تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 46

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 46



سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوفید؟ خوشید؟سیلامتید؟
وسط افتاب سوزانه و بنده تشریف اوردم! :دی
چه خبرا؟ خوچ میگذله که؟! ^^
.
هیییییییییییییییی...... یکشنبه و سه شنبه عصر تا ساعت 7- 8 کلاس دارم! اصلا حسش نیس برم!! خخخخخخخخخ
یکی نیست بگه چرا ثبت نام موکنی مادر؟
.
این قسمت دیه خود خود خود طوفانه!!
فک نمی کنم تا حالا اینقدر خشونت به خرج داده باشم تا این قسمت!!!
دیه چ کنیم مادر!! خباثت بد دردیه!! ک ک ک

وایستید!!! قبل از این که بوخونید ارامش خودتونو و حفظ کنید و سعی کنید حرص نخورید دخملانم!! خخخخخخخخ
.
اشانتیووووووووووووون هم داریم!
.
بوووووووووفرمایید ادامه مادر! ^^

نظرات هم کم نبااااااااااشه! ^^

میسیییییییییییییییییییییییییییییییی از این همه همراهیییییییییییییییی
بووووووووووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللللللللللل



**********************************
قانعم......!

او قسمت من نبود، مال مردم بود!
قربان دلم که مال مردم خور نیست!!!






* The peace after the storm * season 2 *  part  46







هیون جونگ که نفس هایش ارام تر شده بود و حال بهتری داشت، به زحمت از جایش بلند شد. همانطور که به سمت اتاق سوجین گام برمی داشت با حرص گفت: " فک می کنی با رفتنت همه چی حل میشه؟ بازم مثل همیشه داری از مشکلات فرار می کنی دختره ی دیوونه! "  صدایش را بلندتر کرد و دستگیره ی در را در دستش چرخاند : " من یکی نمی ذارم از اینجا بری! تا وقتی که تاوان کارتو....! "  که با باز شدن در اتاق، با دیدن صحنه ی روبرویش صدایش در گلو خفه شد و سرجایش میخکوب شد.
سوجین که با داد و فریاد هیون جونگ به خود امده بود، با دیدن او در استانه ی در، اب دهانش را فرو داد. با سرعتی عجیب خودش را عقب کشید و به دیوار پشت سرش چسبید.
کیوجونگ هم با دیدن هیون، بلافاصله از تخت پایین پرید و گوشه ای ایستاد.
هیون جونگ هنوز هم با صورتی برافروخته از خشم به ان دو خیره بود. دست مشت کرده اش را فشرد و با صدایی که از عصبانیت دورگه شده بود به حرف امد: " می بینم که تو این وضعیت خوب با هم جور شدین و دل و قلوه رد وبدل می کنید!!"
سوجین با صدای لرزانی زیرلب نالید: " ن...ن...نه...تو داری...! "  که هیون جونگ وسط حرفش پرید و با همان خشم ادامه داد: " دارم اشتباه می کنم؟ اره؟ "  نفسش را با حرص بیرون داد: " پس دیدی دروغ نگفتم که دوس داری غریبه ها لمست کنن! "
این بار کیوجونگ با لحنی سرزنش امیز به حرف امد: " بس کن هیون! "
نگاه خشمگینش را از سوجین گرفت و به کیوجونگ داد: " تو یکی ساکت باش که همه ی این مصیبتاو بدبختیای ما تقصیر توئه! تو سوجینو اوردی تو این خونه و حالام با اینکه میدونی گناهکاره، بازم باهاش مهربونی و هواشو داری! "  پوزخندی زد: " حقا که لیاقتت همین دختره ی نفهم از خود راضیه! "
کیوجونگ از زیر دندان های به هم فشرده غرید: "گفتم بسه دیگه هیون! " مشتش را بالا برد که سوجین مانعش شد و با لحن سرد و گرفته ای گفت: " ولش کن! ارزششو نداره! " 
سوجین حالا تمام بدنش می لرزید و دیگر طاقت نداشت. دیگر بیش از این نمی توانست این همه حقارت را تحمل کند و دم نزند. دستش را مشت کرد. نفسش را با حرص بیرون داد و روبروی هیون ایستاد: " نمی دونم چرا مرتب باید بهت جواب پس بدم؟! نمیدونم چرا تو چیزایی که بهت مربوط نیست دخالت می کنی!! "  لحنش رنگ جدیت گرفت: " محض اطلاعتون من هرطور که بخوام رفتار می کنم و این به هیچ کس به خصوص تو یکی اصلا ربطی نداره! پس بیخود  وانمود نکن که این چیزا برات مهمه! خودتم خوب میدونی که من و تو از هم متنفریم! من واقعا دلیل این کارای احمقانتو نمی فهمم! "   اهی کشید : "  میدونم که الان دلت میخواد سر به تنم نباشه!  من گناهمو قبول دارم و میدونم که حق داری هربلایی دلت خواست سرم بیاری! اما اجازه نمی دم ادمی مثل تو اینطوری بهم توهین کنه! "
هیون با چشمانی به خون نشسته قدمی به سمت سوجین برداشت و فریاد زد: " تو خودت فک می کنی کی هستی که اینطوری رفتار می کنی دختره ی گستاخ؟!! فک می کردم عوض شدی، اما حالا می بینم تو همون دختر احمقی بودی که میشناختم! طی این مدت فقط و فقط به حماقتت اضافه شده! "
 دیگر طاقتش طاق شده بود. حس می کرد تمام عضلاتش منقبض شده. نفس نفس می زد و لبش را می جوید.  بی ان که بخواهد مشتش را بلند کرد که این بار کیوجونگ جلویش را گرفت: " اروم باش سوجین! خواهش می کنم کار احمقانه ای نکن! "
پوزخندی گوشه ی لب هیون جا خوش کرد: " ولش کن! بذار بیاد جلو ببینم با اون عقل ناقصش چی کار می خواد بکنه!! "
کیوجونگ دست سوجین را به ارامی رها کرد و با عصبانیت به سمت هیون برگشت: " بسه دیگه!! "  نگاهش را به سوجین داد : " با هردوتونم! این رفتارای احمقانه رو بذارید کنار! همین الان! "
سوجین با حرص غرید: " من یا این پسره ی زبون نفهم؟! "
هیون جونگ این بار مصمم تر از قبل به سمت سوجین گام برداشت که کیوجونگ جلویش ایستاد و مانعش شد : " با جنگ و دعوا هیچ چی درست نمیشه!  چرا نمی خوای بفهمی دیوونه! "
هیون به قدری خشمگین بود که کنترلی بر روی رفتارهایش نداشت. بدون توجه به این حرف ها، مشتی حواله ی صورت کیوجونگ کرد. خواست مشت دیگری هم بزند که سوجین خودش را بین هیون و کیو  انداخت. همانطور که یقه ی هیون را میان دستانش گرفته بود، چنگی به ان زد و غرید: " چرا تمومش نمی کنی و دست از این کارات برنمی داری؟! مثلا با این کارا می خوای چی رو ثابت کنی؟ میخوای ثابت کنی  که خیلی مردی ؟ اره؟  تو از دست من عصبانی هستی، چرا میری طرف اون؟! "  صدایش رنگ لرزانی به خود گرفت: " اصلا منو بزن! هرچقدر دلت می خواد منو بزن! "  بغض فروخورده اش بی اختیار ترکید و قطره های اشک به نرمی بر روی گونه هایش جاری شد.
نمی خواست به این حرف ها اهمیتی بدهد. بودن سوجین کلافه اش می کرد. نفسش را با حرص بیرون داد.  همانطور که سعی می کرد سوجین را از خودش جدا کند، ناخواسته او را هل داد.
شتاب ضربه به قدری بود که سوجین نتوانست تعادلش را حفظ کند. جیغی کشید با شدت هرچه تمام تر به دیوار پشت سرش خورد.
کیوجونگ همانطور که خون گوشه ی لبش را  پاک می کرد، نگاه وحشت زده اش را بین سوجین و هیون رد و بدل کرد. با بیشترین سرعتی که می توانست خودش را به سوجین رساند و کنارش زانو زد. با صدایی که از وحشت و نگرانی رو به لرزش بود، نام سوجین را صدا زد.
درد جان فرسایی تمام وجودش را در بر گرفته بود. حس می کرد نفسش بند امده. تنها زیرلب نالید: " اخخخخ! "
کیوجونگ با وحشتی عجیبی به لباس سوجین چنگ زد و تکانش داد : " سوجین! خوبی؟ جواب بده! "
به زحمت چشمانش را گشود و برای لحظه ای به کیوجونگ خیره شد. با این که درد داشت و تار می دید، سعی می کرد ارام باشد. لبخند بی رمقی زد و با صدای خفه ای لبانش را از هم باز کرد: " خوبم! نگران نباش! "
هیون جونگ با بهت و درماندگی سرجایش خشکش زده بود و به صحنه ی روبرویش زل زده بود.
در همین حین هر 3 نفر در استانه ی در ظاهر شدند.
سوفی با دیدن سوجین، بی اختیار جیغی کشید و دستش را بر روی دهانش گذاشت. بی ان که بخواهد به سمت هیون جونگ گام برداشت و روبرویش قرار گرفت : " چرا این کارای احمقانتو تموم نمی کنی؟! "  ناخوداگاه کشیده ای در گوشش خوباند و با حرص ادامه داد : " به خودت بیا هیون! تو رو خدا به خودت بیا دیوونه! "  بدون این که حرف دیگری بزند و یا منتظر عکس العملی از هیون مثل چوب خشک شده باشد، با عجله به سمت سوجین رفت و کنارش نشست. دست یخ زده اش را میان دستان گرمش گرفت و با بغض غریبی نالید: " خوبی؟؟! "
لبخند بی رنگی زد و با بی حالی سری تکان داد.
این بار یونگ سنگ با تردید جلو رفت و با صدایی که نگرانی در ان موج میزد رو به کیوجونگ گفت: " چی شده؟ حالش خوبه؟!
کیوجونگ نیم نگاهی به سوجین انداخت و با صدای لرزانی گفت: " نمی دونم! خدا کنه بلایی سرش نیومده باشه! "
سوجین به زحمت سرش را بلند کرد و نگاهی به قیافه های نگران افراد دور و برش انداخت. اب دهانش را فروداد و با صدایی که به زور شنیده می شد، به حرف امد: " من خوبم! چیزیم نیست! نگران نباشید! "   اما خودش هم می دانست که حال خوبی ندارد. از شدت درد دندان هایش را بر روی هم فشرد و چشمانش را برای لحظه ای بر روی هم گذاشت. حتی نفس کشیدن هم برایش سخت شده بود.
هیون جونگ که حالا از زل زدن به روبرویش دست کشیده  به خودش امده بود، با دیدن این صحنه ها، با حرص به سمت سوجین رفت. همانطور که او را به زور بلند می کرد، با صدای دورگه اش در گوش او نجوا کرد: " نگاه کن! همه نگرانتن! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و تو مقصری! "  با خشمی عجیب تکانش داد و رو به بقیه صدایش را بلندتر کرد: " ببینید حالش خوبه! هیچیش نیست! فقط داره ادا درمیاره! "
سوجین چهره اش را از درد در هم کشید. لبش را به دندان گرفت و زیرلب غرید: " تو رو خدا بس کن هیون! تا کی میخوای اذیتم کنی! چرا دست از سرم برنمی داری؟! "  و با بی حالی چند مشت به سینه ی هیون جونگ کوبید. نفس هایش به شماره افتاده بود و دیگر نایی نداشت.
این بار سوفی با سرعت از جایش بلند شد و به سمت هیون دوید. همانطور که سعی داشت سوجین را از میان دستان او بیرون بکشد، فریادی زد : " بسه دیگه! ولش کن هیون! اونی که باید جواب پس بده منم، نه سوجین! " اون هیچ تقصیری نداره! اون فقط گناه منو گردن گرفت! همین! که هیچ وقت نباید این کارو می کرد! "
سوجین با چشمان نیمه بازش با درماندگی به سوفی خیره ماند : " سوفی! "
حلقه ی دستان هیون جونگ بی اختیار شل شد و نگاهش بر روی سوفی ثابت ماند. لحن و قیافه ی جدی سوفی جایی برای تردید نمی گذاشت. به نظر نمی امد دروغ بگوید. اما هیون جونگ با ناباوری سری تکان داد و با بهت گفت: " تو...تو داری دروغ میگی! محال ممکنه تو این کارو کرده باشی! "
بقیه هم با ناباوری عجیبی به سوفی خیره بودند. همگی گیج و اشفته تر از ان بودند که بدانند کدام حقیقت است و کدام دروغ! "
سوفی این بار با لحن قاطعی به حرف امد: " باور کنید راس میگم! اینا همش تقصیر منه! راس میم! من.....! "
-    همه ی اینا تقصیر بابای منه!
سر همگی به سمت جونگمین چرخید که با بی حالی تکیه اش را به چارچوب در داده بود و به ان ها خیره بود. سکوت بدی شکل گرفته بود! وضعیت بد و گیج کننده ای بود.
یونگ سنگ دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و سکوت بینشان را شکست: " محض رضای خدا یکی بگه این جا چه خبره! این جوری پیش بره، هرکی از راه برسه می خواد بگه من مقصرم! "
جونگمین با صدای دورگه ای ادامه داد : " این حقیقت محضه! بهتون اطمینان میدم که بابام پشت این مصیبتاست! "  اهی کشید و سرش را به چارچوب در تکیه داد.
یونگ سنگ با تردید پرسید: " پس سوجین.....! "
-    دروغ گفت! یه حماقت بچگانه کرد! توضیحش مفصله!.... لحنش رنگ قاطعیت گرفت: " بهتون صد در صد قول میدم که اقای پارک، پدر عزیز بنده مسبب همه ی ماجراهاست! " نفسش را با حرص بیرون داد و به زمین زیرپایش خیره ماند.

سوفی بی هیچ حرفی به زمین خیره بود. باز هم جونگمین نجاتش داده بود. اما این بار برعکس همیشه دلش می خواست همه چیز را به ان ها بگوید. دلش می خواست او هم به اندازه ی گناهش مجازات شود. اهی کشید و برای لحظه ای چشمانش را بست.
هیون جونگ به شدت گیج و اشفته بود. نمی دانست باید کدام را باور کند. ذهنش ان قدر خسته بود که چیزی را درک نمی کرد و نمی دانست باید چه کار کند. قفسه ی سینه اش باز هم بدجور می سوخت و نفس هایش سنگین بود. نگاهش را به جونگمین داد و تنها یه کلمه از دهانش خارج شد: " چرا؟ "
تکیه اش را از در گرفت و نگاهش را بر روی هیون جونگ ثابت نگه داشت: " این چیزیه که حتی خودمم نمی دونم! "
سوجین در سکوت عجیبی به هیون جونگ خیره بود. عطر تن او بی اختیار ارامش خاصی به او میداد و به جز ان چیز دیگری حس نمی کرد. از همان فاصله ی چند قدمی هم به خوبی می توانست عطر هیون جونگ را ببلعد. چهره اش از درد مچاله شده بود و دیگر چیزی از اتفاقات دور و اطرافش نمی فهمید. صداها و قیاقه ها، جلوی چشمانش گنگ و گنگ تر می شد. سرگیجه و حالت تهوع لحظه ای دست از سرش برنمی داشت. حتی نفسش هم به سختی بالا می امد. بار دیگر نگاهش را به هیون جونگ داد که چند قدم با اغوشش فاصله نداشت. تلو تلو خوران چند قدمی به جلو برداشت و زیرلب زمزمه کرد: " هیون! " و ناخوداگاه خودش را در اغوش او انداخت.
هیون جونگ که غافلگیر شده بود، سعی کرد سوجین را از خودش جدا کند، اما نتوانست. بیهوش بود و ذره ای تکان نمی خورد. همانطور که به سوجین خیره بود، با صدایی که بی مهابا می لرزید، چندین بار صدایش زد. دست لرزانش را لای موهای خوش حالتش فرو برد و باز هم زمزمه کرد: " سوجین! "  اما این بار هم جوابی نشنید. کم کم نگرانی داشت در وجودش اتراق می کرد. دستش را از لای موهای سوجین بیرون کشید و خواست گونه اش را نوازش کند که با دیدن خون گرمی که انگشتانش را رنگی کرده بود، با وحشت به سوجین خیره ماند و فریادی براورد: " سوجین! "   احساس کرد برای یک لحظه نفسش بند امد. زانوانش سست شد و بر روی زمین افتاد. سر سوجین را به سینه اش چسباند و با صدایی که به شدت می لرزید نالید: " چشماتو باز کن سوجین! تورو خدا چشماتو باز کن! "


.......................................................................................

خوووووووووووووووووب! بنده الفرار!! خخخخخخخ
این دفه به جای هویجم، داداچمو با خوم میبرم!! چون میدونم جونش الان بدجوری در خطره!! خخخخخخخخخخخخخخخ
یا! هرکسی به داداچم دست بزنه با من طرفه!!
داداچی ماهم، هرکی نظر نذاره، همین بلا رو سرش بیار من حال کنم!!!
.

و امااااااااااااااا.....اشانتیون!





 

هیونگ : خاک تو سرت هیون! اون شلوار پاره چیه پوشیدی اخه؟

هیون: ببند اون نیشتو!  عکستو بگیر!

جونگ : ببندین! الان وقت این حرفا نیست! ههه!

کیو: اخخخ! دیدی چی شد؟ یادم رفت! هههه!

یونگ: الان وقت این حرفا نیست! دوربینو نگاه کن! هههه

 








هیون: نگاه خشمگینو داشته باش فقط!
یونگ: بهله! دارم میبینم!
هیونگ: هی! ژستمو ببین!
جونگ: من بعدا به حساب تو میرسم!
کیو: بذار تموم شه! مگه دستم به شماها نرسه!






کیو: ولم کن! باید حالیشون کنم با کی طرفن!
هیونگ: هههههههه! بخند داداش! این جوری اخم نکن بابا! بیخیال! هههه!
یونگ:ولم کن جونگمین! دهه!
جونگ: این کته بیش از حد گشاده چی کار کنم خو!
هیون: بیخیال یونگ! تو مگه این دیوونه رو نمیشناسی! ههههه







کیو: اوممممممممم..... ببین مال من شکست!!

هیونگ : باشه بابا! من مال خودمو بهت میدم! فعلا بذار عکس بگیریم! ههه!




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Maryam***** چهارشنبه 26 تیر 1392 06:49 ب.ظ
آجیییییییی تیزر داستانم رو گذاشتممممممم قسمت اول هم شنبه می ذارممممممم تو دیگه باید حتما بوخونیش امیدوارم خوشت بیاااااااااادآدرسش هم گذاشتماااااااا
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونممم*********
مباااااااااااااااااااارکهههههههههههههه***
حتماااااااااااااا میااااااااااااااااااااااام جیگرررررررررررررررررررررررررم*****
میترا -
هی دو خط میخونم ! حس میکنم آشناس !
دو خط دیگه میخونم ! می بینم نه بابا ! یه جورایی آشناست !
دو خط بعدی رو ک میخونم یادم میاد ک نخییییییر ! نا جور هم آشناست و جناب عالی منو پای تلفن گذاشتی تو خماری !
هیوووووووووووووونمممممممم.....:'(
آخ ! ای وای ! دونگهه نشکن اون بشقابا رو ! ای وای ... اونا یادگاری مادر شوهر مادر مادر مادرمن ! دونگههههههه ! بی خیال اصلا هیون ترکید ! فقط تو اون بشقابایی آبا و اجدادی منو نشکن ... o_O
*almas-shargh* پاسخ داد:
ههههههههههه!! خسته نباشی شوما! :دی
بهله!! بازم خباثت ما قول کررررررررررررررده!!! خخخخخخخخخخ
.
سوجین بیچارررررررررررررررررررررررررررررررررررم!!! ((((((((((((
.
هههههههههه!! تا تو باشی خیانت نکنی!! خخخخخخخ
داداچ دونگهه بزن بشکون همه رو که خوب میشکونی!! تا این بچه به خودش بیاد!! ک ک ک
Maryam***** -
میگم این یونگی هم دیر واکنش نشون میده هااااااااااا تنها عمل مثبتی که انجام داد جونگمین رو قسمت قبل بلند کرد تنهایی برد توی اتاق یا یه قسمت هم مراقب سوجین شد!!! باید زودتر جلو هیون رو میگرفتهییییییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییییی..... قول میده از این به بعد بچه ی خوفی باشه!! ^^ خخخخخخخخ
Maryam***** -
این کیو دیگه وقت بهتر از این پیدا نکرد سوجین رو ببوسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این سوجین تا حالا داشت ما رو با عشق هیون و احساس زیاد و دوست داشتنی به جونگمین خفه میکرد بعد یکدفعه جوگیر شد کیو رو همراهی کرد؟؟؟؟؟؟چچچچچشش همه خوددرگیری پیدا کردن!!! بیچارههههههههههه سوجینننننننن کم بدبختی داشت حالا باید جواب نکیر و منکر هم بده سابقه اش هم که خرابه!!!!!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
ههههههههههههه!!! سواستفاده کرد بچم!!!! خخخخخخخخخ
ک ک ک! خواست از اصل غافلگیری استفاده کنه!! :دی
ریلکس ریلکس ریلکس تر مادر!!! خخخخخخخخخخ
هییییییییییییییی وااااااااااااااای بر من!!! خخخخخخخ
همینو بوگو!!! :دی
Maryam***** -
ولی خب سخته ازت دل بکنمممممممم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

جیغغغغغغغغغغغغغغ من میگم همه ی شخصیت ها مکشوشا!!!!!!!!!! البته جونگمین و هیون بیشتر گذشته و حالشون معلومه ولی جونگمین بازم مکشوشه!!!این سوفی و سوجین که دیجه خیلی مکشوشااااااابه شدت منتظرم زندگی و اتفاقاتی که براشون افتاده معلوم شه
*almas-shargh* پاسخ داد:
یعنی انقدرررررررررررر خواستنی هستمممممممممممممممممم!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
ایول! خوش به حالمممممممممم!! :دی
.
منم از تو نمیتونم دل بکنم اجییییییییییییییییییییییییییییییییی^^
.
جییییییییییییییییییییییییییییغ!!! مهلووووووووم میشه بالاخره!! یوهاهاهاهاهاهاها!!!!
به زوووووووووووووودی مادر!! ^^
Maryam***** -
وووووواااااااااییییییی نمی تونم الماسی خیلی برام سخته برا این قسمت نظر بدمممم همش نفسم میگیره نمی دونم تا حالا فهمیدی یا نه من به شدت احساساتیم و کلا الآنم روزم هیچ حال ندارم تازه امروز مجبور شدم بیشتر از 800 تا عکس از موبایلم به موبایل بابام بولوتوس کنم یعنی فررررررررررررررررت شدم رسما!!یعنی آخرش چشم بسته و رو تخت خوابیده در حالی که موبایل توی شارژ بود داشتم دکمه بله رو میزدم!!حدود 2ساعت طول کشیدددددد
*almas-shargh* پاسخ داد:
عزیزززززززززززززمییییییییییییییییییییییییییییی***^^
اشکال ندالهههههههه جیگلممممم، درکت میکنممممممممم***)))))
منم خودم بدجووووووووری احساسی ام! مثل خودت! ^^
.
اخیییییییییییییییییی!! بگردمممممممممم الهی^^
خووووووووووووووووب استراحت کن جیگرررررر اجییییییی^^****
anisa دوشنبه 24 تیر 1392 02:26 ب.ظ
میگماااااا...نمیشه این سوجین عاشق جونگمین بشه؟؟؟؟....من جونگمین موخوامممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
شایدمممممممم بشه^^
هنوووووووووووز 30-40 قسمت مونده تا پایان ماجرا!! هنوز قضاوت زوده))))))))
سارا3 دوشنبه 24 تیر 1392 01:12 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ....
جیییییییییییییییغ...
اوا خاک به سرم...همه چی درهم شد من یه دفعه وسط داستان به جای اینکه ناراحت باشم چخ زدم زیر خنده..!!!
خب اول از همه اعلام کنم که بنده اون انجمن مورد نظر رو اینجا هم راه اندازی کردم...
جییییییییییییییییییییغ...
الهی ی ی بمیرم...بیچاره هیونم..
حالا نیس که خیلی سالمه...جنگ و جدل هم راه میندازه...
اخه تو که قلبت اینجوری...میکنی اینکارا رو میکنی
و اماااااا...سوجین...
خب فکر کنم به رحمت ایزدی پیوست...فاتحه
مرررررررررررررررررررسی...
بووووووووووووووووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!
جییییییییییییییییییییییییغ!
ههههه! دیه چ کنم مادر! :دی
.
خخخخخخخخ! اکشالی نداله! خنده بر هر درد بی درمان دواست!! خخخخخخ
.
اوووووووووووووون انجمنو من پاشیدمش از هم!!!! خیالت تخت! :دی
.
هیییییییی....همینو بوگو!!! :دی
.
بچمو که کشتی دستی دستی مادر!!! خخخخخخخ
.
میسیییییییییییییی فداااااااااااااااااات شمممممممممم***
بووووووووووووووووووووووووش***
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 23 تیر 1392 09:55 ب.ظ
مرسی الماسی جون
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششش عزیزدلمممممم***^^
فاطیماجون یکشنبه 23 تیر 1392 09:22 ب.ظ
بسی زیبا بودددددددددددددددددددد بیصبرانه منتظر ادامشم هی هی
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزدلممممممممممممممم****
مرسی از همراهیت گلممممم*)))))
هیییییییییییییییی! :دی
aysel یکشنبه 23 تیر 1392 08:44 ب.ظ
almas man kheyli az postere dastanet khosham miyad ba ji dorostesh kardii?
*almas-shargh* پاسخ داد:
با Cs 8 نرم افزار گلم.....
از فیلتر هم استفاده کردم! )))))))))))
selia یکشنبه 23 تیر 1392 06:25 ب.ظ
هیون
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییی.....داداچممممممممممم! ^^ خخخخخخخخخ
*maHsa* یکشنبه 23 تیر 1392 05:24 ب.ظ
سوجین بیچاره آخه داداشم تقصیر سوجین نبود که تقصیر سوفی بود
ولی فک کنم هیون از جای دیگه پر بودا
منظورم کیو و سوجین بود
حالا الماسی نزنی سوجینو ناقص کنی
*almas-shargh* پاسخ داد:
هییییییییییییی......از دست این داداچمون! :دی
اره، فک کنم!!!
عصبی و حرصی شده بود بچم! :دی
.
نیدونم! تا ببینیم چ میشه!! خخخخخخخ
*maHsa* یکشنبه 23 تیر 1392 05:22 ب.ظ
مرسی خیلی قشنگ بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییی عزیزدلممممممممممممممم*******
دلارا یکشنبه 23 تیر 1392 03:10 ب.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییی عزیزممممم***
Maryam***** یکشنبه 23 تیر 1392 02:25 ب.ظ
هر وقت نرمال شدم که بعید می دونم میام دوباره نظرات طلا مانندم رو میدمممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
قلبوووووووووووووووووووووونت بلم من^^
منم منتظرت میموووووووووونم عسل****
Maryam***** یکشنبه 23 تیر 1392 02:24 ب.ظ
من هیون رو میکشممممممممممممممممممممممآخهههههه تو قلبت خیلی سالمه با همه بحث و جدل میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی من الآن کوه آتشفشانممممممممممممممممم اونم در حاله فورااااااااااااااااااااااان!!!!!!هیووووووووووووووون تو خودت بیمارستانی اون وقت دختره ی بدبخت فلک زده ی آواره ی بیچاره ی ........می فرستی بیمارستاااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شقییییییییییییییی یعنی وای به حالت اگه این سوجین رو توی کما ببریییییییییییییی!!!یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من آخرش از دسته تو سکته میکنمممممممممممممممم المااااااااااااس!!!!!!!! (بگین خدا نکنه ببینم!!)واااااااااااااااای خیلی وقت بود این قدر حرص نخورده بودممممممم خسته شدمممممممممممممممممممممممم جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ هیووووووووون اون جونگمین بیدار نمیشددددددد می خواستی سوجین رو گوشت کوبیده درست کنییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ آخهههههه قلب سالم نداری عقله سالم که داری استفادشششششش کننننننننننننن!!!!!!!همش تقصیره این سوفیییییی هست که واسه من لال مونی گرفته واستاده سوجین گوجه ای بشه بعد بیاد اعتراف کنههههه خانم خانوماااااا ایشششششششششششششدهههههههههههههههههههههههههههههههههههه
*almas-shargh* پاسخ داد:
نهههههههههههههههههههههههههه!!! به خودت رحم کن!!! بیوه میشیا مادر! از ما گفتن!!! خخخخخخخخخخخخ
هییییییییییییییییی.....همونو بووووووووووووووووگو!!!
یاااااااااااااااا قمر دابل اس!! منوووووووووووووووو نجااااااااااااااااااااااااااات بدین! و همینطور داداچموووووووووووووووووووووووووووو!!! خخخخخخخخخخخخ
.
والااااااااااااااااا!! داداچ زبون نفهمم اگه فهمید! حالا تو هی بوگو!!! :دی
.
شایدممممممم به احتمال 90 درصد بردمش کما!! اتفاقا اونجا خیلی خوش اب و هواست بوخودا!!! خخخخخخخخخخخخخ
.
خدااااااااااااااااااااااااااااااا نکنهههههههههههههههههههههههههه جیگررررررررررررررررررررررررررررری^^
یه دقه وایسا! میخوای با شوفل گنده دماغت دوتایی سکته رو بزنید اصلا! این بهتره!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
ببشخیدددددددددددددددددددددددددددد!!! خودممم بدجوری حالم خراب بود وقتی می نوشتمش ((((((((((((((((((((((((((((((((
ولی چ کنیم، رگ خباثتمون قوی تره!!! ک ک ک
.
هههههههههههه!!! گوشت کوبیده! از داداچی هیچی بعید نیست!!!! :دی
بفرما!!! بازم گلی به گوشه ی جمال هویجم که بازم به موقع رسید! بهله! :دی
.
اون عقل سالمم نداره! شک نکن!!! ک ک ک ( من فرارررررررررررررررررررررررررررر! :دی)
.
اخه تخصیر سوفی چیه!!! یااااااااااااااااااااااااااااااا!! تو چشمت سوفی رو نمیبینه من چه کنم!!! خخخخخخخخخخخخخخ
فقط جرات داری یه بار دیه بهش توهین کنی!!! :دی
سوفی خیلیییییییییییییییییییی هم دوست داشتنیه!^^ بهله!!! :دی
.
ایششششششششششششششششششششش!!! مادر شوفلم مادر شوفلای قدیم!! والا!!! خخخخخخخخ
زن دادچم زن داداچای قدیم!!! ک ک ک
aysan jon jungi یکشنبه 23 تیر 1392 02:10 ب.ظ
سلام الماس جون عالییییییی بود

دقیقا منم یکشنبه و سه شنبه ها تا ساعت 8 کلاس دارمممممم امروزم باید برم کلاس اصلا حسش نیس هه هههههههه ....
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزدلمممممممم***))))))
اخییییییییییییی...... واقعا)))))))
تابستونه و استراحتش دیه.....
میسییییییییی گلم***
رویا یکشنبه 23 تیر 1392 01:59 ب.ظ
واااای که چه غمگین بوددددد خوبه که هیونو با خودت بردی وگرنه... هم به خاطر مشتی که به شوهر نازنینم زد و هم به خاطر این رفتاراش باید بکشمشششش
دیگه بدجوریییی منتظر قسمت بعدیمااا مرسی و بووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییی......خودمم دلم کباب شد بدجور! (((((((
خخخخخخخ!! خوب کاری کردم پس! میدونستم اگه اینجا باشه خونریزی میشه! :دی
یخده صب کن، خودم ادبش میکنم! یه بلایی سرش میارم حظ کنه! خخخخخخخخخخ
ای به رووووووووووووووووووووی چشمم^^
میسیییییییییییی عزیزدلمممم**
بوووووووووووووووووش و بخخخخخخل***
رنت یکشنبه 23 تیر 1392 01:47 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
خوبه بلاخره جونگ مین واقعیت رو گفت
هوفففففففففففف
*almas-shargh* پاسخ داد:
مرسیییییییییییییی گلممممم****))))
اره بالاخره!! )))))))))))))
✯REnEe✯ یکشنبه 23 تیر 1392 12:33 ب.ظ
آره اول شدم وای الماس این قسمت چقدر غمگین بود ، طفلک سوجین ، بلایی سرش نیومده باشه مرسی*
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووووووووورین^^
اوهوووووووووم.....خودمم دلم کباب شد....هیییییییییییییییییییی(((((((
خواهشششش جیگرررررررررررررم***))))))
✯REnEe✯ یکشنبه 23 تیر 1392 12:33 ب.ظ
اولم؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
یسسسسسسسسسسسس!! ^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر