تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 4

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 26 تیر 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..Part 4



سلیــــــــــــــــــــــــــام :)

خوفولیایییییین؟؟؟

نماز روزه هاتون قبول باشه!

ما ر که از دعا فراموش نمی کنید؟؟

خف...من اومدم با قسمت بعدی...

بکس...شرمنده ام که شنبه نیومدم...من برام مشکلی پیش اومده و به خاطر همین نتونستم ب موقع خودمو برسونم...شرمنده

و اینکه توی این قسمت از یه خدای جدید اسم اومده که توی توضیحات در موردش نبود...پرومتئوس..که در واقع یه تایتانه..تایتان ها خدایانی هستند که قبل از زئوس و اینا حکم رانی می کردن

پرومتئوس یکبار آتش رو از خدایان می دزده و به انسان ها میده...به خاطر همین زئوس محکومش می کنه به اینکه روی یک صخره زنجیر بشه و هر روز یه پرنده که در واقع الهه ی خشم هست، جگرش رو از سینه بیرون بیاره!

این قسمت از آشیل و هرکول هم اسم اومده...هرکول رو که دیگه همه می شناسن! یکی از اساطیره...آشیل هم همینطور...آشیل کسی بوده که توی یک رود شنا می کنه تا جاودانه بشه و به یکی از قهرمانا هم تبدیل میشه!

خب دیگه خیلی حرف زدم این قسمت :)

امیدوارم لذت ببرید

 

 

Part4

یونگ سنگ روی پله ی یکی از خونه ها نشسته بود و به سلاح جدیدش نگاه می کرد..چند بار تیغه ی آینه مانندش رو چرخوند و به تصویر خودش توی تیغه خیره شد..حالا ستاره ی روی بازوش درخشان تر شده بود و چند تا خط به دنباله اش اضافه شده بود..

موقعی که خنجر درخشیده بود..برای چند لحظه یونگ سنگ تعادل خودشو از دست داد و بیهوش شد..وقتی به هوش اومده بود هیلنا گفته بود که این اتفاق فقط یه بار دیگه توی اون سرزمین افتاده بود...یه جورایی مثل این بود که خنجر هم صاحبش رو پسندیده باشه..هیلنا گفته بود که خنجر الان به نوعی خودش از یونگ سنگ محافظت می کنه و هیچ وقت حتی توی دست کس دیگه ای هم امکان نداره بشه ازش بر علیه خود یونگ سنگ استفاده کنن.

یونگ سنگ خنجر رو توی غلافش فرو برد و دستش رو روی ستاره های تزیینی روش کشید..نمی فهمید چرا این اتفاقات باید برای اون بیفته..قرار بود فقط بیاد اینجا و لایلا رو ببینه و تموم..اما انگار..

هیلنا: بهتری؟؟

یونگ سنگ سرش رو از روی خنجرش بلند کرد و گفت: اره..نمی تونم این قضیه رو هضم کنم..قرار بود فقط بیام که لایلا رو ببینم...نمی فهمم این خنجر و اینا برای چی لازمه..مطمئنا قرار نیست که من یه خدا یا یه همچین چیزی رو بکشم نه؟؟

هیلنا خندید و سرش رو چند بار تکون داد

-        نه! معلومه که نه..من اول فقط تو رو به خاطر این که یه وسیله ی دفاعی برای خطرات احتمالی داشته باشی پیش آگوستوس بردم..اما الان..ممکنه یه کم قضیه فرق کنه..اتفاقی که برای تو افتاد...یه اتفاق عادی نیس!

یونگ سرشو تکون داد: میدونم...کاملا واضح بود..اما چرا من؟

هیلنا: اینا انتخابای از پیش تعیین شدن..ما نمی تونیم دلیلی براشون پیدا کنیم...مگر این که خود خدایان سعی کنن این دلیلو بهمون نشون بدن.

یونگ سنگ: خب...باشه اما این انتخاب برای چیه؟شاید باید من یه هیولایی چیزی رو بکشم؟ یا میخواین جگر پرومتئوس رو بدین من بکشم بیرون؟

یونگ سنگ از تصور چیزی که خودش گفته بود چهره اش رو در هم کشید..

هیلنا چند ثانیه ای به یونگ سنگ خیره موند و بعد از جا بلند شد .و گفت: اگه واقعا میخوای بدونی همراه من بیا. و مسیری خلاف جهت مسیری که ازش اومده بودرو در پیش گرفت.

یونگ سنگ دنبالش دوید و گفت: کجا می خوای بری؟

هیلنا: دفعه ی قبل، این اتفاق برای هرکول افتاد..اون آخرین کسی بود که قبل از تو پا به اینجا گذاشت و زنده از اینجا بیرون رفت..و قهرمان خدایان شد

هیلنا گاهی به سرتاپای یونگ سنگ انداخت: برای تو شاید نه در اون حد...اما به هر حال باید سرنوشتتو یه نگاهی بندازیم.

روبه روی یکی دیگه از خونه های شهر ایستاد..در های چوبی کوچیکی حیاط خونه رو از خیابون جدا کرده بود..هیلنا در ها با یه ضربه ی دست باز کرد و داخل رفت..

خونه باغچه ی نسبتا بزرگی داشت..گل ها و گیاه های توی باغچه درخشش عجیب تری نسبت به گل های جاهای دیگه داشتند...ستاره های مثل قندیل از سقف خونه آویزون بودن

هیلنا رو به رو در ورودی ایستاد و چند بار محکم در زد

هیلنا: اینجا خونه ی آمیتیسه..بهترین شاگردی که آرتمیس الهه ی شاگرد تا به حال داشته..آمیتیس بزرگ ترین پیشگوی خدایان هم حسابه...وقایعی رو پیشگویی کرده که بیشتر از نصفشون به طور دقیق و عین پیشگویی به وقوع پیوستن..

دوباره مشتش رو به در کوبید

هیلنا: آمیتیس الان خیلی پیره..اما به هر حال...اون بود که سرنوشت هرکول رو هم پیشگویی کرد.

دوباره دستش رو بالا برد تا در بزنه اما این بار در با صدای غژ غژ ملایمی به عقب چرخید

هیلنا شونه ها شو بالا انداخت و داخل رفت..یونگ سنگ هم همینطور..

وارد خونه که شدن در خود به خود بسته شد...یونگ سنگ کمی از صدای در از جا پرید

هیلنا: نمی خواد بترسی...این کارای آمیتیس طبیعیه..همونطور که گفتم دیگه روزای پیریه آمیتیسه و محظ این که حوصله اش سر نره ازاین کارا زیاد می کنه!

یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون کوچیکی دادو به بررسی محیط داخل خونه مشغول شد.

خونه شاید یکی از تاریک ترین خونه هایی بود که تا به ان موقع دیده بود..تمومی پرده ها کشیده شده بودن و خونه به جای نور ستاره های بیرون، با نور چندتا فانوس که ستاره های زیادی داخلشون می چرخیدند روشن شده بود.

هیلنا آهی کشید: اینم از مسخره بازی هاشه..اتاقشو که ببینی می فهمی

هیلنا به طرف پله ها رفت و یونگ سنگ رو دنبال خودش کشید...خونه فقط دو طبقه داشت و طبقه ی بالایی به طرز خیلی عجیبی با طبقه ی پایین متفادت بود!

دیوار ها رنگ صورتی خیلی ملایمی داشتن و پرده های کنار پنجره ها گل گلی ترین پارچه ی بودن که توی اون سرزمین می تونست وجود داشته باشه! روی دیوار ها پر از پوستر های خدایان و اساطیر مرد بود و کنار بعضیهاشون قلب های قرمزی چسبونده شده بود..

کنار یکی از پنجره ها دختر قد کوتاهی با پیرهن صورتی رنگ تا روی زانو و موهای قهوه ای رنگ و موج دار ایستاده بود.دختر اندام موزون و قشنگی داشت و توی موهاش هم پاپیون قرمزی زده بود.

یونگ سنگ با تعجب به دختر خیره شده بود و دنبال یه پیر زن می گشت..

هیلنا: سلام آمیتیس!

دخترکی که جلوی پنجره ایستاده بود برگشت و با لبخندی بزرگ به هیلما نگاه کرد

آمیتیس: هیلنااااا!!!!

مثل دختر بچه ها جلو دوید و هیلنا رو بغل کرد...یونگ سنگ با چشمایی گرد شده به این صحنه ها نگاه می کرد...این قرار بود بزرگترین پیشگوی تاریخ باشه؟؟؟!!!!

هیلنا خودشو از بغل آمیتیس بیرون کشید: واای...چقدر بوی گل رز می دی آمیتیس! هنوزم اون عطرو می زنی؟؟

آمیتیس خنده ی پر نازی کرد: آره...عطر مورد علاقمه! آشیل توی آخرین سفرش از فرانسه برام اورد!

ابرو های یونگ سنگ هر لحظه بالاتر می رفت!

آمیتیس انگار که تازه متوجه یونگ سنگ شده باشه لبخندشو جمع کرد و سر تا با پای یونگ سنگ رو نگاهی انداخت

آمیتیس: این کیه دیگه هیلنا؟؟ فرزند آدم؟ اینجا و زنده؟؟ نکنه این یکی دیگه از قهرماناته؟

هیلنا: نمی دونم..ما برای همین اینجاییم...اسمش یونگ سنگه و میخوام طالعشو یه نگاه بندازی...میدونی...

 انگار که در مورد هوای خوب صحبت می کنه گفت: یه خنجر اونو انتخاب کرده.

آمیتیس ابروهاشو بالاتر برد و این بار با دقت بیشتری یونگ سنگ رو برانداز کرد...

آمیتیس: خب...به نظرم واسه این که پوسترت بره روی دیوار بد نیستی! دنبالم بیاین

آمیتیس جلو رفت و توی راهرویی پیچید..کنار در مشکی رنگی توقف کرد...رنگ مشکی در بین اون همه رنگ صورتی و قرمز ظاهر عجیبی داشت.

آمیتیس در رو به سختی باز کرد..انگار سال ها بود که اون در باز نشده باشه. وارد اتاق شد . در رو برای هیلنا و یونگ نگه داشت...هنوز هم سعی داشت یونگ رو با دقت بر انداز کنه!

اون اتاق بیشتر از جاهای دیگه ی خونه به اتاق یه پیشگو یا جادوگر شباهت داشت! رنگ دیوار ها کرمی رنگ بود و قفسه هایی کنار دیوارها قرار داشت که توشون پر از کارت و گوی های کوچیک و بزرگ طالع بینی بود.

هیلنا از کنار قفسه ها میز کوچیکی رو برداشت و وسط اتاق گذاشت...خودش یه طرف میز و روی زمین نشست و به یونگ سنگ اشاره کرد که طرف دیگه اش بشینه.

میتیس: خب خب..دستتو بده به من.

یونگ سنگ: کف بینی بلدی؟؟

آمیتیس چشم غره ای به یونگ سنگ رفت و دست دراز شده اش رو کشید طرف خودش..چند ثانیه ای به کف دست یونگ سنگ خیره شد و بعد دست یونگ سنگ رو رها کرد و به طرف قفسه ها رفت.

یکی از گوی های کوچیک رو از توی قفسه برداشت..دوباره پشت میز نشست و گوی رو روی میز قرار داد.

آمیتیس: خیلی خب پسر...هر اتفاقی که افتاد نیاز نیست بترسی خب؟

یونگ سنگ سرشو تکون داد

آمیتیس دستای ظریفشو دور گوی پیچید و به ستاره های معلقی که توی گوی یکی یکی ظاهر می شدن خیره شدن...یونگ سنگ با نگرانی نگاهی به آمیتیس انداخت که چشمامشو بسته بود و دوباره به ستاره های توی گوی خیره شد...

احساس می کرد دستای آمیتیس کشیده و لاغر می شن...سرش رو بلند کرد و چین و چروک هایی رو دید که روی صورتش پدیدار می شدن...نگاهی به هیلنا که گوشه ی اتاق ایستاده بود و خیلی عادی به این صحنه ها نگاه می کرد انداخت...هیلنا شونه هاشو بالا انداخت.

یونگ سنگ دوباره به آمیتیس خیره شد..چندثانیه ای به همون حالت موند در حالی که گوی دیگه کاملا پر از ستاره شده بود..اتاق از نوری که از گوی ساتع می شد کاملا روشن شده بود...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت پنجشنبه 27 تیر 1392 04:31 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خواهش عزیزم...مرسییییی ک خوندی :)
سارا3 پنجشنبه 27 تیر 1392 03:16 ب.ظ
سیلام پری کوچولو...خوفی؟؟؟؟؟
میگم الان این امیتیس پیر بود؟؟؟؟؟
ابروهای منم با یونگی هر لحظه بالاتر میرفت..
منتظر قسمت بعدی هستم...
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیـــــــــــــم سارا جیگمل مخسی تو خوفی جیگملیوس؟؟
مثلا :دی با جادو جووون می زنه
یاه یاه یاه :دی
فدااااایت...مخسولیوس که خوندی جیگر :*
moXie پنجشنبه 27 تیر 1392 12:41 ب.ظ
نه بابا یادم رفت بین هءو-خدایان واو بذارم....
:دی
دقیقا آخه مگه میشه بره خدا بشه...خخخخخخخ
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
هاون :دی
بهلیییییییییییییییییی
والا! مثلا فکر کن خدای لپ می شه :دی
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 11:12 ق.ظ
سیلااااااااااااااااااااااااااااام پری جوووووووووووووووووووووووونم****
خوفی خانم خانماااااااااا))))))))
ای جووووووونم! من داستانتو خیلییییییییی دوش میدالم*)))))
.
عاشق این خدایان و اساطیرم! جذابن^^
.
میسییییییییییی عزیزدلم**
منتظر ادامش هستممممم! ))))))))
بووووووووووش و بخلللللللللل
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیــــــــــــــــــــــــام بر الماسی گل گلاب :) مخسی تو خوفی جیگر؟
مخسی عزیــــــــــــــــــــــــــزم :)))))))))))
منم عاشقشوووونم...اصن خیلی چیز خفنیه!!
خوامشووووووووولیوس...مخسی ک خوندی :)
بلخااااااااااات و بوووووووووووووووسات :دی
رویا پنجشنبه 27 تیر 1392 09:41 ق.ظ
وااای...این قسمت بیشتر از قسمت قبل از سرزمین خدایان خوشم اومد مرسی عزیزم از داستان زیبایت
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
ایول خوش حــــــــــــــــــــــــالم :)))))))))))))
خوامش جیگر...ممنون که خوندی :* :*
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:42 ق.ظ
آره همونه
آقا جدی اومدم واتس اپ دیگه :دی
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
:دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:39 ق.ظ
آره همونه
آقا جدی اومدم واتس اپ دیگه :دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:39 ق.ظ
هوووومممم آره
ولی سایه خیلی دختره خوبی بود :)
باشه ولی بیا واتس اپ اونجا سرعت بهتره من از نیم باز بدم میاد
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
من زیاد هیچ وقت با سایه حرف نزدم.نمی شناختمش خیلی...
باشه اومدم
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:36 ق.ظ
چرا جز فرندامه ولی اسمش یه چی دیگس الان یادم نیس
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
یه مدت با اسم رویا میومد الان با این علامتا و اینا همون نادیا زده. مگه همین نبود؟
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:34 ق.ظ
نه هم به سایه هم به نگین گفتم منو می شناسی گفت نه :دی
گفتم اگه نشناختن یعنی شمارمو پاک کردن چون فکر کردن که من دیگه اس نمیدم یا کاریشون ندارم واسه همین گفتم معرفی نکنم بهتره. دقیق نمی تونم منظورمو بگم. گرفتی از این چرتو پرتام منظورم چیه؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
اره :دی
چی بگم خو...کلا اصن اونا یه مدت بودن بعد دیگه رفتن..الانم اصن هیچ خبری ازشون نیس...ثمین من نیم باز هستما...اونجا راحتتریم اگه میخوای بیا اونجا
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:29 ق.ظ
:))))))))
آره گرفتم! :دی
به نگین (اسرا) هم که اس دادم نشناختم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
یعنی عجــــــب :دی
اااا...عجبا! تو نیم باز نادی رو ادد نداری؟
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:28 ق.ظ
آره من هنوزم اینجوری میخندی صورتتو خبیثانه تجسم می کنم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خخخخخخ
یاه یاه یاه :))))))))))
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:25 ق.ظ
من به سایه چند وقت پیش اس ام اس دادم اصلا نشناختم منم خودمو معرفی نکردم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
عجببببب...خوب شاید شمارت از تو گوشیش پاک شده بوده...یعنی گفتی ثمین نشناخت یا اصن نگفتی؟
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:23 ق.ظ
واییی آره الان که من از هیچ کدمشون خبر ندارم. :|
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
منم...با این ک شماره اسرا و مرضیه رو دارم ولی ب هیچ کدوم هیچ وقت اس ندادم..فقط گاهی نادی اس میده.
میگما...اسم اصلی اسرا نگین بود :دی گرفتی قضیه رو؟؟ :دی :‏|‏
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:23 ق.ظ
:)))))) واسه چی جنگ؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خو می گم ک هر چی افسانه و اینا بوده نابود میشه...بعدتازه فکر کن ب گوش اس اس برسه!!! یاه یاه یاه...چه شود!!!!
یادته می گفتی این مدل خنده هام چقدر خبیثه؟؟؟:دی :دی :))
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:21 ق.ظ
نه این حرص خوردن نیس واسم سوال شده بود :دی
وای آررررره یادشـــــ بخیر چه روزاییییی بود!
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خب پس طوری نیس :)
هیییییی...اره..یادته تا دو و سه تو پستای نسیم و سایه بودیم؟؟ یا پستای تو...هیییی...عجب دورانی بود!!
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:18 ق.ظ
نه منم میگم جالب میشد یه وقت نذاری خدا بشنااااا!! خیلی قرقاطی میشه اینجوری
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
نه بابا...اخه مثلا خدا چی بشن..هر چیزی از باستان خدا داشته. خدا بشن فکر کنم یه جنگ جهانی سومی چیزی علیه من رخ بده :دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:17 ق.ظ
چرا نظرای من دوبار دوبار میاد؟؟ من که با اعصاب ارسال رو میزنم!
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خخخخخخخ :))))) یاه یاه یاه...اخی ثمین یادته این مدل خنده رو؟؟؟ :))))
مشکل از میهنه حرص نخور :)
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:16 ق.ظ
باشه من که رک هستم قشنگ حرفمو میگم :دی
تا اینجاش که فوق العاده بوده
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:15 ق.ظ
باشه من که رک هستم قشنگ حرفمو میگم :دی
تا اینجاش که فوق العاده بوده
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
افرین همینش خوبه :))
مخسولیـــــوس :))
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:14 ق.ظ
:))))))))))
جدی جالب میشه یکیشون خدا باشه هاااا! خدای چی باشه مثلا؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
نه بابا خدا ک نمی شه باشه...خدا باشن کلا هر چی افسانه و ایناس نابود می شه میره!! :دی
مثلا یه چیزی توی مایه های هیلنا و اینا :دی حالا یه وقتم دیدی چهارتا ادم معمولی بودنا! :)
ولی مثلا خدا بودن جونگ می شد خدای جذابیت...هیون غرور :دی..یونگ سنگ لپ :دی و صدا...هیونگ خدای کودکان :دی... کیو هم خدای ادم مهربونا :دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:11 ق.ظ
نه بابا خیلی قشنگه. ایرادی هم نداره. فقط من با همو اسم خداها مشکل دارم که اونم درست میشه به مروره زمان
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خب خدا رو شکر...حالا اگه هر جا به نظرت ایراد داشت حتما بگیا!!
هووم..منم اوایل خیلی قاطی می کردم :)
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:10 ق.ظ
ولی خیلی دوست دارم بدونم بقیه ی دابل اس چه نقشی دارن
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:09 ق.ظ
ولی خیلی دوست دارم بدونم بقیه ی دابل اس چه نقشی دارن
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
نقش های خفن :دی
یه موقع دیدی یکیشون خدایی چیزی شد تعجب نکن :دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 01:08 ق.ظ
ببخشید یکمدیر شد داشتم دنبال سیم لپ تاپه می گشتم :|
واااااااییییییی خیلی باحاله داستانت :)
دلم میخواد بخونم بعدش چی میشه. سرنوشتش چیجوریه
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
:دی طوری نیس باو..
جدی خوبه؟؟ جون من اگه ایراد چیزی هس بگو ک بر طرفش کنم این داستانمو خیلی میدوستم میخوام کمترین ایرادو داشته باشه.
مخسولیوســــ ک خوندی...
هنوز کامل تصمیم نگرفتم :دی ایشالا قسمت بعدی :دی
samin پنجشنبه 27 تیر 1392 12:53 ق.ظ
سلامـــــــــــــــــــ
من می خونمو میام
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
علیکــــــ
باشه جیگر:)
moXie پنجشنبه 27 تیر 1392 12:13 ق.ظ
خخخخخخ...پوستر؟؟؟؟
فکر کن آقای هءو خدایانننننن....خخخخ
پرفکتتتتتتتت.....
ک ک ک
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
نه بابا نه دیگه تا اون حد!! گفتم هم خدایان و زده بود هم اساطیرو..یونگو به عنوان اسطوره گفت نه خدا :دی اخه این تپل کجا میخواد بره خدا بشه؟؟؟؟ :))))))
ممنون ک خوندی جیگر
*maHsa* چهارشنبه 26 تیر 1392 11:10 ب.ظ
وای خیلی باحال بود دوست دارم بدونم سرنوشت یونگی چیه؟
راستی پس این بقیه دابل اس کی میان؟

بوووووووووس
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
مخسی...ایشالا قسمت اینده :دی
اونا هم به زودی میان :دی
مخسی ک خوندی جیگـــــر
یاسی چهارشنبه 26 تیر 1392 10:43 ب.ظ
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
ممنونـــــ :*
Roʓнïñ چهارشنبه 26 تیر 1392 09:47 ب.ظ
پری اشیل رو مادرش میندازه تو رود تو بچگی و مچ پاشو هم میگیره تا غرق نشه..خودش شنا نکرد تو رود....تو جنگ تروا هم وقتی زدن به مچ پاش مرد

راستی شروع کردم بخونم داستانتو:-D...
ممتون♥
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
هان اره اون موقع ک می نوشتم اصن حواسم نبود..چون این قضیه تاثیر خاصی تو داستان نداره فقط میخواستم یه معرفی کوچولو کرده باشم :)
مخسولیوســــ :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر