تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 48

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 30 تیر 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 48





سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خوفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟
.
بنده تشریف فرما شدم، بکشید کنار!!

چه خبرا؟ چ می کنید؟ خوش میگذله؟ ^^

عاقا! زبون روزه حرفم نومویاد!! :دی
.
اوهوووووووووووووووووووووووووو!! من هنوز ام وی هیون برادرو ندیدم!! دارم کباب میشم رو اتییییییییییییییییییییشششش!!!

داداشیییییییییییی!! نفسممممممم! عشققققممممممم! با ابهت!!
اون ام وی رو مجانی رد کن بیاد، بوخودا ثوابه!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
.

بوفرمایید ادامه نذارید فک بزنم مادر!!
حرصم نخورید از این قسمت!! خخخخخخخخخخ


اشانتیونم داریم!!



..................................................................


اغوش بعضی ها، علم را زیر سوال می برد!
ان قدر ارامت می کند که هیچ مسکنی جایش را نمی گیرد....!!!








* The peace after the storm * season 2 *  part  48



هیون جونگ هنوز هم در شوک و وحشت اتفاقات چند لحظه قبل به سر می برد. سرش را میان دستانش گرفته بود و به طور نامحسوسی می لرزید. هنوز هم اتفاق افتاده را نمی توانست باور کند. نفس هایش تند و نامنظم بود. بی اختیار دستانش را جلوی صورتش گرفت و لبش را گزید. با همان دست ها سوجین را هل داده بود. لرزش دستانش بیانگر همه چیز بود و عذاب وجدان جدایی ناپذیرش را به رخ می کشید. برای لحظه ای فکرش به سمت سوجین کشیده شد. خودش هم میدانست که این دختر را دوست دارد و به هیچ وجه راضی به صدمه دیدنش نبود. از خودش متنفر بود که باعث شده بود این بلا سر ان دختر بی پناه بیاید. برای یک لحظه ی کوتاه چشمانش را بر روی هم گذاشت و چهره ی سوجین را  در ذهنش مجسم کرد. می توانست به وضوح بالا رفتن ضربان قلبش را حس کند. لبش را با شدت بیشتری جوید. اگر اتفاقی برایش می افتاد، هرگز خود را نمی بخشید. تمام بدنش یخ کرده بود و حتی نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود. به زحمت از جایش بلند شد. دستش را به دیوار گرفت تا بتواند تعادلش را حفظ کند. نگاهی به سرتاسر خانه انداخت و سکوت عجیب و خفگان اورش را از نظر گذراند. ناخوداگاه نگاهش بر روی اتاق سوجین ثابت ماند. همانطور که دستش به دیوار بود، کشان کشان خودش را به ان جا رساند. در را باز کرد و داخل شد. به زحمت روی تخت نشست و با نگاهش سرتاسر اتاق را کاوید. بی اختیار یاد شبی افتاد که قرار بود قراردادی بنویسند تا سوجین برای مدتی کنارشان زندگی کند. به سمت دیگر چرخید و با دیدن قاب خالی اینه ی قدی اتاق، خنده اش گرفت. ان روز را هیچ وقت فراموش نکرده بود. اهی کشید و به چند تکه لباس پخش شده  بر روی تخت خیره ماند. یکی از ان ها را برداشت و بویید و عطرش را با تمام وجودش بلعید. عطر تن سوجین بی هیچ بهانه ای ارامش می کرد و حس خوبی به او می داد. تا مدت ها نمی توانست این احساس عجیبش را نسبت به سوجین درک کند و مدام انکارش می کرد. اما حالا به خوبی متوجه همه چیز بود. متوجه علاقه ای که با تمام وجودش نسبت به سوجین پیدا کرده بود. بی هوا مشتی به قلبش کوبید. بی شک سوجین را دوست داشت و هر روز علاقه اش بیشتر می شد. حقیقتی که به هیچ وجه قابل انکار نبود. اما حالا دیگر خیلی دیر بود. دیرتر از هروقت دیگری. می دانست که سوجین را برای همیشه از دست داده. مطمئن بود که با این قضایا سوجین به راحتی او را کنار خواهد زد. خود را بر روی تخت انداخت و تمام لباس ها را در اغوشش فرو برد. بغضی که مثل سنگ بزرگی گلویش را می فشرد، سرباز کرده بود و اشک ها به ارامی گونه اش را خیس می کرد. در میان اشک ها زیرلب نالید: : " من خیلی اذیتت کردم سوجین! منو ببخش!... دوست دارم....! "







با منتقل شدن سوجین به اتاق عمل، هر 3 پشت در بسته ایستادند. اضطراب و دلهره لحظه ای رهایشان نمی کرد. یونگ سنگ بر روی یکی از صندلی ها نشست و سرش را میان دستانش گرفت. با بغض نالید: " اگه بلایی سرش بیاد...." 
کیوجونگ کنارش نشست. دستش را بر روی شانه ی یونگ سنگ گذاشت و حرفش را نیمه تمام گذاشت: " امید داشته باش پسر! همه چی درس میشه! "
لبخند محوی زد و دست کیوجونگ را در دست گرفت: " تقصیر منم هست!...اگه حرفاشو باور میکردم... اگه تو اتاق حبسش نمی کردم...اگه...."
باز هم کیوجونگ نگذاشت حرفش را ادامه دهد: " بس کن دیگه! گذشته ها گذشته! به هرحال نباید میذاشتیم کار به اینجاها بکشه... ولی متاسفانه....! "  اهی کشید و دیگر نتوانست ادامه دهد. بغض بدی راه گلویش را بسته بود. لبش را به دندان گرفت تا مانع ریزش اشک هایش شود.
یونگ سنگ هم اهی کشید. سرش را بر روی شانه ی کیوجونگ گذاشت و ترجیح داد حرفی نزند. چشمانش را بر روی هم گذاشت و قطره اشکی از گوشه ی چشمش غلتید.
جونگمین اشفته تر از ان بود که حتی بتواند بنشیند. ارام و قرار نداشت و بی هیچ حرفی مدام طول سالن را قدم رو می رفت. ترس و  وحشت عجیبی در وجودش ریشه انداخته بود. اشفته و رنگ پریده تر از قبل به نظر می رسید. طاقت از دست دادن سوجین را نداشت. برای لحظه ای سرش گیج رفت. دستش را به دیوار گرفت و بر روی یکی از صندلی ها نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. نفسش را در سینه حبس کرد و منتظر ماند.


...................................................................


لحظه به لحظه اشفته تر از قبل میشد. دیگر کنترلی بر روی رفتارهایش نداشت و چیزی نمی توانست درون مغشوشش را ارام کند. دستانش هنوز هم می لرزید و اعصابش متشنج بود. اشک های خشک شده اش چشمانش را به سوزش انداخته بود. نفسش بالا نمی امد و رنگ صورتش به کبودی می زد.  لب های بی رنگش  را کمی از هم باز کرد تا بهتر بتواند نفس بکشد. از خودش بدش می امد. دلش می خواست هرچه زودتر خود را خلاص کند. دیگر تحمل این  زندگی را نداشت. به سختی از تخت پایین امد و بار دیگر به دور و اطافش نگریست. بودن در ان جا حالش را بدتر می کرد. باید هرچه زودتر ان جا را ترک می گفت. بالاخره با هر جان کندنی بود از اتاق بیرون امد. برگشت و برای اخرین بار نگاهی به ان اتاق انداخت. سوالی مانند خوره به جانش افتاده بود. حال سوجین خوب بود؟!.... با تمام وجود دلش می خواست از وضعیت او باخبر شود، اما جرئتش را نداشت که حتی به تلفن نزدیک شود. می دانست که بقیه باز هم سرزنشش خواهند کرد. اهی کشید و با صدای خفه ای زیرلب زمزمه کرد: " فقط خدا کنه حالش خوب باشه! "  خواست به سمت اشپزخانه برود که بی اختیار نگاهش بر روی پله ها و پشت بندش اتاق تمرین ثابت ماند. بلافاصله جرقه ای در ذهنش روشن شد و لبخند کمرنگی لبانش را در برگرفت. با بر روی هم گذاشتن چشمانش، صحنه هایی را به یاد اورد که درحال عبور و مرور بودند. هنوز هم به وضوح ان شب را به یاد داشت. شبی که سوجین بی هیچ واهمه ای خود را به دستان مرگ سپرده بود و او مانعش شده بود. لبخند تلخی زد. سوجین را از این کار بازداشته بود، اما حالا خودش داشت همان راه را می رفت. داشت از مشکلات فرار می کرد، به جای این که با ان ها مبارزه کند. اهی کشید و سرش را تکان داد. حتی اگر می توانست هم نمی خواست جلوی خود را بگیرد. می دانست که حداقل بهترین راه ممکن است. قفسه ی سینه اش باز هم به سوزش افتاده بود و دیگر نایی نداشت. ناخوداگاه نگاهش بر روی سوفی قفل شد. همانطور که سرش را بر روی میز گذاشته بود، به خواب فرو رفته بود. نزدیکتر رفت و تقریبا روبرویش ایستاد. برای لحظه ای به چهره اش خیره ماند. رد اشک به خوبی بر روی صورتش خودنمایی می کرد. دست لرزانش را به ارامی جلو برد و موهای روی شقیقه اش را به عقب زد. با همان ارامش خم شد و لب های سردش را بر روی پیشانی داغ سوفی گذاشت. سپس کمی از او فاصله گرفت و دستی به موهایش کشید. همانطور که هنوز هم به سوفی خیره بود: " زیرلب زمزمه کرد: " منو ببخش سوفی! به خاطر همه ی سختیایی که به خاطر من کشیدی! به خاطر عذابی که بهت دادم! "  اخرین نگاهش را هم نثارش کرد. طولی نکشید که نگاهش را گرفت و به سمت پله ها رفت.
جلوی اتاق تمرین ایستاد.مکثی کرد. نفس عمیقی کشید و دستگیره را در دستش چرخاند. همزمان با وارد شدنش ان جا را از نظر گذراند. سکوت عجیبی حاکم بود. سکوتی که بیانگر غم عظیمی بود. بعد از خراب شدن کنسرت، هیچ کدام میل و رغبتی نداشت که به انجا برود. با هر قدمی که برمی داشت، نفس هایش رفته رفته سنگین تر می شد. به هرگوشه از اتاق که نگاه می کرد، بی اختیار یاد سوجین می افتاد. شب هایی که با هم در همین اتاق گذرانده بودند. شب هایی که لبخند و رضایت را از لبان خوش فرم سوجین خوانده بود. چقدر دلتنگش بود. بیشتر ازهروقت دیگری دلش هوای سوجین را کرده بود.  با دیدن گیتارش گوشه ی دیوار لبخند تلخی زد. چقدر دلش میخواست بنوازد. برای لحظه ای حس کرد نفسش بند امده. دستش را به دیوار گرفت و دست دیگرش  را بر روی قفسه ی سینه اش گذاشت: " طاقت بیار پسر!  "  نگاهش را از گیتار گرفت و به روبرویش داد. همان در شیشه ای! باز هم جلوتر رفت و این بار روبروی درب تراس ایستاد. با وارد شدن به تراس، هوای مطبوعش را یکجا بلعید. با این که هنوز هم به سختی نفس می کشید، اما هوای تازه ریه هایش را قلقلک میداد و تا حدی حالش را جا می اورد. برای لحظه ای همانجا ایستاد. مردد بود، اما او کسی نبود که تسلیم شود. تصمیمش را گرفت و باز هم جلوتر رفت. حالا درست روبروی نرده های تراس بود. ان یک قدم را هم پر کرد و با هر زحمتی بود، بر روی نرده ها ایستاد. همانطور که سعی میکرد نفس های مسدودش را ازاد کند، چشمانش را بست. این بهترین راه نبود، اما خب بدترین هم نبود.......


.......................................................................


با بیرون امدن یکی از پرستارها از اتاق عمل، هر 3 پسر به سرعت به سمتش رفتند. طبق معمول کیوجونگ اولین نفری بود که با صدای لرزانش به حرف امد: " چی شد؟...حالش چطوره؟ "
پرستار سری تکان داد: " نیاز ضروری به خون داره! "  و نگاهش بر روی هر 3 نفر ثابت ماند. نگرانی به وضوح در چهره ی پسرها نمایان بود. نیم نگاهی به هم انداختند و به پرستار خیره ماندند.
با سکوت ان ها پرستار ادامه داد : " متاسفانه گروه خونیش هم کمیابه! او منفی! "
هر 3 نفر باز هم نگاهی بین یکدیگر رد و بدل کردند. ولی این بار لبخند شیرینی بر لبان رنگ پریده ی جونگمین دوید. با قاطعیت گفت: " قبوله! من حاضرم!"
پرستار با کنجکاوی او را کاوید: " ببینم مگه...."
-    هم خونیم!!
لحن قاطع جونگمین پرستار را قانع کرد. نفس عمیقی کشید و لبخندی زد: " با من بیا پسر جون! "
با خیالی اسوده و خنده ای بر لب به دنبال پرستار رفت که یونگ سنگ بازویش را گرفت و با لحن سرزنش امیزی گفت: " دیوونه! با این حالت چطوری میخوای خون بدی جنابعالی؟؟! "
چشمکی زد و بازویش را از میان دست یونگ سنگ بیرون کشید: " نترسید بابا! بادمجون بم افت نداره!"
کیوجونگ این بار غرید: " اون از دروغت، اینم از این کار احمقانت!"
بی هیچ حرفی  زبانکی به هر دو انداخت و در مقابل دیدگان متعجبشان، با حالت یورتمه ی همیشگی به دنبال پرستار رفت.


....................................................................

خوووووووووووووف! شطولیااااااااا بووووووووووووود؟؟
عاقا! چ کنم! دیواری کوتاه تر از داداچم پیدا نکردم تا بترکونمش!!! خخخخخخخخخخخ
بمیرم برااااااااااااااااااااش^^
هییییییییییییییییییییی.....

عاقااااااااا!! جون من بذارید، بالاخره یه نفرو از اون تراس پرت کنم، عقدش به دلم نمونه!!

.
ببشخید کم بود، قوووووووووووووول میدم با قسمت بعدی جبرااااااااااااان کنم حتما*****

نظر کم نبااااااااااااشه^^
بووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللل****


........................................

و اما اشانتیووووووووووووون!


به بیماران قلبی توصیه نمی شود!! خخخخخخخخ
بقیه هم مراقب قلبشون باشن!! خخخخخخخخ





















من برم بمیررررررررررررم تا بعد!! ^^ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Maryam***** پنجشنبه 3 مرداد 1392 10:55 ق.ظ
همه امیدم به اینه که امروز بیای هییییییییییییییییییییییییییی خدا کنه بتونی بیای هییییییییییییییییییی خسته مماشیییییییییی آجییییییییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم****
هروقت میبینمت کلی انرژی میگیرمممممممممممممممم****
بهله که مویاااااااااااااااااااااام^^
میسیییییییییییییییییی جیگررررررر اجییییییی****
پگاه دوشنبه 31 تیر 1392 08:06 ب.ظ
فندق الان اندازه یه کرم خاکیه...یکی یدونگی نداره :دی
*almas-shargh* پاسخ داد:
میزنمتاااااااااااا!!
فندق من داره اقایی میشه واسه خودش^^
رفته تو ه ماهش!! :دی
پگاه دوشنبه 31 تیر 1392 11:03 ق.ظ
تا تو بخوای تصمیم بگیری که بذاری یا نذاری اون دوهزارتا پسر و دختر تولید کرده...از ما گفتن بود :دی
وقتی بهت میگم بیا از تو یخچال ما جمعش کن باید با فندق بیای :دی
*almas-shargh* پاسخ داد:
بیشین بینیم بابا!!
فندق بنده یکی یه دونست!! :دی
خودممممم هویجمو بردم،نونای خسیس!! :دی
p.j.m دوشنبه 31 تیر 1392 03:51 ق.ظ
خیلی عالی بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییی عزیزممم**))))
رنت دوشنبه 31 تیر 1392 03:45 ق.ظ
یعنی چی برم بمیرم دور از جونت
وای عالی بود عزیزم
نهههههههههههههههههه هیون رو ندازی پایین بی لیدر می شیم اونوقت از دست می ریم
زودتر با ادامه اش بیا اونم زیاد ها
*almas-shargh* پاسخ داد:
قربوووووووووووونت برم*))))
میسییییییی عزیزدلمممم**)))
ههههههههه!! اگه خباثتم گل کنه ممکنه بندازمش!! خخخخخخ
روی چشمم*))))))))
sajede یکشنبه 30 تیر 1392 11:57 ب.ظ
هیون میمیرهههههه؟! منتظر ادامه هستم مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
نیدوووووووووووووونم!
روی چشمم***
میسییییییییی عزیزممم*)))
یلدا یکشنبه 30 تیر 1392 11:33 ب.ظ
بلایی سر هیون نیاریااااااااااااا...!!!باور كن اگه بمیره من تا حد اقل یك ماه افسردگی دارم...خواهششششششششششششش!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
یلداااااااااااااااااااااااااا جووووووووووووووووونم****
دلم برااااااااااااااااات تنگ شددددددددددده بوووووووووود****)))
.
قول نمیدم!! ولی اگه خباثتمممممممممم قول کنه کاریش نمیتونم بکنم! خخخخخخخخخخخ
خدا نکنه عزیزمممممممممممممممممم)))))))))))
سارا3 یکشنبه 30 تیر 1392 11:15 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییغ....
جییییییییییییییییییییییغ....
یااااااااااااا خدا....
الماسی کشتمت رسماااااااااااا...
این یعنی چی؟؟؟؟؟
جییییییییییییییییییییییییغ....
یعنی الان سوجین و جونگی خواهر برادرن؟؟؟؟؟ارهههههههههههه؟؟؟؟؟؟هستن؟؟؟؟؟؟بگووووووووووووووووووووووو....
اگه هیونم یه چیزیش بشه زندت نمیذارم...
این قسمت بوستم نمیکنم...ناراحتم
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!
جییییییییییییییییییییییییغ!
.
یااااااااااااا خداااااااااااااااا!! الفرررررررررارررررررررررررر! خخخخخخخ
.
جیییییییییییییییییییییییییغ!
همخون شدن که دلیل نمیشه مادر!! :دی
نچ!!نوموگوممممممممممممممممم!! ^^
.
واااااااااااااااااااای!! من گوناه دالمممممممممم خو((( خخخخخخ
.
شلاااااااااااا.....بوخودا من دخمل خوبیم^^
پگاه یکشنبه 30 تیر 1392 09:42 ب.ظ
الماسییییییییییییییی
اس بهت نمیرسه خواهر
جونگی رو بقیه زناش جمع کردن بردن
یه فکری به حال خودت بکن :دی6991
*almas-shargh* پاسخ داد:
جان خواهرررررررررررررررر!! ^^
شومااااااااااااااا بیخود کردی با زناش!!
مگه من میذارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم!!
به همین خیال باش!! خخخخخخخخخخخخخخخ
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 30 تیر 1392 09:24 ب.ظ
بی هیچ حرفی زبانکی به هر دو انداخت و در مقابل دیدگان متعجبشان، با حالت یورتمه ی همیشگی به دنبال پرستار رفت.قربون یورتمه رفتنش تو همه حالت انرژی داره
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای من قلبووووووووووووونش بلممممممممممم^^
هویج یکی یه دونه!! ^^ ************
رویا یکشنبه 30 تیر 1392 09:23 ب.ظ
الماس یعنی عاشق این تراستم من هم تو اون داستان کوتاهت هیونو فرستادی بالای تراس هم اینجا!
آخی جونگ مین میخواد خون یده
مرسی از شما شقایق جونم،بغللللللللللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخ!! خودمم این تراسو دوس دارم! :دی
اخررررررررررررش پرتش میکنم!! ببین کی گفتم!! خخخخخخخ
.
ای من فداااااااااااااااااچ^^ ***
.
قربووووووووووونت نفسممممم***
بووووووووووووووش و بخللللللللللللللللل***
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 08:45 ب.ظ
راستی این دوتا نظر قبلی که اسم نداره من بودم
توی خودت این اشانتیونارو گذاشتی دلت اومد بازم داداشمو بخوای پرت کنی
*almas-shargh* پاسخ داد:
عزیزدلمیییییییییییییییییییییی****)))))
بهله!! بنده خبیثم! اونم بدجور!! یوهاهاهاهاهاها
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 08:43 ب.ظ
ببین من که مشکلی ندارم با این اشانتیونا سکته زدم دیگه اون که بیماری قلبی داشته باشه یه سر میره اون دنیا
*almas-shargh* پاسخ داد:
هههههههههههههه!!! من خودمم فرت شدم!!! خخخخخخخ
یکشنبه 30 تیر 1392 08:41 ب.ظ
میخوای کسیو پرت کنی این دختر توی سریالی که هیونگ بازی میکنه خیلی کنه است و خودش لوس میکن( میخوام سر به تنش نباشه)
اونو پرت کن پایین
*almas-shargh* پاسخ داد:
یه چیزی بگم، نزنیا زن داداچ!!! خخخخخخخخخخ
من دووووووووووووووووسش دارررررررررررررررم اون دختره رو!! به نظرررررررررررررررررم جیگر بود!! عاشقش بودم جدی جدی^^ ********

خووووووووووووف! بنده الفرار!! خخخخخخخخخ
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 08:40 ب.ظ
فقط تو این کلیپو ببین اگه تونستی اون وقت داداشمو پرت کن پایین
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای قررررررررررررررررربووووووووووووون دستت^^
من مشکلم دانلوده(((
ببینم دانلود میشه))))))))))))))
اون که من خودم یه تنه قلفون داداچمممممممم میرم یه تنه^^***
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 08:39 ب.ظ
اینم لینک دانلود ام وی هیون
برو حالشو ببر
http://205.196.122.29/4jrrfag25ing/u7pwbu7dmfl47c1/KIM_HYUN_JOONG_-_Unbreakable_M_V_%28feat_Jay_Park%29-%5BYT-f22%5D%5Bkpopflowers%5D.mp4
*almas-shargh* پاسخ داد:
قرررررررررررررررررررررررررررررررررررررربووووووووووووووووووووووووووووووووووون دستت نفسمممممممممممممممممممممممم**********^^
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 08:38 ب.ظ
خب از اونجایی که تو همیشه واسه ما اشانتیون میزاری منم سور پرایزت میکنم
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!! ***
میسییییییییییییی عزیزدلمممممممممممممممممممممم***))))
دلارا یکشنبه 30 تیر 1392 07:38 ب.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییی عزیزمممممممممم**))))
parisa یکشنبه 30 تیر 1392 07:06 ب.ظ
هیوووون نکش خودتو بش...
عااااالی بود :****
*almas-shargh* پاسخ داد:
داداااااااااااااچی!! خودتو نکش!!
البته بستگی به بنده داره!! خخخخخخخ
میسییییییییییی عزیزدلممممممممممممممم**))))
✯REnEe✯ یکشنبه 30 تیر 1392 06:41 ب.ظ
دوووووووووم هییییی...هیونو نکششششش قربون زبانک انداختن جونگ مین برم فرض کن چه شکلی بشهه الهی... الماس نقش جونگ مین واقعا نازه مرسی*
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووورین^^
هیییییییییییی....اگه خباثتم گل نکنه چشم!! خخخخخخخخخ
منم فدااااااااااااااااااااااچ^^
هویج یکی یه دونه^^.... میدونی خودمم اینجا خیلییییییییییییی دوسش دارم^^*****
خواهششششششش گلممممم****
✯REnEe✯ یکشنبه 30 تیر 1392 06:39 ب.ظ
دومم؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
یسسسسسسسس!!
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:58 ب.ظ
یعنی ام وی هیووووووووووون بی نظیررررررررره فوق العادس توپپپپپ توپپپپپپپ خیلی خیلی خیلییییییییی خوشم اومد نسبت به کارهای قبلیش یه پیشرفت بی نظیره قلب من یکی رو که ذوب کرددددددددددددددددداین ها رو گفتم به زورم که شده بری دانلود کنییییی از دستش نده
ای من یه روزی رو ببینم این ها 5تایییییییییییی یه شاهکار نههههههه 501تااااااااا شاهکاااااااار اجرا کنن!!!!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان^^
انقدر دل و دماخ منو اب ننداز بچه جان!!! خخخخخخخخخ
.
میدوووووووووووووووونم! محششششششششششششررره^^
من یه تنه فداااااااااااااااااااااااااااا داداچممممممممممممممممممممممممممم*********
.
دانلود که از خدامه!! ترافیک نت کوفتیم پایینه، نمیتونم دان کنم!!! (((((((((((((
.
ای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!
فک کن بشه، چی میشهههههههههههههههههههههههههه**********
ای کااااااااااااااااااااااااش ببینیمممممممممممممم******
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:55 ب.ظ
ای جونمممممممممممم این هیون بلاخره اعتراف کرد سوجین رو دوفس داره خخخخخخفقط الآن دیر شده خوبه دیگهههههه کسی نفهمه فقط یه لشکر خواننده و نویسنده میدونن!!!!!!!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
بالاخرررررررررررررررررررررره!! وقتی ک کار از کار گذشته!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
والااااااا!! اصلنم مکشلی نیست!! خخخخخخخخخخخخ
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:53 ب.ظ
هههههههه من فکر میکردم یکی باید به کیو دلداری بده این حالش از همشون بهتر بود خخخخخخخخخخخخخ قربون دستش یونگی رو هم تازه دلداری داد خخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
هییییییییی واااااااااااااای من!!! خخخخخخخخخخخ
اره خب!! داداچمممممممممم فعاله!! خخخخخخخخ
رویاااااا جونی هم کیک شوکولی رو دلداری میده! ^^ خخخخخخ
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:51 ب.ظ
سوجین عزیزمممممممم زنده بمون که بعد مرخص شدنت نههههه قبلششششش هیون جات رو پر میکنه البته اگه خدایی نکرده نمیره و یا هیونگ جلوش رو نگیره!!!!!!!خخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخخ!!
سوجین زنده بمون! :دی
هیووون زنده بمون! خخخخخ
.
البته اینا همه به من و خباثتم بستگی داره!!! یوهاهاهاهاهاهاهاها
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:50 ب.ظ
خیلی عالیییییییی بود این قدر با جزئیات گفتی و تمام خاطرات گذشته رو زنده کردی که انکار سوجین توی این قسمت زنده بودخخخخخخخای وای مننننننن بیا گروه خونی هم یکی دیجه تموم شدددددد حالا دیگه هویج دوقلو داریممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
بهله دیه!!!! جزئیااااااااااااااااااااات نباشه که نمیشه مادر!!!! خخخخخخخخ
تازه باید یه جوووووووووووووری مرور خاطرات بکنم دیه!!! :دی
تازشم سوجین هنوز زندست!! میتش نکن!! خخخخخخخخخ
.
بابا جان!! همخونی که دلیل بر دوقلو بودن نمیشه مادر!! ک ک ک ک
.
هویجججججججججم یه دونست! اونم واسه نمونست!! خخخخخخ^^
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 05:48 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ کیف کردم اومدییییییی حالم یکم بهتر شد هییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!
من قربوووووووووووووووووووووووونت بررررررررررررررررم*****
ایشالاااااااااااا همیشههههه حالت خوب باشه عقششششششششم***
منم هروقت تو رو میبینم کلی انرژی میگیررررررررررررم نفسیییییییییییی***))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر