوری نیست که حرف من باشه ولی از اون جایی که من مغزم بیشتر از اینا کار میکنه منو به عنوان لیدر انتخاب کردن........
چوهی به پشت جون هی زد و گفت : دوباره تو جو لیدر بودن گرفتت........... یادتت که نرفته من هم از تو بزرگترم هم کاراته بازم......
کیو : پس شما کاراته کار میکنی بی خود نبود اون ضربه رو حواله بادیگارد ما کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
چو هی کمی خجالت کشید ولی با این حال کم نیاوردو گفت : باید بگم حرفای بادیگاردتون و شما حسابی عصابمو خورد کرده بود ..........
هیونگ : خب فکر کنم مام باید بابت حرفای اون روز معذرت بخواییم......
جون هی : خواهش می کنم .......... شما که ........
جونگمین : خداییش به شما نمیخورد که مهندس باشینو اینجا زندگی کنین ........
جون هی خونش به جوش اومده بود باید تلافی میکرد اما یونگ به موقع موضوعو عوض کرد .
یونگ : خانم جون هی میشه اتاق مهمونو نشونمون بدین ؟؟؟.............
جون هیم که دید بهتره این موضوعو کش نده نفس عمیقی کشید و گفت .
جون هی : بفرمایید آقایون از این طرف .............
جون هی و چوهی به سمت اتاق مهمان رفتن و پسرام به دنبالشون راه افتادن.
هیونگ : حالا اون حرفو باید دوباره تکرار میکردی ؟
جونگمین : کدوم حرفو میگی ؟
هیونگ : اینکه خدمتکارن .......
جونگمین : یعنی واقعا خدمتکارن مهندس نیستن ؟
هیونگ : واقعا که اسب زبون نفهمی هستی .........
جونگمین : من اسب نیستم ......
جونگمین اینو گفت و توی سر هیونگ زدن . کیو که متوجه جر و بحثشون شده بود گفت.
کیو : هی شما دو تا تام و جری کی آدم میشید؟؟؟؟؟ میشه فعلا دعوا نکنین..........
هردو ساکت شدن ولی گاهی بهم شکلک در می آوردن.
جون هی در اتاق مهمانو باز کرد و پسرا رو به داخل دعوت کرد.چون اونجا اتاق مهمان بود دکور خاصی نداشت.
پسرا به اطراف با دقت نگاه میکردن به نظر اتاق خوبی میومد کمد دیواری سرتاسری که در یک ضلع اتاق بود بیشتر از هر چیز دیگه ای به چشم پسرا باحال میومد و هر کدوم توی ذهنشون داشتن واسه تصاحب اون کمد دیوار نقشه میکشیدن. هیون به سمت دری که توی اتاق وجود داشت رفت . درو باز کرد حمام و سرویس بهداشتی بزرگ و شیکی داشت . اگه با دخترا به توافق میرسیدن واقعا جای خوبی بود.
هیون : واحدای ما مثل همه ولی چرا من احساس میکنم ایجا بزرگتر و بهتره ؟
جون هی : شاید به خاطر دکور اینجاست ....
چوهی : یا اگه واضحتر بگم به خاطر اینکه اینجا اتاق مهمانه نه اتاق یه پسر.....
هیون با عصبانیت گفت : یعنی مگید ما شلخته ایم ............
چوهی : من اینو نگفتم خودتون گفتین ..........
جون هی که میدونست اگه دخالت نکنه ممکنه دعوا بالا بگیره گفت: هیون جونگ شی ..... منظور چوهی اینه که اتاق مهمان وسایل زیادی نمیخواد چون مهمون وسایلشو با خودش میاره ولی یه پسر مثل شما که خواننده است وسایل زیادی داره که توی اتاقش بزاره به خاطر همین بزرگی اتاقش به چشم نمیاد......
کیو و یونگ نفس راحتی کشیدن انگار اونام میدونستن اگه اوضاع همینجوری پیش بره خیلی خطرناکه.
جون هی : خب پسرا اگه اتاق مهمانو دیدید و دوست دارید بقیه اتاقا رو هم ببینید دنبالم بیاید.
---------------------------------------------------------------------------
خب این قسمت چطور بود؟
خب عکس ایندفعه رو روز سیزده به در که رفته بودیم باغ عموم گرفتم. عکسایی که از این به بعد میزارم مال همین باغه.








می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سامیه پنجشنبه 10 مرداد 1392 03:24 ب.ظ
وای جون من مهساجون نزاری یونگی من بدبخت بشه هاااااااا بی زن بشه هااااااااا اصلا میخوای منو بیار تو داستان خخخخ خواننده جدیدواینهمه ادا و اصول هییییییییییییییش
خیلی خوشمل بود
* maHsa * پاسخ داد:
باشه بدبختش نمیکنم. البته اینکه به کسی برسه یا نه به خباثت من بستگی داره...خخخخخخخخ
فعلا فکرای زیادی تو سرمه ببینم چی میشه.
یهو دیدی آوردمتا..............خخخخخخخخ
نه عزیزم شما راحت باش.
ممنون عزیزم
کیا دوشنبه 7 مرداد 1392 01:27 ق.ظ
اوااااا....
چرا اسمم نبود
الان دیگه اسمم هست من کیا هستم همون خواننده جدیده که الان یکی از فن های داستان خوشگلت هم به حساب میام دختر دارم از فضولی میمیرم پس چرا بقیشو نمی ذاری؟؟؟؟
ببینم تو این داستان که یونگ سنگ عاشق کسی نمی شه؟؟؟؟؟ تو رو خدا رحم کن که من قلبم ضعیفه
* maHsa * پاسخ داد:
اشکال نداره اینا همش تقصیره این میهن خراب شده است
خدا بگم این میهنو چی کار کنه
بله بله فهمیدم. ممنون . من الان ذوق مرگ شدم. من دو شنبه ها و جمعه ها داستان میزارم شرمنده دیگه سرم خیلی شلوغه.
خب این بستگی به خباثت من داره .......هاهاهاهاهاهاهاها
الماس شرق یکشنبه 6 مرداد 1392 08:02 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ^^
سیلااااااااااااااااام نفسممممممم
.
مثل همیشههههههههه عالیییییییییییی****
.
یه کم حال ندارم، سرفرصت میام طومار میذارم! خخخخخخخخخخخ
.
میسیییییییییی فدااااااااااات شمممم
بووووووووووش و بخللللللللللللل
* maHsa * پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییغ ............ شقایق جون وارد میشود
سلاااااااااااااااام عجیجم
ممنون گلم.
چرا حال نداری؟ باز جونگمین تو رو ول کرده رفته تور ؟ بزار برگرده درسش میکنم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
بووووووووووووووووووووووووووووس و بخللللللللللللللللللللللللللللللللل
mahsa شنبه 5 مرداد 1392 06:37 ب.ظ
مهسا راحت باش عزیزززززززززم.....میک نم خوبم میکنمممممممممم................یعنی رفتم جلو یه گاز می گیرمش خودشم میدونی ازکجا..اززلبااااااااااااااش
* maHsa * پاسخ داد:
من اگه تو رو زنده گزاشتم تو این کارو بکن
اهاههااهاههاهاههاهاهاهاهاه
ولی شوخی کردم اگه تونستی از طرف من بوسش کن............خخخخخخخ
mahsa شنبه 5 مرداد 1392 03:57 ب.ظ
اسفند مبراش..کمه.مهسا..اره د استان مینویسم اونم چهداستانیی..فقطزجرکش خواهم کرد.مخصوصا هیونگووو
مهساااااا اگه طرحم قبول شه.یوهوووووو میرم ژاپن..بعدمیرم پیش شوملمممم..
اولین درخواستمم ازش گازگرفتنه لباشه
* maHsa * پاسخ داد:
آره باید براش گوسفند قربونی کنم
آخه دلت میاد زجر کش کنی............. البته هنوز زجرکش کردنای من مونده ....... خخخخخخخخخخ
چه طرحی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایشاا... طرحت قبول نشه .... کوفتت شه بری ژاپن ............ میخوام صد سال سیاه نری پیش عشقم از این درخواستا بکنی ..............خخخخخخخخخخخخخخخ
شنبه 5 مرداد 1392 02:40 ب.ظ
سلام مهسا جون من تازه این وب رو پیدا کردم نمی دونم چرا از بین این همه موضوع اسم داستان تو به چشمم اومد و دلم خواست بخونمش الان باید بگم که داستانت واااااااااااقعا عالی بود خیلی خوب شخصیت پسرها رو توضیح دادی و خیلی موضوع جالبی انتخاب کردی عزیزم...
من بی صبرانه منتظر بقیه داستانت هستم خانومی خسته نباشی
* maHsa * پاسخ داد:
هووووووووووووووراااااااا خواننده جدید. ولی اسمتو نزاشتی بفهمم کیه.
ممنون عزیزم الان من دارم از شوق زیاد منفجر شدم
بازم ممنون عزیزم .
رویا شنبه 5 مرداد 1392 12:39 ب.ظ
عاشق این آتیش سوزوندنای جونگ مینم...خیلی باحاله... مرسی مهسایی
* maHsa * پاسخ داد:
بلللللللله ..این جونگمین آتیش نسوزئنه نمیمیره
ممنون عزیزم
B.K شنبه 5 مرداد 1392 01:43 ق.ظ
خب،باید بگم که خیلی داستان باحالیه،من که خیلی خوشم اومده.
دعواهای هیونگ و جونگ مین وبحثای پسرا با دخترا حسابی داستانوجذاب کرده.
بعدددددددددد،خب همین دیگه داستانت عالیه،منتظر قسمت بعدی هستم.
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
من خودمم فکر میکنم توی زندگی واقعیم این کل کلا بین دخترا و پسرا هست
بازم ممنون
mahsa جمعه 4 مرداد 1392 05:03 ب.ظ
خوبببببببببببب مهسایییییییییییییی این دفعه زود رسیدمممممممم.اخا خ که منعاشق این جون هیممم...تائه هیم جایخودارد.
پوسترتم نشون میده میخوای مثلث عشقی بین هیونگ وجونگمین..درست کنی نه...من کهگفتمممم
مهاییییییییییی عکات عالییییییییین خیلی دوسشون داررررررم
مهساا داتانم عالی بوووود
راستیبگا توام مال م نومیخونیییییی.باشههه
.............بووووووووووووووس
هیوننگگگ ددی ..عکسای تازشوو یعنی میخوام گاز ش بگیرررررررررم
عوضیووووووو
* maHsa * پاسخ داد:
به مهسااااا جووووووووونم اومد.
اونام خدمت شما ارادت دارن
وا کی گفته مثلث عشقی . اصلا شاید این دخترا زوجای پسرا نباشن شایدم دختر پنجم وارد داستان بشه ........... اصلا شاید بین هیون و یونگ مثلث عشقی ایجاد کنم...........هاهااههاهاااههاا
ممنون
مگه قراره داستان بنویسی؟ تو داستان بزار ببین من با ظراتت چی کار میکنم........خخخخخخخخخ
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
بابا دست رو دلم نزار خون میشه . هی روز به روز خوشگلتر میشه . میترسم آخر چشم بخوره.
برم واسش اسفند دود کنم .................خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
pegahjOon جمعه 4 مرداد 1392 04:55 ب.ظ
پوستر جدیدت عالیه عزیزم ولی من اولیه رو بیشتتر از همه دوست دارم
* maHsa * پاسخ داد:
مرسی . سعی میکنم پوسترای بعدیو بهتر درست کنم
رنت جمعه 4 مرداد 1392 12:42 ب.ظ
واو خوبه این چون هی خوب می تونه همه چیز رو مدیریت کنه خوشم اومد
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
بله کارش همینه.
ممنون که همیشه داستانمو میخونی
Maryam***** جمعه 4 مرداد 1392 12:11 ب.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
بووووووووووووووووووووووووووس
narges جمعه 4 مرداد 1392 11:17 ق.ظ
عاشق شخصیت هیون تی این داستان شدم واقعا گل کاشتی این قسمتم عسلم
* maHsa * پاسخ داد:
داداش هیونم معلومه خیلی طرفدار داره
ممنون عزیزم
میترا جمعه 4 مرداد 1392 09:41 ق.ظ
سلام *
پوسترت خیلی باحاله !
عکس آخرم نازه .
کلا جیگر بود داستان !
هیون چ حساسه !o_O
مرسی مرسی گلی :-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااام میترا خانم گل
قابل شما رو نداره
ممنون
بازهم سپاسگزارم ...........ههههههههههه
بله روی نظرایی که درباره اش میگن حساسه دیگه
ممنون عزیزم
selia جمعه 4 مرداد 1392 08:52 ق.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر