تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - LAST KISS*6[درام..جنایی-رمانتیک]

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 24 تیر 1392

LAST KISS*6[درام..جنایی-رمانتیک]



به ماه بوسه میزنم به کوه تکیه میکنم..به من نگاه کن ببین ...به عشق تو چه میکنم

سلام به همگی...چوب هاتونو بذارین زمین..من گناه دارم..

میدونم یه دفعه غیب شدم ونبودم..راستش خوب نبودم

کمی هم درگیر بودم..برای همین نبودم..یکمم روزها رو گم

کرده بودم..روحیم یکم نیاز داشت تا درست شه که در کنار

بچه های باحال انجمن باز درست شد...خدایی خیلی بچه های

خوبین..همشون باحال..حالا پرشور وبا یه انرژی مضاعف اومدم..

این سری دروغ نمیگم به خدا..راستی طاعاتتون هم قبول باشه

این سری زیاد گذاشتم که جبران غیبتم بشه..بازم شرمندمممممم

جونگ مین

به سمت خونه رفتیم ودر زدیم دختراهم درو برامون باز کردن هیچ کدوم رنگ به رو نداشتن برای یه لحضه دلم به حالشون سوخت رفتیم وروی مبل نشستیم.

هیونگ جون:عسل حالت خوبه چرا این قدر جیغ می کشیدین.؟؟؟

یونگ سنگ:کیمیا چراغش کرده.

عسل:نمی دونیم.

جونگ مین:این جاچه خبره.؟؟؟

تینا:جزوهای عسل گم شده.

مهشید:وسایل اتاق من یه سره جابه جامیشه.

نیکا:برقایه دفعه رفت.

تینا:رفتم شمع روشن کردم ولی هربار که میخواستم برگردم وپیش بچه ها بشینم شمع خاموش می شد.

عسل:فردا امتحان داریم ومنم هیچی درس نخوندم معلوم نیست جزوم کجاست.

یونگ سنگ:خب اینایی که می گید معنیش چی می تونه باشه.

جونگ مین:یعنی این خونه........

هیونگ جون:جونگ مین دهنتو ببند.

نیکا:تازه درخونه هم باشدت یه دفعه باز شد.

جونگ مین:منتظر مرگ خودتون باشید.

نیکا:ی...ع..ن....ی...چ...ی.؟؟؟

هیون جونگ:هیچی این چرت وپرت زیاد میگه.

یونگ سنگ رفت واز اشپزخونه یه لیوان اب اورد وپاشبد توصورت کیمیا.

کیمیا:چی بود؟چی شد؟؟

یونگ سنگ:اروم تو غش کرده بودی منم تو صورتت اب پاشیدم تا بیداربشی حالا چراغش کرده بودی.؟؟؟

نیوشا:مممممن یکی رو دیدم توخونه که باسرعت دوید واز جلوی در رد شد

عسل:شاید توهم زدی.

کیمیا:راست می گم به خدا.

یه دفعه سرو صداهایی از طبقه بالا اومد .

من که برای یه لحضه ترسیدم گفتم.

جونگ مین:ببینم مهمون دارید.

همه:نه.

هیونگ جون:پس این صداهابرای چیه.

عسل:نمی دونیم.

نیکا:چند وقتی می شه این خونه عجیب وغریب شده.

یونگ سنگ:خب مادیگه بریم.

کیمیا:کجا .؟؟

هانی:ترو خدا نرید پیش ما بمونید.

پسرا:چی؟؟؟؟؟

عسل:منظورم این بود که امشب نرید چون من که به شخصه می ترسم .

مهشید:اره نرید.

تینا:بمونید ماهم تنهاییم.

پسراهم که از خداشون بود به هم یه نگاه کردن. گفتن.

پسرا:باشه می مونیم.

عسل:ممنون از لطفتون.

همه روی مبل ها خوابیدیم .تا صبح هرکی یه گوشه خوابیده بود.صبح چشامو که باز کردم با صحنه غیر قابل باوری روبه رو شدم چشمامو یکم مالیدم وخیره شدم عسل وهیونگ جون هردو روی زمین خوابیده بود وکنارهم وصورت هاشون به اندازه ی یه بند انگشت باهم فاصله داشت هیونگ دیشب کنار عسل روی مبل نشسته بودوفکر کنم وقتی هردو خواب رفته بودن از روی مبل پرت شده بودن پایین والان در این زاویه قرار داشتن.هیچی نگفتمو رفتم وصورتمو شستمو برگشتم ونیکاهم بیدار شده بود باهم میز صبحونه رو چیدیم وبچه ها هم کم کم بیدار شدن به جز عسل وهیونگ.

جونگ مین:یکی این خوابالو هارو بیدار کنه.

مهشید:درچه زاویه ای هم خوابیدن.

هیون جونگ:هه هه هه.

مهشید یه نگاه معنا دار به هیون انداخت که هیون دهنشو بست.

عسل.

احساس کردم کنارم سرم یه چیزیه خیلی ترسیده بودم نمی تونستم چشامو باز کنم صدای بچه هارو می شنیدم که باهم حرف می زدن.

هیونگ جون:فکر کنم نفس های گرم یکی داره صورتمو نوازش می ده ولی کی می تونه باشه.

عسل هیونگ هردو چشماشونو باهم بازکردن ووقتی هم دیگه رو در اون فاصله دیدن هول کردن وکله هاشون به هم خورد وپیشونی هاشون درد گرفت.

عسل:تو.....تو....چرا این جا خوابیدی.

هیونگ جون:من یا خودت.

عسل:من کاری نکردم.

هیونگ جون:که چی.

عسل:هیچی.

بچه هاوایستاده بودن وبه ما می خندیدن.

عسل:خنده داره.؟؟؟

نیکا:اصلا.

هیونگ جون:مگه خودتون کارو زندگی ندارید که وایستادید به ما می خندین.

هیون جونگ:نه.مگه توداری.

هیونگ جون:راست می گیا.

کیوجونگ:نمایش بسه پاشید بریم صبحونه بخوریم دانشگاه دیر می شه ها.

کیمیا:اره بدویید یک ساعت همش وقت داریم.

همه به سمت اشپزخونه دویدیم وصبحانه خوردیم ورفتیم دانشگاه خوشبختانه سر وقت رسیدیم.

بعد از دانشگاه.

هیونگ جون:میاید ناهار بریم بیرون.

هیون جونگ:اره فکرخوبیه.

کیوجونگ:منم موافقم.

یونگ سنگ:دخترا شماچی.

کیمیا:ماچی.؟؟

یونگ سنگ:شماهم مافقید.

نیکا:نه.

تیناو عسل ومهشیدو کیمیا:چرانه.؟؟؟

نیکا:هه هه هه همین جوری گفتم.

جونگ مین:بانمک.

نیکا:پارک جونگ مین مجبورم نکن جدی باهات برخوردکنما.

جونگ مین:مثلا می خوای چی کارکنی.

نیکا:دارم برات.

عسل:بسه.

هیونگ جون:خب بریم.

همه رفتیم به سمت یه پارک وروی صندلی های پارک نشستیم.

عسل:من می رم یه یکم این اطراف قدم بزنم.

مهشید:زود برگرد.

عسل:باشه.

عسل

از بچه ها جدا شدم ورفتم دور پارک قدم زدم یه گوشه چشممو گرفت اون جا پر از گل رز قرمزوسفید  بود نشستم کنار گلاروی دوتا پاهام وبهشون خیره بودم که صدایی نظرمو جلب کرد.

-گل ها رو دوست داری نه.

برگشتم به سمت صدا دیدم هیونگ پشت سرم ایستاده.

بهش لبخند زدم اومد وکنارم نشست.

هیونگ جون:به گل ها علاقه داری.؟؟

عسل:خیلی زیاد.

هیونگ یه گل کند ولای موهام گذاشت ولی دستشو از روی سرم بر نداشت وکشید پایین وروی صورتم گذاشت.برای چند لحضه بهم خیره شد.سرم رو پایین انداختم وبه زمین خیره شدم.

هیونگ جون:از من خجالت می کشی.

جواب ندادم.

هیونگ جون:جوابم که نمی دی.

عسل:نه برای چی باید خجالت بکشم.

هیونگ جون:پس چرا وقتی بهت نگاه می کنم نگاهتو از م می دزدی.

می خواستم بگم چون وقتی بهت خیره می شم قلبم باسرعت 200 تا می زنه اما پشیمون شدم وسکوت کردم.

هیونگ نشست روی زمین رفتم وکنارش نشستم برای مدتی نگاهشو روی اسمون ثابت کرد ولی بعد برگشت به سمتم نگاهش کردم خیلی مهربون بهم لبخند می زد باخنده اش ته دلمو می لرزوند احساس گرما می کردم یه حسی بهم می گفت که دوستش دارم این حس از روز اولی که دیده بودمش توم به وجود اومده بود حسی که تا به حال نداشتم داشتیم به هم نگاه می کردیم که یه دفعه دستشو پشت سرم برد ومنو در اغوش کشید کارش برام غیرقابل باور بود همیشه توفیلما دیده بودم ولی تابه حال تجربه نکرده بودم دستمو دور کمرش حلقه کردم وسرم رو روی شونش گذاشتم نفس هاش به گردنم می خورد خیلی گرم بود احساس ارامش می کردم حلقه دستشو که دور کمرم بود تنگ تر کرد بعد از مدتی اروم ازم فاصله گرفت ولی دستاشو دوطرف صورتم برد وصورتمو با دستاش نگه داشت تو چشمام خیره شد از توی چشماش می تونستم همه چیز رو بخونم توش صداقت ومهربونی موج می زد توی چشماش اشک جمع شده بود حرفی نمی زد انگار مردد بود قطره اشکی از چشماش سرخورد وروی صورتش ریخت با تردید دستمو بالا بردمو واشکی رو که صورتشو خیس کرده بود رو پاک کردم ودستامو دور گردنش حلقه کردم وبهش فهموندم که من از کارش ناراحت نمی شم تا این حرکتو انجام دادم بدون تعمل چشاش رو بست وسرش رونزدیک صورتم اورد منم لبخند زدم وچشامو بستم وتا چشمامو بستم طعم لب هاش وداغی شون رو حس کردم الان دیگه لب هاش میون لب های من قرار داشت وداشت منو می بوسید این اولین بوسه ی من بود ولی به خواست خودم وازش راضی بودم چون واقعا هیونگ رو دوست داشتم لب هاشو که حالا با لب های من بازی می کرد وحس می کردم اون خیلی اروم لب هاشو حرکت می داد منم جواب بوسشو دادم ووبا دستم سرش رو بیشتر به سر خودم نزدیک کردم وبیشتر لب هاش به لب هام فشرده شد ومنم همراهش شروع به بوسیدنش کردم اون لحضه بهترین لحضه زندگیم بود درسته اولین بوسم بود ولی ازش راضی بودم .بعد از مدتی ازهم جدا شدیم یه نگاه بهم کرد ولی زود سرشو پایین انداخت.با دستم چونشو گرفتم وسرشو اوردم بالا.

عسل:چرا سرتو می ندازی پایین.

هیونگ جون:ببخشید دست خودم نبود.

عسل:چرا عذرخواهی می کنی درسته اولین بوسم بود ولی به خواست خودم بود.

هیونگ جون:شاید تودوست داشتی اولین بوستو با عشق زندگیت سهیم بشی ولی من از بین بردمش.

عسل:این فکرو نکن توکه از دل من باخبر نیستی.

هیونگ جون:منظورت چیه.؟؟

عسل:اینو باید از قلبت بپرسی نه از من.

هیونگ جون:قلبم.

توی فکرفرو رفت.

عسل:پاشو بریم الان بچه ها دارن دنبالمون می گردن.

باهم بلند شدیم واز پشت گلا بیرون اومدیم ولی وقتی بیرون اومدیم 2تا بچه کوچولو جلو مونو گرفتن.

عسل:چیزی شده بچه ها.؟؟؟

دختره:خاله جون شما داشتین هم دیگه رو می بوسیدین.

عسل:چی؟؟؟

پسره:ماهم بزرگ بشیم می تونیم یکی رو ببوسیم.

هیونگ جون:اره پسره ی شیطون.

ولپ اونو کشید.

پسر ودختره زود از اون جا رفتن هیونگ یه نگاه بهم انداخت وروی سرم دست کشید منم خندیدمو وباهم پیش بچه ها برگشتیم.

جونگ مین:شماکجا رفتین سه ساعته مارو کاشتین این جا از بس علف خوردیم داریم بع بع می کنیم.

هیونگ جون:چه عجب تو غیراز هویج یه بارم علف توعمرت خوردی.

مهشید:سونبه ولی دیگه ما رو نکارید در برینا.

عسل:باشه حالا چقدر غرزدید.

کیوجونگ:من گشنمه.

هیون جونگ:اااااااااهههههههه داداش از اون موقع تاحالا همش همینو گفتی مخمونو خوردی تو خب صبرکن دوقیقه نمی میری که.

کیوجونگ:چرا می میرم.

نیکا:فکر کنم ایشون غیر از این کلمه کلمه ایگه ای تو لغت نامشون پیدانمی شه.

جونگ مین:همیشه همینه کار هرروزمونه که غرغراشو تحمل کنیم.

کیوجونگ:حالا من شدم غرغرو وقتی دیگه براتون غذا درست نکردم حالتون جامیاد.

یونگ سنگ:نه داداش تورو خدا غذاهای های تو خیلی خوبه نمی خوام دست پخت مزخرف هیون رو بخورم.

هیونگ جون:حالا قهر نکن کیو اون یه چیزی گفت تو ببخشش.

کیوجونگ:فقط به خاطر شما.

هیون جونگ:پروووووووهااااااااااااا حالا دست پخت من مزخرفه.

یونگ سنگ:خب حست دیگه.

هیون جونگ:من دارم براتو.

یونگ سنگ:هه هه هه هه.

کیوجونگ:مرض تودوباره این مدلی خندیدی.

دخترا یه نگاهی به هم انداختن.

یونگ سنگ:چرا این طوری به هم نگاه می کنید.؟؟

عسل:هیچی همین جوری.

جونگ مین:خب دیگه بریم.

کیوجونگ:اره بریم.

هیون جونگ:برو برو که ابروی هرچی مرده توبردی.

همه خندیدن وباهم به راه افتادن هیونگ دست عسل رو کشیدواونو کشید سمت خودش ودستشو توی دستش فشردعسل هم یه لبخند بهش زد واخراز همه به راه افتادن.

جلوی یه رستوران شیک وایستادن ورفتن توودور یه میز نشستن وسفارش دادن وغذا شون رو خوردن وبعد هم به سمت خونه رفتن.

دم خونه.

هیون جونگ:امروز خیلی خوش گذشت بیاید گاهی اوقات باهم بریم بیرون.

یونگ سنگ:اره فکر خوبیه منم موافقم.

مهشید:به ماهم خوش گذشت.

کیمیا:اره خیلی خوب بود.

جونگ مین:خب دیگه بریم خداحافظ.

نیکا:خداحافظ.

جونگ مین:کی باتوبود.

نیکا:پسره ی......تو غیر از ضایع کردن من کار دیگه ای بلد نیستی.

جونگ مین:نچ.

نیکا اومد یه چیز بگه که عسل در دهنشو گرفت.

عسل:خب جونگ مین شی مادیگه می ریم.

جونگ مین:باشه خداحافظ.

پسرا رفتن تو خونه دخترا هم رفتن تو خونه خودشون.

نیکا:پسره ی پرووووو .

عسل:مگه چی گفت بی چاره.

نیکا:تازه می گی چی گفت دیگه می خواستی چی بگه.

مهشید:بس کن  نیکا جان تو بی خیال شو.

تینا:اره توبی خیال شو حالا بیاید یکم استراحت کنیم که واقعا خسته ایم.

عسل:فکر خوبیه.

همه به سمت اتاقامون رفتیم.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
هان جی بیونگ سه شنبه 1 مرداد 1392 11:55 ب.ظ
میدونی چرا بهت گفم نونا؟؟؟؟؟
چون 5 ماه ازم بزرگتری....
بالاخره یه دوست و خواهری پیداکردم که از خودم بزرگتره....
hani_hyung پاسخ داد:
چه جالب..پس بهمن ماهی هستی...اخی عیب نداره گلم بگو..خوشحالم بالاخره یافتی..راستی اسمت چیه؟؟؟؟؟
هان جی بیونگ سه شنبه 1 مرداد 1392 11:52 ب.ظ
بسوزه پدر این اینترنت....

اوه نونایی ببخش سلام یادم رف...سلااااام
مرسی عالیه......خیلی....مر30 هانی جونم...مردم از دست این kiss های هیونگ....
بازم مرسییییییی..بوسسسسسسسسسسسس
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم...خبری ازت نبود..خواهش میکنم عزیزم..اره والا پسره سه نقطه خجالتم نمیکشه...بوسسسسسسسسس.
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:23 ق.ظ
سیلاااااااااااااااااااااااام خانوم خانومممممممممممممممممای خودم*******
میسییییییی عسلمممم))))))
عالیییییییییی***
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزززززززززززم...خواهش میکنم فدات شم.
مرجان -
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود فقط زود بیا چون این این قسمت قشنگ بود تاخیرت فراموش میشه
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..مرسی فدات شم..چشم گلم زود میام
مرجان -
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود فقط زود بیا چون این این قسمت قشنگ بود تاخیرت فراموش میشه
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..مرسی فدات شم..چشم گلم زود میام
رنت دوشنبه 24 تیر 1392 05:06 ب.ظ
به به سلام عزیزم
چندمین بازگشت رو تبریک می گم خوشحالم دوباره اومدی
مرسی عالی بود
این هیونگ از همه سریعتر بودها ایول
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..راه میبنی شدم پیام بازرگانی هی میرم دوباره میام..خودم خسته شده بود از این وضعیت..ولی خب خوشحالم تونستم با خودم کنار بیام...مرسی عزیزم..اره هیونگه دیگه..چه میشه کرد.
معصومه(نانا) دوشنبه 24 تیر 1392 03:16 ب.ظ
من که خیلی خوشم اومد
راستی من توی وبم دارم یک گروه تشکیل میدم که الان فقط جای هیونگ جون خالیه امیدوارم که بتونی بیای
hani_hyung پاسخ داد:
نظر لطفته عزیزم..اتفاقا اومدم تو وبت..ولی متاسفانه نمیتونم جای دیگه ای داستان بذارم..چون فعلا داستانی ندارم..و یه جورایی هم وقت نمیکنم..خوشحال میشدم اگه باهات همکاری میکردم..از کم سعادتیمه گلم.
سیلا دوشنبه 24 تیر 1392 01:22 ب.ظ
عالیییییییییییییییی بودددددددددد....
اونی راستی مثل یک رویا رو نمیزاری....؟موندم تو خماریشششش...که اخرش چی میشه.....بزار دیگه ....لطفا
hani_hyung پاسخ داد:
مرسی عزیزم...چرا توفکرش هستم..راستش اصلا از یاد برده بودمش..مرسی که یاد اوریش کردی..چشم حتما میذارمش..این فصلو که بذارم فصل اخرشه..میذارم حتما گلم.
رویا دوشنبه 24 تیر 1392 12:37 ب.ظ
مرسییییی
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم.
selia دوشنبه 24 تیر 1392 11:43 ق.ظ

hani_hyung پاسخ داد:
به به..چطوری شما..خوبی؟؟؟
Maryam***** دوشنبه 24 تیر 1392 09:36 ق.ظ

hani_hyung پاسخ داد:
بغللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل....مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ
*maHsa* دوشنبه 24 تیر 1392 04:14 ق.ظ
سلام
خسته نباشی
دستت درد نکنه خیلی عالی بود
hani_hyung پاسخ داد:
سلام گلم..مرسی عزیزم ..خواهش میکنم خوبی از خودته
neshat.NH دوشنبه 24 تیر 1392 02:36 ق.ظ
azizaaaaaaaaaam aliiiii boooooooood zoooood badisho bezariaaaaaaa ;)
dastet dard nakone! :*
hani_hyung پاسخ داد:
سلام عزیزم..مرسی گلم ..نظر لطفته ..چشم زود میذارمش.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر