تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - 39 BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2...part

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 2 مرداد 1392

39 BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2...part



درود دختراا ببخشید خیلی دیر شد ..از قسمت قبل یه نیم صفحه کم تره..ببخشید دیگه...

نماز روزه هاتون قبول....به زودی تمام اتفاقات شروع میشه.....

 

: جونگ مین معلومه چیکار میکنی؟ چیزی تا پرواز نمونده..

جونگ مین تلفن همراهش را روی میز انداخت و دستش را دو طرف سرش گذاشت: لعنتی زنگ بزن...

-------

مرجانه با بهت به چهره دکتر خیره شد بود بچه اش سقط شده بود...روی صندلی نشست...نگاهش در نگاه غمگین اشکان گره خورد...

------

جونگ مین برای اخرین بار به صفحه موبایلش نگاه کرد...مرجان برای همیشه فراموشش کرده بود...: لعنت به این زندگی که من دارم...

با تمام توانش تلفنش را پرت کرد و بلافاصله از اتاق خارج شد...

2 سال بعد....

لبخند های گاه بی گاه استاد عصبیش کرده بود..سرش را پایین انداخت و تنها به حرف های استادش گوش میداد...صدایش هر لحظه نزدیک تر میشد...دست های مردانه ای  روی میزش قرار گرفت: خانم خاتم زاده...شما میتونید ادامه ی این تفسیر رو بگید؟

مرجان با کمی ترس سرش را بلند کرد انگشت صبابه اش را به سمت خودش گرفت: من استاد؟

-: مگه غیر از شما کسی دیگه توی این کلاس خاتم هست؟

صدای خنده دانشجوها بلند شد...استاد با ته خودکترش چند ضربه به میز زد و با دستش تخته را نشان داد: ما منتظریم...

مرجان از جایش بلند شد..از اول زنگ حواسش پرت بود...امروز تولد برادر زتده اش بود و هنوز هیچ کارویی نگرفته بود و از طرفی نگاهای استادش ازارش میداد..به تخته رسید گچ بزرگی را برداشت و چند ضربه ی کوتاه به تخه زد تا پودر گچ هایش بریزد...گچ را از وسط به رو قسمت کرد...به طرحی که استاد کشیده بود نگاهی کرد...خواست حرفی بزند که صدای یکی از دختر های کلاقطعش کرد: استاد ، قرار بود طرح هامون و امروز تک تک چک کنین و درباره اش نظر بدین...این طور نیست؟

استاد جوان سری تکان داد و با تمام خونسردیش گفت: لازم نمیبینم حتما همین جلسه این کار و انجام بدم...خانم خانم زاده ما منتظریم ....

دخترک بلند شد و صدایش را بالا تر برد: یعنی چی استاد ...اکثر ما این هفته درست نخوابیدیم تا طرح و به شما برسونیم و شما با تمام خونسردیتون میگین بمونه برای جلسه بعد؟

-: خانم کیم لطفا نظم کلاس و بهم نریزید...

-: استاد....هرکی ندونه من میدونم قصرتون از این که مرجان و بردین پای برد چیه...

-: دانشجو کیم...بهتر همین الان کلاس و ترک کنی ...البته اگه دلت نمیخواد یه ترم از درست و عقب بمونی...

دخترک از جایش بلند شد و کیفش را برداشت..از پله ها پایین امد و کنار میز مرجان ایستاد ...کیف او را هم برداشت رو به استاد کرد و با لبخند گفت: اتفاقا پیشنهاد خوبی بود...هم من و همن مرجان نیاز به یه استراحت داشتیم ..ممنون استاد...

خم شد و تعظیمی نصف نیمه کرد و به طرف مرجان رفت و دستش را گرفت و با لبخند از کلاس خارج شد...

-: هنا...وایسا الان دستم از جاش در میاد..

-: بچه پرو همین طور داد میزنه میگه دانشجو کیم بهتره همین الان کلاس و ترک کنی...ایش.....یه ترم عقب بمونم..اخه تئ که جراتش و نداری..برای چی حرف میزنی...یعنی اخ که دلم میخواد بگردم و کلا دکوراسیون صورتش و تغییر بدم ..تا دیگه با اون چشای ورقلمبیدش به من خیره نشه...

مرجانه ایستاد و دستش را از دستان هنا بیرون کشید..رو زانو هاش خم شد و سعی میکرد تنفسش به حالت قبل برگرده..بریده بریده گفت: هنا...این چه کاری بود کردی؟؟

-: مرجان ...نه تو به من بگو...داداش تو هم تورو انقدر جلوی بقیه خیت میکنه؟ میدونی دفعهی چندمشه؟؟ وای من باید یه روز حال این برادر عزیزم و بگیرم...

مرجان روی صندلی نشست و اروم اروم میخندیدی: حالا چیکار کنیموواگه واقعا بندازتمون...

هنا هم کنارش نشست: خیالت تخت..به خاطر گل روی شما هم که شده..نمیدازتمون..هوف..مرجان خر نشی بهش جواب مثبت بدیا...این جوری نبینش..یه دیویه هر شب من و میگیره زیر باد کتک..

مرجان بلند تر خندید: هنا...تو اگه اون و زیر باد کتک نگیری اون بربخت ..کاری باهات نداره...

-: دانشجو کیم هنا...سریعا بیا اتاق من...

مرجان نگاهی به استادش انداخت..اخم هایش درهم بود...نزدیک به 2 ماه از پیشنهاد ازدواجش میگدشت و هنوز جوابی نداشت که بگویید...کل دانشگاه با دست گل های هنا متوجه ی این موضوع شده بودند....هنا کمی خم شد و زیر گوش مرجان گفت: فکر کنم زیاده روی کردم..حواسم نیود به تو حساسه...مرجان جم نخور که من و نبینه....

اما صدای بلند برادرش..باعث شد مطیعانه پشت برادرش بهدفترش برود ..در حین راه رفتن برگشت و دستش را به شمت گلویش برد و موردم مثل چاقو دوبار روش کشید...مرجان سری تکان داد و از جایش بلند شد..باید زود تر هدیه ای میخردید..ولی هوز چیزی به ذهنش نرسیده بود..برعکس هر روز اتومبیلش را نیاورده بود و پیاده به دانشگاه اومده بود...1 سالی میشد که به داشنگاه امده بود تا ادامه تحصیل بدهد..روز های اول با هنا اشنا شد...دختری سرشار از انرژی و نشاط ..برادرش استاد همین داشنگاه بود ...چند ماهی میشد که پیشنهاد ازدواج داده بود...با یاداوری حرکات هنا لبخند عمیقی زد...به قسمتی از خیابان رسید که پر از فروشگاه بود...قرم میزد و نگاهی با دقتی به مغازه ها میکرد...روبهروی مغازه ایستاد...خوش حال از انتخابش وارد فروشگاه شد...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت چهارشنبه 2 مرداد 1392 10:51 ب.ظ
این دیگه کدوم کیمه؟
مرسی عزیزم عالی بود
خیال آقای برادر راحت شد بچه جونگ مین سقط شد
بزنم از وسط نصفش کنم ایششششششش
NeGy پاسخ داد:
گفتم که دوست مرجان..
ممنون خانمی:*
خواستی نصفش کنی بگو منم کمکش کنم..:دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر