تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 47

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 27 تیر 1392

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 47



سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟
نماز و روزه هاتون قفول دخملانم^^
التماس دعا)))))))))))
.
امروز کلا فکم چسبیده زمین!
خبر خاصی هم ندارم مادر! :دی
.
بوروید ادامه ببینید کسی رو کشتم یا نه؟! خخخخخخخخخخخخ




*****************************************

گاهی باید خلوت کسی را به هم ریخت،
تا بداند که تنها نیست......!







* The peace after the storm * season 2 *  part  47



همگی با وحشت به صحنه ی روبرویشان خیره شده بودند. کوچکترین صدایی از کسی در نمی امد. کیوجونگ اولین نفری بود که با سرعت به سمت سوجین دوید. روبرویش زانو زد. دستش را در دست گرفت تا نبضش را چک کند. نفس راحتی کشید و با صدای خفه ای زمزمه کرد: " زندست، ولی نبضش ضعیفه! "

جونگمین که هنوز هم با ناباوری به سوجین خیره بود، با سرعت هرچه تمام تر به سمتش دوید. با عصبانیت هیون جونگ را کنار زد و سوجین را در اغوش کشید. موهای روی شقیقه اش را عقب زد و بوسه ای بر پیشانیش کاشت. بی اختیار به صورت ارام و رنگ پریده اش چشم دوخت و با بغضی غریب زمزمه کرد: " سوجین! "  بی معطلی از جایش بلند شد و سوجین را هم بر روی دو دست بلند کرد. همانطور که به سمت در می رفت، تقریبا فریاد زد: " اگه بلایی سرش بیاد، مطمئن باش زندت نمیذارم کیم هیون جونگ! "  بی هیچ حرف دیگری از خانه خارج شد و به سمت پارکینگ دوید.

هیون جونگ هنوز هم مانند تکه چوب خشکی بی حرکت بر روی زمین نشسته بود و چیزی حس نمی کرد. همه چیز در برابر چشمانش گنگ بود و نمی توانست چیزی را به درستی درک کند. نگاهش خیره اش را به نقطه ی نامعلومی دوخته بود و تکانی هم نمی خورد.

کیوجونگ کنارش نشست و سیلی محکمی در گوشش نواخت: " همینو می خواستی احمق دیوونه! خیالت راحت شد؟! "  نفسش را با حرص بیرون داد و از جایش بلند شد. نگاهش را به بقیه داد که هنوز هم وحشت و نگرانی در چهره هایشان موج میزد : " منم دارم میرم! "  نگاهش به سمت یونگ سنگ کشیده شد: " توام باهام بیا! "  سپس نگاهش را به هیونگ داد: " تو و سوفی هم خونه بمونید! حال هیون اصلا خوب نیست! "

هیونگ مخالفتی نکرد. سری تکان داد و بی اختیار به هیون جونگ خیره ماند. حالا به دیوار تکیه داده بود و سرش را میان دستانش گرفته بود. انگار چیزی نمی فهمید و غرق در دنیای دیگری بود. اهی کشید و نگاهش را به سوفی داد. سوفی با این که دلش می خواست همراه ان برود، اما حال خوبی نداشت و ترجیح می داد همانجا بماند. بی هیچ حرفی  بر روی یکی از صندلی ها نشست. سرش را بر روی میز گذاشت و چشمانش را بست.

کیوجونگ نگاهش را از ان ها گرفت. در همان سکوت کذایی سوییچ را برداشت و دستش را بر روی شانه ی یونگ سنگ گذاشت : " بریم! "

 

............................................................................

 

همانطور که مدام از اینه ی ماشین به سوجین خیره بود، دستانش که بر روی فرمان بود می لرزید و تعادلی بر روی رفتارهایش نداشت. هر ان می ترسید اتفاق ناگواری برای سوجین بیفتد. پایش را بیشتر بر روی پدال فشرد و سرعتش را بیش تر کرد. ذهنش ان قدر اشفته بود که حتی توجهی هم  به اطرافش نداشت. سرعتش لحظه به لحظه بیشتر می شد و بدون اعتنا به چیزدیگری، چراغ قرمز را هم رد کرد. تمام حواسش پیش سوجین بود و سعی داشت هرچه زوتر او را به بیمارستان برساند که با صدای بلندگوی پلیس راهنمایی که دستور ایست می داد، بی اختیار به خودش امد. دندان هایش را از حرص بر روی هم فشرد و چشمانش را برای لحظه ی روی هم گذاشت. به ناچار فرمان را به چپ چرخاند و در گوشه ای از خیابان توقف کرد. با دستش بر روی فرمان کوبید و غرید: " فقط همین یکی رو کم داشتم! " نفس عمیقی کشید و از ماشینش پیاده شد. دستش را مشت کرد و به سمت ماموری که روبرویش ایستاده بود، گام برداشت.

مامور فاصله ی بین خودش و جونگمین را با یک گام طی کرد و با لحن قاطعی به حرف امد: " هیچ میدونی سرعتت چنده پسر جون؟!! "

اب دهانش را فرو داد و با صدای گرفته ای گفت: " اخه...مریض دارم! باید زود برسونمش بیمارستان! "  و با نگاهش به صندلی عقب ماشین اشاره کرد.

مامور نیم نگاهی به سوجین انداخت. سری تکان داد و با همان لحن قاطع ادامه داد:" در هر حال، خلاف خلافه! " برگه ای را از جیبش بیرون کشید و شروع کرد به نوشتن: " سرعت بالا !رد کردن چراغ قرمز! "  نگاهش را به جونگمین داد: " فک کنم باید چند روز ماشین عزیزت هم اینجا بخوابه! "

جونگمین با شنیدن این حرف  با کف دستش بر روی پیشانی اش کوبید و با وحشت گفت: " نه! خواهش میکنم اقا! من باید هرچه زودتر برم بیمارستان! "  نگاه نگرانش را به سوجین دوخت و ادامه داد: " هرچقدر پولش باشه میدم، فقط خواهش میکنم بذارید برم، بعدا هروقت که خواستید میام همینجا اصلا! "

مرد نیم نگاهی به جونگمین انداخت: " خیله خب! "  دستش را به سمت جونگمین دراز کرد: " کارت ماشین و گواهینامه! "

با سرعت عجیبی مدارک را از جیب کتش دراورد و به دست مامور داد.

مامور در کارت دقیق شد و نگاهش بر روی اسم او ثابت ماند. همانطور که نگاهش را بین کارت و جونگمین رد و بدل می کرد، با لحن خاصی پرسید: " ببینم....تو...پارک جونگمینی؟ یکی از اعضای دابل اس فایو او  وان؟! "

سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. به عادت همیشگی خنده ی شیرینی صورتش را پر کرد و رو به مرد گفت: " شما....... از طرفدارامون هستین؟!.... اگه بخواید بهتون امضا هم میدم! "

مرد پوزخندی زد و نزدیکتر رفت.  در صورت جونگمین دقیق شد و بی هیچ حرفی، بی هوا مشتی حواله ی صورتش کرد.

جونگمین که حالا غافلگیر شده بود، دسش را بر روی صورتش گذاشت و با حرص غرید: " چته مرتیکه؟ چرا میزنی؟ "

مرد خنده ای عصبی کرد: "  قسم خورده بودم، اگه یکی از شما 5 نفرو ببینم حالیتون کنم با کی طرفید! "  به سمت جونگمین رفت و یقه اش را چسبید: " با این گندی که زدین، حالا طلبکارم هستین؟! "   اهی کشید: "  دختر من یکی از طرفدارای پر و پا قرص شما بود! ولی بعد از همه ی این ماجراها، قهر کرده و گوشه گیر شده! حتی لب به غذا نمیزنه! تا دیروزم بیمارستان بستری بود!! "  حالا تقریبا فریاد میزد: " اون دختر بیچاره به خاطر شما عوضیا به این حال و روز افتاده! بفهم!!! "

در سکوت به حرف های مرد گوش میداد. هیچ توضیحی نداشت که در برابر حرف های حق مرد از خود به جا گذارد. سرش را پایین انداخت و زیرلب نالید: " متاسفم! ما هیچ وقت نمیخواستیم اینطوری بشه!! "

جونگمین را رها کرد و به عقب هل داد : " حالامیبینم هیچ کاری نمیتونم باهاتون داشته باشم! شماها فقط یه مشت احمق بی ارزشید! " برگه ی جریمه را به سمتش پرت کرد و فریاد زد: " گمشو عوضی! دیگه هیچ وقت نمیخوام تو و اون گروه مسخرتو ببینم!! "  و با سرعت هرچه تمام تر به سمت موتورش رفت.

همانطور با بهت و درماندگی رفتن مامور را نظاره گر بود. به زحمت از جایش بلند شد. برگه و مدارکش را از روی زمین برداشت و برای لحظه ای به ان ها خیره ماند. حرف های ان مرد مانند پتکی بر سرش کوبیده می شد. اخر تقصیر ان ها چه بود؟!..... لبش را به دندان گرفت و دست مشت کرده اش را فشرد: " هیچ وقت نمی بخشمت بابا! هیچ وقت! "  در ان واحد سوجین را به یاد اورد. با عجله به سمت ماشینش دوید. بی معطلی روشنش کرد و با سرعت هرچه تمام تر به راه افتاد. نگاهش را به سوجین داد و با صدای لرزانش زمزمه کرد: " دووم بیار دختر! خواهش میکنم! "

 

.........................................................................

 

ماشین را جلوی بیمارستان نگه داشت. به چند پرستار که جلوی در ورودی بودند، اشاره کرد که برانکارد بیاورند. پرستارها بی معطلی به سمت اتومبیل رفتند. سوجین را بر روی برانکارد گذاشتند تا او را به اورژانس منتقل کنند. جونگمین هم بلافاصله ماشین را قفل کرد و شتابان به دنبال ان ها رفت.

با ورودش به بیمارستان، یکی از پرستارها، فرمی به دستش داد : " هرچه زودتر اینو پر کنید اقا! وضعیت بیمارتون اورژانسیه! "

فرم را گرفت و در ان دقیق شد. بر روی یکی از صندلی ها نشست و بی معطلی شروع به نوشتن کرد.

در همین حال پرستاری به ارامی کنارش نشست و به جونگین خیره ماند.

سنگینی نگاه پرستار اذیتش می کرد. سرش را بلند کرد و برای لحظه ای با  حالتی خاص به او خیره ماند. همین حرکتش کافی بود تا پرستار جیغ بکشد: " اوپااااااا! چشمت!"

ان قدر گیج و اشفته از اتفاقات دور و برش بود که درگیری چندلحظه قبل را به کل از یاد برده بود. حتی فراموش کرده بود درد هم دارد. بی اختیار چشمانش را باز و بسته کرد که هنوز هم میسوخت. بی توجه به سوزشی که داشت، دوباره سرش را در فرم فرو برد و با لحن ارامی زمزمه کرد: " چیزی نیست! "

پرستار بی توجه به حرف جونگمین، با عجله از جایش بلند شد. طولی نکشید که با کمپرس یخ برگشت. نگاهش را به جونگمین داد و با ناز گفت: " اوپا! سرتو بگیر بالا! "

با این که از طرز نگاه ها و لحن دخترک خوشش نمی امد، اما مجبور شد با اکراه سرش را بالا بگیرد.

به ارامی کمپرس را بر روی صورت جونگمین گذاشت و نالید: " چرا مراقب خودت نیستی اوپا؟! "

برای لحظه ای از درد لبش را به دندان گرفت. نفس عمیقی کشید و رو به پرستار کرد : " ممنونم! "  بی هیچ حرف دیگری، کمپرس را از دست پرستار گرفت و محکم تر بر روی گونه اش فشرد.

پرستار هم در همان سکوت باز هم نگاهش را بر روی جونگمین زوم کرد.

خواست بقیه ی فرم را هم پر کند که با صداهای اشنایی که در سالن پیچید، بی اختیار سرش را بلند کرد و به روبرویش خیره ماند. با دیدن کیو و یونگ سنگ از جایش بلند شد و به سمتشان رفت: " شماها......"   که بی اختیار صدایش در گلویش خفه شد. حالا هرسه نفر یکصدا متعجب پرسیدند: " چی شده؟! "

جونگمین همانطور که کمپرس یخ را از روی صورتش برمی داشت گفت: " دسته گل یه مامور راهنمایی! واسه انتقامش از شکست گروه! "   نگاه متعجبش را به دو پسر داد : و شما؟ "

یونگ سنگ همانطور که خرده کاغذها و چیزهای به درد نخور را از سر و صورتش پاک می کرد، با حرص غرید: " انتی فنا! "

کیو ادامه داد : " حتی فنایی که از شکستتمون ناراضین! "

جونگ سرش را پایین انداخت. بغضش را فرو خورد و صدای دورگه اش را ازاد کرد: " متاسفم! به خاطر همه چی! "

کیو دستش را بر روی شانه ی جونگمین گذاشت: " بس کن پسر! مگه تقصیر توئه دیوونه؟! "

یونگ هم لبخند تلخی زد: " از کی تا حالا گناه پدرو به اسم پسر می نویسن؟ هوم؟! "

لبخند بی رنگی زد و چیزی نگفت. اما میشد عصبانیتش را از درون ان چشمان براق خواند.

کیو بی هوا پرسید: " راستی حالش چطوره؟! "

شانه ای بالا انداخت. با دستش به درب ای سی یو  اشاره کرد و اهی کشید : " اونجاست! " 

نگاه هر دو پسر بی هیچ حرفی بر روی درب بسته ثابت ماند.

در کسری از ثانیه باز هم همان پرستار جلویشان ظاهر شد. دستش را بر روی دهانش گذاشت و با ذوق کودکانه ای به حرف امد: " وای! دارم خواب میبینم! اول اوپا جونگمین! حالام شماها! "  جیغ کوتاهی کشید و به سرعت خودش را در اغوش کیوجونگ که نزدیکتر بود، انداخت : " باورم نمیشه دارم از نزدیک میبینمتون! "

کیو به ارامی دختر را از خودش جدا کرد و لبخند کمرنگی صورتش را پر کرد: " حداقل یه سری از طرفدارامون هنوز دوسمون دارن! "  و لبخندی بر لبان هر 3 نشست! "

-        هی! اونجا چه خبره؟ همراه دختر جوونی که چند لحظه قبل اوردنش اینجا کیه؟!

با شنیدن صدا، هر 3 به سمت پرستاری که درست پشت سرشان بود برگشتند. برخلاف پرستار قبل، کاملا جدی و خونسرد بود.

 جونگمین و کیو یکصدا پرسیدند: " حالش چطوره؟ "

نگاهش را به پسرها داد و چشمکی زد: " چهره های اشنا میبینم! "  نفس عمیقی کشید و دستش را به سمت پسرها دراز کرد: " فرمی که قرار بود پرکنید کو؟! "

جونگمین با عجله فرم را از روی میز برداشت و ان را در دستان پرستار گذاشت.

همانطور که فرم را بررسی می کرد گفت: " وضعیت بیمارتون خیلی خوب نیست! دچار ضربه مغزی شده و خونریزی داخلی داره! باید هرچه سریعتر عمل بشه! "

پسرها با وحشت و نگرانی به یکدیگر خیره ماندند. کیوجونگ رو به پرستار با لحن لرزانی پرسید: "خب!... پس...پس چرا عملش نمی کنید؟! "

-        چون برای عمل به رضایت پدر یا مادر یا بستگان نزدیکش نیاز داره!

جونگمین به سرعت گفت: " خب پس ما چی هستیم؟! "

نگاه سرزنش امیز پرستار بر روی او ثابت ماند: " ببینم تو پدرشی؟ اصلا تو چه نسبتی با این دختر داری؟! "

برای لحظه ای لبش را گزید و مکث کوتاهی کرد. اما در کسری از ثانیه با به یاد اوردن نام خانوادگی سوجین، نفسی از سر اسودگی کشید و با خونسردی خاصی پاسخ گفت: " من برادرشم! پارک جونگمین! "

کیو و یونگ سنگ با تعجب به یکدیگر نگاهی انداختند و سپس به جونگمین خیره ماندند.

پرستار نگاهی به جونگمین انداخت. با این که از وجناتش پیدا بود که باور نکرده، اما برخلاف تصور پسرها، با لحن جدی و ارامش رو به جونگمین گفت: " بسیار خوب!"  برگه ای را به سمتش گرفت: " اینجا رو امضا کنید! خانم پارک سوجین باید هرچه زودتر عمل بشه! "


..................................................................

خووووووووووووووف! شطولیا بوووووووووووووود؟
.
لا مکشل! انتقام هویجمووووووووووووو میگیرم بنده! :دی
.
انتقام بقیه هم با زن داداچا!! :دی
.
خب دیه! بای بای! :پی
نظر کم نباااااااااااااااااااااااااشه! ^^
بووووووووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللل*********



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 03:56 ب.ظ
یعنی من منتظرممممممممم تو انتقام هویججججج رو بگیری هاااااااااااااا!!!!مگر نه خودم میام وسط خخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخخخ!!
منتظر باش ببین چ میکنم! خخخخخ
از مادر زاده نشده هویج منو اذیت کنه!! :دی
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 03:55 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغ جونگییییییییییی عزیزممممممممم خودش هم فهمیده سوجین خواهرشههههه خخخخخخ دوقلو نا همسانن ارتباط قلبی دارنننننننننن خوووووووو!!!!!^^
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
هویجمممممممممممممییییییییییییییییممممممممم****
از کجا معلوم که خواهر برادرن اخه^^ خخخخخخ
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 03:53 ب.ظ
این طور که به نظر میاد نه سوجین به هیون میرسه نه سوفی میگمممممم من بیام توی داستان بشم فرشته ی نجات هیون؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخخخخخخخخخ حداقل من بگیرمششششششش تا این بچه این قدر این دست و اون دست نشه و از دو راهی بیاد بیرون برسه به شاهراه که من باشممممم خخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخ!! خودمم درگیرم باهاشون!! اصلا شاید کسی به کسی نرسه! :دی
.
نه باو!! البته بد فکری هم نیست!! بذار طی یک بحث و مشاوره نتیج رو اعلام میکنم! :دی
اگه دخمل خوبی باشی میذارمت پیش شوفلت که بهش برسی!! خخخخخ
Maryam***** یکشنبه 30 تیر 1392 03:52 ب.ظ
واییییییییییییی حالم خوب نیستتتتتتت آجی!!!هیییییییییییی مریضممممم هییییییییییییییییی خدااااااااااااااااا
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهیییییییییییییییییییییییی بگررررررررررررررررررردم((((((((((
اجیییییییییییییییییی فدات شه)))))

نبینم مریضی نفسممممممممممممممممم)))
ایشالااااااااااا زودی خوب بشی^^
Maryam***** شنبه 29 تیر 1392 03:17 ب.ظ
آجییی قسمت اول رو گذاشتم خخخخخخخخخ هر وقت تونستی برو ببین خشم هویج یعنی چه!!!!!!!یوهاهاها
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای رو چشمممممممممممممممممم^^
خخخخخخخخخخخخخخخخخ!!
رویا جمعه 28 تیر 1392 07:20 ب.ظ
ااا...اشتباه تایپی شد...برادر.
*almas-shargh* پاسخ داد:
لا اکشال^^
رویا جمعه 28 تیر 1392 07:20 ب.ظ
از اون تیکه که جونگ مین با خونسردی گفت برلدرشم خوشم اومد مرسیییییی شقایق جوووووونم...
*almas-shargh* پاسخ داد:
اخیییییییییییییییییی^^
خوشحالممممممممممم خوشت اومد***
خودمم دوسش داشتممممم***
خواهششششششششششش عزیزدلمممممممممممممم*******
✯REnEe✯ جمعه 28 تیر 1392 07:10 ب.ظ
ایول به شوهرمون الهی ... چه شخصیت زیبایی تو این داستانت داره الماس...مرسی*
*almas-shargh* پاسخ داد:
یه دونست، اونم واسه ی نمونست!! :دی
.
ارررررررررررره! خودمم دوسش میدالم^^

میسیییییییییییی عزیزدلمممممممممممممممممم****
اونیییییییییییییی zahra جمعه 28 تیر 1392 01:15 ب.ظ
الماسی چی کار میکنی با اینا تو این وضعیت
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییی!! میبینی چقدر خبیث شدم مادر!!! خخخخخخخ
زدم ترکوندم همشونو!! :دی
sajede جمعه 28 تیر 1392 01:31 ق.ظ
خوشم اومد. منتظر ادامه داستانم
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییی عزیزدلمممممممممم*****
میترا پنجشنبه 27 تیر 1392 11:37 ب.ظ
فقط همین آنتی فنا رو کم داشتن این بدبختا !
یعنی من فدای جونگمین این داستانت !!!! عالی ******
ای جووووووووونم کیو * یونگ سنگ *
خسته نباشی عشقم *
*almas-shargh* پاسخ داد:
والا بوخودا! بیچاره ها!!
من خودم فدااااااااااااااا مدااااااااااااااااااااش اول از همه!! ^^******
داداچیااااااااااااااااااااااا***
میسیییییییییییییییییی جیگرررررررررررررم********
Mahshad پنجشنبه 27 تیر 1392 10:56 ب.ظ
Mercy kheily ghashang bod
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششش عزیزممممممممم****
سارا3 پنجشنبه 27 تیر 1392 09:47 ب.ظ
ولی جدا از شوخی به هیون حق میدم...
خیلی بچم فشار روش بود...
*almas-shargh* پاسخ داد:
منم با همه این حرفا بهش حق میدم......
خیلیییییییییی فشار روشه! خیلیییییییییی..... حالشم خیلی بده...
پنجشنبه 27 تیر 1392 04:34 ب.ظ
به نظر ممنم هیون تقصیری نداشت...هر كسی تو اون موقعیت بود به خاطر فشار های عصبی می خواست سوجینو از خودش دور كنه!اونم یه كم هلش داد كه خورد به دیوار!تقصیری نداشت كه كیو كاسه ی داغ تر از اش شده!عوض اینكه هوای برادرشو داشته باشه،هوای یه دختر غریبه كه تازه چند وقته با هم اشنانو میگیره...خیلی از این حركتش بدم اومد!
*almas-shargh* پاسخ داد:
خوووووووووووووووب اره! ولی کار نامعقولی انجام داده!!! به هرحال باید خودشو کنترل میکرد! تازه بار اولشم نبوده!! خدایی چندبار از این خطاها تا حالا کرده؟.....حقش بود به نظرم!!! :دی
الان این دختر مثل خواهرشون میمونه!! پس غریبه نیست دیه! ^^
ریلکس ریلکس ریلکس تر باش مادر!! خخخخخخخخخخخخ
اسمتوووو ننوشتی بدونممممممممم کی هستی اجی؟؟^^ *********
anisa پنجشنبه 27 تیر 1392 03:16 ب.ظ
اههههههه....این سو جینو به جونگ برسون دیگههههههههههه
من مردمممممممممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
هرچی خدا بخواهدددددددددددددد!!! :دی
خدا نکنه عزیزدلممممممممممممممممممممممم^^ ****
سارا3 پنجشنبه 27 تیر 1392 03:12 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ....
به خدا میزنم جونگی و کیو رو له میکنماااااا...
یعنی چی؟؟؟؟؟زدن پسره رو داغون کردن..مثلا مریضه..تازه دوستشونم هست...
یعنی اگه سوجین بمیره حال میکنم..
البته اون مشتی که جونگی خورد و انتی فنا کیو و یونگی رو له کردن یه کم حالم جا اومد...
جییییییییییییییییییییییییییغ....
ولی تصمیم گرفتم به جای اونا تو رو خفه کنم..
بوس نمیکنمت چون هیونمو اذیت کردی
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!! ^^
مگه من میذاررررررررررررررررررررم! :دی
خوب این پسره مریض خطا کرده! بهله! حقشه!!! :پی
.
پس نمی کشمششششششششش!!! :دی
.
یااااااااااااااااااا!!! واقعا که!
منم خوب کردم حال شوفلتو گرفتم!! خخخخخخخ
.
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
نهههههههههه!! من گونااااااااااااااااااااه دالم خوووووووووووووو!!!! ^^ خخخخخخ
.
اوهوووووووووووووو......من بوووووووش موخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااام^^
دلارا پنجشنبه 27 تیر 1392 02:23 ب.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییی عزیزمممممم******
رنت پنجشنبه 27 تیر 1392 02:17 ب.ظ
هوفففففففففففففففف
عجب وضعی
مرسی عزیزم خودم به شخصه برای رسیدن به حساب مامور پلیس و آنتی فنها در خدمتم
منتظر ادامه اش هستم
*almas-shargh* پاسخ داد:
ارررررررررررره واقعا!! هوووووووووووووووووف!
همه چی قاطی پاتی شده!
ایول! منم هستم! :دی
میسییییییییییی گلییییییییییی****
selia پنجشنبه 27 تیر 1392 01:53 ب.ظ
اون قسمت فنا خیلی ناراحت کننده بود
طفلک دخترم
هیون
بقیه
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوهوووووووووووووووووووووم....... خودمم بدجوری دلم کباب شد^^ ***
هییییییییییییییییییییییییییی....
بمیرم واسه همشون((((((((((
خباثت بد چیزیه مادر!! خخخخخخخخخخخخخخخ
فاطیماجون پنجشنبه 27 تیر 1392 12:42 ب.ظ
اوف این دختره که به فوتی بند بود خخخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییی

وحالا در ادامه تشکر میکنم

ام کم بود نگی متوجه نشدیم دی

خب خب کی میای
*almas-shargh* پاسخ داد:
خوب یه ذره ضعیف بودش دیه!!! خخخخخخخخخخخخخ
میسیییییییی گلممممممممم***)))))
عزیزمی^^
سعی میکنم بیشتررررررررر بذارررم))))))))))))
.
به زودددددددددددددددددددددددددی^^ )))))))))))))))))
*maHsa* پنجشنبه 27 تیر 1392 11:43 ق.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییی عقششششم***))))))
agra پنجشنبه 27 تیر 1392 11:16 ق.ظ
سلام خوبی بابا هیون که کاریش نداشت یه کوچولو هلش داد سوجین خیلی لوس بود که ضربه مغزی شد کیو هیون یه کاری کرد دلیل نمیشه که بزنیش دیگه نبینم،قشنگ بود مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام)))))
میسییییییییی*)))
نه دیه! میدونی عصبی بود و محکم هلش داد! اونم یخده ضعیف بود و اینطوری شد!!
ههههه! ولی هیون حقش بود! :دی
میسییییییییییی عزیزدلمممممم***
خواهشششش*))))
Maryam***** پنجشنبه 27 تیر 1392 11:04 ق.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
جیگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررممممممم**************
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر