تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 49

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 3 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 49



سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلاااااااااااااااااااااااااااااام)))))))))
خوووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟^^
.
عاقاااا!!نمیدونم کامی ما باز قاط زده، یا میهن!! برعکس میزنه علامتا و شکلکا رو! واسه همین شکلک نداریم! :دی
.
نماز و روزه هاتون قفول باشه گل دخملانم^^
.
عاقا افطاری دعوتیم، مامی دهنش کفید از بس صدام زد! :پی
بابا مویام دیه! خخخخخخخ
منم که باز جوراب و اینام و گم کردم، تازه 2 ساعتم طول میکشه حاضر بشم!! خخخخخخخخخ
.
من برررررررررررررررم! :دی
.
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللللللللللل






* The peace after the storm * season 2 *  part  49


هیونگ در اتاقش را به روی خود بسته و غرق در افکارش بود. تنها عکس 6 نفری را که با سوجین داشتند، روبرویش گذاشته و به ان خیره بود. اشک هایش ناخوداگاه سرازیر شد. خیلی وقت بود که او هم مثل بقیه، به بودن سوجین عادت کرده بود و دوستش داشت. به هیچ وجه دلش نمی خواست اتفاق بدی برایش بیفتد. به شدت نگران بود و رفتارهایش دست خودش نبود. با پشت دست اشک هایش را پاک کرد تا هاله ای که جلوی دیدش را گرفته بود، از بین برود و بهتر بتواند ببیند. قاب عکس را از روی میز برداشت و به سینه اش چسباند. همانطور که سعی می کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، زیرلب زمزمه کرد: " زنده بمون سوجین! خواهش میکنم! "  قاب عکس را از خودش جدا کرد و با سرعتی عجیب به سمت تلفن رفت. اولین شماره ای که به ذهنش رسید گرفت و منتظر ماند. به محض پیچیدن صدای جونگمین در گوشش، با بغض گفت: " حالش چطوره؟! "
-    فعلا چیزی معلوم نیست..... خبری شد بهت میگم! ... راستی از اون دیوونه چه خبر؟!
هیونگ اب دهانش را قورت داد و با حرص گفت:  نمیدونم! اصلا به من چه!!
-    هیونگ! دورادور مواظبش باش! اون دیوونه ممکنه کارای احمقانه ای به سرش بزنه!!
زیرلبی چشمی گفت و تماس را قطع کرد. دلشوره اش نه تنها کم نشده بود، بلکه بیشتر هم شده بود. به زحمت از روی صندلی اش بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. ان قدر حواسش پرت بود که حتی متوجه باز بودن اتاق تمرین نشد. با بی حالی پله ها را یکی دوتا طی کرد و به اشپزخانه رفت. یخچال را باز کرد و یکی از بطری های سوجو را بیرون اورد. می دانست که در این مواقع، تنها مسکن موجود است. شیشه ی سردش را به صورتش چسباند. خنگی اش حالش را جا می اورد و گرگرفتگی اش را تا حدی برطرف می کرد. نفس عمیقی کشید و از اشپزخانه بیرون امد. خودش را را بر روی کاناپه انداخت و به دیوار  روبه رویش زل زد. بی اختیار نگاهش به سوفی افتاد. با به یاد اوردن اتفاقات اخیر، برای لحظه ای دستش را مشت کرد و دندان هایش را بر روی هم فشرد. اما طولی نکشید که ارام گرفت. سوفی فقط یک قربانی بود. مقصر اصلی کس دیگری بود. اهی کشید. نگاهش را از سوفی گرفت و بی ان که بخواهد نگاهش به سمت اتاق تمرین کشیده شد. چرا درش باز بود؟ با تعجب به انجا خیره ماند. یعنی هیون انجا بود؟ پس چرا صدای گیتار شنیده نمی شد. رفته رفته ترس عجیبی در وجودش شکل میگرفت. حسی که وادارش می کرد به اتاق تمرین برود. از جایش بلند شد و با گام هایی لرزان به سمت پله ها راه افتاد. هرچه نزدیکتر می شد، ترس و دلهره اش هم فزونی می افت. به ارامی پا به درون اتاق گذاشت. اما با دیدن صحنه ی روبرویش، درجا میخکوب شد. توان انجام هیچ کاری را نداشت. برای لحظه ای با بهت به صحنه ی روبرویش خیره بود، اما طولی نکشید که با سرعت هرچه تمام تر خود را به هیون جونگ رساند. با تمام توان و قدرتی که داشت، با هر زحمتی که بود توانست بر قدرت هیون جونگ فائق اید و با یک حرکت سریع او را از نرده ها پایین اورد. نتوانست وزن هیون را تحمل کند و هردو به داخل اتاق پرت شدند. همانطور که نفس نفس میزد و قفسه ی سینه اش به وضوح بالا و پایین می شد، با صدای دورگه ای فریاد زد: " معلوم هست چه غلطی داری می کنی احمق دیوونه؟! "   


...................................................................................


جونگمین همانطور که بازویش را می مالید، غرید: " ایش!  زنیکه انقدر بد سرنگو فرو کرد، دستم داره ازلولاش کنده میشه!  به اینام میگن دکتر، پرستار؟! "
کیو جونگ خندید و کنارش نشست. ابمیوه ای به دستش داد و گفت: " حرف نزن! بخور پسر! ضعف میکنیا!! "
با یک حرکت سریع ابمیوه را قاپید و یک نفس سرکشید. نفس عمیقی کشید و دستش را روی شکمش گذاشت : " اخیش! داشتم می مردم از تشنگی! "  رو به کیوجونگ کرد: " بازم داری؟! "
یونگ سنگ نیشخندی زد : " بپا خفه نشی اقا!! "
زبانکی به یونگ سنگ انداخت: " تو یکی مراقب خودت باش! "
کیوجونگ دستش را بر روی شانه ی جونگ گذاشت: " ممنون! به خاطر همه چی! "
جونگ چشمکی زد و خندید:" ما اینیم دیگه! "
با دیدن دکتر که به سمتشان می امد، هر3 به سرعت بلند شدند و منتظر ماندند. حالا نگرانی بیشتر از قبل در چهره هایشان موج میزد. دکتر نزدیکتر امد و تقریبا روبروی هر3 ایستاد. نگاهش را به پسرها داد و پرسید: " همراه اون دختر جوون که به تازگی عمل شده، شمایید؟! "
هر 3 با تکان دادن سر، حرف دکتر را تایید کردند.
دکتر دستی به چانه اش کشید و نگاهش را به جونگمین داد: " و  مثل این که شما برادر این دختری؟ درسته؟ "
برای لحظه ای ترس برشان داشت. طولی نکشید که جونگمین مصمم قدمی به جلو برداشت. نفس عمیقی کشید و گفت: " بله! من برادرشم! "
کیوجونگ با نگرانی پرسید: " نمیخواید بگید حالش چطوره؟! "
لبخندی صورت دکتر را پر کرد: " خوشبختانه عمل موفقیت امیز بود. خطر از بیخ گوشش گذشته! "
پسرها نفس راحتی کشیدند. یونگ سنگ بلافاصله پرسید: " کی به هوش میاد؟! "
-    این دیگه دست ما نیست! خدا میدونه! .... رو به جونگمین کرد: " شما پسرجون! همراهم بیا لطفا! "
جونگمین نگاه نگرانش را بین دکتر و دو پسر دیگر رد و بدل کرد. شانه ای بالا انداخت و بی هیچ حرفی  به دنبال دکتر راه افتاد. یونگ سنگ و کیو برای لحظه ای به یکدیگر خیره ماندند. یونگ سنگ همانطور که دور شدن جونگمین را نظاره گر بود، با لحن ارامی زمزمه کرد: " امیدوارم مشکلی پیش نیاد! "
کیوجونگ دستی به موهایش کشید: " منم امیدوارم! "  روی یکی از صندلی ها نشست و سرش را به دیوار تکیه داد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. از این بهتر نمی شد. حال سوجین خوب بود. بهترین چیزی که می توانست ارامش کند.  لبخند عمیقی لبانش را پر کرد و در افکارش غرق شد


..................................................................................


هیون با حرصی امیخته به خشم به هیونگ خیره بود. نفسش را با حرص بیرون داد و غرید: " چرا نذاشتی خلاص شم؟! چرا تو چیزایی که بهت مربوط نیست دخالت میکنی؟!"
هیونگ پوزخندی زد: " محال بود بذارم این کارو با خودت بکنی!! به فکر خودت نیستی، حداقل به فکر ماها باش!! به اندازه ی کافی داری با حماقتات نابودمون میکنی!! "
هیون از حرص دندان هایش را بر روی هم فشرد : " اره! حق با توئه!! من یه احمقم! پس چرا نذاشتی این احمق به درد نخور از بین بره!! "  عصبانیتش رفته رفته فروکش میکرد و جای خود را به بغض غریبی می داد. صدایش رنگ لرزانی گرفت: " چرا نذاشتی بمیرم هیونگ؟ اگه من نباشم همه چی درست میشه! "
هیونگ کنارش نشست. دستش را بر روی شانه ی هیون گذاشت و با لحن تندی گفت: " مزخرف نگو!! هرچقدرم که از دستت عصبانی باشیم، بازم دوست داریم! شاید خودت ندونی، تو برای ما خیلی بیشتر از خیلی عزیزی! "  شانه ی هیون را تکان داد : " اینو  بفهم دیوونه!! "
لبخند تلخی زد و به هیونگ خیره ماند. از صمیم قلب هر4 نفر را دوست داشت.
هیونگ  سرش را بر روی شانه ی هیون گذاشت و زمزمه  کرد: " دوست دارم داداشی! "
همانطور که به هیونگ خیره بود با صدای خفه ای نالید: " منم همینطور! "  اهی کشید. بی اختیار نگاهش بر روی بطری سوجو که بر روی زمین افتاده بود، ثابت ماند. دستش را دراز کرد و ان را برداشت. تنها چیزی که درحال حاضر می توانست حالش را جا بیاورد و ارامش کند. بی معطلی محتویاتش را یک نفس سرکشید و بطری خالی را به گوشه ای پرت کرد.
هیونگ با بهت به او خیره بود. حتی نتوانسته بود جلویش را بگیرد. تنها توانست چند کلمه بر زبان اورد : " هیون.... قلبت.... اون..اون...خیلی قوی بود! "
هیون جونگ چیزی حس نمی کرد. حال عجیبی داشت. انگار که در دنیای دیگری سیر می کرد. نگاهش را به هیونگ داد که با چشمانی نگران و متعجب او را می پایید. بی اختیار دستانش را دور گردن هیونگ حلقه کرد و شروع کرد به خندیدن. با صدای بلندی می خندید و حرف می زد. حلقه ی دستانش را جدا کرد و مشتی به شانه ی هیونگ زد. او را تکان داد و باز هم خندید : " بخند پسر! بخند بابا!! "
سوفی که با سر و صدای زیاد ان ها از خواب پریده بود، با عجله از پله ها بالا رفت. اما با دیدن صحنه ی روبرویش ، در استانه ی در متوقف شد و با بهت به ان دو و به خصوص رفتارهای عجیب هیون جونگ خیره ماند. با صدای گرفته ای نالید: " اینجا... چه خبره؟! "
هیون جونگ با دیدن سوفی در استانه ی در، ناخوداگاه ارام شد و نگاهش بر روی او ثابت ماند. با کمک گرفتن شانه ی هیونگ از جایش بلند شد. همانطور که هنوز هم نگاهش بر روی سوفی قفل بود، تلوتلوخوران به سمتش گام برمی داشت. نفس عمیقی کشید و خندید. با لحن کشداری به حرف امد: " سوفی! بالاخره اومدی!! چقدر منتظرت بودم! " ابرویی در هم کشید: " من....من.... سوجینو هل دادم!...اما..خب عمدی نبود...! من...من ...اونو دوس داشتم! " بازهم خندید : " تو رو هم دوس دارم!! "
سوفی نفسش را در سینه حبس کرده بود. ترس و وحشت تمام وجودش را دربرگرفته بود. به یاد نداشت تا به حال هیون جونگ را این طور دیده باشد. ضربان قلبش لحظه به لحضه بالاتر میرفت و کاری هم از دستش برنمی امد. همانطور که حواسش به هیون جونگ بود، بی اختیار عقب عقب می رفت. اما هیون جونگ هم درست در مسیر او گام برمی داشت و جلوتر می امد. قدم هایش را سریع تر کرد و خود را به سوفی رساند. قبل از این که سوفی بتواند بدود، هیون چنگی به لباسش زد و همانجا متوقفش کرد. اب دهانش را قورت داد و تا می توانست سعی کرد جیغ بکشد. اما هیون بی توجه به حالات او، لباسش را کشید و بی هیچ حرفی سوفی را به دیوار کوبید. صورتش را نزدیک صورت سوفی برد. سوفی با تمام تقلاهایش نمی توانست خودش را خلاص کند. دست اخر هیون پیروز شد. با خشمی امیخته به شوق، باز هم نزدیکتر رفت . لب هایش را بر روی لب های سوفی گذاشت و مشغول بوسیدنش شد. این وسط هم هیچ توجهی به جیغ و فریاد ها و مشت های سوفی که  بی مهابا  به سینه اش  فرود می امد نداشت


.............................................................................


دست هایش را در هم قلاب کرد و نگاهش را به دکتر داد : " می شنوم!"
جرعه ای از قهوهی داخل فنجانش را نوشید و رو به جونگمین کرد: " من باید بدونم چه اتفاقی واسه این دختر جوون افتاده و شما چرا خودتو به جای برادر اون جا زدی؟! "
جونگمین جا خورد و به سرفه افتاد : " من متوجه منظورتون نمیشم! "
دکتر نگاه سرزنش امیزی به جونگمین انداخت و با لحن قاطعی گفت: " من همه چی رو میدونم! پس لازم نیست وانمود کنی! "  لبخند معناداری زد: " پارک جونگمین، عضو گروه دابل اس، مطمئنا هیچ خواهری نداره! " نفس عمیقی کشید: " پس سعی کن روراست باشی! اگه تا حالا هم به پلیس خبر ندادم، واسه اینه که بهتون اعتماد دارم و میخوام از خودتون بشنوم! "
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. چاره ای جز گفتن حقیقت نداشت. اهی کشید: " خب راستش! سوجین چندماهی هست که با ما زندگی می کنه و میتونم بگم بیشتر از یه خواهر برای همگی ما عزیزه! ... پس می بینید که خیلی هم دروغ نگفتم!! "
دکتر در چهره ی جونگمین دقیق تر شد. به نظر نمی امد دروغی در کار باشد. سری تکان داد : " بسیار خب.... پس چرا این دختر باید اینجا باشه؟! "
لبش را گزید و با لحن تلخی جواب داد : " فقط یه حادثه بود. کسی دلش نمی خواست این اتفاق بیفته!!"  بی اختیار نگاهش را به موزاییک های زیر پایش داد.
دکتر همانطور که به جونگمین خیره بود، لبخندی زد: " خیله خوب! چیزایی رو که باید می فهمیدم، شنیدم! میتونی بری! "
جونگمین هم متقابلا لبخندی زد. تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت. به در اتاق تکیه داد و نفسی از سر اسودگی کشید. بی نهایت خوشحال بود از این که سوجین نجات یافته بود. نفس عمیقی کشید. از در جدا شد تا به پسرها بپیوندد




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
بی نام و نشون طرفدار هیون شنبه 5 مرداد 1392 11:12 ب.ظ
آبجی های گلم تو این شبا هم برای اونایی که امسال کنکور دادن دعا کنین..هم واسه کنکور93ای ها+ من.......قربون دسستتون.....


ببخش اگه ربطی هم به داستان نداشت
*almas-shargh* پاسخ داد:
قربووووووووونت اجی**))))
ایشالاااااااا همه چی به خوبی پیش بره))))))))))
HyUn love شنبه 5 مرداد 1392 11:05 ب.ظ
مرسی الماس جونم..........این قسمتم مثه بقیه قسمتا عااااالی بود.........
بوووووووس....مر30
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششش عزیزدلممممممممم***
میسیییییییییییی**
بووووووووووووووووووووش***
رویا شنبه 5 مرداد 1392 12:45 ب.ظ
خدا رو شکر سوجین نجات پیدا کرد
واااای از دست این هیون الماااااس...بیخود کرد سوفی رو ب.و.س.ید در نبود سوجین
جونگ هم که مث همیشه جیگگگگر بود...مرسییییییییی عزیزم
*almas-shargh* پاسخ داد:
خدا رو شکررررررررررر))))))))
.
هیییییییییییییی......ای داداچ هیون!!
.
هویجممممممممممممممممم^^
خواهششششش نفسممممممممممم****
l\l@l-l@L L€@D€R شنبه 5 مرداد 1392 12:00 ب.ظ
چه باحاله......همینجور ادامه بده عزیزم....دوست داشتی به وب منم سر بزن....!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییی عزیزم)))))
چشم حتماااااا))))
سارا3 شنبه 5 مرداد 1392 01:10 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ....
خاک برسرم...این کارای خاک برسری چیه الان چند قسمته اینا یاد گرفتن؟؟
اخی ی ی ی...نااااااااااازی...هیوووووووووووووووووووووون...
هی ی ی....یعنی چی؟؟؟الان به چه دلیل باید سوفی رو ببوسه؟؟؟؟
.
.
مررررررررررررسی...
بووووووووووووووووووووووووووس
"این نظرو اشتباهی واسه پگاه هم گذاشتم:
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
.
خدا نکنه^^
هههههه!! من چی کار کنم خو؟ :دی
.
کم قربوووووووون صدخه شوفلت برو!! خخخخخخخخ
.
قاطی کرده!! اکشال نداله!! خخخخخخخخ

خواهشششششششششششششش**
بووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللل****
*maHsa* شنبه 5 مرداد 1392 12:54 ق.ظ
الماسی سوتی داشتی
خدابگم این پگاهو چی کار کنه از بس باهاش کل کل میکنم برای تو نظر گذاشتم نوشتم پگاه

میانه
*almas-shargh* پاسخ داد:
اکشااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال ندالهههههههههههه عزیزدلممممممممممم****
razieh جمعه 4 مرداد 1392 11:13 ب.ظ
Alii bood
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییی گلممممم**))))))
اونیییییییییییییی zahra جمعه 4 مرداد 1392 10:58 ب.ظ
مرسی الماسی خیلی قشنگ بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییی خانوووووووووووووومی^^ ****
Maryam***** جمعه 4 مرداد 1392 06:49 ب.ظ
یعنی اگه هیون میمرد بهتر بودددددددددددددددددددددددددد من دوست داشتممممممممم از اعماق وجودمممممممم دوست داشتممممممممممم خودشو پرت کنهههههههههههههههههههههههههحداقل دیگه کسی بهش نمیگفت دیوونه...دیگه کسی بهش حرف نمیزد...راحت میشدددددد...اههههههه اههههههه!!!! اکه میمرد راحت میشدددددددد دیگه همین طوریش که گروه پاشیده خو!! آأم بمیره بهتره تا زخم زبون بخوره باور کن!!! این طور که تو نشون دادی اول مادرش مرده بعد خودشو باعث مرگ پدرش می دونه بعد لیدر و سنگینیه مسئولیت و بعد افسردگیه شدید بعد مرگ پدرش و از دست دادن سوفی بعد تهایی گریه کردناش و تمام این مدت بیماریش و الآن هم گیج و غیر عمدی زد کسی که دوستش داره رو ترکوند و گروهش هم از هم پاشیده و مدیر و منیجر و فن ها اول یقه لیدر رو میگیرن مثل توی واقعیت..... بعدش هم خودش هم همش میگه من مقصرم خو دیگههههههههه من تحملم تموم شده هیون رو نیدونمممممممممماوفففففففففففففففف ترکیدم چقدر فک زدم!!! خسته نباشی آجیییییییییییی قشنگ زدی شوفر ما رو پوکوندی نمی شدددددد این هیونگ جلوش رو نگیره؟؟؟؟؟؟؟حالا که گرفته خو زودتر جلوی هیون رو میگرفت تا سوفی رو دست نزنه!!!!!!!!!! بعد این سوفی میمرد به خوابش ادامه میداد؟؟الآن دوباره هیون باید مواخضه بشه؟؟؟؟خب دیگه با اون سوجوقویهههه فرررررررررت میشه قلبش هییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هنوز دلم پرههههههه خالی نمیشهههههه چراااااا دهههههههه
*almas-shargh* پاسخ داد:
نهههههههههههههههههههه!!! نگوووووووووووووووووووووو اینووووووووووووووووووووووووووو(((((((((((((
.
میدوووووووووووووووونم چی میگی^^
خودمم بمیرررررررررررررررررررررم واسه داداچمممممممممممممم((((((((((((((
ببشخید حال ندارم طومار بنویسم مادر، ولی دخیخا موافقم!! من هربلایی که بود سر داداچ بدبختم اوردم، واقعا حق داری!!!
ولی دیه چ کنیم؟ خبیثیم دیه مادر!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
اون تیکه ی سوفی هم، چون هیون قاط زده، میخواستم یه کار غیرقابل کنترل و دور از عقل انجام بده!!
درس میشه همه چی....قول میدم!! :دی
هرررررررررررررررررررررچه میخواهد دل تنگت بووووووووووووووووووگو!! خخخخخخخخخخخخخ
بوگو بذار تو دلت باد نکنه زبون روزه بترکی مادر!! ک ک ک ک
میترا جمعه 4 مرداد 1392 09:51 ق.ظ
خیانت تو روز روشن به سوجین !؟B-)
نچ نچ نچ نچ !
عالی بود !
الماس !
آزمایش دی ان ای و اینا تو اون بیمارستان بلد نیستن بگیرن ؟!
البته ! خب پی جی ام دابل اس مسلما خواهر نداره !^^
میسی عشقممممممم:-*:-*:-*:-*:-*
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییی!! حالا کی میگه سوجین مال هیونه؟ :پی
.
همون نچ نچ نچ!!!

میسیییییییییییییییی عزیزمممممممممم*****))))))
.
اخه کی میگه اینا خواهر و برادرن؟! ^^ :دی
.
خواهششششششششش جیگرررررررررررررررررم**************
selia جمعه 4 مرداد 1392 04:25 ق.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییی عزیزدلم*****
یوهاهاهاهاهاهاهاها
*maHsa* جمعه 4 مرداد 1392 12:18 ق.ظ
من از اول گفتم این جونگمینو و سوجین خواهر و برادرای دوقلون
به خاطر همین بابای جونگمین نمیخواد جونگمین عاشق سوجین بشه
به خاطر همین جونگمین اینقد سوجینو دوست داره
*almas-shargh* پاسخ داد:
از کجاااااااااا مهلومه اخه؟! :دی
البته ممکنه هااااااااااااا^^
مهلوم میشه در اینده!! یوهاهاهاهاهاها
*maHsa* جمعه 4 مرداد 1392 12:15 ق.ظ
اووووووه اوووووووووه
یکی جلوی داداش هیونم بگیره دوباره عصبانی شده تازه مستم کرده
ببین بازم عشق من باید دخالت کنه
فقط پگاه اگه هیون و هیونگو بندازی به جون هم خیلی آروم و منطقی مشکلو حل کن
*almas-shargh* پاسخ داد:
بدجورم قاط زده!! :دی
داداچ کوشولو شده فرشته نجات فهلا^^
.
پگاه کوجا بود مادر؟ ^^ :دی
*maHsa* جمعه 4 مرداد 1392 12:12 ق.ظ
هیونگ قهرمان وارد میشه

زن داداشای عزیز یادتون نره از عشقم تشکر کنین وگرنه الان بیوه شده بودید
اینم که فقط بلده واسه دیگران قهرمان بازی در بیاره به ما که میرسه ترسو میشه
*almas-shargh* پاسخ داد:
داداچممممممممم فرشته نجات شده^^ )))))))))
.
خخخخخخخخخ!!! بهله! دخیخا!! :دی
.
هههههههههههه!! یه ذره گوشمالیش بدی بد نیست!! خخخخخخخخ
*maHsa* جمعه 4 مرداد 1392 12:09 ق.ظ
سلااااااااااااااااااااام
من اومدم
خیلی این قسمت باحال بود
هر پارت که میخوندم خماری میداد همش میخواستم کلتو بکنم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلامممممممممممممممممممممم*****
خووووووووووووووش اوممدی جیگررم****
میسیییییییییی گلممممم^^
خخخخخخخخ!! دلت مویاد مادر؟! :دی
Maryam***** پنجشنبه 3 مرداد 1392 11:13 ب.ظ
من هیچ نظری نمیدم چون بی نهایت عصبانیم اونم از دست توووووووووووووووووووووو تا قسمت بعد باییییییییییی در ضمن ممنون که گذاشتی این قسمتو هر چند حالم گرفته شد!
*almas-shargh* پاسخ داد:
یا قمررررررررر دابل اس!!!!
بنده الفرارااااااااااااااااااااااااااااااااااار!! خخخخخخخخخخخخخخ
Mahshad پنجشنبه 3 مرداد 1392 10:20 ب.ظ
Mersy golam Hyung azizam aslan b khodet zahmat nade faghat dadashet dokhtararo kosht chizy nashode k to bekhai hala pabeshi
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشش خانوووووومی^^
دخیخا!! داداچم ریلکس باش^^ :دی
✯REnEe✯ پنجشنبه 3 مرداد 1392 10:01 ب.ظ
هفتم
المسی خیلی خوب تموم شد ، بالاخره سوجینم نجات پیدا کرد حالا برگرده چه جریان جدیدی میخواد به پا شه؟این دیگه بستگی به نویسنده داره
مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوووووووووووووووووووورین^^ :دی
میسیییییییییییییی عزیزممممممممممممممممم*******))))))
.
ببینیم چه میشود!! یوهاهاهاهاهاهاهاها
قرررررررررربونت****
یلدا پنجشنبه 3 مرداد 1392 08:55 ب.ظ
عالی بودددددددددددددددددددددددد!!!!!!!!!!
این هیونگ اونجا چیكارست اخهههههه؟؟؟؟چرا یه تكونی به خودش نمیده این دو تا رو از هم جدا كنه؟
اخییییییییییییییییییییی....هیونننننننننننن....عزیزمممممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزدلمممممممممممممم******)))
یه کم صبررررررررررر کن!! ^^
.
کم قلبون صدقش برو!! خخخخخخخخخ
هیییییییییییییییی....داداچممممممممممممممم....فداش...بمیرممممممممممم براش(((((((((((((
sajede پنجشنبه 3 مرداد 1392 08:33 ب.ظ
ممنون!پس هیون نمرد.الکی نگران بودم!
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششششششش عزیزمممممم)))))))
البته اگه خبیث میشدم، میکشتمت!! خخخخخخ
pegahjOon♥:. پنجشنبه 3 مرداد 1392 08:18 ب.ظ
این هیون جونگ رو جان من یکی جمع کنه...


دارم خل میشم....
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییی.....چ کنم دیه.....
یه کم بصبررررررررر^^
p.j.m پنجشنبه 3 مرداد 1392 07:54 ب.ظ
خیلی قشنگ بود میسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییی عزیزممممممممممممم*****
رنت پنجشنبه 3 مرداد 1392 07:40 ب.ظ
ای بابا یکی این هیون رو جمع کنه کاملا خارج از کنترل شده
زودتر ادامه ش رو بزاری ها مرسی عزیزم عالی بود
فاطیماجون پنجشنبه 3 مرداد 1392 06:59 ب.ظ
آه از دست این هیون کلا قاط زده اصلا معلوم هس داره چیکار میکنه



ممنون خانمی التماس دعا
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییی.....داداچ هیوووووووووونی.....

میسییییییییییییییییی عزیزم*********
به همچنین))))))))))))))))))))
ریلکس ریلکس ریلکس تر! ^^
میسیییییییییی))))))
فاطیماجون پنجشنبه 3 مرداد 1392 06:46 ب.ظ
11111111111111111111حالا برم بوخونم مادر
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووووورین^^
بدددددددددددو ))))))))))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر