تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 6

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 3 مرداد 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..Part 6



سلیام بر همه ی رفقا

چه می کنین با این تابستون گرم؟

نماز روزه هاتون هم قبول

بکس شرمنده دیروز نیومدم..من سرم به شدت شلوغه..اصلا انتطار اینو نداشتم و اتفاق پشت اتفاق نمی ذاره راحت بیام

واسه همین اگه داستان کمه معذرت میخوام و ببشخید که سر موقع نیومدم

خب بپرین ادامه

 

 

-: سلام پسر! خوش اومدی!

یونگ سنگ به سرعت به عقب چرخید...از چیزی که دید تعجب کرد..مردی درست شبیه و جنازه ای که توی تابوت بود بهش خیره شده بود..فقط گونه هاش رنگ بیشتری داشت و به نظر خیلی سالم تر از مرد توی تابوت میومد

یونگ سنگ: تو...؟؟

مرد جوون چشمکی به یونگ سنگ زد: معرفی می کنم...کیم کیو جونگ هستم ملقب به آخرین قهرمان کوه المپ! به معبد من خوش اومدی پسر!

سرتاپای یونگ رو برانداز کرد: یه هرکول جدید؟

یونگ سنگ هنوز داشت با تعجب به کیو جونگ نگاه می کرد و جوابی نداد..انتظار داشت روحی رو جلوی خودش ببینه که مثل روح های کتاب ها بی رنگ و معلق توی هوا باشه..اما روح کیو جونگ مثل یه ادم معمولی جلوی یونگ سنگ ایستاده بود و حتی زنده به نظر میومد!

کیو جونگ: اینقدر چشماتو گرد نکن پسر! میدونم اصلا شبیه بقیه ی ارواح نیستم..ولی خب اینم یه بخش از امتیازات آخرین قهرمان بودنه!

یونگ سنگ چند بار پلک زد و کم کم خودشو جمع کرد

یونگ سنگ: خوش بختم..قهرمان! آمیتیس منو فرستاد اینجا تا پیشگوییمو برات بخونم.

کیو جونگ سرشو تکون داد: می دونم..اومدن ادما به اینجا دلیلی غیر از این نداره!

روح کیو جونگ با ملایمت حرکت کرد..خیلی عادی راه می رفت اما قدم هاش هیچ صدایی نداشت.

کیوجونگ لب تابوتش نشست: خب..اسمت چیه هرکول؟

یونگ سنگ: من قرار نیست هرکول باشم! اسمم یونگ سنگه و فقط برای دیدن کسی که دوستش دارم اینجا اومدم.

کیو جونگ یکی از ابروهاشو بالا انداخت. یونگ سنگ از اول ماجرا رو براش تعریف کرد و در آخر گفت: به هر حال..مثل این که همه چیز اون طوری که من فکر می کردم نشد! و الان اومدم که ازت کمک بگیرم

کیو جونگ: پیشگوییت چی بود پسر؟ بخونش.

یونگ سنگ کاغذ  پیشگویی رو از توی جیبش در اورد..تای ظریفش رو باز کرد..نگاهی به کیوجونگ انداخت و خوند:

"به جاودانگی داستان آشیل

و به شکست ناپذیری آخرین جنگجو

قهرمانی برخواهد خواست

که پیشگویی ها را به حقیقت خواهد رساند و تاریکی را روشن خواهد نمود.

و این گونه روشن خواهد شد سرزمین ستارگان...به آویزه ای از خورشید."

کیو جونگ برای چند دقیقه ساکت باقی موند..کاغذ رو از دست یونگ سنگ گرفت و چندبار با دقت نوشته ها از نظر گذروند..هر چند یونگ سنگ مطمئن نبود کیوجونگ بتونه اونا رو بخونه!

کیو جونگ کمی سر جاش جا به جا شد: خب...یونگ سنگ!..خودت چی از این پیشگویی می فهمی؟

یونگ سنگ: هیچی! این پیشگویی نمی تونه برای من باشه..من قهرمان نیستم!

کیو جونگ لبخندی زد: می دونی چیه..منم وقتی پیشگویی مربوط به خودمو دیدم همینو گفتم! پیشگویی ها خیلی به ندرت اشتباه از آب در میان!

یونگ سنگ چیزی نگفت و فقط سعی کرد به چشمای کیوجونگ خیره بشه

کیو جونگ:من فرض رو بر این می گیرم که پیشگویی تو درست از آب در بیا...در این صورت خیلی با هم کار داریم!

لبخندی زد و از روی تابوت بلند شد..دورتا دور معبد چرخید و گفت: سلاحتو انتخاب کردی؟

یونگ سنگ سرشو تگون داد و خنجر رو که به کمرش بسته بود در اورد و نشون کیو جونگ داد

کیو جونگ نتیم نگاهی به خنجر انداخت: خوبه..همین که سلاحت تو رو انتخاب کرده یه نشونه ی دیگه از اینه که پیشگوییت صحیح بوده.

کیو جونگ جلوی یونگ سنگ ایستاد: خوب گوش کن...اینا چیزایین که به احتمال زیاد به دردت می خورن..توی مسیرت هر جا به دوراهی رسیدی راهی رو انتخاب کن که تاریک تر به نظر میاد...میدونم باید برعکس باشه اما تاریکی سعی می کنه در غالب روشنایی ادمو گول بزنه..پس از راه تاریک تر برو..به هیچ وجه به حیوونای سخن گو اعتماد نکن و سعی کن سر راه دخترایی که گوشواره هایی با آویز ماه دارن قرار نگیری...اینجا سرزمین ستارگانه..هر چیزی غیر از اون میتونه خطرناک باشه!

یونگ سنگ سعی کرد چیزایی که کیو جونگ می گفت رو به خاطر بسپاره و تند تند هم سرشو تکون می داد.

کیو جونگ: توی پیشگویی تو گفته شده که پیشگوی ها به حقیقت خواهند پیوست...چیزی از پیشگویی های اساسی و مهمی که برای این سرزمین هست میدونی؟

یونگ سنگ سرشو به نشونه ی نه تکون داد

کیو جونگ کنار برکه ای که تابوت روش قرار داشت رفت..خم شد و. دست بدون جرمشو زیر آب برن..هیچ موجی توی آب ایجاد نشد..اما پس از چند ثانیه ای صندوقچه ی کوچیکی روی آب بالا اومد

کیو: برش دار

یونگ سنگ خم شد و صندوقچه رو از آب گرفت..صندوقچه هیچ درزی به عنوان در نداشت و دور تا دورش کاملا کیپ بود

کیو جونگ: هر جا احساس کردی مسیر مقابلت واضح نیست، سری به این صندوقچه بزن..اگه لازم باشه صندوقچه خودش باز می شه و هر چی رو احتیاج هست بدونی در اختیارت قرار می ده.

یونگ سنگ سرشو تکون داد

یونگ: اما..من چرا باید این کارا رو بکنم؟ من فقط می خوام لایلا روببینم! واقعا این همه کار لازمه؟

کیو جونگ متوقف شد...خنده ای کرد و گفت: اره...لازمه! ادمای دیگه ای رو می بینم که برای کارای شبیه این میان اینجا..اما وقتی پیشگویی سر راهشون قرار داده می شه مجبورن به اون پیشگویی عمل کنن..چون این تنها راه رسیدن به اون چیزیه که میخوان! آخر راه...اگه زنده موندی و پیشگویی رو تموم کردی..راه رسیدن به لایلا برات مشخص می شه..اگه هم نه...!

یونگ سنگ نفسش رو با صدا بیرون داد: مسخره اس

کیو جونگ: هر چی..انتخابی نداری..خب..من توی طول سفرت همراهت هستم..هر جا احتیاج باشه میام و کمکت می کنم..اما در نهایت این خود تویی که باید تصمیم بگیری و این مسیر و طی کنی. دیگه برگرد بالا...آمیتیس حتما منتظرته.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 5 مرداد 1392 11:58 ق.ظ
خیلی باحال و قشنگ بود پری جون...مرسی عزیزم
l\l@l-l@L L€@D€R شنبه 5 مرداد 1392 10:59 ق.ظ
سلاااااااااااااممم.....داستانت خیلی قشنگه عزیزم...به وب منم سر بزن.....نویسنده هم میخوایم....مرسیییییییییییی...!!!!
MoXie جمعه 4 مرداد 1392 12:03 ب.ظ
خخخخخخ....
بیچاره یونگ ستگ که الان توی رخت خوابه شایدم با وجود مریضی تو اتاق تمرینه نی ونم :(((((....
مرسی تا قسمت بعد
رنت جمعه 4 مرداد 1392 11:50 ق.ظ
اوه عجب پیشگویی
خوب قهرمان قدیمی با قهرمان آینده همراه شد عالیه
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
Elly جمعه 4 مرداد 1392 10:57 ق.ظ
selia جمعه 4 مرداد 1392 02:23 ق.ظ
نوشتی سلیام بر همه ی رفقا.این سلیا اسم منه
*maHsa* پنجشنبه 3 مرداد 1392 10:33 ب.ظ
عجب پیشگویی
هرکول یونگیو کجای دلم جا بدم
خیلی باحال بود
دستت درد نکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر