تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part23

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 29 تیر 1392

the IMMORTALS.part23



ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
من وارد شدم با پارت 23 جاودانه هااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...بچه ها شروع کردم پندراگن جلد 7 زبان اصلیشو بخونم...وااااااااااااای این جلدش محشر باحاله...خیلی قشنگه!!!!!!!!!!!جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...
برین ادامه حرف خاصی نیست
پ.ن:بچه ها قسمت بعدی میشه 2دوشنبه!...دیگه من سه روز در هفته میایم^^





هیون ناله ای کرد و بلند شد...کسی شونه ی اون رو فشار داد وگفت:باید استراحت کنی...
هیون بلافاصله صدا رو شناخت...صدای بلا بود...احساس تشنگی شدید میکرد و دهنش اینقدر خشک بود که نمیتونست کلمه ای بگه...با لبهاش سعی کرد کلمه ی اب رو شکل بده...کمی بعد صدای ریخته شدن اب توی لیوان اومد...
بلا کمکش کرد بلنه بشه و بعد لیوان اب رو به دستش داد...هیون لیوان اب رو یه نفس ر کشید..لیوان رو به بلا پس داد و دوباره روی تخت خوابید وگفت:من کجام؟...چیشده؟...
بلا روی صندلی کنار هیون نشست و گفت:من فرار کردم و سربازا رو خبر کردم...قبل از اینکه بتونیم توی جنگل دستگیرشون کنیم فرار کردن...تو رو هم بیهوش توی جنگل پیدا کردیم...
پوزخندی زد و مستقیم به چشمای هیون نگاه کرد وگفت:اونا قبل از اینکه برن باند پیچیت کرده بودن...
هیون برای چندثانیه گیج شد...یادش میومد که یکی از اون پسرها اون رو بیهوش کرده بود و شمشیرش رو توی شونه ش فرو کرده بود...اما چرا باید اون رو اول زخمی کنن بعد باند پیچی کنن؟....سوزشی در سرش احساس کرد و بعد دختر مو سفیدی یادش اومد که اونو به اسم واقعیش صدا زده بود...توایلا...حتما اون خواسته بود که زنده نگهش دارن...
علارغم دردی که داشت بلند شد و روی تخت نشست و گفت:الان کجان؟...
بلا دست به سینه شد وگفت:یه کشتی برداشتن و فرار کردن...دیشب هم هوا طوفانی بود...دریا نوردا میگن این طوفان بخاطر نفرین بوده و اونا حتما مردن...!
هیون پاهاشو از تخت اویزون کرد و کمی حرکت کششی با اونا انجام داد و گفت:امکان نداره...من خیلی ها رو دیدم که از طوفان های خیلی خیلی بدی نجات پیدا کردن...یه کشتی پیدا کن...باید بریم دنبالشون...
از روی تخت بلند شد و سعی کرد با شونه ش چندتا حرکت انجام بده...اما شونه ش تیر کشید و صورت هیون از درد توی هم رفت...زیر لب ناسزایی داد...هفته ها طول میکشید تا میتونست کاملا بهبود پیدا کنه...
بلا از روی صندلی بلند شد وگفت:ما جادوگرا با اب زیاد میانه ی خوبی نداریم...
-تو میتونی نیای..تا حالا زیاد کمک نکردی...
بلا با عصبانیت به هیون نگاه کرد..میتونست با یه اشاره اونو به یه سوسک تبدیل کنه و زیر پاش له کنه...تمام سرنخ هایی که اون شوالیه پیدا کرده بود همه ش رو مدیون قدرتهای بلا بود....بلا دستش رو مشت کرد وگفت:اگه من نبودم تو حتی عرضه نداشتی توی اون جنگل خودت رو نجات بدی!....فکر کنم یادت رفته که تو ازم خواستی که باهات هم سفر بشم؟...
هیون به طرف پنجره ی کوچکی که توی اتاق تعبیه شده بود رفت وگفت:حالا به این نتیجه رسیدم که زیاد به دردم نمیخوری...میتونی بری...
بلا میتونست احساس کنه که کف دستش داغ میشه...کم کم داشت تسلیم اراده ش برای تبدیل کردن هیون به سوسک میشد که حرف استادش رو بخاطر اورد...بلا به این ماموریت فرستاده شده بود برای هدف بزرگتری نه کمک کردن به یه شوالیه ی احمق از خود راضی...
هیون برگشت و گفت:داری فکر میکنی که من رو به یه سوسک تبدیل کنی؟...
-اره...
-پس چرا اینکارو انجام نمیدی؟...
بلا دستاشو محکم تر مشت کرد و به هیون نگاه کرد...بین دندون های بهم فشرده گفت:چون ماموریتم یه چیز دیگه ست...
هیون به طرف بلا قدم برداشت و گفت:از روز اولی که به این ماموریت اومدی کاملا مشخص بود اون کاهن های احمق دنبال یه چیز دیگه فرستادنت...تو دنبال چی هستی؟...
بلا سرش رو کج کرد وگفت:تو دنبال چی هستی؟...هیچ وقت دقیقا نگفتی باید چرا اونا رو دستگیر کنی!...بزار یه قراری بزاریم...درسته ماموریت اصلی من یه چیز دیگه ست...من نمیخوام دلیل مسخره ی تو رو بدونم..توهم بهتره توی کار من دخالت نکنی...فقط باهام همکاری کن که اونا رو پیدا کنم...
هیون لبخندی زد وگفت:ایده ی خوبیه...خوب...حالا تو که اب میونه ی خوبی نداری میخوای چه طوری اونا رو تعقیب کنیم؟...
-اونا برای پیدا کردن کسایی که بهشون احتیاج دارن از دروازه هایی جادویی استفاده میکنن...اگه بتونیم دروازه رو که ازش خارج میشن شناسایی کنیم اون وقت میتونیم ردشون رو بگیریم...
هیون دست به سینه شد...اون از جادو زیاد سر در نمیاورد اما میتونست این رو درک کنه که اینکار تقریبا غیر ممکن بود...تحت نظر گرفتن هر دروازه حتی با جادو کار خیلی سختی بود...
بلا که گیجی هیون رو دید لبخندی زد وگفت:برای اینکار اول باید یه چیزی رو پیدا کنم...با اون به راحتی میتونیم دروازه ها رو کنترل کنیم...
-پس پیداش کن!...
-اون توی یه معبده متروکه ست...با اینکه متنفرم این رو بگم اما به کمک توهم احتیاج دارم...باید بیای...
هیون با غرور به بلا نگاه کرد و نیشخندی زد وگفت:خوب؟...کجا باید بریم؟...
***
هیونگ اهی کشید و به جونگمین و یونگ سنگ نگاه کرد و با دقت به اطراف نگاه میکردند...چند ساعتی میشد که توی مه گیر افتاده بودن...صداهای عجیبی هم گه گاهی از توی مه به گوش میرسید...تنها کاری که از دست هیونگ بر می اومد اینبود که کشتی رو برای وسایل دفاعی جست و جو کنه...چیزهای خوبی پیدا کرده بودن از جمله چندنیزه ی بلند که تعادل خوبی داشتتند ولی سر نیزهاشون کند شده بود...هیونگ با سنگ اتش زا مشغول تیز کردن نیزها بود...
هیچ وقت مبارزه کردن با هیچ وسیله ی دفاعی به جز نیزه رو دوست نداشت...الان که چندتا نیزه در کنارش داشت احساس امنیت بیشتری میکرد...یونگ سنگ و جونگمین هردو مسلح به خنجر و تیر و کمان بودن...این برای هیونگ عجیب بود...معمولا افراد مبارزه با تبر یا شمشیر رو ترجیح میدادند تا اینکه با کمان مبارزه کنند...دخترها هم یه گوشه نشسته بودند...رِین مثل جونگمین و یونگ سنگ خنجر داشت...اما توایلا بدون هیچ سلاحی کنار رِین به دکل تکیه داده بود...
یونگ سنگ به هیونگ و نیزه هاش نگاه کرد و ناخوداگاه لبخندی زد...هیونگ متوجه لبخند اون شد و گفت:به چی میخندی؟...
یونگ سنگ شونه هاشو بالا انداخت و گفت:هیچی...بی دلیل...
یونگ سنگ بلند شد و به طرف هیونگ رفت و یکی از نیزه ها رو برداشت...مبارزه با نیزه هنری بود که اون هیچ وقت یاد نگرفته بود....هیونگ اخرین نیزه رو سرجاش گزاشت و بلند شد وگفت:بلدی باهاش بجنگی؟؟..
یونگ سنگ نیزه رو به هیونگ داد و گفت:نه...تو چی؟...
خودش جواب رو میدونست...البته که هیونگ بلد بود...فقط میخواست توانایی هیونگ رو محکم بزنه...هیونگ لبخندی زد و نیزه رو با مهارت دور دستش چرخوند و بعد اون رو به هوا پرتاپ کرد و گرفتش...
جونگمین کنار یونگ سنگ ایستاد  و زیرلب گفت:مهارتش خوبه...
یونگ سنگ با سر حرف جونگمین رو تصدیق کرد...

رِین سرشو روی شونه ی توایلا گزاشت...خیلی خسته بود...به اندازه کافی نخوابیده بود و انرژی لازم رو برای بیدار موندن نداشت...توایلا اهی کشید و درحالی که به اعمال مه رو به روش خیره شده بود گفت:بنظرت هیون زنده مونده؟...
رِین چندبار پلک زد و بعد پرسید:کی؟...
-شوالیه رو میگم...ارامیس...بنظرت زنده مونده؟...
-اوهوم...
رِین نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد و گفت:تا کی باید اینجا وایسیم؟...نمیشه هیونگ یه کاری بکنه از این جهنم خلاص بشیم؟...
-اون میگه چون مه هست نمیتونه راه رو پیدا بکنه...
-من اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونم دیوونه میشم...
صدای غرشی کشتی رو لرزوند...چیزی سخت به کشتی کوبیده شد و کشتی رو به شدت تکون داد...رِین به سرعت بلند شد وگفت:خوب مبارزه کردن با یه سری هیولا از بیکار نشستن بهتره...
توایلا بلند شد و دستش رو روی دستبند اتیشش کشید و بلافاصله گلوله ای از اتش کف دستش ظاهر شد...برای چند ثانیه همه جا دوباره ساکت شد و بعد دوباره تکون ها و غرش ها کشتی رو لرزوندند...
چیزی مثل دم مار اما خیلی بزرگتر خودش رو توی کشتی پرتاپ کرد...رِین توایلا رو هل داد و دم بزرگ از بالای سرشون رد شد و به دکل خورد و اون رو شکست...دکل رو پای رِین افتاد و جیغ رِین به هوا رفت...
دم دیگه ای از طرف دیگه ی کشتی حمله کرد...اینبار هیونگ کاملا اماده بود...به طرف دم دوید و نیزه رو نشونه گرفت و اون رو با تمام قدرت به طرف دم پرتاپ کرد...نیزه تا ارتفاع زیادی توی پولک های ابی رنگ دم فرو رفت و خون ابی رنگ تیره کشتی رو خیس کرد....غرشی دردناک شنیده و شد و هیولا دمش رو ازکشتی توی اب انداخت...
یونگ سنگ به جایی اشاره کرد و فریاد زد:نگاه کن...
دوتا چشم قرمز رنگ از توی مه اونا رو نگاه میکرد...هیونگ اب دهنش رو قورت داد...هیولا از چیزی که انتظار داشت خیلی خیلی بزرگتر بود...امکان نداشت با این وسایل عادی و غیر جادویی بتونن اون رو شکست بدن...جونگمین کنارش ظاهر شد وگفت:خودشه نه؟...پس چرا حمله نمیکنه؟...
-داره به دمش میرسه...این جانورها روی زخم های بدنشون خیلی حساسن...زخمی که من بهش زدم خیلی جزیی بود...اگه میتونستیم یه چیز جادویی جور کنیم خیلی خوب میشد...
جونگمین لبخندی زد وگفت:میتونیم...دنبالم بیا...
به طرف توایلا و رِین راه دویدند...لبخند جونگمین با دیدن گیر کردن رِین محو شد...توایلا رو فراموش کرد و به طرف رِین دوید و گفت:حالت خوبه؟...
رِین سریع جواب داد :اره...
جونگمین میتونست درد رو از چهره ش بخونه...پای راست رِین زیر دکل گیر کرده بود و شلوارش کاملا خونی شده بود...صدای غرش بلندتری اینبار توی کشتی طنین انداخت...یونگ سنگ با وحشت گفت:باید یه کاری بکنیم...
جونگمین گفت:اول باید این رو بلند کنیم...
صدای غرش دوباره شنیده شد...رِین فریاد کشید:من میتونم مقاومت کنم نقشه تونو اجرا کنین..من حالم خوبه...
-ولی...
-جونگمین من حالم خوبه...
هیونگ به توایلا نگاه کرد وگفت:تو میتونی اشیا رو جادویی کنی؟...
و نیزه ش رو به توایلا نشون داد...توایلا نفس عمیقی کشید...نگران رِین بود و نمیتونست روی جادوش تمرکز کنه...چشماشو بست و گرمای اتیش رو احساس کرد که از کف دستش به نیزه منتقل میشه...نیزه اتیش گرفت...توایلا چشماشو باز کرد و به هیونگ خیره شد و گفت:اماده ست...
هیونگ به نیزه ی اتیشنش نگاه کرد...با اینکه تماما اتش اون رو فرا گرفته بود اما دستش رو نمیسوزوند...یونگ سنگ دوتا تیردان جلوی توایلا گرفت و گفت:اینا رو هم اتیش بزن...
چیز محکمی به کشتی کوبیده شد و مه کنار رفت و هیولای دریا کاملا نمایان شد...یونگ سنگ به توایلا نگاه کرد و داد زد:سریع...
توایلا دو دستش روی دوتا تیردان گرفت و سریع تمرکز کرد و چند ثانیه بعد تیردانها توی مشعل های اتش میسوختند...یونگ سنگ یکی از تیردان ها رو به جونگمین داد وگفت:توایلا مواظب رِینه...فعلا باید اینو بکشیم...
جونگمین تیردان رو روی شونه ش انداخت و تیری انتخاب کرد و اون رو توی کمان جاسازی کرد...زه رو با قدرت کشید و تیر رو به سمت هیولا پرتاپ کرد...تیر توی هوا کمانه کرد و به بدن فلس دار هیولا برخورد کرد و منفجر شد...
مار بزرگ به بدنش پیچ و تابی داد و غرشی کشید و به سمت جونگمین حمله کرد...جونگمین در اخرین لحظه خودش رو به سمتی پرتاپ کرد و پناه گرفت...هیولا سر بزرگ خودش رو به بدنه  کشتی کوبید و تقریبا چوب عرشه رو شکست...
یونگ سنگ دوتا تیر توی کمان گزاشت و اون رو به طرف گردن هیولا نشونه گیری و پرتاپ کرد...زمان بندیش اشتباره از اب در اومد و هیولا سر بزرگ خودش رو تکون داد و تیرها  به کنار چشم هیولا برخورد کردند و منفجر شدند...
خون ابی رنگ دوباره توی عرشه ریخته شد...قبل از هیولا بتونه سرش رو دوباره عقب ببره و از کشتی خارج کنه دو شلاق اتشین دور گردن اون رو گرفتن و اون رو به داخل کشتی کشیدن...
توایلا که تحت فشار بود داد زد:حمله کنین نمیتونم بیشتر از این نگهش دارم...
هیونگ نیزه ش رو با تمام قدرت به طرف گردن هیولا پرتاپ کرد..نیز تا نیمه توی پوست نرم و بی فلس گردن هیولا فرو رفت و منفجر شد...
بارانی از تیرهای اتشین روی هیولا بارید و صورت هیولا رو منفجر کرد..هیولا غرشی کشید و سرش رو با تمام قدرت عقب کشید...توایلا اتیش ها رو محو کرد و بخاطر فشار روی عرشه پرت شد...
هیولا درحالی که ازش بخار بلند میشد توی اب دریا محو شد...
یونگ سنگ کنار هیونگ ایستاد وگفت:رفت؟...
صدای چند غرش کشتی رو لرزوند و چندتا چیز بزرگ از اب بیرون اومدند و به اونها نگاه کردند...یونگ سنگ به چهارتا هیولای ابی رنگ مارمانند نگاه کرد...واقعا نمیدونست که باید با اینا چیکار بکنه...
هیولا غرشی کشیدند و حمله کردند.

1.نزنین منو 8 صفحه بود...
2.قسمت بعدی زیاد میزارم...
3.یوهاهاهاهاها




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
soso دوشنبه 31 تیر 1392 11:21 ق.ظ
چائو
ببین خودت نذاشتی من مرلینو بفرستم، اگه میذاشتی کار همه اون هیولاهارو تموم کرده بود الانم اونا پیش چهارمین جاودانه بودن
مرسیییییییی
rozhin پاسخ داد:
چاثو تزارو:)
نــــــــــــــــــــــع نمیزارم...مرلین بره ارتورو نجات بده از مرگ من خودم هستم اینا رو جمع میکنم..
یوهاهاها
میسی که خوندی
:-*
اونیییییییییییییی zahra دوشنبه 31 تیر 1392 10:29 ق.ظ
سلام بر روژین بانو کجایی
rozhin پاسخ داد:
سلام بر اونی زهرا بانو
من خونمون مادر...چطور؟
=))
moXie دوشنبه 31 تیر 1392 06:24 ق.ظ
اوکی تا دوشنبهههههههههههههه
دستت ندرده...باااااایییییییی
rozhin پاسخ داد:
اری دوشنبه میایم با یه سوال خیلی مهم...یوهاهاهاهاها
میسی که خوندی
:-*
سارا3 یکشنبه 30 تیر 1392 11:06 ب.ظ
یااااااااااا....
منظورت از مشکل چی بود؟؟؟؟؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
مشکلات بزرگ!!بسی بزرگ...اخر این سیزن منو میکشنن بخاطرش=))
الماس شرق یکشنبه 30 تیر 1392 06:27 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
سیلااااااااااااااام یکی یه دونه
.
واااااااااااااااااای!! محشرررررررررررررر بووووووووووووووووووود
بسی هیجان انگیزناک بوووووووووووود!
.
یا قمر دابل اس!! شدن 4 تا!!!!!!!!!!
.
دفه ی بعد زیااااااااد بذار جیگری، وگرنه من میدونم و تو و اون هیولاها!!! خخخخخخخخ
.
ای جوووووووونم....هویجم همش فکرش پیش رین بود^^
.
رین عقشششه!! هووووووووی خوبیه!!
.
ارامیس! هیوووووووووون! من فداچ بشم ک انقدر گنده دماغه و حتی ذهن رو هم میخونه!!!^^ خخخخخخخ
جیییییییییییغ!
فدا داداچممممممممم
.
میسییییییییییییی جیگررررررررررم******
عالییییییییییییییییییییی
بوووووووووووووش و بخلللللللللللللللل
rozhin پاسخ داد:
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
سلام به عشق خودم
خوبی الماسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمات محشر میخونه مادر^^

اره..یکی بکش چهارتا ببر:)))))....

چشـــــــــــــــــــــــم^^...

رِِین دختر خوبیه...البته تا اخر این سیزن:)))...یوهاهاهاها
ااا؟داداشم کجاش گند دماغه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

میسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که خوندی الماسییییییییییییییییییییییییییییییی
جیییییییییییییییییییییییییییغ
بووووووس:-*
سارامین یکشنبه 30 تیر 1392 06:12 ب.ظ
عاللللللللی بود..ممنون گلمممممممممممم
rozhin پاسخ داد:
ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون سارا مین جونم
میسی که خوندی
:-*
رویا یکشنبه 30 تیر 1392 02:19 ب.ظ
آخ جون...از این به بعد سه روز داستانتو میذاری عجب هیجان انگیز بود این قسمت... راستی روژین دیگه تو وب خودت آپ نمیکنی؟ هر دفعه سر میزنم ولی خبری نیست
rozhin پاسخ داد:
جیییییغ..ارههههههه...یوهاهاهاها
نه رویا...اینقدررررررررررررررررر سرم شلوغه که بخدا داستانمم دیر دیر میرسم تایپ کنم...بعد ماه رمضون سرم خلوت تر میشه ولی الان وحشت ناک در گیرم:(((
میسی که خوندی
بووووووس:-*
agra یکشنبه 30 تیر 1392 01:20 ب.ظ
سلام چه خوب سه روز در هفته میای مرسی
اوه 4تای دیگه برای هرکدوم یکی
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
یوهاهاها..اره..
میسی که خوندی
:-*
سارا3 یکشنبه 30 تیر 1392 10:00 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییغ.....
جیییییییییییغ...
رین...؟؟؟حالش خوبه؟؟؟؟؟
نههههههههههه.....چنج شنبه که خیلی دیرههههههههههه...
اوووووووه...ج.نگی دیگه فکر کنم رسمااا عاشق شد...
اخی ی ی..هیونگ رو میدوستم..
مرررررررررررسی..بووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلام سارااااااااااااااا
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
اره تقریبا...یوهاهاهاها
دوشنبه میزارم...روزامو کردم سه روز در هفته^^
بله...عشق اول اسان نمون ولی افتاد مشکل هاااااااااا....اون قسمت مشکلو خوب دقت کن مهمه:))))

میسی که خوندی سارا جونم
:-*
moXie یکشنبه 30 تیر 1392 04:20 ق.ظ
Nazaraye ghesmate ghablo ke j nadadi!!!...
Okey ta ghesmate baaddddddddd va dadash kyuuuuuuuuuu...:D
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــلام^^
تا داستانو گزاشتم و خواستم نظرای قسمت قبلو جواب بدم برق خونمون لطف کرد پرید!!..الان همه شو جواب دادم^^
کیو شاید دو قسمت دیگه بیاید...یوهاهاها
میسی که خوندی
:-*
zahra-ss یکشنبه 30 تیر 1392 12:55 ق.ظ
ممنون عالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
میسی که خوندی زهرا جونم
:-*
رنت یکشنبه 30 تیر 1392 12:00 ق.ظ
اوه اوه یکی رو کشتن چهارتا دیگه اومدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عالی بود عزیزم زودتر ادامه اش رو بزارمنتظرم
rozhin پاسخ داد:
سلام
اره..اخه یکی کم بود...گفتم چهارتا دیگه بیارم داستان جذاب بشه:))...
چشم...دوشنبه میایم و میزارم
میسی که خوندی:-*
sana شنبه 29 تیر 1392 11:28 ب.ظ
روژین!من الان باید تا كی صبر كنم بقیشو بخونم؟!به جونه خودمو خودت زود تر بقیشو نزاری با داداشت وارد مذاكره میشم یه بلایی سرت میارم!
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااام ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
تا دوشنبه...قسمت جدیدو دوشنبه میارم..
اوه اوه..نه جان روژین...اون بچه درحالت عادیشم هی داره منو میکشه تو باهاش دست به یکی کنی که فکر نکنم حتی روحمم زنده بمونه:)))))
ممنون که خوندی:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر