تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 5

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 28 تیر 1392

StarlanD..Part 5



سلیـــــــــــــــــــــام

خوفین؟؟ چه خفل مفلا؟

خب اینم از قسمت بعد...تا این جا که از داستان راضی بودین؟؟؟

خواهش می کنم ایراداتمکو بهم بگین تا رفعشون کنم...

خف دیگه بفرمایین ادامه...

نکته: بکس همه ی دابل هستن تو داستان..اینقدر نپرسین خو 

 

Part5

آمیتیس به گوی خیره مونده بود...یونگ سنگ هر لحظه منتظر بود که آمیتیس مثل جادوگرهای افسانه ها توی دود سبز رنگ غرق شه و شروع به گفتن پیشگویی ها کنه...اما اینطور نشد..

چند دقیقه ای به همون حالت موند...بعد دستاش رو از گوی فاصله داد..دستی پیر شده اش شروع به لرزیدن کردند..گوی توی هوا بالا میومد..آمیتیس چند ثانیه ای دستاش رو همونطور نگه داشت و بعد یکدفعه دستاشو به دو طرف عقب کشید..گوی توی هوا منفجر شد و ستاره های توش و خورده شیشه هاش به همه طرف پخش شدند

یونگ سنگ در حالی که دستشو جلوی صورتش گرفته بود فریاد زد: این دیگه چه مدلشه؟؟

سر و صدای افتادن ستاره ها که خوابید یونگ دستشو از جلوی صورتش برداشت. آمیتیس دوباره مثل قبل همون دختر جوون شده بود. دورتا دور اتاق پر از ستاره های ریزی بود که درخششون رفته رفته کم می شد و کف اتاق رو مثل شن های براق کنار ساحل پر کرده بودند.

آمیتیس نفس عمیقی کشید...کش و قوسی به بدنش داد: پسر تو چه موجود سر سختی هستی! مُردم تا طالعت توی گوی ظاهر شد! تازه یکی از قشنگترین گوی هام رو هم ترکوندی! مال مامان بزرگم بود!

یونگ سنگ یکی از ابروهاشو بالا انداخت: امم..خب...متاسفم!

آمیتیس چشماشو تو حدقه جرخوند..نگاهی به هیلنا کرد که حالا با کنجکاوی کنار میز انداخته بود

هیلنا: خب چی شد؟

آمیتیس خم شد و خرده شیشه هایی رو که روی میز ریخته بود با احتیاط کنار زد...گوی تقریبا پودر شده بود. دستشو بین خرده شیشه ها گردوند و یه تیکه کاغذو از بینشون بیرون کشید..تکه کاغذ رو تکوند و اونو به طرف یونگ سنگ گرفت

آمیتیس: بیا گل پسر...کسی غیر از خودت نمی تونه اینو بخونه...میتونی بعد از اینکه خوندی به هر کسی که خواستی بگی اما اول خودت تنها باید بخونیش.

یونگ سنگ سرش رو تکون داد و دستشو با احتیاط جلو برد..کاغذ رو از دست آمیتیس گرفت..کاغذ ظریف و به نظر شکننده ای میومد..هنوز کمی شیشه ی پودر شده روی کاغذ رو پوشونده بود..یونگ سنگ انگشتشو با ملایمت روی کاغذ کشید..پورد ها روی زمین ریختند و ستاره ای قهوه ای رنگ درست شبیه ستاره ی طلایی روی بازوش مشخص شد.

یونگ سنگ نگاهی به هیلنا و آمیتیس انداخت که با کنجکاوی نگاهش می کردن..آمیتیس شونه هاشو بالا انداخت.

ونگ سنگ تای کاغذ رو به آرومی باز کرد..

**

هیلنا: یونگ سنگ...از تصمیمت مطمئنی؟؟

یونگ سنگ سرشو به نشونه ی تایید تکون داد.

آمیتیس: خیلی خب..باید بری به معبد آخرین نگهبان..آخرین قهرمان کوه المپ.

یونگ سنگ: آخرین قهرمان کوه المپ؟ برای چی؟

آمیتیس: این یه رسمه..درسته که اون مرده...اما روحش هنوزم نگران وضعیت خدایانه..باید بری و پیشگوییتو براش بخونی. اون کمکت میکنه که برای سفرت اماده بشی.

یونگ سنگ سرشو تکون داد

یونگ: کجا باید برم؟

آمیتیس نگاهی به هیلنا انداخت...هیلنا نگاه مطمئنشو به چشمای آمیتیس انداخت و سرشو تکون داد.

امیتیس: جای دوری نیس!

از جا بلند شد و به گوشه ی اتاق که الان دوباره به وضعیت نیمه تاریک قبلش در اومده بود رفت..دستشو روی قسمتی از دیوار کشید..دوبار این کارو تکرار کرد و بار دوم دریچه ای چوبی روی دیوار پدیدار شد...آمیتیس دریچه رو باز کرد. داخل اون یه اهرم قهوه ای رنگ قرار داشت. آمیتیس اهرم رو محکم به طرف خودش کشید و کنار یونگ سنگ و هیلنا برگشت.

یونگ سنگ با چشمای گرد شده به اتفاقای رو به روش خیره مونده بود. هنوزم به این چیرا عادت نکرده بود. اون هم بلند شد و کنار هیلنا و امیتیس ایستاد

چند ثانیه ای هیچ اتفاقی نیفتاد اما بعد اهرم به آرومی شروع به حرکت به سمت جای قبلی خودش کرد..همزمان با حرکت اهرم دیوار هم عقب می رفت..کمی طول کشید و در نهایت پلکانی از سنگ مرمر جای دیوار رو به روشون رو گرفته بود

یونگ سنگ: واو!

آمیتیس دستشو بالا اورد و بشکنی زد..توی فضای بالای پلکان ستاره های بزرگی پدیدار شدند که راه رو کامل روشن می کردند..

یونگ سنگ اینبار نمی دونست چی بگه...شوک پیشگویی کافی نبود این هم بهش اضافه شده بود..

هیلنا دستشو بین دوتا کتف یونگ سنگ گذاشت و کمی به جلو هلش داد: برو..اون پایین اتفاقی برات نمی افته...روح قهرمان با مهمون هاش خیلی مهربونه.

یونگ سنگ سعی کرد نترسه و سرشو تکون داد..به سمت پله ها رفت و یکی یکی و با احتیاط پایین رفت

تا نیمه ی راه رو رفت و نگاهی به عقب انداخت...مسیر پشت سرش روشن بود و میتونس اتاق آمیتیس رو از اون پایین ببینه...خیالش یکم راحت شد با سرعت بیشتری پایین رفت..

هر چی پایین تر می رفت رنگ سنگ روی پله ها تیره تر می شد و درخشش ستاره های اطرافش کم تر..اما انگار نور فضا از جای دیگه ای تامین می شد. یونگ سنگ سرش رو پایین گرفته بود و عوض شدن رنگین کونی رنگ پله ها رو نگاه می کرد تا این که بالاخره پله ها تموم شد و یونگ سنگ روی سطح صاف و بنفش رنگ زیر پاش قرار گرفت

یونگ سرش سرش رو بالا ارود...با دیدن فضای رو به روش سوتی زد..

معبد شبیه یه غار خیلی بزرگ بود.دور تا دور معبد ورودی هایی شبیه همونی که یونگ سنگ ازش داخل شده بود قرار داشت..از یکی از ورودی ها آب به آرومی وارد معبد می شد و توی برکه ی کوچیکی وسط معبد جمع می شد..وسط  برکه چیزی شبیه شیشه ی براقی قرار داشتو روی اون تابوتی بدون در بود. دور تا دور اون شیشه روی آب ستاره های معلقی وجود داشتند که نور معبد رو تامین می کردند...فضای عالی ای بود..

یونگ سنگ آروم جلوتر رفت..کاغذ پیشگویی رو توی جیبش حس می کرد..کنار برکه رسید..با احتیاط خم شد و داخل تابوت رو نگاه کرد...چهره ی یخ کرده و رنگ رو رفته ی مرد جوونی رو دید. صورتش رنگ طبیعیش رو از دست داده بود و گونه هاش به داخل فرو رفته بود...مشخص بود مدت زیادی از مرگش می گذشت اما لابد به دلیل جادوی اون سرزمین، هنوز به اسکالت تبدیل نشده بود. به هر حال صورت خیلی جوونی داشت که یونگ سنگ رو کمی ترسوند و متعجب کرد. به نظر نمیومد موقع مرگش خیلی از یونگ سنگ بزرگتر بوده باشه..!

یونگ سنگ پنجه ی یکی از پاهاشو روی قسمت شیشه مانند گذاشت و کمی فشارش داد...به نظر محکم میومد..

حواسشو جمع کرد و اروم وزنشو روی شیشه انداخت...وقتی کامل روی شیشه قرار گرفت نفسی رو نفهمید کی حبس کرده بود رو آزاد کرد..محکم بود! با این که سال ها وزن این تابوت رو تحمل کرده بود اما باز هم محکم به نظر می رسید.

دور تابوت چرخی زد...تابوت چوبی ولی محکمی بود که مشخص بود با دوام زیاد ساخته شده..لبه های تابوت طرح های زیبایی کار شده با طلا داشت...کنار قسمتی که سر قهرمان قرار داشت زانو زد..بیرون اون قسمت با طلا اسمی حک شده بود..حروف عجیبی داشت..یونگ سنگ سعی کرد اون رو بخونه..دستشو روی قسمت طلا کاری شده کشید و حروف جادویی تکون خوردند و جاشون رو به حروف معمولی دادند...یونگ سنگ کمی نزدیک تر شد و چشماشو باریک تر کرد تا بتونه نوشته رو بخونه: کیم...کیم..کیو جونگ..!

-: سلام پسر! خوش اومدی!



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
agra یکشنبه 30 تیر 1392 02:28 ب.ظ
سلام کیو برادز هم وارد شد قهرمان بهش میاد دوست دارم ببینم پیشگوی چی بود ممنون خسته نباشی
پگاه یکشنبه 30 تیر 1392 01:07 ق.ظ
دو قسمتو باهم خوندم
مرسییییییییییییی
خیلی خوشگل بود
هر چند بعضی وقع انقدر ریز به ریز توضیح میدی گیج میشم..خیلی پیچیده میشه
خسته نباشییییییییییی
بووووووووووووس
رویا شنبه 29 تیر 1392 01:58 ب.ظ
آخ جووووووووووووووووووون...کیو جونگ مرسییییییی پری جوووونم...منتظر ادامه شم شدیدددددددا
الماس شرق شنبه 29 تیر 1392 01:38 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ!! ***
سیلااااااااااااااام پری جوووووووووونم***
ای جانممممممممممم^^
عالی بوووووووووووود این قسمت
.
میسیییییی جیجلی***
بوووووووووووو ش و بخللللللللل***
moXie شنبه 29 تیر 1392 04:16 ق.ظ
Mey30 dear ali budddddddd
*maHsa* شنبه 29 تیر 1392 02:15 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییغ
کیو آخرین قهرمان کوه المپ
واااااااااااااااای
ولی این لفب خیلی بهش میاد
خییییییییییلییییییییییی زیییییییییییییاد منتظر ادامه اشم
رنت شنبه 29 تیر 1392 01:43 ق.ظ
اوههههههههههههههههههه
کیو جونگگگگگگگگگگگگگ؟
واو منتظر ادامه اش هستم خیلی داره جالب می شه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر