تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(autumn spell)season2 ...part 38

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 28 تیر 1392

BLOODY REVENGE(autumn spell)season2 ...part 38



سلام  دختراا ی گل...

نماز روزه هاتون قبول باشه...ام وی هیون جونگ و دیدین؟؟ فوق العاده بود.....این پسر شگفت انگیزه..به قول خودش شکست ناپذیر

خوب اومدم با قسمت بعدی....دارم ریتم و تند تر میکنم تا زود تر داستان تموم بشه.....بعد از این اتفاق که الان میوفته داستان یه

پرش چند ساله داره....

خوب دیگه برید ادامه......

نظر فراموش نشه.....

من برم بازم هیون گوش بدم که هرچقد میبینم و گوش میدم سیر نمیشم.....

 

جواب ازمایش را در مشتش مچاله کرد...و روی زمین نشسته...حتی نمیتوانست باور کند...حرفای دکتر توی گوشش بود..

.

.

.

-: تبریک میگم شما باردارید حدود 6 هفتتون..از الان باید حسابی مراقب خودت باشی..

.

.

.

تبریک..نیشخندی زد...اگه برادرش میفهمید..همه تسلیت میگفتند...چند باری با جونگ مین تماس گرفته بود ولی هر دفعه روی پیغام صوتی رفته بود...باید پیشش میرفت..او باید تکلیفش را روشن میکرد..به سختی از روی زمین بلند شد...

فلش بک....

1 ماه پیش ...ژاپن-توکیو

در اتاق را باز کرد..وارد اتاق شد و خود را روی کاناپه ی روبه روی تلویزیون دراز کشید...حتی توان تعویض لباس هایش را هم نداشت..تازه چشمانش گرم شده بود که صدای در بلند شد....خواست بی اعتنا باشد ولی فرد پشت در سمج تر بود..به سختی از جایش بلند شد و به سمت در رفت..: خانم چقدر طول دادی...دیگه داشتم نگران میشدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه....

مرجان با تعجب به جونگ مین خیره شده بود..با فشار جونگ مین از جلوی در کنار رفت..جونگ مین با بی خیالی وارد اتاق شد و جای قبلی مرجان نشست...با صدای مردی که به ژاپنی حرف میزد نگاهش را از جونگ مین گرفت...مرد با میز حاوی شراب وارد اتاق شد و بلافاصله بعد از گرفتن انعامش از جونگ مین خارج شد....

جونگ مین از جایش بلند شد و کنار میز ایستاد...گیلاسی برداشت و با دقت کمی شراب ریخت...و به طرف مرجان رفت: نوش جان..

مرجان با اکراه گیلاس را از دستش گرفت..جونگ مین گیلاسی هم برای خودش ریخت  ..دست مرجان را گرفت و کنار خود نشاند: ببخشید عزیزم این کمترین کاری بود که میتونستم برات بکنم..میدونم مثلا من اوردمت سفر ولی یه ساعتم پیشت نبودم امیدوارم ..من و ببخشی...

مرجانه لبخند عمیقی زد...این چند رود انقدر خوش گذرانده بود که بی اغراق گاهی فراموش میکرد با جونگ مین امده است..سری تکان داد ..خم شد و دفترچه اش را برداشت گیلاس را روی میز گذاشت : اصلا ناراحت نشدم..

به چشم  های شیطان جونگ مین خیره شد و کمی خم شد و بوسه ای ارام بر لبان خوش فرمش زد..باز هم خم شد و نوشت: همین که الان کنارمی خوش حالم...

جونگ مین خندید و از جایش بلند شد...به طرف میز رفت و خم شد از زیرش جعبه ای بیرون اورد و به طرف مرجان گرفت: اینم کادوی عذر خواهی...

مرجانه با تعجب جعبه را گرفت روبان رویش را باز کرد و درش را برداشت...با تعجب به ویالون روبه رویش خیره شده بود....دستش را که حالا لرز گرفته بود روی اسم خودش که به زیبایی رویش حکاکی شده بود دست کشید"تقدیم به شهرزاد عزیزم ...جونگ مین"

جونگ مین روبه رویش روی زمین نشست: امشب میخوام برام بزنی..میتونی؟

مرجان نگاهی به جونگ مین کرد...بعد از مرگ علی دست به ویالون نزده بود...خودش را دور کرده بود از هرچیزی که او را یار خاطراتش می انداخت...به یادش می اورد چقدر قدر نشناس بوده است...اما نمیتوانست دل جونگ مین را بشکند..جونگ مین مدت ها بود جای خالی علی را در قلبش پر میکرد ...با لبخند کم جون ویالون را از جایش برداشت و ارشه را در دست گرفت ..ویالون را زیر گردنش گذاشت...و ارشه را به حرکت دراورد..چشمانش را بست و نواخت...میخواست از این زندانی که برای خودش ساخته بود فرار کند..میخواست باز هم بشود مرجان سال ها قبل..میخواست با تمام خاطراتش خداحافظی کند...میتوانست در کنار جونگ مین که از علاقه اش مطمئن شده بود..زندگی خوبی داشته باشد...گرمایی را روی شونه اش احشاش کرد ..در خلسه ای شیرین فرو رفته بود..با هر بار اوج گرفتن بوسه های جونگ مین هم عاشقانه تر میشد...گرما ای تمام وجودش را گرفت ارشه را روی زمین انداخت و برگشت...دستانش را ارام بالا اورد و دور گردن جونگ مین حلقه كرد و جواب بوسه اش را با بوسه ای گرم تر داد... دستان جونگ مین روی كمرش رفت و ارام زیپ لباسش را باز كرد...

.

.

.

.

جونگ مین با بی حولگی به طرف اتومبیلش رفت..مرجان بارها تماس گرفته بود ولی او اصلا نمیتوانست صحبت کند...حرفی برای گفتن نداشت...او باید به زودی از مرجان جدا میشد...صدای مدیر برنامه هایش در گوشش میپیچید: متاسفم جونگ مین ، مدت زمان فیلم برداری مشخص نیست.. ممكنه ١ ماه باشه ، ممكنه ١ سال باشه.. با توجه با البوم ژاپنی كه میخوای بدی.. ممكنه طولانی ترم بشه.. پس بهتره فكر ازدواج و از سرت بیرون كنی، فعلا زمانش نیست...به نظرم بهتره هرچه زود تر فکر این دختر و از ذهنت بیرون کنی...اون به درد تو نمیخوره...

پایش را روی پدال گاز فشرد ...اما با دیدن شخصی که جلوی ماشین پرید ..با تمام توانش ترمز کردو فرمان را چرخاند

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: کیو جونگ امشب با جه جونگ میخوام شام برم بیرون هستی؟ جه جونگ گفت  مین یونگم بیاری...

-: نمیدونم...باید باهاش صحبت کنم...حالا چی شده یهو ولخرجی میکنی..

-: به خاطر جه جونگ مگر نه مطمئن باش..خبرت نمیکردم..

-: یا هیونگ ...

یونگ سنگ خندید و از روی تردمیل پایین اومد : هیون جونگ..تو نمیای؟

هیون جونگ با دقت وزنه ها را جا به جا میکرد از ایینه نگاهی به یونگ سنگ انداخت و سری تکون داد

-: هر جور راحتی ..من دیگه میرم..هیون جونگ رفتی خوابگاه به هیونگ جونم بگو...خواست با سو یونگ بیاد همون رستوران همیشگی میریم...

هیون جونگ سری تکون داد و وزنه ها را روی زمین گذاشت...حرف های مادرش لحظه ای راحتش نمیگذاشت..شباهت عجیب مرجانه به دختری شریک پدرش..کسی که سال ها پیش در اتش سوزی خانه اش از بین رفته بود..دختر کوچک ان خانواده اولین عشقش بود...زخم زیر گردن مرجانه ترسش را بیش تر میکرد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جونگ مین روبه روی خانه ایستاد..مرجان دستش را روی دستگیره گذاشت...: مرجان خواهش میکنم..من و ببخش..باید صبر کنی..یا حتی فراموشم کنی..من فردا شب پرواز دارم بهم خبر بده...

مرجان با بی حالی از ماشین پیاه شد..جونگ مین حتی اجازه صحبت به او را نداده بود..حتی نتوانست بگوید دارد پدر میشود...به زحمت در خانه را باز کرد...با دیدن ماشین اشکان تمام تنش شدوع به لرزیدن کرد...نمیدانست جواب اعتماد برادرش را چه بدهد...

از پله ها بالا میرفت و اشک میریخت دودستی ندره ها را گرفته بود پاهایش توان نگهداری وزنش را نداشتن..جونگ مین ازش خواسته بود فراموشش کند یا این صبر کند تا برگردد...حتی زمانی که میخواست حرف بزند هم به او اجازه ی صحبت نداد..خودش برید و دوخت..عشقش را به بازی گرفت..حتی گفت..احساس میکند هنوز علاقه ی خاصی به او ندارد..پله ی اخر را طی نکرده بود که با چشم های به خون نشسته ی اشکان روبه رو شد...اشکان دستش را بالا اورد و برگه ی ازمایش را جلوی صورت ..مرجان گرفت: این توله از اون جونگ مین بی همه چیزه؟؟ تو...

مرجان سرش را پایین انداخت...قلبش تیر میکشید..دستش ناخوداگاه روی شکمش رفت..اشکان با عصبانیت چانه ی مرجان را بالا اورد به چشم های پر اشک خواهرش خیره شد ...: من فقط ازت جواب خواستم این بچه ..برای جناب پارک...

مرجان احساس کرد پرده ی گوشش با فریاد بلند اشکان تکان خورد ..سرش را تکان داد...اشکان دستش افتاد..مرجان سرش را بالا گرفت ولی ضربه ی دست اشکان که به صورتش خورد باعث شد قدمی عقب بگذارد...روی پله ی اخر ایستاده بود ..نتوانست تعادلش را حفظ کند و از پله ها پایین پرت شد...اشکان با بهت به او خیره شده بود...

مرجانه در ورودی را باز کرد و پارمیس را در اغوش گرفت..کالسکه را گوشه ای از حیاط گذاشت...گشودن در همزمان بود با افتادن مرجان..

مرجانه با ترس به مرجان خیره شده بود...:مرجان...

نگاهش به بالای پله ها خورد اشکان ایستاده بود و دستش را روی نرده ها گرفته بود....پارمیس را که خواب بود با عجله روی کاناپه گذاشت..به طرف مرجان رفت : مرجان..مرجان خوبی؟؟

سرش را بالا گرفت و فریاد زد: همون جا واینستا زنگ بزن اورژانس...

مرجان تکانی خورد و چشم هایش را به سختی گشود بلافاصله دستش روی شکمش رفت و فشار محکمی داد و خم شد..فریاد بلندی از درد کشید..هر لحظه دردش بیشتر میشد مرجانه با بهت سعی در ارام کردنش را داشت ولی با دیدن لکه ی بزرگ خون روی دامن سفید مرجان  که هر لحظه بزرگ تر میشددستش را روی صورتش گذاشت مرجان دستش را بالا اورد و به قرمزی خون روی دستش خیره ماند دیگر فریاد نمیزد..



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت جمعه 28 تیر 1392 09:42 ب.ظ
وای
حال خیال اشکان راحت شد ؟
منتظر ادامه اش هستم عزیزم
NeGy پاسخ داد:
هی هی از دست این اشکان....خیالش که راحت شد هیچ یه 5 کیلو هم چاق شد..
چشم عزیزم گذاشتم..مرسییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر