تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - LAST KISS*7[درام..جنایی-رمانتیک]

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 1 مرداد 1392

LAST KISS*7[درام..جنایی-رمانتیک]






عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند
هر داغی یک روز سرد می شود ، ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود . . .
دوستت دارم . . .


سلام به همه ی دوستای گل خودم..من یادم رفت یکشنبه داستان بذارم..شرمندم..ولی امروز اومدم تا داستان بذارم..حالتون که  

خوبه؟؟؟؟حرف زیادیندارم فقط سلامتیه شما رو از خدا خواهانم..تو این ایام منو هم دعا کنید...قربون همتون برم من


 

وقتی به اتاقم رفتم خودمو روی تخت پرت کردم دستمو روی لب هام کشیدم یاد بوسه خودمو هیونگ افتادم یعنی ما واقعا هم دیگه رو بوسیده بودیم باور نمی شد که به خواستش نه نگفتم وعصبی نشدم.

چشمام کم کم خواب به سراغش اومد وخوابم برد.

نیکا.

وقتی رفتم به اتاقم هنوزم عصبی بودم اخه این پسره چه پدر کشتگی بامن داره من موندم اخه چرا همش می خواد منو ضایع کنه.ولی از اینا گذشته پسر جالبیه من که واقعا از ش خوشم اومده با این که هرسری اذیتم می کنه ولی خیلی بانمکه مخصوصا اداهاش.

مهشید.

رفتم به اتاقم خوابم نمی یومد برای همین پشت میزم نشستم دفتر خاطراتمو باز کردم تا دوخط بنویسم.

امروز م مثل بقیه روزها گذشت ولی ماگذر زمان رو احساس نکردیم از وقتی که به این خونه اومدیم هممون تغیر کردیم اخلاقامون حرکاتمون از وقتی با پسرا اشنا شدیم احساس می کنم هممون یه جور دیگه شدیم خدایی پسرای خوبی هستن مخصوصا هیون نمی دونم این چه احساسیه افتاده به جونم وقتی بهش نگاه می کنم قلبم تند تند می زنه من چم شده خودمم نمی دونم امروز با بچه ها رفتیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت کاش همیشه این طور بود وما می تونستیم خوشحال باشیم.

تینا.

از روزی که کیورو دیدم عاشق چشماش شدم خیلی خوش رنگن وای من چم شده اههههههه چرا دارم به اون فکر میکنم.من اومدم این جا تادرس بخونم نه این که از این فکرا بکنم.

کیمیا.

رفتم توی اتاقم مثل همیشه لپ تاپمو روشن کردم وبه نت وصل شدم ورفتم توی وبم بازم اون پسره نظر گذاشته بود.جواب نظرشو دادم خیلی دلم می خواست بدونم این پسره چه شکلیه واسمش چیه هیچ وقت اسمشو نمی نوشت وهمیشه با اسم ناشناس برام نظر می زاشت در لپ تاپمو بستم وروی تختم دراز کشیدم.

تاشب همه خوابیدن ساعت 7بود که همه دخترا از خواب بیدار شدن.

عسل:واییییییییییییییییییی چقدر خوابیدیم.

نیکا:آره خیلی خوابیدیم.

تینا:خب باشام چه کنیم.

مهشید:پاشید درست کنیم.

همه به سمت اشپز خونه رفتن ومشغول درست کردن غذا شدن جز کیمیا که روی مبل دراز کشیده بود وداشت تی وی نگاه می کرد.

مهشید:یه موقع نیای یه کمک به ما بدیا.

کیمیا:چهار نفرید من دیگه براچی بیام.

نیکا:رورو برم چقدر این بشر پرووئه.

عسل:به عشق من چیزی بگید با من طرفیدها..می دونید که قاطیم.

نیکا:جمع کن خودتو خجالتم خوب چیزیه.

عسل:خجالت نداره..دوست دارم..اصلا به شماهاچه.

مهشید:اصلا غلط کردیم بهش چیزی گفتیم خوبه؟؟؟

عسل:اره..این جوری خوبه.

نیکا:پرووو.

عسل:خودتی.

همه خونه تو سکوت فرو رفته بود ودخترا داشتن غذا درست می کردن که صدای شکستن یه چیزی از طبقه بالا اومد.کیمیا که داشت تی وی می دید یهو از جاش پرید.

مهشید:صدای چی بود.

عسل:یعنی کسی تو این خونس.

نیکا:وای یعنی صدای چی بود.

تینا:این قدر بد به دلتون راه ندین حتما یه چیزی شکسته بیاید بریم ببینیم چه خبر شده.

نیکا وعسل و مهشید وکیمیا اب گلوهاشونو قورت دادن و5تایی به سمت طبقه بالا رفتن گلدونی که یه گوشه از طبقه بالا بود حالا روی زمین بود وخورد شده بود.

عسل:این چراشکسته.؟؟؟

نیکا:نمی دونم.

تینا:حتما باد انداختتش.

کیمیا:اخه ای کیو جان مگه این جا پنجره داره که باد بندازتش.

نیکا:بیاید بریم پایین.

همشون دویدن به سمت پایین.

خونه پسرا.

جونگ مین:جدیدا این خونه بقلیا اسب سواری می کنن تو خونشون.

هیونگ جون:توچی کار به اوناداری.

هیون جونگ:همینو بگو.

یونگ سنگ:راستی هیونگ تو ظهری که عسلرفت توپارک دور بزنه تو کجارفتی.؟؟

هیونگ جون:خب ....چیزه...من همون اطراف داشتم قدم می زدم که عسل رو دیدم وباهم پیش شما برگشتیم.

کیوجونگ:خب پس.

هیونگ جون:که چی؟؟

هیون جونگ:هیچی.

دخترا باترسو لرز همه تو اشپز خونه جمع شدن یه دقیقه هم از هم جدانمی شدن.غذا شون که اماده شد زود خوردن ظرفاشم شستن وباهم به سمت مبل ها رفتن.

عسل:بچه ها این خونه یه جوریه باید توی خونه که  راه می ریم همه باهم باشیم.

نیکا:اره منم باعسل موافقم.

مهشید:منم موافقم.

کیمیا:منم همین طور.

تینا:مگه می خوایم دزد وپلیس بازی کنیم.

عسل:از دزدوپلیس بازی کردن هم بدتره.

کیمیا:بچه ها یه چیز بگم.من...من دستشویی دارم ولی چون دستشویی تو حیاط می ترسم تنهایی برم.

عسل:پس ماهم دنبالت میایم وپشت در منتظرت می شیم.

تینا:من که نمیام.

نیکا:میل خودته.

همه رفتن حیاط جز تینا خیلی ریلکس نشسته بود وتی وی نگاه می کرد که حس کردیکی داره از طبقه بالا اسمشو صدا می زنه توجهی نکرد ولی صدا قطع نمی شد.بچه هارو چندبار صدازد ولی هیچ کدوم نبودن.

از جاش بلند شد وبه سمت در دوید تا درو باز کنه اماهر چقدر دستگیره درو فشار می داد تا در باز بشه اماانگار در قفل شده بود ودر باز نمی شد خیلی ترسیده بود یه دفعه سایه ای رو دید که از طبقه بالا داره میاد پایین قدرت جیغ زدن نداشت.چشماش رواز ترس بست ومنتظر کمک بود که بچه ها از پشت در کوبیدن به در اومدن توو.تینارو که غش کرده بود وروزمین افتاده بود رو دیدن.

عسل:تینا.....تینا.....

نیکا:این چرا غش کرده.

نیکا:بیاید ببریمش روی مبل بذاریمش.

بعد از چند دقیقه تینا به هوش اومد وبا دیدن بچه ها یه نفس راحت کشید ولی هنوز دست وپاش می لرزید.

نیکا:چت شده تو چرا غش کردی.

تینا می ترسید که حرف بزنه وبا حرفاش بچه ها بترسن برای همین گفت.

تینا:فکر کنم فشارم افتاده.

مهشید:نگرانمون کردی تو دختر بیشتر مراقب خودت باش.

تینا:بچه هامن حالم خوب نیست می رم بخوابم.

وبه سمت اتاقش رفت.

کیمیا:ماهم بریم بخوابیم.

همشون به سمت اتاقاشون رفتن وخوابیدن.

ساعت 3 نصفه شب.

توی اتاق نیکا.

احساس کردم کسی تو اتاقمه انگار که داشت توی اتاقم راه می رفت خیلی ترسیدم پتورو روی سرم کشیدم اماچشمام رو باز نکردم از زیر پتو به دیوا نگاه کردم سایه ی یه نفرو روی دیوار دیدم یه جیغ بلند کشیدم وسر جام نشستم اما دیگه اونو ندیدم.

خونه پسرا.

اتاق جونگی.

داشتم خواب هویج می دیم وای که چه خواب خوابی بود یه دفعه با صدای جیغ یخ نفر از خواب پریدم وصاف  تو جام نشستم دستمو روی قلبم گذاشتم مثل چی میزد چشم بندمو از روی صورتم برداشتم وتازه فهمیدم به خاطر جیغ نیکا از خواب پریدم.

جونگ مین:خدا بگم چی کارت نکنه دختر که تو،توخوابم مثل سوهان روح می مونی دختره ی.....

چندتا بهش چیز گفتم تا دلم خنک بشه وباحرص روی تختم دراز کشیدم وپتورو روی سرم کشیدم وخوابیدم.

توخونه دخترا.

باجیغی که نیکا کشید تمام دخترا دم در اتاقش صف کشیدن.

عسل:چی شده؟؟

مهشید:اتفاق افتاده؟؟

تینا:چرا جیغ کشیدی.

کیمیا:خب بگو دیگه.

نیکا:..ی...ه..کی تو اتاقم بود.

همه:چی؟؟؟

نیکا:تاجیغ کشیدم ناپدید شد.

تینا:مطمئنی.

نیکا:اوهوم.

عسل:حتما توهم زدی....بیا تو اتاق من بخواب.

نیکا باترس از جاش بلند شد ودنبال هانی رفت بقیه هم برگشتن توی اتاقاشون.

توی اتاق عسل.

نیکا:میشه در اتاقتو قفل کنی.

عسل:باشه.

ودر اتاقو قفل کرد ودوباره همشون خوابیدن صبح هم همگی رفتن دانشگاه ومهشید هم بعد از دانشگاه رفت کلاس گیتاری که ثبت نام کرده بود.

چند ماهی گذشت.

یه روز مهشید رفته بود کلاس گیتار وبعد از کلاس گیتارش هیون بهش پیشنهاد داد که باهم برن بیرون.

کیمیاهم رفته بود کتاب خونه که همون جا یونگ سنگ رو هم دید ویونگ سنگ هم به کیمیا پیشنهاد داد که باهم برن بیرون.نیکاهم طبق معلوم رفته بود هویج بخره که همون جا جونگ مین رو دید وتا اومد بره جونگ مین بهش گفت که نره وباهم برن بیرون.تیناهم رفته بود پیست اسکی که وقتی داشت کفش اسکی رو می پوشید کیو جونگ رو دید وباهم به پیست رفتن وکیو تینا رو هم راهی کرد یه باهم تینا خورد زمین که کیو وایستاده بود وبهش می خندید که تینا حرصی شد ودندوناشو روی هم می فشرد که کیو متوجه شد وبه سمتش رفت وازش معذرت خواهی کرد واز روی زمین بلندش کرد وباهم مشغول بازی شدن.عسل برعکس همه توی خونه بود وتوی اتاقش مشغول درس خوندن بود تک تک بچه ها بهش زنگ زدن وگفتن شاید شب خونه نمیان وبا پسرا بیرونن.

عسل

توی اتاقم نشسته بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد.

-بله نیکا.........حتما توهم شب نمیای.

نیکا:تواز کجامیدونی.

-این که پرسیدن نداره چون قبل از تو سه نفر دیگه هم زنگ زدن وهمین رو گفتن.

نیکا:جدی.

-اره عزیزم خوش بگذره.

نیکا:ممنون کاری نداری.

-نه.

وگوشیو قطع کردم .حالا اگه اینا گذاشتن من درس بخونم.اه.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت سه شنبه 1 مرداد 1392 11:29 ب.ظ
به به سلام عزیزم
مرسی قشنگ بود این قسمت این دخترا هم چه دل و جراتی دارن با این ترسشون بازم همون جا موندن
منتظر ادامه اش هستم
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..اره میبینی از بس که قد ویه دنده هستن...کاریشون نمیشه کرد:)
مرجان سه شنبه 1 مرداد 1392 10:41 ب.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود فقط داستان زود بذار
hani_hyung پاسخ داد:
چشم گلم..حتما زود میذارمش.
*maHsa* سه شنبه 1 مرداد 1392 10:11 ب.ظ
ممنون عزیزم
قشنگ بود دلم میخوادد هرچه زودتر بقیه اشو بخونم ببینم چه بلایی سرشون قراره بیاد
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میکنم مهسا جونم...چشم گلم حتما میذارمش.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر