تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the rain must fall///part53

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 30 تیر 1392

the rain must fall///part53



سلاااااااااااااااااااام دوست جونیا ....

آخ نزنید نزنید !

گوجه ها و تخم مرغ گندیده ها و لنگ دمپایی ها رو غلاف کنید ...

ببخشید دیر شد . دیروز به کامپیوتر دسترسی نداشتم . شرمنده .

الانم از کافی نت اومدم ...

بفرمایید ادامه تا داستان داغه ...

نظران نشه فراموش راستی !

//////////////////////////////////////////////////////////

The rain must fall///part53

پا که درون فرودگاه گذاشتند ، موجی از خبرنگار ها و فن ها دورشان را گرفتند . دوربین ها بیوقفه فلاش میخوردند و نور آنها چشمهایشان را میزد . 

هیون جونگ ک میدانست سویانگ در این جمعیت زیاد کمی ترسیده است ، جلوی او ایستاد و بلند طوری که میان سر و صدای خبرنگارها و سوالات ممتدشان ، صدایش به همه برسد گفت :" خواهش میکنم اجازه بدید ما بریم خونه ! همسرم خسته است و هنوز به خاطر ماجراهای اخیر آزرده است . اینطوری اذیتش میکنید . لطفا راه رو باز کنید .  به زودی فن میتینگی برگذار میکنیم و توی اون به سوالاتتون جواب میدیم . "

با کمک بادیگارد ها راهشان را گرفتند و سوار اتوموبیلشان شدند . میانه ی راه هیون جونگ پرسید :" چرا انقدر ساکتی ؟! اتفاقی افتاده ؟!"

سویانگ اخمی کرد . نیم نگاهی به هیون انداخت و گفت :" مدتهاست دارم به چیزی فکر میکنم !"

هیون کامل به سمتش برگشت و با اخمی ساختگی ، معترض گفت :" اگه به چیزی غیر از من فکر کنی کشتمت پارک سویانگ!"

یک آن حواس سویانگ به جلو و کامیونی که به سمتشان میآمد جلب شد . دستپاچه داد زد :" جلو رو نگاه کن دیونه !"

با به خیر گذشتن حادثه ای که ممکن بود برایشان پیش بیاید ، هر دو نفس راحتی کشیدند . هیون بدون این که نگاهش را از جلو و خیابان بردارد ، پرسید :" به چی فکر میکنی ؟!"

لحنش جدی و مهربان بود . سویانگ بی اختیار لبخندی زد . به سمتش برگشت و گفت :" به این که .... که ... تا حالا ... تا حالا بهت گفتم که ... عاشقتم  ....؟"

هیون ناگهانی زد روی ترمز ! وسط خیابان ، صدای بوق ممتد اتوموبیل های اطراف بلند شد . سویانگ غرید :" حرکت کن ! خواهش میکنم ! "

هیون آرام به راه افتاد و کمی بعد گوشه ی خیابان پارک کرد و به سویانگ خیره شد . مدتی طولانی به چهره ی معمولی ، ولی دوست داشتنی اش خیره ماند و دستش را روی گونه اش گذاشت و آن را نوازش کرد . سرش را جلو آورد و لبهایش را روی لب های عشق زندگی اش گذاشت . اعترافی که لحظه ای پیش از این زن – که خودش نفهمید ،کی همه ی زندگی اش شد – شنیده بود ، انقدر تپش قلبش را زیاد کرده بود که حس میکرد میخواهد از سینه اش بیرون بزند . گرمی لب های این دختر وجودش را به آتش میکشید و سرتا پا پر از تمنایش میکرد . ...

با گاز کوچکی که سویانگ از لبش گرفت از او جدا شد و نفس عمیق و داغی کشید . چشم هایش را بست و سرش را به صندلی تکیه داد . نمیتوانست تمرکز کند . اشتیاق ِ داشتن این زن ، کیم سویانگ ، داشت دیوانه اش میکرد !  بدون این که نگاهش کند ، زمزمه کرد :" نمیتونم رانندگی کنم عشقم! بیچاره ام کردی ! تو بشین پشت رل !"

سویانگ قهقهه ای زد و کمربندش را باز کرد . بوسه ای به گونه ی هیون زد و گفت :" پیاده شو عزیزم ! "

هیون چشم هایش را باز کرد . لبخند بیجانی به سویانگ زد و با دست هایی لرزان ، در را باز کرد و از ماشین پیاده شد .

لحظه ای که سویانگ خواست از کنارش رد شود و پشت فرمان بنشیند ، دستش را گرفت و فشرد . او را به سمت خودش برگرداند و بدون توجه به رانندگان متعجبی ک از خیابان میگذشتند ، پیشانی سویانگ را بوسید .

از او جدا شد و نگاهش را از او دزدید .

 این دیوانه بازی هایش ، لبخند را مهمان لب های سویانگ کرده بود . با تمام وجودش عاشق مردی شده بود که حالا و وسط خیابان ، با وسوسه و شوق خواستن او مقابله میکرد . شاید اگر ترسی از واکنش مردم و فن ها و خبرنگارها نداشتند ، همین جا تن های سراپا اشتیاقشان را یکی میکردند تا از این عشقی که ناگهانی در دلشان خانه کرده بود ، سیراب شوند ....

پشت فرمان که نشست ، سعی کرد به چهره ی مرد زندگی اش نگاه نکند . نمیتوانست لبخند شیطنت آمیزش را پنهان کند . ماشین را روشن کرد و با آخرین سرعت به سمت خانه ای حرکت کرد که قرار بود ،بانوی آنجا باشد ...!

................................

کیو جونگ بی حال روی صندلی نشست و به جونگمین خیره شد . آرام و غمگین گفت :" اون کمپانیه مسخره ی تو بهترین روز زندگیم رو خراب کرد جونگمین ! بعد از این همه مدت ، ما دوباره باهم روی صحنه بودیم .... اما بدون تو ...."

جونگمین قطره اشکی که از گوشه ی چشمش پایین افتاده بود را پاک کرد و کیوجونگ را در آغوش گرفت . بغض هر دو ترکید . با دیدن آنها هیونگ جون هم بغضش شکست و پاهایش سست شد . زار زد ! بدون اینکه بترسد یا خجالت بکشد از اطرافیانش ! اشک هایش میان آغوش گرم سویانگ گم شد و انگار که سرش را روی سینه ی خواهر بزرگتری که حامی وار کنارش بود ، گذاشته باشد ، کمی آرام تر شد .

یونگ سنگ با لبخند تلخی به مرد های گریان خیره بود و هیون جونگ یک دستش را دور کمر سویانگ حلقه کرده بود و با دست دیگرش شانه ی هیونگ را میفشرد .

جونگ مین سرش را بلند کرد . نفس عمیقی کشید و اشک هایش را پاک کرد . خودش را روی صندلی پرت کرد و شد همان جونگ مین واقعی ! لبخند روی لبش نبود . غمزده و محزون نگاهی به برادر ها و خواهرش انداخت و آرام گفت :" روزهای سختیه بچه ها . دست خودم نیست و شما هم خوب میدونید . "

نگاهش را دوباره به کیوجونگ داد که چشم های خیس از اشکش از ماسیدن خط چشم ِ میکاپش سیاه شده بود . لبخند بیجانی زد و گفت :" دلم قد ته سوزن میشه برات داداش بزرگه ! هوای خودتو داشته باش! "

کیو لبخندی زد و سری تکان داد . هیون جونگ ، سویانگ و هیونگ را رها کرد و به سمت کیو رفت . دستهایش را دور گردنش حلقه کرد و همانطور که او را در آغوشش میفشرد گفت :" داداش کوچیکه تو با عرضه تر از ما بودی !"

کیو خندید و هیون را از خودش جدا کرد و ضربه از به بازویش زد . با نگاهش به سویانگ اشاره ای کرد و چشمکی زد و گفت :" حالا باعرضه تر کیه ؟! من یا تو ؟"

سویانگ خندید و چند ضربه به پشت هیونگ جون زد و گفت :" پاشو برو با داداشت خداحافظی کن ! گریه کردن چه فایده ای داره ؟"

هیونگ از او جدا شد . اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و بینی اش را بالا کشید و لبخندی زورکی زد و به سمت کیوجونگ رفت و او را در آغوش گرفت .

با حلقه شدن دست های کیو جونگ به دورش ، بغضش ترکید و دوباره به هق هق افتاد . کیو جونگ خندید و نیشگونی از بازویش گرفت و با صدای آرامبخشش ، درگوش برادر کوچکترش زمزمه کرد :" بازم هم دیگه رو میبینیم هیونگ جون! تمومش کن ! "

یونگ سنگ که تا آن زمان ساکت بود ، لبخندی زد و به سمت آن ها رفت . دست هیونگ را کشید و او را از کیو جدا کرد و با شیطنت گفت :" بذار واسه ما هم چیزی از این سرباز وطن بمونه داداش کوچولو ! "

کیو جونگ با پنجه ی کفشش ضربه ای به زانوی یونگ سنگ زد و گفت :" تو دیگه هیچی نگو که این چند روز زندگی برام نذاشتی !"

یونگ سنگ اخمی کرد و لبش را گزید ! کیو هم زبانکی به او انداخت و از جا بلند شد و ناگهانی او را در آغوش کشید . طوری که فقط یونگ سنگ بشنود زیر گوشش گفت :" قول دادی براش برادر باشی ، میدونم که هئو یونگ سنگ سرش بره ،قولش نمیره ! مواظب خودت و خواهرت باش یونگ سنگ !"

یونگ سنگ ، کیوجونگ را محکم تر به خودش فشرد و گفت :" مطمئن باش داداشی .... سویانگ از همون روز تو تالار عروسی ، خواهر من شد . مطمئن باش !"

کیو لبخندی زد . با صدای  سرفه ی مصنوعی سویانگ از هم جدا شدند . هیون جونگ خندید و رو به سویانگ گفت :" تو هم به همونچیزی که من فکر میکنم فکر میکنی ؟ نه ؟"

سویانگ خندید و چشمکی زد . کیو و یونگ سنگ متعجب به آن دو زل زده بودند . جونگمین جلو تر آمد و به چشم های هیونجونگ خیره شد . نیم نگاهی به سویانگ کرد و از او پرسید :" شما دو تا چتونه ؟؟! چیزیه بگین ما هم بدونیم ! از کی تا حالا داداشاتون غریبه محسوب میشن ؟"

سویانگ ابرویی بالا انداخت و به هیون جونگ اشاره کرد . هیون لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :" راستش از مدت ها پیش ، من به یونگ سنگ و کیو جونگ شک داشتم ! "

یونگ و کیو با بهت به او خیره بودند ! جونگ مین ناگهان زد زیر خنده و با دو دستش شکمش را گرفت و آن چنان قهقهه ای زد که همه از شوک حرف های هیون بیرون آمده بودند و به او نگاه میکردند !

میان خنده هایش با دست به یونگ و کیو اشاره کرد و به زور گفت :" شما .... دو .... تا .... هم ... هم ... همجنس باز ...."

خنده مهلت نداد ادامه ی حرفش را بزند . یونگ سنگ با هر کدام از دست هایش به یکی از آن دو نفر – هیونجونگ و جونگمین – اشاره کرد و تقریبا فریاد زد :" انگار اون شایعه ای که دربارتون ساختن حسابی بهتون ساخته نه ؟! خل و چلای دیوونه ! "

کیو جونگ یونگ سنگ را از خودش جدا کرد و نگاه سرزنش بارش را به سویانگ که گوشه ای ایستاده بود و با خنده نگاهشان میکرد دوخت . چند قدم به سمتش برداشت و گفت :" اینطوریه آبجی کوچیکه ؟! "

قبل از این که سویانگ بتواند عکس العملی نشان بدهد به سمتش دوید و او را در هوا بلند کرد و در آغوشش محکم فشرد . گفت :" دلم واسه جادوگر کوچولومون یه ذره میشه ! مواظب داداشام باش سویانگ !! "

کمی آرامتر ادامه داد :" یونگ سنگ رو مثل برادرت بدون . درسته که یه زمانی عاشقت بوده ولی الان قسم خورده تمام عشقش رو برادرانه به پات بریزه !"

با صدای اعتراض آمیز هیونجونگ از سویانگ جدا شد :" آهای سرباز ! زن منو بغل کردی چی در گوشش پچ پچ میکنی ؟! بیام بزنم نصفت کنم ؟!"

سویانگ لبخند اطمینان بخشی به کیو جونگ زد و کیو هم به سمت هیون برگشت و زبانکی به او انداخت و برای در آوردن حرصش ، خیلی کوتاه ، پیشانی سویانگ را بوسید !"

هیون از جا پرید و به دنبالش دوید اما کیو جونگ با پریدن روی مبل ، از دستش فرار کرد . هیون جونگ لبخندی زد به سمت سویانگ رفت و کنارش ایستاد . کیو جونگ سرش را رو به سقف برد و داد زد :" من برمیگردم! "

به هیون خیره شدو با شیطنت ادامه داد :" و زن میگیرم !"

..............................................

سویانگ با خستگی روی مبل خانه ی جدیدش نشست . سرش از زور درد ، به دوران افتاده بود و چشم هایش تار میدید . با دیدن هیون که بعد از او وارد خانه شده بود لبخندی زورکی زد و از جا بلند شد . نمیخواست او را نگران کند . نگاهش را از چشم های نگران او دزدید و بوسه ای به گونه اش زد و گفت :" امروز کارهای کمپانی وحشتناک زیاد بودن . بعدشم فن میتینگ کیوجونگ حسابی انرژیم رو گرفته . اگه برم بخوابم ناراحت نمیشی هیون جونگ ؟"

هیون او را به آغوشش فشرد و گفت :" این چه حرفیه خانم کیم؟! برو بخواب عزیزم ! من امشب یسری کار های عقب مونده واسه آلبوم جدیدم دارم . تو برو بخواب. "

فشار دستهای هیون درد سرش را بیشتر کرده بود .اما عشقی که در وجودشان موج میزد ، طعم تلخ درد را لحظه ای از یادش برد . هیون از او جدا شد و دستش را زیر زانوی او انداخت و از زمین بلندش کرد .

سویانگ نالید :" هیون جونگ من خسته ام ..."

هیون  در سکوت به راهش ادامه داد و وارد اتاق مشترکشان شد . او را روی تختشان گذاشت و پتو را به رویش کشید . بوسه ای به نوک بینی اش زد و گفت :" وقتی خسته ای یه ذره راه رفتنت هم اذیتم میکنه ! "

سویانگ لبخندی درد آلود زد و خیلی زود پلک هایش روی هم افتاد و به خواب رفت .



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Elly دوشنبه 31 تیر 1392 11:26 ق.ظ
Mitra پاسخ داد:
ممنون *
رنت دوشنبه 31 تیر 1392 03:02 ق.ظ
هییییییییییییییییی
از این سردردا خوشم نمیاد همیشه یه خبر بد دنبالشونه
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
Mitra پاسخ داد:
هیییییی...
نفوس بد نزن رنت خانمی!
به آینده خوشبین باش ! :)
قربونت برم لطف داری ***
sajede دوشنبه 31 تیر 1392 12:46 ق.ظ
مرسی خوشم اومد
Mitra پاسخ داد:
قربونت *
بارون بهاری دوشنبه 31 تیر 1392 12:06 ق.ظ
ممنونم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
فدات *
فاطیماجون یکشنبه 30 تیر 1392 11:23 ب.ظ
عالی وکم
Mitra پاسخ داد:
شلمنده :)
Fadiya یکشنبه 30 تیر 1392 09:41 ب.ظ
سلام من خواننده ی جدیدم داستانت خیلی قشنگه الهی برا جونگمینم بمیرم که انقدر ناراحتهعزیزم ناراحت نباش من طاقت ناراحتیتو ندارم
Mitra پاسخ داد:
سلام گلی :-*
مرسی :-*
خخخخخ B-)
مرجان یکشنبه 30 تیر 1392 09:38 ب.ظ
سلام حس می کنم سویانگ مریضه همش سردرد داره یه موقع مریضش نکنی هیون گناه داره
Mitra پاسخ داد:
اوا مرجان جون ! نفوس بد نزن مادر ! B-)
به خودت تلقین کن : اینا از عوارض اتفاقات اخیره .... اینا از عوارض اتفاقات اخیره .... اینا از عوارض اتفاقات اخیرهه .... ^_^
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 09:25 ب.ظ
خب خیلی این قسمت قشنگ بود
دستت درد نکنه خواهر
Mitra پاسخ داد:
فدات مرسی:-*:-*
نظر لطفته *_*
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 09:23 ب.ظ
داداش هیونم از دست رفت
هیییی وااااااای من
حسابی عاشق شده
Mitra پاسخ داد:
بهله بهله !
هی.......
بهلهههههههههههههه!^_^
selia یکشنبه 30 تیر 1392 08:57 ب.ظ

Mitra پاسخ داد:
فدات :-*:-*:-*:-*:-*
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 08:20 ب.ظ
خخخخخخخخ خیلی قشنگ بود
آخرش فکر کردم سویانک حامله شده نگو خسته بوده ولی خب مشکوکه شبیه مریضی هم هست نچچچچ نچچچ چقدر ذهن من رو پر میکنی
Mitra پاسخ داد:
مرسی ****
این فکرای خطرناک چی بود ب سرت زد آبجی جان ؟! ~_~
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر