تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part24

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 31 تیر 1392

the IMMORTALS.part24



ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام و درووووووووووود:)..
شب همه گی بخیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....
من که عالیم...فقط خوابم میاد:))....
بالاخره ام وی هیون رو دانلود کردم...محشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره.....مخصوصا اون تیکه هاییش که دختره شمشیر دستشه داره باهاش حرکات انجام میده...خیــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خیــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی محشره!...دقیقا همونطور که گفته بود فرهنگ کره رو نشون داد..اون سمبل ها...اون اژدها...اون رقصه...خیلی خیلی باحال بود...جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...
برین ادامه که این قسمت بیشترش در مورد هیون و بلاست








هیون محکم روی زمین افتاد و نفسش از شدت ضربه بند اومد...چیزی محکم روی اون کوبیده شد و هیون ناله ای کرد...
-برو کنار..حواست کجاست...
بلا از روی هیون بلند شد و خاک رو از روی لباساش تکوند...هیون چشم غره ای به بلا رفت و بلند شد..درحالی که دستش رو روی قفسه ی سینه ش گرفته بود گفت:ببخشید زیرت افتادم...
بلا بدون اینکه جواب بده به معبد نگاه کرد...معبد پوشیده از گرد و غبار و خالی از سکنه بود...فقط حیوانات وحشی گاهی به عنوان  پناهگاه از اون استفاده میکردن...
-اینجا کجاست؟...
-اینجا یه نوع ارامگاهه...ارامگاه کسی که دروازه های جادویی رو درست کرد...ارامگاه اون طی قرن ها به جایی تبدیل  شد که افرادی که میتونستند خاک رو کنرتل کنند برای بیشتر شدن قدرتشون اینجا میومدن...برای همین شد یه معبدی برای اموزش و پیدا کردن افرادی که میتونستند این جادو رو تحمل کنند...
-پس چرا اینقدر متروکه ست؟...
بلا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:افسانه های زیادی وجود داره...معروف ترینش اینه که اونا توی جادوی خاک خیلی پیشروی کردن...طوری که  به عنصر سیاه نزدیک شدن...برای همین کنترل جادو از دستشون در رفت...بعد از اون اتفاقی توی معبد افتاد که همه موجب ترکش شدن...
هیون که هنوز سوالش بر طرف نشده بود به معبد بزرگ نگاه کرد...معبد ارتفاع کمی داشت اما خیلی بزرگ بود..دور اون دیواری بزرگ کشیده شده بود که رفت و امد به معبد رو کنرتل میکرد...مردم فقط از در اهنی بزرگی که حالا زنگ زده بود میتونستد وارد بشن...مبعد در وسط دیوارها قرار داشت و باید برای رسیدن به در اصلی اون حیاط گرد و خاک گرفته و پوشیده از خار و گیاهان وحشی میگذشتند...
بلا به هیون اشاره کرد وگفت:بیا...چیزی که من دنبالم اونجاست...اول باید قبر رو پیدا کنیم...
هیون با تعجب پرسید:قبر؟...من زیاد از جادو سر در نمیارم اما اینو میدونم که دزدان مقبرها همیشه نفرین میشن...چون...
-میدونم میدونم...اما من چیزی دارم که میتونه اونا رو باطل کنه...لازم نیست نگران اون باشی...فقط دنبال من بیا...
هیون از اینکه مجبور بود از بلا اطلاعت کنه بدش اومد...با اینحال برای دستگیری اونا مجبور بود این کارو بکنه...نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد وگفت:باشه...
بلا لبخندی زد و به طرف در اصلی معبد راه افتاد...با احتیاط قدم برمیداشت که خارهای گیاهان وحشی توی پاهاش فرو نره...با اینکه توی کنترل کردن احساساتش خیلی ماهر بود اما اینبار به طرز عجیبی میترسید...استادانش همیشه به اون و بقیه ی کارموزها اخطار میدادند که مکان های متروک با جادوهای غیر قابل کنترل تسخیر شده ن...وگرنه دلیلی برای متروک شدن اونا وجود نداره...بلا نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو اروم کنه...با اینکه میترسید اما میدونست اماده ست..اماده برای مقابله با هر نوع جادویی...اون خطرناک ترین جادوها رو بلد بود...عنصر سیاه از اون حفاظت میکرد...
از افکارش بیرون اومد و به در طلایی رنگ معبد خیره شد...در سالم بود تنها مشکلی که داشت گرد و خاک های فراوانی بود که اونو فرا گرفته بودن و رنگ طلایی اون رو پوشونده بودن...
بلا به هیون که کنار دستش ایستاده بود نگاه کرد وگفت:این مبعد ها همه نوع تله و نفرین و افسون توشون وجو داره...مراقب باش به چیزی دست نزنی و وقتی راه میری مطمئن شو که زمین زیر پات سفته...
هیون لبخندی زد و گفت:تو خودتم نمیدونی اینجا چه چیزایی وجود داره درست میگم؟...
بلا جوابی نداد...دستگیره ی در رو پایین کشید..چون سالها بود که در استفاده نشده بود به سختی میشد دستگیره رو تکون داد...صدای خنده ی هیون فضا رو پر کرد...
-بده به من..
بلا دستش رو از روی دستگیره برداشت و دست به سینه شد و به هیون نگاه کرد...هیون دستگیره رو محکم گرفت و اون رو پایین کشید...صدای کوچکی اومد و در باز شد...هیون در رو فشار داد و اون رو کاملا باز کرد و به بلا لبخندی زد وگفت:خانم ها اول...
بلا با اکراه از در گذشت و وارد معبد شد...چیزی که دید خیلی پیچیده تر از چیزی بود که انتظار داشت...مبعد یه راهرو طولانی بود با اتاق های متعددی که در دو طرف اون قرار داشتند...همه چیز از وسایل ساده درست شده بود و هیچ تزئینی توی ساخت اونا بکار نرفته بود...
هیون به راهروی طولانی معبد که نیمه ای از اون توی تاریکی فرو رفته بود نگاه کرد و گفت:این راهرو دقیقا به کجا میرسه؟...
بلا هیچ ایده نداشت...باید قبر رو پیدا میکرد اما اصلا نمیدونست که قبر کجای معبد قرار داره...
-خوب؟...
بلا اهی کشید وگفت:باید توی راهرو پیش بریم...مطمئننا جایی رو که به قبر میرسه میتونیم از روی نشانه ی تو راه پیدا کنیم...توی افسانه ها اومده که ارامگاه اون روی بلندترین نقطه ی معبد قرار داره...باید بلندترین نقطه ی این ساختمون رو پیدا کنیم...
هیون پوزخندی زد وگفت:این مسخره ست...این ساختمون کاملا تخته..حتی طبقه ی دوم هم نداره!...چه طوری باید بلندترین نقطه ش رو پیدا کنیم؟؟...
بلا مجبور بود از اخرین راه حل استفاده کنه...جادو...چشماشو بست و کف دستش رو بالا اورد...گلوله ای سیاه رنگ کف دستش ظاهر شد...بلا زیر لب گفت:مقبره رو بهم نشون بده...
گلوله از کف دستش بلا بلند شد و توی راهرو به حرکت در اومد...جلو هر اتاق می ایستاد و بعد دوباره به راه میوفتاد...اینکار رو اینقدر انجام که از دید بلا و هیون محو شد...هیون دست به سینه شد و منتظر موند...احساس میکرد که وارد شدن جادو به معبد یه چیزی رو بیدار کردن...یه چیز خطرناک...بدتر از همه این بود که حس ششم هیون هیچ وقت به اون دروغ نمیگفت...
مدتی بعد که به بنظر هیون یه قرن اومد،گوی سیاه برگشت و جلوی بلا بالا و پایین رفت...بلا انگشت شستش رو روی گوی فشار داد و گوی مثل ذرات گرد و غبار پراکنده شد و دور سر بلا رو فرا گرفت و مدتی بعد محو شد...بلا چشماشو بست و نفس عمیقی کشید و گفت:پیداش کردم...باید عجله کنیم...
توی معبد شروع به دویدن کرد...هیون دنبال اون دوید و به اون یاد اوری کرد:هی..گفتی اینجا تله وجود داره...
اما دیر شده بود...بلا ناخوداگاه پاش رو روی نقطه ی سیاهی که کف زمین بود گزاشت..معبد لرزید و صدای خراشیده شدن سنگ روی سنگ اومد...
از داخل دیوارهای تیغه های سیاه رنگی تیزی بیرون اومد...نوک بعضی از اونا اغشته به خون خشک شده بود...هیون با وحشت به دیوار ها نگاه کرد و داد زد:بدو...
به طرف بلا دوید و بازوی اون رو کشید...هیون این تله رو بارها و بارها دیده بود...باید قبل از اینکه دیوارها بهم نزدیک میشدن اونا رو رد میکردن...تنها چیزی که هیون بهش فکر میکردن زنده موندن بود...معبد تاریک بود و تنها چیزی که اون رو روشن میکرد نور کمی بود که از اتاق ها به راهروی بلند می تابید...
بلا جیغ زد:مراقب باش...
هیون ایستاد و به زیر پاش نگاه کرد...درست روی نقطه ی سیاه دیگه ای ایستاده بود...زیر لب ناسزایی داد...معبد با شدت بیشتری لرزید و روی سقف معبد سوراخ های بزرگی پدیدار شد...صدای قل خوردن چیز سنگینی اومد و چند ثانیه بعد از سقف معبد توپ های بزرگ تیغ داری که به طرفین حرکت میکردن پایین افتادن...هیون میتونست ضربان قلب خودش رو احساس کنه...دیوارها هم لحظه به اونا نزدیک تر میشدن و از سقف هم توپ های بزرگ قصد داشتن که اونا رو له کنن...
نفس عمیقی کشید و به رفت و امد توپ ها نگاه کرد...بین اونها همانگی کامل وجود داشت...یک در میان باهم هماهنگ بودن...این خیلی بهشون کمک میکرد...هیون بدون اینکه به بلا نگاه کنه گفت:همزمان با من حرکت کن...
وقتی اولین توپی که جلوشون بود به سمت راست تاپ خورد هیون بلا رو کشید و مجبورش کرد که از بین توپ ها به صورت زیگ زاگ حرکت کنه...
دیوار ها هر لحظه نردیک تر میشدن و توپ ها چون میدان حرکتشون کوچک تر شده بودن سرعت بیشتری پیدا کرده بودن...
بلا نفس نفس زنان گفت:اخر راهرو یه اتاقی وجود داره...مقبره اونجاست...
هیون از یه توپ جاخالی داد و با عصبانیت گفت:اخر راهرو دقیقا کجاست؟...
بلا هم مثل هیون جاخالی داد وگفت:چیزی نمونده...
معبد لرزید...هیون نگاه سریعی به بلا انداخت...دوباره یکی از نقطه های سیاه...اینبار لرزش معبد متوقف شد...دیوار ها تکون نخوردند اما توپ های تیغه دار به سقف برگشتند...بلا با وحشت به اطراف نگاه کرد و زیر لب گفت:چه اتفاقی داره میوفته؟...
زمین زیر پاشون لرزید و دوباره دیوار ها شروع به حرکت کردن...هیون به پشت سرش نگاه کرد...تمام راهرو داشت به داخل زمین سقوط میکرد...بلا و هیون هردو همزمان داد زدند:بدوو...
بلا تا حالا توی عمرش اینقدر تند ندوئیده بود....پاهاش میسوخت...احساس میکردن داره پرواز میکنه...میتونست احساس کنه زمین زیر پاش داره توی یه خندق بزرگ محو میشه...اگه عجله نمیکرد اون هم توی اون سیاهی گم میشد...
هیون نفس نفس میزد...زخم شونه ش دوباره باز شده بود و خونش تمام شونه ش رو خیس کرده بود...هیون به اون اهمیتی نمیداد...فقط برای مهم بود که این راهرو دراز لعنتی رو تموم کنه...زنده...
بلا با هیجان گفت:چند قدم دیگه...
معبد دوباره لرزید و اینبار زمین جلوی پاشون هم شروع به پایین ریختن کرد...هیون داد زد:بپر...
بلا با اخرین قدرتی که توی پاهاش بود پرید...نمیدونست کجا میخواد فرو بیاد..چشماشو بست و چند ثانیه بعد به زمینی سفت و سخت برخورد کرد...روی اون زمین دیگه اثری از لرزش نبود...بلا چشماشو باز کرد و به اطراف نگاه کرد...هیون اونجا نبود...بلند شد و با وحشت به اطراف نگاه کرد...از در کوچیکی تونسته بود خودش رو رد کنه و روی زمین فرو بیاد...انگشتهایی رو دید که چهار چوب در رو گرفته بود و مدتی بعد هیون خودش رو بالا کشید و نفس نفس زنان به بلا نگاه کرد...
بلا نفسی از سر اسودگی کشید و دوباره به اطراف نگاه کرد..خودش بود...
توی اتاقی به بزرگی هال یه قصر قرار داشتند...اطراف اتاق سه پنجره قرار داشت که فضا رو به اندازه ی کافی روشن میکرد...وسط اتاق قبر قرار داشت...البته اون از هرچیزی که توی اتاق بود بلندتر بود و برای رسیدن به قبر از دو طرف پله های سنگی در دو طرف طول قبر قرار داده بودن و اطراف هر راه پله ای هم دو نگهبان قرار داشت که سلاح های مختلفی بدست داشتند...
بلا از یکی راه پله ها شروع به بالا رفتن کرد...هیون به مقبره ی سنگی نگاه کرد وگفت:چرا اینقدر بلند درستش کردن؟...
بلا به قبر رسید و روی اون دست کشید و گفت:اونا معتقدن که اگه روح انسان ها نور رو بعد از مرگ پیدا کنه،روحش زودتر راه دنیای دیگه رو پیدا میکنه...
هیون از راه پله ی دیگه شروع به بالا رفتن کرد وگفت:خوب حالا باید قبر رو باز کنی؟...
کنار قبر ایستاد...روی قبر نوشته ای با زبان عجیب سنگ کاری شده بود...دور قبر با طلا و جواهر تزئیین شده بود و در چهار طرف دیواره ی اون نشانه هایی به چشم میخورد...
بلا گرد و خاک رو از روی سنگ نوشته ها پاک کرد...سنگ نوشته ها درخشیدند و باد ملایمی توی معبد وزید...هیون احساس میکرد که موهای بدنش سیخ شده..باد سرد بود و بوی عجیبی میداد...
بلا از گردنش گردنبندی رو بیرون اورد و اون رو درست روی مرکز قبر قرار داد و زیر لب گفت:دِین خودت رو به من ادا کن و نفرین این مقبره رو خنثی کن...
هیون با تعجب به بلا و بعد به گوی سیاه کوچکی که روی قبر بود نگاه کرد..گوی سیاه درخشید و توی قبر فرو رفت ...بلا به هیون که روبه ش قرار داشت نگاه کرد وگفت:باید سر این قبر رو بردارم...بکشش..
هیون علارغم میلش دو طرف سر قبر رو به طرف خودش کشید...سنگ صدای گوش خراشی داد و کنار رفت...
بلا نفس عمیقی کشید و به داخل قبر نگاه کرد...اسکلتی که زمانی متعلق به انسان زنده ای بود توی قبر خوابیده بود و بین استخوان های قفسه ی سینه ی اون چیزی بود که دقیقا بلا دنبالش بود...بلا با تنفر دستش رو بین قفسه ی سینه ی اسکلت برد و گردنبد رو بیرون کشید...
هیون چشماشو بست...بلا خندید وگفت:سر تابوت رو دوباره ببند ...باید بریم...
هیون در تابوت رو گزاشت و به بلا نگاه کرد...صفحه ای گرد و نازک که نخی بهش اوزیرون بود رو در دست گرفته بود و از هیجانی که توی صورتش بود هیون فهمید که این همون کلیدیه که دنبالش بودن...
بلا صفحه ی طلایی رو به هیون نشون داد وگفت:با این راهنما میتونیم بفهمیم که اونا کجا میرن...
دستش رو روی صفحه گزاشت...دوباره باد سردی وزید و اینبار صدایی عجیب بدنبالش اومد...هیون به پایین راه پله ها نگاه کرد...
مجمسه ها زنده شده بودن و هر کدوم سلاحشون رو به سمت اونا نشونه گرفته بودن...هیون به بلا نگاه کرد وگفت:برو پایین...
شمشیرش رو کشید و به مجمسمه ها نگاه کرد...کمان...شمشیر..تبر..نیزه...سلاح های متفاوت...مرگ های مختلف...هیون ترجیح میداد با شمشیر بمیره...
نفس عمیقی کشید و از راه پله خودش رو به پایین پرت کرد و روی اولین مجمسه،مجسمه ی تبردار افتاد...
***
دست هیونگ خونی شده بود و نمیتونست نیزه ها رو خوب نگه داره...همراه بقیه دور رِین جمع شده بودن و چهار هیولای دریایی شکست نا پذیر نگاه میکردند...
رِین هنوز موفق نشده بود پاش رو از زیر دکل سنگین بیرون بکشه...هر چه که زمان بیشتری سپری میشد بیشتر و بیشتر دیدش محو میشد و سرما بدنش رو بیشتر فرا میگرفت...رِین میتونست مرگ رو حس کنه...
توایلا که رنگش پریده بود و نفس نفس میزد گفت:این چهارتا از اولی خیلی مقاوم ترن...
جونگمین که کنارش بود سرش رو تکون داد وگفت:کسی نقشه ای نداره؟...
چشمای یونگ سنگ درخشید...به بقیه نگاه کرد وگفت:اگه بتونیم کنترل یکیشونو به دست بگیریم،اونوقت میتونیم بقیه رو باهاش نابود کنیم...
توایلا کمی نقشه رو تجزیه و تحلیل کرد وگفت:چه طوری میخوای کنترلشون کنی؟
یونگ سنگ به سیبیل ها دراز و باریک هیولایی اشاره کرد وگفت:اونا نقطه ضعفشونن..مثل افسار اسب میشه ازشون برای کنترل کردن استفاده کرد...
جونگمین کمانش رو زمین انداخت وگفت:من و هیونگ حواسش رو پرت میکنم که بیاد جلو...اون وقت تو بپر روش..
هیونگ میون حرف جونگمین پرید و گفت:نه..من میپرم...تو و یونگ سنگ حواسش رو پرت کنین...من کمتر از شما دوتا زخمی شدم...میتونم بهتر کنرتلش کنم...
توایلا تقریبا با داد گفت:عجله کنین...
جونگمین بازوی یونگ سنگ رو کشید و اون رو به طرف دیگه ی عرشه برد..هیولای با دقت اونا رو زیر نظر داشتن و منتظر حرکتی تهدید امیز بودن تا دوباره حمله کنن..
جونگمین دستشو جلوی یکی از هیولا ها تکون داد و داد زد:هی گنده بک...بیا اینجا ببینم...
یونگ سنگ با تعجب به جونگمین نگاه کرد...جونگمین استعداد خاصی توی ازار و اذیت داشت...مطمئن بود که جانور برای له کردنش هم شده بهش حمله میکنه...
کمانش رو برداشت و برای اینکه جانور رو عصبانی کنه اخرین تیر اتشین جادویی رو که براش مونده بود پرتاپ کرد...تیر درست به بدن جانور خورد و اون غرشی سر داد و به طرف یونگ سنگ و جونگمین حمله کرد...جونگمین و یونگ سنگ در اخرین لحظه جاخالی دادند
هیونگ دوید و با پرشی بلند خودش رو روی گردن جانور انداخت و قبل از اینکه جانور بتونه واکنشی نشون بده سیبیل های دراز اون رو از دو طرف گرفت و کشید...


1.یوهاهاهاها...من فعلا قصد ندارم اینا رو از توی این دریا بیرون بیارم...یوهاهاهاهها...
2.برای مراسم ختم خودتون اماده کنین شاید شیطونه گولم زد یه بلایی سر رِین اوردم...
3.نظر نشه فراموش...لامپ اضافی خاموش:)




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
mahboob جمعه 4 مرداد 1392 07:49 ب.ظ
رین رو نکش اگه هم میکشی جونگ مینو باهاش بکش من تحمل ندارم جونگ مین به خاطره رین تا آخره داستان عزادار بمونه و حالش گرفته بشه اونوقت داستان بدونه شوخی ها و اذیتای عشقم بی مزه میشه
پس هر دو رو با هم کتلت کن
این اولین باره که دارم به یه نویسنده میگم جونگ مینمو بکشه
واقعیت اینه که من عاشق رین هم شدم تو این داستان شخصیته جالبی داره
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــلام برم محبوب جونم^^
مشکل اینه که من دلم نمیاد دبل اسو بکشم...با اینحال تصمیمم رو گرفتن اخر این سیزن یه کشت و کشتاری راه بندازم...یوهاهاهاهاهاهاهاها
کیفش به اینه که یکی بمونه بعد اون یکی بمونه بعد اون یکی غصه ی اون یکی رو بخوره...یوهاهاها

میسی که خوندی محبوب جونم
:*
فرشته(hyuna) چهارشنبه 2 مرداد 1392 11:02 ب.ظ
راستی من با یه چیزی به شدت موافقم
اینکه یکی این وسط کتلت بشهاز خوشیه دیگران خوشحال نمیشم

اون داستانت که همه به هم رسیدن یعنی من این شکلی بودم
اثرات با سوزان کشتنه دوست ناباب
rozhin پاسخ داد:
چی؟؟..
من موافقم...داستانهای سوزان بشــــــــــــــــــدت روی من اثر گزاشتن...این مدت هم از دست یه سری عصبانیم میزنم روی شخصیت های داستان خالیش میکنم راحت میشیم...یوهاهاها

منم خودم همون شکلی بودم ولی دلم نیومد کسی رو بکشم...!...اصل کاری سابرینا و یونگ سنگ بودن که بهم نرسیدن:)...

میسی که خوندی فرشته جونم
یوهاهاها
فرشته(hyuna) چهارشنبه 2 مرداد 1392 11:00 ب.ظ
من ادامه آرامیـــــــس میخواااااااااام
چه روزایی داستان میزاری؟؟
فقط ضد حالش اینه اون پادشاهه داره آرامیس منو گول میزنه
اولش که خوندم هنوز نمیدونستم آرامیس هیونه پیشه خودم گفتم باور کن این هیونه بعد دیدم بعلههههه
چقدرم این اسم به هیون میاد
من الان به شدت هیجان دارم و ادامه داستانو میخوام
rozhin پاسخ داد:
ادامه ی ارامیس رو به زودی خواهم گزاشت...یوهاهاها...
شنبه-دوشنبه-جمعه:)...
یوهاهاهاها:))...
بچه ها رو اون اول دیوانه کردم اینقدر گفتم کی به کیه:))...ولی خوب اخرش هیون شد...اره بهش میاد...ادم احساس میکنه که اسم یونانیه هیونه:))...
میزارم ادامه شو زود بخون^^
فرشته(hyuna) چهارشنبه 2 مرداد 1392 10:58 ب.ظ
روژین یه سوتی بزرگ دام نظراتمو که برای داستانت بود تو پست مهسا دادم

سلام روژین
منو شناختی؟؟
داستان قبلی که مینوشتی رو نظر میدادم
از دیروز که داستانتو دیدم همشو یه جا خوندم تا امروز ظهر :|
جو گیر که میگن به من میگن

جیــــــــــــــــــــــــغ خیلی قشنگه عاشقش شدم به شدت

مخصوصا عااااااااشق نقش آرامیـــــــس
من خودمو بکشم برای آرامیــــــــس یا همون هیــــــــــــون؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام فرشته جونم...

اشکالی نداره مادر:))
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
معلومه شناختم مادر:)...خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

اوه اوه...هیچ کدوم...بیا این شیطونه رو بکش که هی منو گول میزنه میخواد من بقیه رو بکشم:)..
یوهاهاهاهاها
agra چهارشنبه 2 مرداد 1392 02:10 ب.ظ
سلام خوبی،هیونگ دل و جرات سواری خوش بگذره،مرسی قشنگ بود
rozhin پاسخ داد:
سلام...ممنون^^..تو خوبی؟؟...
هیونگ جون شیردل:)..
میسی که خوندی:-*
رویا چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:55 ب.ظ
آخییییی.اگه رین چیزیش بشه جونگ مین گناه داره ولی تو داستان همه ش که نمیشه اتفاق خوب باشه...نه؟
ولی دلخراش نباشه
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااام بر رویا جونم...خوبی؟؟...
به این شیطونه بگو...من بی گناهم..یوهاهاها...
دقیقا...نباید که همه ش یه دنیای قشنگ باشه با ادمای شاد:)...
میسی که خوندی رویا جونم:-*
Maryam***** چهارشنبه 2 مرداد 1392 01:50 ب.ظ
روژینننننننننننننننننننننننننن
rozhin پاسخ داد:
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟(نیشخند)
soso سه شنبه 1 مرداد 1392 07:13 ب.ظ
راستی سلامممممم
rozhin پاسخ داد:
سلام به روی ماهت..به چشمهای سیاهت:)
soso سه شنبه 1 مرداد 1392 07:12 ب.ظ
اصولا تا آخر این داستان شیطون غلط میکنه دورو بر تو پیداش شه
آقا مرلین بیکارها...آرتورم فعلا داره با گوئن عشقو حال میکنه... مرگانام ک فعلا رو ب راه نیست...حالا اصرار میکنی به جا مرلین به اراگون میگم بیاد
rozhin پاسخ داد:
به این شیطونه بگو دور بر و من پیداش نشه..من معصوم و بیگناهم:))...
بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..اراگون پیش تو چیکار میکنه؟؟؟...بفرستش پیشم کارش دارم...
ســـــــــــو ســــــــــــــــــــــو اراگونو بدهههه.....
راستی اخر مرللینو دیدی؟؟؟؟؟؟
sana سه شنبه 1 مرداد 1392 05:30 ب.ظ
سلام افرین كه زودتر بقیشو گذاشتی خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خواهششششششششششششششششششش ماااااااااااااااااااااادررررررررررررررررررر
مسی که خوندییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی:-*
سارامین سه شنبه 1 مرداد 1392 03:43 ب.ظ

موقع خوندن داستان من همه این حالت ها رو داشتم...هر گدوم برای یه جای خاص...مثلا بوس و قلب مال نگرانی جونگ واسه رین بود...تعجب و نیشخند مال هیون و بلا بود...عینک و دست و زبان و هورا مال هیونگ بود موقعی که پرید رو سر هیولا هه...تفکر و لبخند و سوال هم مال اخر داستان بود...خخخخخخخخ عـــــــــــــــــالی بود...اینم مال روژین جونم:
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااام^^
جییییغ خیلی باحال نوشتی:)...خیلی خیلی باحال:)...
جیییییییییغ
ممنون که خوندی سارامین جونم
:-*
moXie سه شنبه 1 مرداد 1392 02:16 ب.ظ
خوشم میاد مغز متفکر یونگ سنگه هااااااااا....خخخخخخ
کیووووووووو...من کیو میخواممممممممم....
خخخخخ تا قسمت بعد....
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
بلهههه...پس چی:))....
کیو رو دو قسمت دیگه میارم...فعلا اینقدر اتفاقات مختلف تو راهه نمیدونم این کی میاد تو:))...
میسی که خوندی
:-*
atena romeo سه شنبه 1 مرداد 1392 01:04 ب.ظ
یاااااااااااااااااا اونی میخوای بکشی یکیو هر کاری میکنی جونگمینو بزار کنار خووووووووووووووووووووو

راستی هیون و غروراش در انتهایه اثنو اشعرم پیج در پیح
زود بیا باششششششششششششش>/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
rozhin پاسخ داد:
سلام اتنا جونم^^
یعنی جونگمینو نکشم؟...اگه شیطونه گولم نزد باشه...یوهاهاها...

عجب جایی:))...
چشــــــــــــــــم..
میسی که خوندی:-*
narges سه شنبه 1 مرداد 1392 03:57 ق.ظ
سلام ایول خوشم اومد چه دل و جرئتی داره این برادر جونگ مین خوب حواسشو پرت کرد جان مادرت رینو نکشیا خواههههههههش جون من
rozhin پاسخ داد:
سلام نرگش جونم^^
جونگمین یا هیونگ؟...از اون نظر میگی که جونگمین حواس هیولارو پرت کرد؟:)...
اگه شیطونه گولم نزد باشه...یوهاهاهاها
میسی که خوندی:-*
zahra-ss سه شنبه 1 مرداد 1392 01:58 ق.ظ
شیطونو لعنت کن گلم رین دختر خوبیه نکشیشا
ممنون عالی بود
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــلام^^
من میخوام ولی هی میاد میگه روژیــــــــــــــــــــــن...اینو بکش..اونو بکش...یوهاهاهاها...
ممنون که خوندی:-*
رنت سه شنبه 1 مرداد 1392 01:53 ق.ظ
واو این هیون واقعا می خواد اینا رو تحویل بده؟
بلا هم دنبال جادوی بلاست؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بابا نکن این کار رو با رین گناه دارههههههههه
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
اریییییییییییی...عزمشو جزم کرده فعلا...حالا ببینیم قسمت بعد چی میشه:)...
بلا دنبال جادیو بلاست؟...نگرفتم مادر..بلا در بلا شد:))...
شیطونه گولم زد:))..
میسی که خوندی:-*
*maHsa* سه شنبه 1 مرداد 1392 01:27 ق.ظ
جییییییییییییییییییغ
سلااااااااااااااااااااام
من اوووووووووووومدم
خیلی هیجان این قسمت بالا بود داشتم سکته میکردم
ایول آقامون اژدها سوارم شد. هیونگ منم سوار میکنی ؟؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
سلام
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
خوش اومدییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
خدا نکنه چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فعلا درگیره کشتیشو نجات بده...بهش میگم:))..
میسی که خوندی:-*
سارا3 سه شنبه 1 مرداد 1392 12:47 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ...
نههههههه...
روووووووووووووژژژژژژژژژژژژژین...رین چیزیش نشه هاااااا...من رین رو میدوستم..
تو رو خداااااااا....
نههههههه...
.
.
نمیدونم چرا از هیچ حس بدی به بلا ندارم...یه جورایی ازش خوشمم میاد..با اینکه جادوی سیاه دااره...
.
.
روژژژژژژژژینووورین رو نکش باشهههه؟؟
.
.
مرررررررررررررسی...بووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام ساراااااااااااااااااااا..
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
ارهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
اگه شیطونه گولم نزد سالم میمونه..یوهاهاهاها


واقعا؟...اخر این سیزن معلوم میشه...یوهاهاهاها:)...

من بیگاهنم...این شیطونه وسوسه م میکنه:)...

میسی که خوندی
بووووس:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر