تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP38

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 29 تیر 1392

I AM A LIE-EP38



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست





میانههههههههههههههههههه
میانههههههههههههههههههه
یونساهه چوسه یووووووووووو
میانههههههههههههههههههه





دعوام نکنیدااااااا
خب؟؟؟؟
اینترنت نداشتم وگرنه میومدم
بیاید با هم دوست باشیمممممم



بفرمایید قسمت 38
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس
-رئیس پارک؟؟؟رئیس پارک؟؟؟؟
توی تختم غلت خوردم و با پشت دست چشمامو مالوندم.یوری داشت صدام میزد.با بی حالی نشستم و پرسیدم – چی شده؟؟؟
-میخواستم بدونم امروز برنمیگردیم سئول ؟؟؟
همونجور که چرت میزدم گفتم-دنسرا میرن...
یوری-پس ما چی؟؟؟
-امروز عکس برداری داریم...
یوری- اما من میخوام برگردم
سرمو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم.انگار یکم لاغر شده بود.با اینکه کامل بیدار نشده بودم اما میتونستم تشخیص بدم که ناراحته...
-به خاطر هیونگ؟؟؟
سعی نکرد مخفی کنه و سرشو تکون داد.
-اذیتت میکنه؟؟؟
همونجور که لبشو میجویید سرشو بالا انداخت
-کس دیگه ای رو دوست داری؟؟؟
چند بار محکم سرشو به طرفین تکون داد
کلافه سرمو خاروندمو و گفتم-من اشتباه میکنم یا تو قبلا واقعا میتونستی حرف بزنی؟؟؟
یوری زیر لب گفت-ببخشید
پتومو زدم کنار و وسط اتاق وایسادم.به یه حموم نیاز داشتم.به طرف یوری چرخیدم و گفتم-من نمیدونم تو چی میخوای ولی هیونگ جون پسر بدی نیست.در واقع میشه گفت خیلی معصوم و دوست داشتنیه.بهش یه فرصت بده...
به طرف حموم رفتم که یوری گفت-اگه به خودتون درخواست بده قبول میکنید؟؟؟
فورا چهره هیون جلوی چشمم اومد.نیم رخ جذابش وقتی داشت آرزو میکرد و چشماش که میخندید.با حرف یوری احساس بدی پیدا کردم.حسی مثل خیانت.برای همین سریع برگشتم و گفتم-نه...
یوری جا خورد ولی خودشو نباخت و گفت-پس چطور از من میخواید قبول کنم؟؟؟
دستی به پیشونیم کشیدم.دیگه داشت میرفت روی مخم.چند وقتی بود که صبر و طاقتم کم شده بود.
-من نگفتم قبول کن ،گفتم اگه یه فرصت بهش بدی به نفع هردوتاتونه.حداقل راحتتر فراموش میکنید.دلیل اینکه قبول نمیکنم اینه که هیونگ برای من مثل یه دونگ سنگ میمونه.از بچگیش میشناسیمش.از طرفی اون تورو دوستداره.اگه به کس دیگه ای پیشنهاد بده یعنی داره دروغ میگه...
و بعد هم بیصبرانه در حمومو باز کردم.این مدل حرف زدنا بهم استرس میداد.ذهنمو به چالش میکشید که اینو اصلا دوست نداشتم.
در آخرین لحظه یوری تقریبا نالید-من فقط میترسم...
سعی نکردم جوابشو بدم.در حمومو بستم و روی زمین نشستم.جوابی نداشتم.خودمم میترسیدم...
بعد از حموم باز نشستم روی تخت و با اعصاب خوردی به لباسام نگاه کردم.قرار بود چند نفری که مونده بودیم صبحونه رو توی حیاط بخوریم و من دنبال یه لباس خوب میگشتم.نمیدونستم چرا امروز انقدر سر انتخاب لباس وسواس به خرج میدادم.لباسام همه تمیز و مرتب بودن و به خاطر بستن دهن کارمندا همشونو برند خریده بودم ولی هیچ کدوم به نظرم قشنگ نمیومد.بیشترشون رسمی بودن.کت و شلوار،کت و دامن،پیراهن،چند تا دامن وبلوز و دوتا شلوار جین...
چاره ای نبود.با بی میلی یه دامن مشکی که تا کمی پایینتر از زانوهام میرسید و یه بلوز آستین حلقه ای برداشتم و پوشیدم.کمربند دامنمو بستم و دقت کردم که بلوزم کاملا داخلش رفته باشه.موهامو شسوار کشیدم و خواستم یه کم آرایش کنم که منصرف شدم.تا همینجاشم زیاده روی کرده بودم.
رفتم پایین و سعی کردم خونسرد و طبیعی جلوه کنم.اعضای گروه به اضافه یی نوک و یوری پشت میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.هیون پشتش به من بود و نمیتونستم ببینمش قلبم داشت از دهنم میزد بیرون.فکر میکردم به محض این که چشمم به چشمش بیفته بفهمه که دارم به اتفاق دیشب فکر میکنم.
همه داشتن نگاهم میکردن.از این وضع خوشم نمیومد.لباسم اونقدراهم تابلو و برجسته نبود.از این مدل دارترشو قبلا پوشیده بودم.مثل دست و پا چلفتیا شروع کردم به بازی با موهام.چند باری موهامو از روی صورتم کنار زدم که جونگ مین به دادم رسید.
جونگ-نونا بیا اینجا بشین.برات جا نگه داشتم.
از خدا خواسته رفتم و سمت راست جونگ مین نشستم.برگشتم سمت جونگو و تشکر کردم که بی مقدمه گفت-خوشگل شدی...
به زور لبخند زدم و سرمو چرخوندم ولی با چیز بدتری مواجه شدم.هیون جونگ داشت مثل لاتا غذاشو میجوید و خیلی طلبکار منو نگاه میکرد.برای اینکه رنگ پوستم تغییر نکنه سریع سرفه ای کردم و گفتم-مدیر لی کجاست؟؟؟
کیو که خیلی شنگول میزد با یه لبخند بزرگ گفت-رفت لوکیشن عکس برداری رو چک کنه.به خاطر بارون دیروز...
جونگ مین با دهن پر گفت-الکی رفت بابا.یه رگبار بود...
یونگ-ولی همه جا خیسه. لوکیشن امروز فضای بازه .بازدید لازمه...
جونگ-من بیدار بودم.همه ش چهار ،پنج دقیقه طول کشید...
هیون فورا سرشو از روی غذاش بلند کرد و توبیخانه به من زل زد.انگار میخواست بگه اگه چند دقیقه بیشتر صبر کرده بودی الان... .الان چی؟؟یعنی قرار بود بعد از یه..یه...یه بوسه چی بشه؟؟؟
پسرا داشتن جر و بحث میکردن و منم تو رویا بودم.مطمئن نبودم دارم به چی فکر میکنم فقط میدونستم حجم داده اونقدر توی مغزم زیاده که مانع میشه صدای اطرافمو خوب بشنوم...
جونگ-نونا مگه حق با من نیست؟؟؟
به خودم اومدم و دست پاچه گفتم-ها؟؟آره...
جونگ-بفرما.رئیسمونم هم با من موافقه.
هیون که تا اون لحظه ساکت بود گفت-شک دارم رئیسمون بدونه داری درمورد چی حرف میزنی
توی دلم چند تا فحش آب کشیده و نکشیده به هیون دادم.خدایا بین این همه آدم رو این کره ی خاکی چرا این مردک چهار بعدی باید جلوی راهم قرار بگیره.معلومه نیست منو دوست داره یا نه.
جونگ-الو...اینجایی خواهر؟؟؟
-من؟؟...اوه...آره اینجام...
پوزخند هیونو دیدم و با دیدنش اونقدر عصبی شدم که خواستم چیزی بپرونم ولی قبل از اینکه دهنمو باز کنم گوشیم زنگ خورد.اوپا بود...بخشکی شانس...اگه چند ساعت دیرتر فهمیده بود که ازدواج کرده میتونستم حسابی حرصش بدم.
-الو اوپا؟؟؟
هیون با یه صورت سنگی که نشونه ی دقتش برای شنیدن حرفام بود آروم نشست.
اوپا-صبح بخیر دوست قدیمی
-صبح بخیر اوپای عزیز(چین پیشونی هیون عمیق شد)
اوپا-میخوام برام یه کاری بکنی...
از پشت میز بلند شدم و همونطور که با لبخند به هیون نگاه میکردم گفتم-البته...تو هر کاری بخوای برات میکنم...
هیون چشماشو گرد  کرد که مثلا منو مجبور کنه بشینم تا بتونه حرفامو بشنوه ولی من در کمال آرامش بلند شدم و همونطور که قدم زنان از میز دور میشدم به حرفای اوپا گوش دادم...
اوپا-پشت ساختمون یه درخت بزرگ کل کاغذی هست
-خب
اوپا-یه شیشه ی استوانه ای شیشه ای هم هفته پیش خودم گذاشتم پای درخت
-خببببببب
اوپامیخوام برام اون شیشه رو پر از گلبرگای گل کاغذی بکنیو بیاری سئول
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اوپا-تو که میدونی لیزا چقدر از گل کاغذی خوشش میاد
-خب براش یه بوته بزرگ بخر.چرا همچین کار مسخره ای از من میخوای؟؟؟؟
اوپا-یا پارک میوسون...بهتره مواظب حرف زدنت باشی
-معذرت میخوام ...ولی...
اوپا-ببین اون درخت رو ما باهم کاشتیم میخوام تو سالگرد ازدواجمون بهش گلبرگای همون درختو هدیه بدم...
عمیقا توی دلم احساس بد و سوزناکی به نام حسادت رو حس کردم.اونقدر قوی بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم-چه لوس...
-خیلی خب..به هم میرسیم..علی الحساب تصور کن داری در قبال ویلایی که در اختیارت گذاشتم این کارو میکنی...
-فکر کردم ویلا بهم دادی چون میخواستی بدهی ازدواجتو بهم بدی
اوپا-اونو که با کار کردن با اون پنج تا چوب کبریت بهت دادم
-یاااا...خودت گفتی اونا استعداد دارن
اوپا-نکنه انتظار داشتی با بی استعدادا کار گفتم
-کیم گی تی تو واقعا...
اوپا-خیلی خب من هرچی بگی هستم .کی برمیگردی؟؟؟
-با دلخوری گفتم-امشب...
اوپا-پس من فردا صبح میام کمپانی شیشه رو از میگیرم.گلبرگاش سالم باشه.بای
-اوکی بای...
با حرص قطع کردم و رفتم پشت ساختمون.شیشه رو پیدا کردم و همونطور که با خودم حرف میزدم هر چی به دستم میومدو ریختم توش.
-میگه برام گلبرگ جمع کن."لیزا گل کاغذی خیلی دوست داره"خب منم ادریسی دوست دارم .کسی برام نیاورده تا حالا مردم؟؟؟این همه کار سرم ریخته اون وقت باید باری سالگرد ازدواج آقا و زنش گل بچینم.هنوز فوتو بوک کامل نشده.نکنه لوکیشن خراب شده باشه؟؟؟نه حتما درسته وگرنه بهم زنگ میزدن. کدوم شرکت برم برای تبلیغات؟؟؟نکنه تلویزیون پرزنتشون نکنه.لعنت به این شانس من.رئیس تهدید کرده اگه آلبوم جیباشو پر نکنه منو به فنا میده اون وقت من دارم گلبرگ جمع میکنم...
صدای فلش دوربینو که شنیدم برگشتم.هیون داشت با خنده بهم نگاه میکرد.
هیون-شبیه یه نقاشی شدی...دختر گل جمع کن...
هیون میخندید اما من توی دلم دعا میکردم که جمله آخرمو نشنیده باشه.قلبم این بار نه به خاطر دیدن هیون بلکه به خاطر آگاهیش از موضوع محکم میزد.برای اینکه صورت مضطربمو نبینه برگشتم به گل چیدن ادامه دادم...هیون نزدیک شد و مچ دستمو گرفت.میتونستم لرزشمو احساس کنم.
هیون-داری اینو با آت و آشغال پر میکنی.کیم گی تی اینو ببینه سکته میکنه...
راست میگفت.حتی یدونه گلبرگ قشنگم تو استوانه نبود.هیون استوانه رو از دستم گرفت و خالیش کرد و بعد خودش مشغول چیدن گل شد.منم سعی کردم خونسرد باشم و بهش کمک کنم.استوانه که پر شد درشو بست و گرفتش به سمت من.دستم که به استوانه خورد گفت-ادریسی چه رنگی دوست داری؟؟؟
احساس کردم قلبم ریخت.پس همه حرفامو شنیده بود.
هیون-نگفتی؟؟؟
زیر لب جواب دادم-آبی...
هیون بازم لبخند زد.چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت-یه روز برات میارم...
صداش اونقدر گرم بود که لرزش بدنمو متوقف کرد.به چشماش نگاه کردم و سعی کردم چیزی بگم ولی نتونستم.هیون بهم نزدیکتر شد.چه بوی خوبی میداد.نا خوداگاه دوست داشتم بیشتر نفس بکشم.هیون آروم دست دراز کرد و موهامو پشت گوشم زد و بعد هم آروم دستشو گذاشت پشت گردنم.فهمیدم  باید کار نا تمام دیشبو باید تموم کنیم ولی هنوزم میترسیدم.
-من ازت بزرگترم...
هیون با آرامش لبخند زد و گفت-کی اهمیت میده..
و منو به خودش نزدیک کرد...
-پدر و مادر من معلوم نیستن...
هیون-پدر و مادر تو آقا و خانم پارک مرحومن...
و باز هم نزدیک تر.حالا شاید فقط چند سانتی متر باهم فاصله داشتیم...
تیرآخر رو زدم-من تعلیم دیدم که یه گیسینگ ...
نتونستم حرفمو تموم کنم چون هیون لبهاشو به لبهام چسبوند و اجازه نداد ادامه بدم.گرمای لبهاش وجودمو به آتیش کشید.با اینکه انتظارشو داشتم شوکه شده بودم.نمیدونستم باید چیکار بکنم.از طرفی میدونستم که خوشحالم .اولین بوسه من با هیون جونگ بود.حتی اگه دلیل ترسهام مانع این میشد که ما باهم بمونیم.خوشحال بودم که اون اولین کسی بود که منو بوسید...
هیون ازم فاصله گرفت و به چشمام زل زد.باز هم بغض لعنتی.بی دلیل و  بی خبر باز هم بغض کردم.حتی حس کردم که اشک توی چشمام جمع شد.هیون دستاشو دور سرم حلقه کرد و گفت-چیزی که من میبینم یه دختر مهربون و معصومه که یه نگاهش کافیه که من به خاطرش دنیا رو به آتیش بکشم...
یه قطره اشک مزاحم از چشمم چکید.هیون ناشیانه دستشو به صورتم کشید و گفت-مگه این که کیم هیون جونگ مرده باشه که اون رئیس خیکی دو.ست د.خترشو به فنا بده....
و بعد خندید.صورت هیون قرمز شده بود.انگار خیلی خجالت کشیده بود.متاسفانه من هیچی بلد نبودم و اون مجبور بود همه ی کارا رو تنهایی انجام بده.از طرفی گفتن اون جمله های مهربونانه.هر چند هیچ کدومش دوستت دارم نبود اما همونشم برای کسی مثل هیون خیلی از خود گذشتگی میخواست.کسی نبود که احساساتشو برزو بده....
دوست داشتم حرفی بزنم که بتونم جبران کنم ولی نتونستم حتی لب از لب باز کنم .برای همین تمام انرژیمو جمع کردم و لبخند زدم.سعی کرم لبخندم قشنگ و پررنگ باشه...
هیون اومد کنارم وایساد و دستشو به طرفم خم کرد و گفت-بگیرش که امروز کیم هیون انتهای جنتل من بودنو داره اجرا میکنه...
با صدای شبیه صدای ماهی گفتم-اینجوری بریم که همه میفهمن...
هیون-مگه قراره نفهمن؟؟؟
-بیا فعلا بهشون چیزی نگیم...
هیون هر چند از ایده من خوشش نیومد ولی حرفی نزد.جلو اومد و موهامو بهم ریخت و گفت-باشه...
و بعد رفت.یکم زیر درخت گل کاغذی منتظر شدم.نمیخواستم کسی بفهمه که ما با هم بودیم.دلیلش رو نمیدونستم فقط میخواستم وقتی به همه بگیم که من احساس قوی ای پیدا کرده باشم.میخواستم هم به خودم و هم به هیون ثابت کنم که این که دوست داشتن گذرا نیست.استوانه ی گل کاغذی رو توی دستم فشار دادم و به خودم قول دادم نذارم به خاطرم کسی آسیب ببینه.هنوز گرمای لبهای هیون رو روی لبهام حس میکردم.میدونستم که احساس خوبی دارم...



تموم شدددددددددددددددددددددد
سوال-دوست اولین باری که مرد رویاهاتو میبینی تو چه مکانی باشی؟؟؟؟


بچه ها این گل ادریسیه که جزو گیاهای مخصوص شرق آسیا و البته کره ست...رنگ سفید و صورتی و آبی رو تو طیف های مختلف داره...


آپلود عکس" alt="" />


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
میترا سه شنبه 1 مرداد 1392 10:04 ب.ظ
نه دیگه وجود نداره !
حیف شد نه ؟! :/
خخخخخ !
PeGaH پاسخ داد:
خععععععلییییییییییییی حیف شدددددددددددد
اونیییییییییییییی zahra دوشنبه 31 تیر 1392 09:46 ب.ظ
اینم دست راستم سرتو بیار جلو عزیزم
PeGaH پاسخ داد:
آمدمممممممممممممممممم
رویا دوشنبه 31 تیر 1392 11:25 ق.ظ
آره فامیلمونه خونه یکی از فامیلای مشترک دعوت شده بودیم
PeGaH پاسخ داد:
اوه مای گاد
خیلی جالبه
fat£m£h دوشنبه 31 تیر 1392 12:49 ق.ظ
آره پگاهی هنوزم میبینمش ....راستش وقتی بچه بودم فک کنم همون5-6سالم بود بامامانم رفته بودیم پارک بعد ی پسر پررو اومد بستنیمو ب زور بگیره ... مامانمم حواسش نبود ..بعدشاهزاده سوار بردوچرخه من اومد و حالشو گرفت...بعدش فهمیدم ک پسر مدیر عامل شرکت بابامه...بعدش دیگه...این قصه سر دراز دارد بیخیال.....خدا أ دهنت بشنوه اونی .. داداشم مث عقاب بالا سرمه. ...اونم رفیق فابریک داداشمه ...بااین حساب هنو أ شیرینی خبری نی....منم از الان استرس کنکور سال بعد و دارم ..این مامان خانومم أ بس منو این کلاس اون کلاس پاس میده داره جونم در میاد..وقت ندارم سربخارونم..حالا بعدا نقشه میریزم واسه شیرینی..خخخخخخخ
PeGaH پاسخ داد:
عین تو کتاب قصه ها شد جریان تو
اونا خیرتو میخوان حتما...حالا واسه اینجوری کارا وقت هست...تا جوونی مثل هم سن و سالات از زندگی لذت ببر...
راستی در مورد خصوصی...خیلی خوشحال عزیزم...به محض این که وسایلش فراهم شد جهت تماس اقدام میکنم :*
سارا3 دوشنبه 31 تیر 1392 12:05 ق.ظ
پگاه خودت اعتراف کن....
اینکه گفتی موهاتو میخوای یعنی به هم نمیرسن؟؟؟؟؟؟؟؟
PeGaH پاسخ داد:
:(((((((((((((((
خو الان بگم که داستان به هم موخوره
فعلا خودتو کنترل کن
یه هینت بهت میدم
ژانر داستان کمدی درامه نه تراژدی :دی
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 11:28 ب.ظ
پگاه پیام خصوصیو خوندی؟
PeGaH پاسخ داد:
بله عزیزی
بسیار تشکر میکنیم
یکیشو دانیدم...اونی که خودش تنهایی میخوند
خواهر حجماش زیاده...موخوام مجانی دانش کنم...یوهاهاها
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 30 تیر 1392 10:17 ب.ظ
اونیییییی متاهله
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
خیلی هیجان انگیزززززززززززززززززززززززهههههههههههههههههههههههههه
دست راستت رو سر ما اونییییییییییییی
Fadiya یکشنبه 30 تیر 1392 09:52 ب.ظ
سلام بازم مثل همیشهبود
الهی داداش هیونم بالاخره سرو سامون گرفت
PeGaH پاسخ داد:
سلام فادیا جونم
خوشحالم گلییییییییی
انشالله که همینطوره...
فاطیماجون یکشنبه 30 تیر 1392 07:33 ب.ظ
عالی بود .کم بود دیر بود

کی میای باز

منتخب هیون جونگ داشت غذاشو مثل لاتا میجویید خیلی طلبکار منو نگاه میکرد خیخیخیخی
PeGaH پاسخ داد:
عالی که بود :دی
دیرم بود :(
ولی کم نبوووووووووووووووووود :0
بیشتر از همیشه گذاشتم
عزیزمممممممممممم...قربون خنده هات برمممم...بووووووووووووووووس
نیلوفر یکشنبه 30 تیر 1392 07:17 ب.ظ
پایینی من بودم ..اسمم رونوشتم ولی نمیدونم چی شد
PeGaH پاسخ داد:
خوشبختم نیلوفر جوووووونم...
یکشنبه 30 تیر 1392 07:15 ب.ظ
سلام عزیزم..
من تازه داستانت روخوندم خیلی خوشم اومد..خیلی قشنگ هست
منتظرادامش هستم..
PeGaH پاسخ داد:
سلام خواهری
لطف کردی گلم...چوب کاری میفرمایید
منم منتظر تو میمونممممم
سارامین یکشنبه 30 تیر 1392 07:11 ب.ظ
واااااااااااای پگاه جوووووونم سلام...خوبی گلم؟؟؟؟؟؟دلم برااااااااااااااات تنگیده بود
داستان عالی بود...مررررررررررررررررسی
بووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
سلام خواهر...مرسی تو چطوری؟؟؟
منم دلم تنگیده بود دختر گلییییییییییییییی
ممنون توهم عالی هستی...
بووووووووووووووووووووووووووووس
بارون بهاری یکشنبه 30 تیر 1392 04:28 ب.ظ
ممنونم عالی بود


چه قدر ما منتظر این بوسه بودیم بالاخره زمانش رسید .
PeGaH پاسخ داد:
بله دیگه گفتم جوونای مملکت انقدر حسرت نخورم...
رویا یکشنبه 30 تیر 1392 03:35 ب.ظ
آخیییی...چه رفتار هیون باحاله در مورد سوالت...من مرد زندگیم رو خیلییی کوچولو بودم ملاقات کردم...دور ترین خاطره ای که ازش دارم 5 یا 6 سالگیمه که یه مهمونی افطاری بود..ما دو تا با هم بازی می کردیم
PeGaH پاسخ داد:
هیون رمانتیک میشووووودددد...اوه مای گاد...اگه تو مهمونی نبود فکر میکردم فامیله...
زنده باشی...بووووووووووووووووووووووووووس
سیلا یکشنبه 30 تیر 1392 02:07 ب.ظ
واقعااااااااااااااا عالی بود....الهییییییی....میوسون
من به شخسه دوست دارم مرد ایندمو...تو گالری عکس....یا نقاشی ببینم...
PeGaH پاسخ داد:
بلهههههههههههههههه....خیلی متشکرممممم
شخصه...:دی
پس محیطای فرهنگی و هنری...ایول...از سلیقه ت خوشم اومد...
رنت یکشنبه 30 تیر 1392 01:33 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
وای بلاخره این دوتا راه افتادن
مرسی عزیزم عالی بود
در مورد سوالت این چیزا برام مهم نیست :)
PeGaH پاسخ داد:
ممنون گلیییییییی
بله بالاخره...
ممنون شما هم عالی هستی
شما دیگه گذشتی خواهر...میدون مال مجرداست :دی
atena romeo یکشنبه 30 تیر 1392 12:20 ب.ظ
اونیییییییییییی عالی بود چشام وا نشده داشتم داستانتو میخوندم
راستش من دوست دارم تو یه مهمونی شیک یا یه برخرده تصادفی ببینمش من تاحالا مردی تو زندگیم نبود ولی دوست دارم کسیو ببینم که قلبمو نشکنه من از ترس شکستن قلبم همیشه تنها بودمو اجازه نمیدادم کسی واردش بشه و این خیلی بدههههههههههههههههههههههههههههه اهههههههههههه گریههههههههههههههههه

اونی یه کم روند داستانو تند تر میکنی میگم جونگمین این وسط با یهکی اشنا نمیشه
PeGaH پاسخ داد:
عزیزمییییییییییییییییییییییییی...خوشحالم خوشت اومده...
اووووووووووووووووه مثل تو فیلما...زیاد غصه نخور...این روزا که کسی عشق و از هوس تشخیص نمیده انتخاب هوشیارانه ای کردی...حالا وقت هست...
دیگه اون جزو اسراره ...بوووووووووووووووووووووووس
سارا3 یکشنبه 30 تیر 1392 11:08 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییغ....
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ....
عاااااااااااااااالی بود....
اون تیکه ای که میوسون داشت گل جمع میکرد و با خودش حرف میزد رو خیلی دوس داشتم...
البته بعدشم که هیون اومد عالی تر شد
اخی ی ی...بچم چه جنتلمن شد...فکر کنم یه دور سکته کرد تا این حرفا رو بزنه...
یااااا...پگاه اگه یه کاری کنی اینا به هم نرسن دونه دونه موهاتو میکنم{الان خیلی عصبانیم}اووووکی؟؟؟
مرررررررررررررررررسی...
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییغ سارا اومد
نازییییییییییییی...مثل یه نقاشی بوداااااااااااا
یه دور؟؟؟فکر کنم ده دور سکته زد...هیون واقعی که اینطوریه...
من گناه دارممممم...موهامو موخوامممممممممممم
منم مرررررررررررررررررررررسی
بوووووووووووووووووووووووسسس
fat£m£h یکشنبه 30 تیر 1392 10:37 ق.ظ
اووووووووووووووووووونیییی....بسیار بسیار بسیار متشکرم....من عاااااااشق این قسمت بودم...این یوریه دیگه خیییلی لوس شده...مگه داداشم چشه...شیطونه میگه برم این دختره رو...دیگه دیگه...آخیییییییی میوسوووووووون...هیووووووووون...و اما سوال...من مرد زندگیمو در5سالگی ملاقات کردم...بعله...من چقد فعالم ...در واقع خیلی پیش فعال بودم خخخخخخخخخ
PeGaH پاسخ داد:
جان اونیییییییییییییییی...منم متشکرم...عزیزمییییییی...میزنمش تا آدم شه تو حرص نخور
عزیز شما دیگه بیش فعالی...هنوزم میبینیش دیگه...کی بیایم شیرینی بخوریم؟؟؟
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 30 تیر 1392 10:24 ق.ظ
سلام پگاه جون اونییییییییییی زهرا اینجاست بلاخره هیون کار خودش رو انجام داد من مرد زندگیم رو تو خواستگاریم دیدم زیاد عشقولانه نبود اما تا دلت بخواد مرده با یه سبد گل رز هلندی صورتی وزنبق های ابی
PeGaH پاسخ داد:
سلام اونیییییییییییییی زهرا
واااااااااااااااااااااااای چقدر هیجان انگیززززززز
اونی الان متاهلی یا مجرد؟؟؟
میترا یکشنبه 30 تیر 1392 05:16 ق.ظ
الهی بترکه این میهن بلاگ من ی نفس راحت بکشم :-@
PeGaH پاسخ داد:
خدا نکنه
مریضه دیگه
آزار داره...
میترا یکشنبه 30 تیر 1392 05:14 ق.ظ
عالیییییییی !
عزیزمممم ****
خیلی خوب بودش من فنا شدم رفت *
ی چی بهت بگم نخندی ها !
ما ، جزو پرسنل بیمارستان محسوب میشیم خوب !؟ بعد تو بیمارستان تو خونه سازمانی هستیم !
بعد همیشه دلم میخواست اون آقای محترم از همکار های بابام باشه !

بعد من یه بلایی سرم بیاد و خدایی نکرده تو همین بیمارستان بستری شم ! بعد اون آقای محترم ک از قضا دکتر طرح هستند ، و تو اورژانس کار میکنن ، پزشک معالج من باشن !!! خخخخخ
بعدش هم دیگه خودت میدونی نمیگم !
اینم از فانتزی های من !!!!!!
PeGaH پاسخ داد:
عزیزمییییییییییییییییییییییی
قررررررررررررربونت قابل نداشتتتتت
نه نمیخوندم
بههههههههه بهههههههههههه
دلت شوور دکتر میخوادا...حالا احیانا این آقا وجود دارن دیگه :دییییییییی
یوهاهاها
بله که میدونم
قربون شماااا
بووووووووووووووووووووووس
kimsara یکشنبه 30 تیر 1392 02:39 ق.ظ
اونی جونیااا من برم بوش بوشی صب بخیر
PeGaH پاسخ داد:
برو قربونت برم
عالی هستی
شب خوش
بوووووووووووووس
kimsara یکشنبه 30 تیر 1392 02:31 ق.ظ
اورین اونی بگو برسونهههه


اونی من هنوز رکورد داره خوندن داستانتم خخخ
PeGaH پاسخ داد:
تو میدونی چقدر عزیزییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
kimsara یکشنبه 30 تیر 1392 02:30 ق.ظ
چیکارم کنه؟
ای بابا خودت گفتییییییی
PeGaH پاسخ داد:
سارایی خودتو ناراحت نکن عجیجم
راست میگی خودش گفت...
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 02:24 ق.ظ

یعنی خدابگم چی کارت کنه سارا
PeGaH پاسخ داد:
بگو خدا به کیم بوم برسونتش....
Santa Maria یکشنبه 30 تیر 1392 02:23 ق.ظ
من توی دو روز کل داستانت رو خوندم واقعا قشنگه!میشه منم یکی از اونی هات بشم؟
PeGaH پاسخ داد:
عزیزمییییییییییییییییییییییییییییییی
چرا که نه
خوشحال میشم اونی سانتا ماریا :*
kimsara یکشنبه 30 تیر 1392 02:22 ق.ظ
خودت گفتی بخوره بهم!!!

PeGaH پاسخ داد:
بلللللللللهههههههه
*maHsa* یکشنبه 30 تیر 1392 02:21 ق.ظ
آخه چرا برخورد؟
PeGaH پاسخ داد:
این به من ربطی نداره
kimsara یکشنبه 30 تیر 1392 02:15 ق.ظ
پاساژ؟ارههههه من عاشق خریدم

لب دریاهم شلوغ باشه خوفع هم شاعرانست هم هیجان داره مثلا دارم غرق مشم بیاد نجاتم بده
PeGaH پاسخ داد:
لب دریا هم خیلی باحاله...من از این به بعد میرم...شاید بختم باز شد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30