تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part22

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 27 تیر 1392

the IMMORTALS.part22



ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام:)
حال احوال؟...خوش میگذره تابستون؟...به من که اصلا...به لطف دوستان داره کم کم کوفتم میشه...!!!
تنها چیز باحالی که دارم (شاید بنظرتون خیلی مسخره بیاد)بگم اینه که ساعت 11 دب اکبر دقیقا روبه روی پنجره ی اتاقمه..هفت تا ستاره شم قشنگ معلومه..خیلی خوشگله..هر شب میشینیم به چه ذوقی نیگاش میکنم اهنگ گوش میدم
برین ادامه حرف خاصی ندارم...ممنون بخاطر کامنتای پارت قبل



خوب قبل از شروع داستان یه توضیحی باید بدهم درمورد یه شخصیت...
پیرمرد دریا یا نرئوس یکی از خدایان دریا توی اسطوره های یونانه...همسرش،دختر اقیانوسه و پنجاه تا دختر داره که دخترانش به احترام پدرشون نرئید نامیده میشن...حالا برین بخونین ببینین ربطش با داستان چیه:)

با انگشتاش اب داخل ظرف دایره ای شکل رو بهم زد و تصویر بلافاصله محو شد...درحالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت به دخترانش نگاه کرد  وگفت:بالاخره وقتش رسیده...وقت انتقام...اونا باید تقاص توهینی رو که به من کردن پس بدن!...
به بزرگترین دخترش نگاه کرد وگفت:دریا رو برای طوفانی بزرگ اماده کن...میخوام اونا رو  توی دریا شکنجه کنم....
دختر تعظیمی کرد وگفت:بله پدر...
و همراه خواهرانش از هال سلنتطی خارج شدند...
***
کشتی به ارومی روی اب بالا و پایین میرفت...جونگمین به تکه نانی که در دست داشت نگاه کرد وگفت:فقط همین؟...
هیونگ شونه هاشو بالا انداخت و گفت:این تنها چیزی بود که میتونستم جور کنم....
صدای تق تقی از جایی از کشتی بلند شد...هیونگ با تعجب بلند شد و به طرف لبه ی کشتی رفت و به بدنه ی کشتی نگاه کرد...بنظر میومد که مشکلی وجود نداره...لیمو کنار دستش روی لبه ی کشتی پرید...دمش رو جمع کرده بود...معمولا وقتی اینکار رو میکرد که اتفاق بدی توی راه بود...پشت گوش لیمو رو نوازش کرد و گفت:هیچی نیست..اروم باش پسر...
-هیونگ...اون عادیه؟...
صدای جمع شدن زنجیر میومد...هیونگ به جایی که یونگ سنگ اشاره میکرد نگاه کرد...چرخ دنده ی بزرگی که زنجیر لنگر به اون وصل تند تند میچرخید و لنگر رو بالا میکشید...هیونگ به طرف لنگر دوید و سعی کرد مانع بالا اومده زنجیر بشه..اما انگار که چرخ دنده با چیزی جادو شده بود و غیر قابل توقف بود...
باد شدیدی وزید و صدایی از کشتی بلند شد...جونگمین بلند شد و گفت:چرا کشتی داره حرکت میکنه؟...
اسکله هر لحظه داشت دورتر میشد...هوایی که تا اون لحظه خنک بود،سرد شد و باد شروع به وزیدن کرد....
هیونگ با وحشت به اتفاقای که درحال رخ دادن بود نگاه کرد وگفت:نفرین پیرمرد دریا...
یونگ سنگ بلند شد و با تعجب پرسید:نفرین کی؟؟؟...
هیونگ نفس عمیقی کشید و به طرف سکان دوید وگفت:چند تا طناب اطراف کشتی هست...اونا رو بردارین ویه سرشو محکم به دکل ببندین و سر دیگه ش رو به خودتون...
شدت وزش بادها شدید تر شده بود و ابرهایی سیاه رنگ جلوی نور ماه و ستارگان رو گرفته بودند...یونگ سنگ و جونگمین بدون اینکه سوال دیگه ای بپرسند به سراغ جمع کردن طناب ها رفتن...هردو دو طناب پیدا کردند و اون رو محکم به دکل بزرگی که وسط کشتی بود بستند...
جونگمین به طرف رِین که کنار توایلا خوابیده بود رفت و شونه ش رو تکون داد وگفت:رِین...باید بلند شی...
رِین نیمه ی چشمهاشو باز کرد و خواب الود گفت:چی شده؟...
جونگمین مجبورش کرد بشینه وگفت:داره طوفان میشه...
رِین چشماش گشاد شد و خواب از سرش پرید وبا وحشت گفت:اما هوا که اروم بود...چه طوری میشه یه دفعه ای طوفان بگیره؟...
صدای ناله ای از توایلا بلند شد و به ارومی چشماشو باز کرد...سرفه ای کرد وگفت:اب..
رِین بلند شد و توایلا رو مجبور کرد بلند بشه و درحالی که هنوز طرف حرف زدنش جونگمین بود گفت:حالا باید چیکار کنیم؟...
-کنار دکل چندتا  طناب گزاشتیم...طناب ها رو به خودت و توایلا ببند..اینطوریتوی اب نمیوفتین...فهمیدی؟...عجله کن...
رِین سرشو به علامت تایید تکون داد و بلند شد و توایلا رو کشید وگفت:بیا...

قطرات بارون به ارومی شروع به باریدن کردن...بعد از چند دقیقه بارون شدت پیدا کرد و سطح کشتی کاملا خیس شد...
یونگ سنگ به کنار هیونگ دوید وگفت:داره دقیقا چه اتفاقی میوفته؟...
هیونگ درحالی که سعی میکرد سکان رو کنترل کنه تقریبا با فریاد گفت:دریانوردای قدیم به این میگن نفرین پیرمرد دریا....میگن هر وقتی توی یه کشتی کسی وجود داشته باشه که سلطان دریا از اون خوشش نیاد،کشتی رو غرق میکنه...
بارون شدت بیشتری پیدا کرد و باد بی وقفه می وزید و مقاومت در برار اون سخت بود...موج هایی که به شکتی میخوردند باعث میشدند که کشتی به اطراف تکون بخوره و افراد روی عرشه ی اون به اطراف پرت بشن...موج بزرگ و قدرتمندی به بدنی کشتی خورد و کشتی تقریبا واژگون شد اما موج دیگه ای که از سمت مخالف به بدنه برخورد کرد باعث شد بتونه تعادلشو دوباره بدست بیاره...
هیونگ لباس خیس یونگ سنگ رو چنگ زد و با فریاد گفت:برو خودتو ببند به دکل...
یونگ سنگ با تمام قدرتش داد زد:پس تو چی؟...
-من خوبم...کاری رو که بهت گفتم بکن...
یونگ سنگ رو به طرف دکل پرت کرد و دوباره به سکان چسبید...لیمو رو که محکم به پایه ی سکان چسبیده بود برداشت و توی لباسش انداخت...نفس عمیقی کشید و سعی کرد حرفهای ناخدای کشتی رو برای طوفان های وحشت ناک به یاد بیاره...اما انگار که مغزش قفل شده بود...نمی تونست به هیچ چیزی فکر کنه...موج سخت دیگه ای به کشتی خورد...کشتی اینبار به طرز وحشت ناکی تکون خورد و هیونگ به طرف لبه ی کشتی پرت شد...قبل از اینکه از لبه ی کشتی به پایین پرت بشه،خودشو زمین انداخت و برای همین کمی از سرعتش کم شد و به لبه ی کشتی برخورد کرد و پشتش تیر کشید..خودشو به وسیله ی نرده ای که به لبه ی کشتی متصل بود بالا کشید...با دیدن منظره ای که روبه روش بود نفسش بند اومد...
یه گرد اب درحال شکل گیری بود و بزرگتر از هر گردابی بود که هیونگ تا حالا شنیده و دیده بود...جهت وزش باد دقیقا اونا رو به سمت گرداب میبرد...
***
جوزفین درحالی که توی شعله های اتش میسوخت به سباستین نگاه کرد و تقریبا با فریاد گفت:اینو میخوای چه طوری درست کنی؟...سباستین اگه بلایی سر اون بچه ها بیاد،کاری میکنم که تمام این ابهای مسخره اتیش بگیرن....
سباسیت قدمی به عقب برداشت و با خونسردی گفت:هی...اروم باش...اون نرئوس پیر قدرتش خیلی محدوده...
شعله های اطراف جوزفین زبانه کشیدند...جوزفین با حالت تهدید امیزی گفت:من اونا رو زنده میخوام...باید بری با نرئوس حرف بزنی...باید راضیش کنی دست از این مسخره بازی برداره...
سباستین دست به سینه شد و پوزخندی زد وگفت:حتی فکرشم نکن...
جوزفین جیغ کشید:سباستین!!!!....
باد خنکی وزید و برگ درختها رو به حرکت در اورد...جوزفین برگشت و به پشت سرش نگاه کرد وگفت:ویند...تو یه چیزی بهش بگو!...نرئوس میخواد...
لرد ویند دستشو بالا برد و گفت:میدونم...سباستین...حق با جوزفینه...باید بریم پیش نرئوس...باید متقاعدش کنیم که دست از این کار برداره...اونا سالم جاودانه ی چهارم رو پیدا نمیکنن...و اینکار رو هم باید خیلی خیلی سریع انجام بدیم...
سباستین با ناباوری به لرد ویند نگاه کرد و گفت:اما...کینه ای که توی دل اونه به من ربطی نداره!...انتخاب نشدن اون تقصیر من نیست!...و اینکه جاودانه ی سوم هم هنوز انتخاب نشده...من چیزی حس نکردم...
باد ملایمی وزید و دوباره برگ درختها رو به حرکت در اورد...مشعل دان هایی که دایره وار اطراف اونا چیده شده بودن روشن شدند و حوض اب کوچکی که کنار اونها قرار داشت به ارومی غلغل کرد...سباستین چشماشو بست و نفس عمیقی کشید...
جوزفین خندید و با خوشحالی گفت:حالا انتخاب شد...تو به عنوان عنصر محافط باید اینکارو بکنی...
سباستین اخمی کرد و نفسش رو با حرص بیرون داد وگفت:باشه...
بشکنی زد و بدنش به قطرات اب تبدیل شد و توی زمین فرو رفت..جوزفین اه بلندی کشید وگفت:این عناصر اب همیشه دردسر سازن!...
***
توایلا تصاویری رو میدید که حرکت میکنند...صداهایی رو میشنید که هیچ معنایی نداشتند...میتونست رِین رو ببینه که داد میزنه اما نمیتونست کلماتی رو که دهن اون شکل میداد رو بفهمه...میتونست احساس کنه که کسی چیزی مثل طناب رو به کمرش بست...بارون درحال باریدن بود و اب شور دریا هم با هر موجی که به کشتی میخورد روی سر اونا میریخت...دریا...کشتی...طوفان....توایلا به چیزی که به دور کمرش بود چنگ انداخت...داشت کم کم هوشیاریش رو بدست می اورد...
موجی قدرمتند به کشتی خورد و توایلا چیز سیاه رنگی رو مثل انسان دید که به طرف لبه ی کشتی پرت شد...یه پسر بود...اون پسر با مهارت خودش رو زمین کوبید و به لبه ی کشتی برخورد کرد و بلند شد...اون موقع بود که نگاهش با نگاه توایلا تلاقی کرد...
زمان کند شد...توایلا صدای زنگوله هایی رو میشنید که خطهای پیشگویی رو به اون یاد اوری میکردند:

سومین جاودانه در ابها محاصره شده
در جایی که غروب خورشید سحر امیز و طلوع ان نیرو بخش است
او بر موج ها سوار است و ابها رو کنترل میکند
در طوفانی سهمگین پیرد مرد دریا او را خواهی یافت
و انگاه نوایی افسانه ای نواخته خواهد شد برای نیزه دار جاودانه ها

توایلا از هیجان می لرزید(خوب الان ممکنه این سوال پیش بیاد که مگه هیونگ سومین جاودانه نبود؟...ببین دوستان عزیزم..اگه به قسمتهای قبل توجه کنین میبینین که اصلا توایلا هیونگ رو ندیده بود تا این لحظه!..برای همین...اون نیزه دار رو پیدا کرده بود...سومین جاودانه...ناخوداگاه خندید و به رِین نگاه کرد و داد زد:خودشه...سومین جاودانه...
به هیونگ اشاره کرد و ادامه داد:پیداش کردیم...
جونگمین با بلند ترین صدایی که میتونست ایجاد کنه داد زد:اما این امکان نداره!...
-خودشه...
رِین نفس عمیقی کشید و داد زد:الان مهم ترین بحث اینه که زنده بمونیم...میتونیم بعدا درمورد سومین جاودانه بحث کنیم...قبول؟...
توایلا دید که سومین جاودانه به طرف اونا میخزه..قبل از اینکه بتونه عکس العملی نشون بده یونگ سنگ طناب دور کمرشو باز کرد و اون رو به سمت سومین جاودانه پرت کرد و داد زد:بگیرش...
سومین جاودانه به طناب چنگ انداخت...یونگ سنگ طناب رو کشید و سومین جاودانه به کنار اونا اومد...درحالی که نفس نفس میزد به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت:ممنونم...
جونگمین داد زد:الان باید چیکار کنیم؟...باید وایسیم غرق بشیم؟؟...
-بادش خیلی شدیده...من نمیتونم کاری بکنم...اگه فقط میشد جهت وزش باد رو عوض کرد میتونستیم خودمون رو نجات بدیم...
هیونگ احساس کرد درخششی در چشمان توایلا دید...توایلا با هیجان پرسید:من جهت وزش باد رو عوض میکنم...
هیونگ چندبار پلک زد و با تعجب گفت:چی؟...
یونگ سنگ روی شونه ی هیونگ کوبید وگفت:به حرفش گوش کن...
موج قدرتمند دیگه ای به کشتی برخورد کرد....هیونگ به توایلا نگاه کرد وگفت:وقتی که من به سکان رسیدم..اون وقت کارت رو شروع کن...
به یونگ سنگ نگاه کرد و ادامه داد:ممکنه بخاطر فشار دکل بشکنه...مراقب باشین...
لیمو رو از لباسش بیرون اورد و اون رو به دست یونگ سنگ داد...نفس عمیقی کشید و خودش رو به سمت سکان پرت کرد...
از تکون های شدید کشتی میتونست بفهمه که گرداب به اونا نزدیک و نزدیکتر میشه...سکان رو که مرتب به دور خودش میچرخید رو گرفت و با تمام توانش اون رو ثابت نگه داشت...
کمی بعد جهت وزش باد عوض شد...اما اونقدر قوی نبود که کشتی بدون بادبان رو به حرکت در بیاره...هیونگ فریا کشید:قوی تر...باید قوی تر بشه...
وزش باد متوقف شد و کمی بعد بادی قوی در جهات مخالف گرداب شروع به وزیدن کرد...باد امواج دریا رو به حرکت در اورد و کشتی رو از گرداب دور کرد....هیونگ به ارومی سکان رو چرخوند...باد اونا رو به سرعت از محل طوفانی دریا دور کرد طوری که دیگه موجی به بدنه ی کشتی نمی کوبید و بارش باران هم متوقف شده بود..هیونگ احساس کرد که هدایت سکان هم کمی راحت تر شد...
سکان رو به سمت چپ جایی که فکر میکرد خشکی قرار داره چرخوند...باد به لباسهای خیسش میخورد و باعث میشد تمام بدنش از سرما بلرزه...با اینحال خوشحال بود که  به کسی اسیب نرسیده...
چیز قهوه ای رنگی از لباسای خیسش بالا رفت  و روی شونه ش ایستاد...هیونگ لبخندی زد وگفت:طوفان تموم شد لیمو...ردش کردیم...
***
سباستین تعظیم سریع و کوتاهی کرد و با لبخند گفت:خیلی وقت بود ندیده بود دوست قدیمی...
نرئوس با خشم به سباستین نگاه کرد و گفت:چی میخوای؟...
سباستین مکثی کرد و سپس روی صندلی نشست و گفت:منم از دیدنت خوشحالم...
نرئوس با عصبانیت گفت:اینجا چی میخوای؟...
سباستین به صندلی تکیه داد و با خونسردی که میدونست نرئوس رو عصبانی میکنه گفت:من اینجام چون تو دوباره تو کار جاودانه ها دخالت کردی...یادت رفته اخرین بار چه قولی دادی؟...
-نه...هنوز هم سر قولم هستم....هنوز دلیلت رو نفهمیدم...
-گفتم...تو دوباره جاودانه ها رو تهدید کردی...
نرئوس قهقه ای زد وگفت:کدوم "جاودانه ها"؟...مگه اونا نابود نشدن؟...
درهای قصر به ضرب باز شدند و چند نفر از دختران نرئوس که از اون ها اب می چکید به طرف پدرشون رفتند...بزرگترین دختر اون که در راس همه حرکت میکرد با خستگی که از صورتش معلوم بود گفت:نتونستیم اونا رو گیر بندازیم پدر...از گرداب فرار کردند...انگار که جهات وزش باد رو عوض کردند چون...
نرئوس روی دسته ی صندلیش کوبید و با عصبانیت داد کشید:خیلی خوب..مِستیس
سباستین بلند شد و لبخندی زد وگفت:هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبودی نرئوس...
نرئوس از روی صندلیش بلند شد و به سباستین چشم غره رفت وگفت:غرور من لکه دار شده...بعد از اینکه تو به عنوان استاد عنصر سوم معرفی شدی من بیشتر قدرتم رو از دست دادم...چرا من انتخاب نشدم؟...چرا کسی کله شق مثل تو رو انتخاب کردن؟
سباستین اهی کشید و گفت:اما این موضوع مال هزاران سال پیشه...کینه ها رو باید از بین برد...
نرئوس نفس عمیقی کشید و لبخندی زد وگفت:دقیقا..باید از بین برد...
به دخترش نگاه کرد و گفت:ازادش کنین...تا اونا رو از بین ببره...
مِستیس لبخندی زد وگفت:بله پدر...
مِستیس برگشت و قبل از اینکه بتونه به طرف در بره سباستین جلوش رو گرفت وگفت:نرئوس...من به عنوان استاد عنصر سوم به تو دستور میدم که این بازی رو تمومش کنی..وگرنه تمام قدرتهات از تو گرفته خواهد شد و تبعید میشی...
نرئوس قهقه ای زد وگفت:اینها ابهای منن...تو نمیتونی اونا رو از من بگیری...هیچ وقت...
سباستین نفس عمیقی کشید و به نرئوس خیره شد...نرئوس سرفه ای کرد و گفت:داری چیکار میکنی؟...
سرفه های نرئوس شدیدتر شد...همراه با هر سرفه کاخ می لرزید و بدن نرئوس خیس از اب میشد...مِستیس با عصبانیت خنجر باریکی که به کمرش بسته بود کنار گردن سباستین گزاشت وگفت:به پدرم اسیبی برسونی فورا کشته میشی
چند ثانیه بعد دختران نرئوس اون رو محاصر کردن...سرفه های نرئوس همچنان شدید تر میشد...سباستین به مستیس نگاه کرد و لبخندی زد و گفت:نه...پدرت سالم میمونه...فقط میخواستم نشونش بدم که کی قدرتمند تره...
به نرئوس که سرفه هاش قطع شده بود نگاه کرد وگفت:اونا رو راحت بزار...اینبار اخرین اخطاره...دفعه ی بعد کاری میکنم که حتی اسم پیرمرد دریا از خاطره ها پاک بشه...
بشکنی زد و بدنش به اب تبدیل شد و توی زمین فرو رفت...مِستیس به سمت پدرش دوید و با نگرانی گفت:پدر...شما حالتون خوبه؟...
نرئوس دستاشو مشت کرد وگفت:ازادش کن...همه شونو...
-ولی پدر...
نرئوس فریاد کشید:همینکه گفتم مِستیس...اون احمق باید جزای گستاخیشو بده...
مِستیس اهی کشید وگفت:بله پدر...
**
جونگمین نگاهی به هیونگ انداخت و اهی کشید...انتظار داشت هر کسی جاودانه ی سوم باشه به جز اون...شنل خیسشو محکم تر دور خودش پیچید و به دریا نگاه کرد...زیر ماه ابها سیاه و اسرار امیز به نظر می رسید...
-به چی فکر میکنی؟...
جونگمین بدون اینکه به توایلا نگاه کنه گفت:تو مطمئنی اون جاودانه سومه؟...
توایلا به هیونگ که سکان رو می چرخوند نگاه کرد وگفت:البته...
-ولی من نمیفهمم...چرا اون؟...
توایلا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:از وقتی که سفرها رو برای پیدا کردن جاودانه ها شروع کردم،مرتب دارم از خودم میپرسم چرا من؟...من اگه رنگ موهام رو در نظر نگیری عادی ترین دختر توی معبد بودم...اما با اینحال این سرنوشت رو دارم...
جونگمین چیزی نگفت و دوباره به دریا خیره شد...توایلا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:ولی...اینو باور دارم که درون هرکدوم از جاودانه هایی که انتخاب میشن...یه چیز خاصی وجود داره که اونا رو متفاوت میکنه...
ضربه ای به کشتی خورد و اون رو بشدت تکون داد...هیونگ کنار جونگمین دوید و به پایین کشتی خیره شد...اب متلاطم بود...هوای مه الود هم داشت کم کم اطراف رو فرا میگرفت...
چیزی مثل بدن مار برای چند ثانیه سر اب ظاهر شد و بعد بلافاصله توی مه نا پدید شد...توایلا با وحشت پرسید:اون..چی بود؟...

1. بچه ها چشمم خیلی درد میکنه نمیدونم چرا...اگه این پارت خیلی خیلی غلط املایی داشت ببخشید...
2.یوهاهاهاهاهاهاهاها....این عکسو ببینین...پیش نمایش قسمت بعد..




3.نظر نشه فراموش....لامپ اضافی خاموش

4.راستی بنظرتون مکان کیو کجاست؟...یعنی کیو رو باید تو چه اب و هوایی پیدا کنند؟



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
opal شنبه 29 تیر 1392 05:29 ب.ظ
مرسی گلم
rozhin پاسخ داد:
مــــــــــــــــــــــــــــــرسی که خوندی اوپل جونم:-*
َAtefeh شنبه 29 تیر 1392 02:06 ب.ظ
سلاممممممممممم آجی جونمممممممممم خوبی؟؟؟؟؟؟؟چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم برات تنگولیده بود گفتم بیام یه سلامی کنم حالتو بپرسم
بوووووووووووش بوششش بخلل

بای تاهای عزیزممممممممم
rozhin پاسخ داد:
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
سلام بر اجی عاطفه جونم
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
عاطی واقعا میخوای وبلاگتو ببندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا خو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

منم دلت برات یه ذره شده:(((((
الماس شرق شنبه 29 تیر 1392 01:23 ب.ظ
میدونی مادر، من دلم کاروانسراس!!
.
جونگ ثابته، بقیه هم هی میرن و میان!! :دی
.
من برررررررم تا هویج نیومده!! خخخخخخخخخخ

.
بوووووووووووووش^^ ***************
rozhin پاسخ داد:
چرا مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عه؟؟؟؟؟؟؟..خوب چه کاریه!!!!!!!1:)))))))

برو...حواست باشه هویج پلوت نسوزه:)

میسی که خوندی الماسی
میدوستمت:-*
الماس شرق شنبه 29 تیر 1392 01:21 ب.ظ
خوووووووووب!! حالاااااااااا بذار قربوووووووووووون هویجمممممممممم برم
.

اووووووووووووم!! نیدونم، شاید تو کویر یا صحرایی جایی^^
از تعبیر الهام جونی خوشم اومد!! بسی باحاااااااااااااال بود!! ^^ :دی
.
یااااااا!! این قسمت چرا داداچ هیووووونی نبود؟؟^^
rozhin پاسخ داد:
بفرمایین^^


شاید باشه شایدم نباشه...یوهاهاهاهاهاهاها
اره خیلی خیلی باحال شعرشو گفته بود!!!!!!!!

هیونی قسمت بعد هست...فعلا بیهوشه:))
الماس شرق شنبه 29 تیر 1392 01:19 ب.ظ
سیلااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااام روژینم
.
وااااااااااااااااااای که محشرررررررر بود این قسمت^^
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ****
صحنه های هیجانی و طوفانیییییییییییییییییییییییییییی، همچین نفس میحبسید تو سینه!!
.
سباستینو میدوستم!! باحاله! لجبازه و کله شق! ^^
.
جییییییییییییییییییغ!! سومین جاودانه هم به ثبت رسید^^
لیمووووووووو رو بدش من!!!! ^^
.
اوووووووووووه!! هیولای دریا! خدا خودش بخیر کنه!!!! خخخخخخخخخ
.
میسییییییییییی عقشممممممممم**********
بووووووووووش و بخللللللل
rozhin پاسخ داد:
سلام به روی ماهت...به چشمای سیاهت!!!!!!!!!!!!!!!!
خوبی الماسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشمات محشر میخونه مادر!:)....


اون اخلاقش منو یاد جونگمین میندازه!:))))))))))))))

اره به ثبت رسید....ولی هنوز بهش نگفتن که جاودانه ست!!!!!!!!!!!!1

میسی که خوندی الماسیییییییییییییییییییییییییییی
الماس شرق شنبه 29 تیر 1392 01:15 ب.ظ
خوووووووووووووووووووووف! من اول شده بودمممممممممممممممم^^
اون روز خواستم نظر بذارم، میهن ترکیده نذاشت!!! ایشششش
.
الان اومدممممممممممممممممم دوباااااااره
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممممممممممم الماسییییییییییییییییییییییییییییییییی عشق خودم!!!!!!!!!!!!!!!
باریک اولیدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
الهی گور به گور بشه این میهن ما راحت شیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
soso شنبه 29 تیر 1392 10:25 ق.ظ
چرا تابستون به این باحالی، هرچند خوش نمیگذره اما از مدرسه رفتن که بهتره
از طرف من بهشون بگو نترسین من مرلینو میفرستم کار هیولا تموم کنه...شما خونسریتونو حفظ کنین
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممممممم
اره اونو موافقم!!!!!!!!!!!!!
نچ نچ...مگه من اینجا مردم که به مرلین زحمت میدی؟؟؟؟/...همین اراگونو میفرستم با سفیرا حسابشو برسن:)...
میسی که خوندی سوسویی:)
atena romeo شنبه 29 تیر 1392 02:26 ق.ظ
ایول داستان توپ بود خستگیم در رفت اخیییییییییییییییییییییییش
راستی گفته بودم منم به شخصه خسته و دلباخته این ارباب حلقه هام مخصوص لگولاسو که نگو اخشششششششششششش خودمه ککککککککک
فکر کنم کیو جونگ و تو یه جایه سرسبز پیدا کنن چون روحیه لطیفی داره بهش میاد
تو یه جایه سرسبز کمی مرطوب
اصلا من مگه علمه غیب دارم

باریککککک اونیییییییییییییی جونننننننننننن حال میکنم با داستانات
rozhin پاسخ داد:
سلام اتنا جونم^^
خدا رو شکر:)
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...پس هووییم/...منم عاشق پیشه ی شاهزاده ی بیشه سیاهم...همون لگولاس خودمون...جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
اخه عنصرش خاکه...شاید...یوهاهاهاهاها
باید برای داستان من داشته باشی!!

میسی که خوندی اونی جونم
منم با کامنتای شما حال میکنم^^
بوووس:-*
الهم شنبه 29 تیر 1392 02:07 ق.ظ
این ماری که من دیدم یه لحظه ای ناپدید نمیشه خداییش .......
منم با نظر مهبوب موافقم یکی یه حیون هم داشته باشن جالب میشه(با اون شاهین موافقم )
تو سحرا پیداش میکنه ..... اینم پیامش

کیو ^_^
چهارمین جاودانه در شن ها دفن شده در جایی که سردترین وگرم ترین ریگ های جهان در هواییش پرواز میکنند او را در زیر داغ ترین خاک های جهان مرده پیدا میکنی او نگهبان اب است و انگاه نوایی افسانه ای نواخته خواهد شد برای تبر دار جاودانه ها



جو گیر شدم .......حالا خوب بود .....پیامو حال کردی ؟؟؟؟؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
نه بابا مارمولک نیست که پخش کنن بره:))...
حیوون ایده ی جالبیه...توی سیزن دوم شاید استفاده ش کردم^^
شاید پیداش کنن..یوهاهاهاهاها

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
الهم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باحال گفتی...حتما از یه تیکه هاییش استفاده میکنم...دستت ندرده خیلی خیلی باحال بود!!!!!!

عالی بود مادر...بچه ها هم حتی خوششون اومده:)
میسی که خوندی
بووس:-*
میترا جمعه 28 تیر 1392 09:17 ب.ظ
سلام عزیزم *
عالی بود ! من دیوونه ی هیونگ و لیمو شدم !!!
همینطور سباستین !
خسته نباشی *

کیو جونگم وسط صحرایی بیابونی جایی باس باشه حتما !
جنگل و دریا و شهر رو ک داشتیم . صحرا مونده !!B-)
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا جونم^^..خوبی؟؟؟؟
چشمات عالی میخونه ^^
لیمو که عغش خودمم هست...دارم دنبال عکس میگردم براش:)))))

شاید!!!
میسی که خوندی میترا جونم
:-*
رویا جمعه 28 تیر 1392 07:33 ب.ظ
خیلی قشنگ بود روژین جونم...والا چون داستان تخیلیه کیو رو هر جا ممکنه پیدا کنن...ولی فکر میکنم تو یه کوه یا یه دره یا شایدم یه جای کویری...نمیدونم واقعا خسته نباشی عزیزم...مرسییییییییییییییییییییییییی
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام رویا جونم^^
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید پیدا کنن!!!..یوهاهاهاهاهاها...
میسی که خوندیییییییییییییییییییییییییییی رویا جونم^^
zahra-ss جمعه 28 تیر 1392 02:20 ب.ظ
اوه اوه خطری شد این عکسه خیلی وحشتناکه
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلام
بلیییییییییییییی بسیییییییییییییی وحشت ناکه!!!
یوهاهاهاهاهاهاها
میسی که خوندی
:-*
mahboob جمعه 28 تیر 1392 11:14 ق.ظ
احتمالا کیو رو تودره ای وسط کوهستان باید پیداش کنن یا شایدم تو یه آب و هوای گرم خشک چون عنصرش خاکه ولی خداییش فکر نمیکردم بتونم درست حدس بزنم در مورد هیونگ و کیو جونگ و هیون فقط به این فکر کرده بودم به هر کدوم میاد با چی بجنگن
روژین من همش جونگ مینه داستان رو با یه شاهین یا عقاب که همراهشه یا از دور مراقبشه تصور میکنم خودمم دلیلش رو نمیدونم
ولی خیلی بهش میخوره جادوگری چیزی باشه البته به جونگ کلا همه جور نقشی میخوره
بیصبرانه منتظره اون اژدهای آبی هستیم
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااام بر محبوب جونم^^..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید!!!..یوهاهاهاهاها...
من از این ناراحتم که داستان رو لو دادم کیفش پرید!!جیف مجبور بودم!!:))))....
محبوبی این ایده ت خیلی خیلی قشنگه!...شاید توی سیزن دوم ازش استفاده کردم...

یوهاهاها اونم خواهی خوند!
میسی که خوندی
:-*
sana جمعه 28 تیر 1392 11:10 ق.ظ
سلام خسته نباشی روژین حرف نداشت از این پیرمردم خیلی خوشم اومد ولی فقط این چرا با جاودانه ها لجه؟
rozhin پاسخ داد:
ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سلاااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممممممممم
چونشو تقریبا توضیح دادم...کاملشو چند قسمت دیگه میفهمید...یوهاهاهاهاها
میسی که خوندی
:-*
moXie جمعه 28 تیر 1392 09:46 ق.ظ
عالی بودددددد...میگم هیون چیشد پس؟؟؟؟؟؟؟؟
من میگم کیو باید تو یه بیابونی چیزی باشه درحالی که دستمالی به سرش بسته و پوستش گندمی شده....خخخخخخخخ
تازه همشم یونگ سنگ رو بخاطر کاراش سرزنش کنه....ک ک ک....
منتظر قسمت بعد هستم فایتینگگگگگگگگگگگگگگگگگ
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااام^^
هیون الان بیهوشه...قسمت بعد بهوش میاد میفهمین^^
شاید...یوهاهاهاهاهاهاهاها....
فایتیییییییییییییییییییینگ
میسی که خوندی
:-*
Maryam***** جمعه 28 تیر 1392 05:02 ق.ظ
rozhin پاسخ داد:
میســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی مریم جونم:-*
سیلا جمعه 28 تیر 1392 04:56 ق.ظ
من به شخصه درکت میکنم...هروقت جبار بالا سر حیاطمون....ذوق مرگ میشم...با داداشم بندو بساتمونو میبریم حیاط میشینیم هی نقاش میکنیم......مرسییییییییییی...این قسمتم عالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
ایول...جبار فقط موقع بهار میاد جلوی پنچره ی من...کلا هر فصل یه صورت فلکیه:)))))))
میسی که خوندی
:-*
رنت جمعه 28 تیر 1392 03:41 ق.ظ
اوه اوه هیولای دریا چه شود
امیدوارم به دردسر نیفتن هر چند می افتن
مرسی عزیزم عالی بود
اصلا تصوری ندارم کیو رو دیگه کجا پیدا می کنن
rozhin پاسخ داد:
سلام
یوهاهاهاهاهاها..
کلا داستان تخیلی یعنی دردســــــــــــــــــــــــــــــر!!!...
میسی که خوندی رنت جونم
:-*
سارا3 جمعه 28 تیر 1392 03:11 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ...
جییییییییییییییییییییییییییغ....
وااااااااای خدا اینا چه قدر بدبختننن...
الان این یعنی چی؟؟؟هیولای دریا بود؟؟
من فکر کنم کیو باید تو یه جای گرم و خشک باشه...همینجوری به ذهنم رسید...
.
.
روووووووژین....من انقدر دلم هوای ارتور کرد...یعنی رسمااااااا وقتی مرد من سکته کردم...
بعد اون اژدها میگه هروقت بهش نیاز داشته باشین برمیگرده..بزنم لت و پارش کنم..والا..
مرررررررررررسی...بوووووووس...
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااام سارا^^
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
خوب کیفش به همین توی بدبدختی افتادنه دیگه:)))...
شاید..یوهاهاهاها


ارتورررررررررررررررررررررررررررررررر...ای خدا بگم چیکارشون نکنه کملتونو بی شاه کردن رفت...ارتوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر....
ایکاش میزدی دل من خنک میشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میسی که خوندی
:-*
p.j.m جمعه 28 تیر 1392 02:23 ق.ظ
خیلی قشنگ بود ولی خیلی دیییییییییییییر میزاری یکم زودتر بزارش
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
میسی^^
روزامو کردم 3 روز در هفته..دیگه تقریبا زود زود میایم^^
میسی که خوندی
:-*
*maHsa* جمعه 28 تیر 1392 01:29 ق.ظ
فکر کنم کیو چون عنصرش خاکه باید تو بیابون باشه
rozhin پاسخ داد:
شاید!!
یوهاهاهاهاهاها
*maHsa* جمعه 28 تیر 1392 01:28 ق.ظ
وای خیلی باحال بود
قربون عشقم برم که اینقد باحاله . دمت گرم ناخدا هیونگ. راستی پس این نیزه اشو کو میخوام وقتی با نیزه میجنگه تصورش کنم
rozhin پاسخ داد:
سلامی به گرمی اتو^^
ممنون مسها جونم^^
ناخدا هیونگ...چه جذاب!!:)....قسمت بعد نیزه ش وارد میشه:)))
میسی که خوندی مهسا جونم
:-*
الماس شرق جمعه 28 تیر 1392 12:56 ق.ظ
خووووووووووووووووووووووودم اوللللللللل^^
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!
هووووووووووووووووورا!!
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااام الماسییییییییییییییییییییییییییییییییی
خوبی؟
باریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییک
اولیدییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مدال طلا!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر