تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(Autumn spell) season 2 ...part37

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 25 تیر 1392

BLOODY REVENGE(Autumn spell) season 2 ...part37



درود ...شرمندم بچه ها ...مسافرت بودم...میخواستم داستان و بزارم ولی یهو نت هتل پرید...هوف شرمندم اساسی...

خوب اوول از همه نماز روزه هاتون قبول باشه...دیگه داریم میرسیم جاهایی که من خیلی دوستشون دارم....و یه نکته هم بگم که من کل داستان گذاشتم برای دانلود..ولی باید بگم که فصل یک یه ویرایش اساسی لازم داره..فصل دوم خیلی بهتره...

بازم شدمندم که انقدر دیر گذاشتم....حالا برید ادامه...نظرم یادتون نره ...

قدم هایش را بلند بر میداشت میواست دور شود...از هر چیزی که او را یاد خانواده اش می انداخت..سر درد عجیبی گرفته بود...زیر دلش به شدت درد میکرد...تمام محیط انجا برایش اشنا بود..ئلی هر چه فکر میکرد فقط باعث افزایش دردش میشد...تمام بدنش میلرزید...دیگر تئان دئیدن نداشتووورئی زمین نشست...گرم خون را که از بینی اش روان شده بود حس میکرد...صدای فریاد ماریا را شنید...چشمانش سیاهی میرفت..چند باری پلک زد...صدا های اطرافش کم و کم تر میشد  و دیگر هیچ نفهمید...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه میکرد ولی عقربه ها ان قصد تان خوردن نداشتن....تقریبا تمام مهمان ها امده بودن...هیون جونگ به دلیل مشغله کاری ...از امدن سر باز زده بود با جونگ مین هم دیگر حتی ان چند کلمه حرف را هم نمیزد..مخصوصا که  هفته پیش مرجان را باخود به سفر کاریش در ژاپن برده بود....هیونگ جون و بقیه پسر ها هر یک مشغله خود را داشتن...تنها یک مهمان میمانند مرجانه...قبل از شروع مهمانی ماریا مطمون کرد که مرجانه در مراسم شرکت میکند...

-: ببخشید جناب چیز عجیبی روی ساعت هست که من نمیبینم؟؟

اشکان یکه ای خورد و برگشت: ماری!! کی اومدی؟؟ترسوندیم...

-: همین الان ولی همچین زل زده بودی به اون ساعت که هرچقدر صدات کردم جواب نمیدادی...

-: مرجانه کو؟

ماریا با انگشت به پشت سرش اشاره کرد: داره با مهمون ها احوال پرسی میکنه...برو پیشش..

اشکان با خوش حالی به سمت همسرش رفت...ماه های اخر بارداری بود و حسابی سنگین شده بود...نزدیکش شد: عزیزم ..

مرجانه لحظه ای ایستاد و ارام برگشت: ممنون که اومدی..

مرجنه سری تکان داد و لبخند بی روحی زد... اشکان دستش را گرفت و به سمت مهمان ها برد ..دوستان جدید و قدیمش را نشان میداد حتی چند تا از موکل هایش هم بودند....تنها یک نفر از مهمان ها باقی مانده بود...

اشکان رو به روی مرد ایستاد: ایشون ...

نرد بدون توجه به اشکان لبخند زیبایی زد...جاناتان هستم..جاناتان وینست...از اشنایی با شما خیل ی خوش حالم...مرجانه هم لبخندی زد و دستش را جلو برد...جاناتام خم شد و بوسه ای بر انگشتان کشیده ی مرجانه زد..

-: عزیزم مثل این که ایشون مالک اصلی این برج هستند و از دوستان قدیمی من ، من خیلی به ایشون مدیونم...

-: این حرفا چیه...این وضیفم بود..

مرجانه دستش را روی کمرش گذاشت: ببخشید اگه میشه اجازه بدید من برم..راستش فقط به خاطر اسرار های اشکان تو این جشن شرکت کردم...مخصوصا که این کوچولو الان یه هفتس که داره حسابی من و ازیت میکنه...

اشکان با نگرانی خم شد : عزیزم خوبی؟

مرجانه که هر لحظه درد کمرش بیشتر میشد سری تکون داد...ماریا همراه با لیوان ابمیوه به سمتشان امد: بیا مرجانه جونم یه ذره از این اب پرتقال بخور جون بگیری..

-: ماریا الان وقت این حرفا نیست...فکر کنم وقتشه..

-: وقت چی؟؟؟

صدای جیغ مرجانه بلند شدک ماریا...بچم...داره میاد...

لیوان از دست ماریا روی زمین افتاد و چند تکه شد : اشکان زود باش من میرم ماشین و بیارم...

اشکان سری تکون داد و مرجانه را روی دست خود بلند کرد..مهمانی را به جاناتان سپرد به سرعت از ساختمان خارج شد...بارا شروع به باریدن کرده بود...خیابان ها کمی شلوغ شده بود...مرجانه از درد بیهوش دشه بود...بعد از دقایقی به نزدیک ترین بیمارستان رسیدند....دکتر به سرعت دستور داد تا اتاق عمل را اماده کنند....

اشکان طول اتاق انتظار را طی میکرد...نگرانی تمام وجودش را گرفته بود...ماریا را به خانه فرستاده بود تا کنار مرجان باشد...یک ساعتی از عمل میگذشت ولی هنوز هیچ خبری نشده بود ..با بی تابی روی صندلی نشست و چشمانش را بست....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ساک لباس هایش را طرفی انداخت ...با دیدن کفش های مادرش..لبخند محوی زد...: مامان...کجایی...

-: تو اشپزخونم...

به سمت اشپزخونه رفت و روی اپن نشست:  وای  بلند شو برو حموم...زود باش..تا من غذات و اماده کنم..

-: باز چیشده مامان ..گذرت این ورا افتاده؟ چه عجب همسر عزیزت اجازه داد بیای به پسرت سر بزنی؟

-: هیون جونگ این جوری در مورد پدرت صحبت نکن...

با بی حوصلگی از روی اپن پایین پرید..: من بهتر از این بلد نیستم با پدرم صحبت کن..مادر عزیزم شما هم انقدر خوت و خسته نکن...من انقدر خستم که فقط دلم میخواد بخوابم..از هفته دیگه هم میرم خوابگاه پیش بقیه پسرا...پس دیگه لازم نیست به خاطر من تو روی پدر وایستی و بیای من و ببینی...

-: اخه پسرم چرا لجبازی میکنی..من که دستم از یونگ جون کوتاست...دلم به تو خوشه که بیام و بهت سر بزنم...اینم میخوای ازم دریغ کنی؟

هیون جونگ ایستاد و به طرف مادرش برگشت: مامان من هیچوقت شما رو از هیچی دریغ نکردم...ولی شما و پدر محبتتون و ازم دریغ کردین...سالهاست که احساس میکنم پدر و مادری ندارم...هنوز یادم نرفته وقتی خونه شریک پدر منفجر شد ...همه چیز افتاد تقصیر من ...چرا..چون اگه اصرار نمیکردم که میخوام پیشتون باشم..این اتفاقات نمیوفتاد..منی که فقط یه پسر 9 ساله بود و هیچی از نحسی و شومی نمیفهمیدم....اون وقت پدر برشکست نمیشد...اون وقت..

نفس عمیقی کشید: برو مادر برو..که نمیخوام گذشت یادم بیوفته برو که من تمام کمبود احساساتم و با گیتارم پر کردم...

دقایقی بعد صدای اژیر در گویای رفتن مادرش را میداد..گیتارش را برداشت و اهنگی که سال ها پیش وقتی برای همیشه خانه را ترک کرده بود ساخت...میزد...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وارد اتاق دخترش شد..به چهره ی مصومش خیره شد...چقدر ارام خوابیده بود...روی صندلی نشست تنها چیزی که باعث میشد شب ها به این خانه بیاید دختر کوچکش سورا بود...هر بار که او را در اغوش میگرفت ارامشی سراسر وجودش را پر میکرد...

-: چقدر دیر اومدی..

-: زمان رفت و امدمم باید به تو گزارش کنم؟؟

سو یونگ روی زمین نشست و به چهار چوب در تکیه زد: نه ...فقط نگرانت بودم...

-: من نیازی به نگرانی تو ندارم...

از جایش بلند شد و از اتاق بیرون زد...یو سونگ به رفتنش نگاه میکرد داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست...اشک هایش را که جاری شده بود پاک کرد بلند شد و روی تخت اتاق دختر کوچکش نشست: خوب که حداقل تو رو خیلی دوست داره...

همانند شب های قبل دراز کشید و دقایقی بعد به خواب عمیقی فرو رفت...

هیون جونگ پشت در اتاق روی زمین نشسته بود کجا بود و کجا رسید

 

فلش بک

با بی حالی از ماشین پیاده شد ، عینك افتابیش را زد و به طرف كمپانی حركت كرد... چند قدمی را طی كرد كه متوجه خبرنگارهای جلوی در شد.. قدمی عقب گذاشت، ترسی تمام وجودش را گرفته بود ، قبل از ان كه فرصت رفتن پیدا كند یكی از خبرنگارها او را دید و فریاد زد: هی كیم هیونگ جونگ اونجاست...

بلافاصله خبرنگارها دورش را گرفتند، هركس سؤالی میپرسید، خدا را شكر میكرد به دلیل وجود عینكش چشمان پر استرسش دیده نمیشود.

-:هیونگ جونگ شی این خبر صحت داره كه شما از همسرتون خانم لی سورا طلاق گرفتید؟

-: دلیل طلاقتون چیه؟ 

-:شما با سو یونگ شی رابطه دارید؟ شایعه شده  سو یونگ شی از شما باردارن.. این حقیقت داره؟ 

تمام بدنش میلرزید.. سویونگ به حرفش عمل كرده بود.. نمیتوانست دروغ بگوید دیر یا زود همه متوجه این موضوع میشدند... نفس عمیقی كشید و گفت: بله ، این خبر حقیقت داره من از همسرم طلاق گرفتم و مدتی كه با سو یونگ شی در ارتباطم ... اما در مورد بارداریشون.. من هیچ اطلاعی ندارم...

-: دلیل طلاقتون از خانم لی سورا چی بود ؟ 

-: این یه موضوع كاملا خصوصیه بهتره در موردش صحبت نكنیم..

سرش را پایین انداخت به كمك بادیگارد هایی كه تازه رسیده بودند.. از خبر نگار ها جدا شد.....وارد كمپانی شد.

.

.

.

.

.

-: اقای کانگ شما اینجا چیکار میکنین؟

-: هیونگ جون..زیاد دقت نداریم..سورا..سورا تا 1 ساعت دیگه برای همیشه از کره میره...

-: چی...

-: برو باید زود تر خودت و برسونی ...

هیون گ جون به سمت در رفت اما کسی دستش را که برای برداشتن کلید رفت را گرفتک ایم کلاه و بزار روی سرت ...من ماشین و میرونم..

-: هیون جونگ !!

-: زود باش اگه بشناسنت..دیگه باید رسما از جامعه هنری کناره گیری کنی...

هیون جونگ با اخرین سرعتی که داشت ماشین را به حرکت در اورد ...هیونگ جون بی قرار روی صندلی نشسته بود...لرزش دستانش مهار نشدنی بود.....

دقایقی بد هر دو وارد سالن فرودگاه شده بودند....هیون جونگ به سمت ورودی ترانزیت رفت...دنبال صورت اشنایی میگشت...سنگینی دستی را روی شونه اش حس کرد ..برگشت..پدر سورا روبهرویش بود: دیر کردی....سورا رفت.

.

.

.

اشک هایش را پاک کرد...از جایش بلند شد...لیوانش را پر کرد و مثل شب های قبل روی صندلی نشست و به دیوار روبه رویش خیره شد...به عکس همسرش..تنها عشق زندگیش...

چشم هایش را گشود هنوز نمیتوانست تشخیص دهد که کجاست...دستش را روی شکمش کشید...اما..شکمش برامدگی همیشگی را نداشت...ترسید ..نیم خیز شد اما دردی تمام وجودش را گرفت ...در باز شد ...پرستاری خندان وارد شد : سلام مامان جون...بیدار شدی؟ ..استراحت کن چیزی تا صبح نمونده..

-: بچم؟؟؟ کجاست؟؟

پرستار لبخندی زد و درحالی که سرمش را تنظیم میکرد گفت : نگران نباش..دختر خشکل و توپول موپولت...الان خواب..صبح میاریمش تا بهش شیر ...بدی...

-: میخوام ببینمش..تا نبینم خیالم راحت نمیشه....

پرستار لبخندی زد وگفت: الان نمیتونی حرکت کنی بهت قول میدم که حالش خوبه....

مرجانه باز هم نیم خیز شد ..صورتش را از درد در هم کشید: من باید ببینمش..

پرستار جلویش را گرفت: باشه..باشه..تو نمیتونی بلند بشی..من برات ازش عکس میگیرم...خوبه؟ اینجوری خیالت راحت میشه؟؟

مرجانه باز هم دراز کشید سری تکون داد...پرستار از اتاق خارج شد...مرجانه به پنجره خیره شد..از زمانی که به یاد داشت..صدای باران او را ارام میکرد...نفس عمیقی کشید  و کمی در جایش جا به جا شد...دلش میخواست زود تر دختر کوچکش را ببیند...دقایقی بد ..پرستار همراه با تختی صورتی رنگ وارد اتاق شد لبخندی به لب داشت: رفتم ازش عکس بگیرم دیدم بیدار شده ...دلم نیومد بهش شید خشک بدم...اوردم خودت شیرش بدی..

پرستار کنارش ایستاد...تخت را کمی بالا داد: راحتی؟ درد نداری؟

مرجانه سری تکان داد تام درد های دنیا را به جان میخرید فقط میخواست دختر کوچکش را در اغوش بگیرد..میخواست لذت مادر بودن را حس کند...وقتی نوزادش در اغوشش قرار گرفت ...قطرهاش اشکش روان شد...دکمه های لباسش را باز کرد و با کمک پرستار سعی کرد تا به دختر کوچکش شیر بدهد....تمام صورت دخترش خیس از عرق شده بود...گاهی سد سینه اش را گم میکرد ..و گریه ای سر میداد اما باز هم به شیر خوردن ادامه میداد...دستش را با احتیاط روی سرش میکشید...انگشت کوچکش در دستان دخترش گرفتار شد...

-: اسمش و میخوای چی بزاری؟

مرجانه لبخندی زد و به قطره های باران خیره شد: پارمیس...میخوام مثل همین قطره های بارون پاک باشه...میخوام وقتی صداش و میشنوم درست مثل صدای بارون ارومم کنه...

-: این اسم کره ای نیست؟ درسته؟

مرجانه سری تکون داد: اره ...این اسم کره ای نیست...

-: یعنی چی؟

مرجانه خم شد و بو سه ای بر سر دخترش زد: باران....

 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Mahshad پنجشنبه 27 تیر 1392 09:58 ب.ظ
Slm mercy kheily ghashang bod
NeGy پاسخ داد:
سلام خانمی..
خواهش گلم...:))
..ممنون عزیزمم:*:*:))
رنت -
مرسی عزیزم
NeGy پاسخ داد:
خواهش میكنم عزیزم :))
Elly -
Salam merc in ghesmat ali bod mikhastam beporsam season 1-2 ke baraie downlad gozashti kheiki ba ghabl ke to site mizashti fargh karde dobare bayad az aval bekhonam?
NeGy پاسخ داد:
سلام خانمی.... قربونت برم ممنون....
نه تغییر خاصی نكرده اگه قبلا خونی دیگه نمیخواد بخونی فقط اشكالاتی كه داشت و تا یه حدی رفع كردم.... اگه خونده بودی نمیخواد دانلود كنی:)): D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر