تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part21

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 22 تیر 1392

the IMMORTALS.part21



ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلامی به نرمی پتو و گرمی اتو!!!!!!!!!!!!...
خوبید دخترانم؟...نماز روزه هاتون قبول..
 یه ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنون گنده همراه با بغل برای کامنتای پارت قبل...
وااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی من فردا اینقدر کار دارم:((((((...معلم زبانم گفته تمام دیالوگ های کارتونrio رو حفظ کنیم امتحان میگیره و از اونور هم معلم حسابانمم جو گیر شده میخواد فردا امتحان ازمون بگیره...من اول کدومو بخونم؟؟؟؟؟؟....چرا منو توی این موقعیت قرار میدین؟...کیــــــــــــــــه؟؟کیــــــــــــــه؟...
خوب من هنوز سر حرفم هستم باید بریم نشر تندیس و بهنام رو قتل عام کنم...اقاااااااااااااااااااااااااااااا این چه وضعشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...این چه وضع نشر کتابه اخهههههههههههههههههههههههههههه...پندراگن دقیقا 1 اساله که جلد جدیدش بیرون نیومده!!!!!!!!!..خو اگه من زبان اصلیشو میخوندم که تا حالا 10 جلدشو ده دور کرده بودم!!!!!!!!!!!!!...این چه وضعشهههههههههه اخه.....
وااااااااااای بچه ها عکسای جدید هیون برادر رو دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............واااااااااااااااااااااااااای
راستی بکس...اگه سارا  اجازه بده من شاید 2شنبه ها هم داستان بزارم:)
برین ادامه که عکس رِین رو هم گزاشتم







the IMMORTALS

رِین با قاشقش مدام سوپ غلیظ بدمزه رو بهم میزد و توی فکر فرو رفته بود...گاهی زیر چشمی به توایلا نگاه میکرد و حرکات اون رو بررسی میکرد...هر چه که بیشتر به اون نگاه میکرد بیشتر مطمئن میشد که توایلای واقعی یه جای دیگه ست...وقتی بچه بود مادربزرگش عادت داشت داستانهای مختلفی از انواع جادو هنگام خواب براش تعریف کنه..در اون داستانها پر بود از ادمهایی که با جادو تغییر شکل میداند...رِین مطمئن بود که بلا یه بلایی سر توایلا اورده بود یا شایدم خودش رو به شکل توایلا در اورده بود...با دیدن رفتارهای عجیب توایلا مطمئن شد که دختری که مقابلش نشسته بلاست نه توایلا...
-خوب نگفتین...اینجا چیکار میکنین؟...
رِین از افکارش بیرون اومد و به هیونگ خیره شده که با صورت خندان به یونگ سنگ خیره شده بود...یونگ سنگ لبخندی زد و به جونگمین نگاه کرد..جونگمین نفس عمیقی کشید وکوتاه ترین جوابی رو که به ذهنش خطور کرد رو گفت:به تو مربوط نیست...
-هی تو هنوز سر اون مسئله با من مشکل داری؟...منکه بهت گفتم پولتو پس میدم...
رِین لگدی به پای جونگمین زد..صورت جوگمین از درد قرمز شد و نتونست حرفش رو ادامه بده..رِین بدون توجه به جونگمین  گفت:نه نه...ما اینجاییم چون...چون...برای یه سفر دریایی دنبال کشتی میگردیم...
یونگ سنگ سریع بحث رو عوض کرد وگفت:تو اینجا زندگی میکنی؟؟...
هیونگ درحالی که مشغول خاروندن پشت گوش های لیمو بود لبخندی زد و گفت:اره..من بیشتر زندگیم رو توی دریا گذروندم....
توایلا کنار دست یونگ سنگ ناگهانی سیخ ایستاد...چشماش برق زد و برای مدتی به رِین خیره شد...یونگ سنگ شونه شو به ارومی تکون داد وگفت:توایلا؟...
توایلا چندبار پلک زد تا اینکه چشمهاش به حالت عادی برگشت..درحالی که نفس نفس میزد گفت:باید بریم...باید بریم...
قبل از اینکه کسی بتونه به حرف اون واکنش بده توایلا بلند شد و سریع یونگ سنگ رو کنار زد و به طرف در دوید...یونگ سنگ برای چند ثانیه به بقیه نگاه کرد و بعد سریع بلند شد و کمانش رو برداشت وگفت:زودباشین..
رِین هم سریع دنبال یونگ سنگ دوید...جونگمین بلند شد و با خونسردی تمام کمانش رو برداشت و خواست به سمت در بره که هیونگ از اون جلو زد و خواست از در بیرون بره که جونگمین شونه شو گرفت و مجبورش کرد بایسته...
-به تو نیازی نیست...ممنون بخاطر ناهار...میتونی برگردی سر کارت...
-اما...
جونگمین بی توجه به حرف اون از در مهمون خونه بیرون رفت و به اطراف نگاه کرد تا شاید بقیه رو پیدا کنه...شنل سبز رنگ رِین رو که توی هوا پیچ و تاپ میخورد بین جمعیت تشخیص داد و به طرفش دوید...
***
توایلا سکندری خورد و به زمین افتاد..نفس نفس زنان سعی کرد خودش رو بلند کنه اما دستهاش تحمل وزن بدنش رو نداشتن ...ریه هاش میسوختن و نمیتونست پاهاشو حس کنه..احساس میکرد که روزهاس درحال دویدنه...سرش رو بلند کرد و به هیون نگاه کرد که به فاصله ی چند قدمی پشت به اون ایستاده بود...هیون سرش رو کمی کج کرد وگفت:اسم...منو از...کجا میدونی؟...
توایلا که هنوز نفس نفس میزد خودشو به کنار درختی کشید و به درخت تکیه داد وگفت:نمی...نمیدونم...
-داری دروغ میگی...
توایلا سرش رو به درخت تکیه داد و نفس عمیقی کشید..خودش هم توضیحی برای اتفاقات پیش اومده نداشت...در واقع دنبال کسی میگشت که این اتفاقهای رو براش توضیح بده...خاطرات کودکیش مرتب به ذهن اون هجوم می اوردن و باعث میشدن که از خانواده ش چیزهای بیشتری رو بخاطر بیاره...چرا پدر و مادرش اون رو مبعد پیشگوها برده بودن؟..الان اونا کجا هستن؟...چرا باید پسری رو یادش بیاد که الان بزرگترین دشمن و شوالیه ی پادشاهه؟....
هیون به طرف توایلا برگشت و خنجرش رو در اورد...توایلا با وحشت به خنجر نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:میخوای چیکار کنی؟...
هیون اهی کشید و خنجر رو زیر طناب هایی که به دست توایلا بسته بود فرو کرد و با یه حرکت اونها رو پاره کرد....توایلا مچ های متورم و زخم شده ش رو مالید و زیرلب گفت:ممنونم...
-هنوز جواب سوال منو ندادی...اسم منو از کجا میدونی؟...
توایلا سعی میکرد به چشمهای اون نگاه نکنه...نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت:نمیدونم...واقعا نمیدونم...
پاهاشو جمع کرد و به  تنه ی درخت چسبید و به ارومی بلند شد و توی چشمهای هیون خیره شد و گفت:من وقتی خیلی کوچیک بودم حافظه مو از دست دادم..چیزای زیادی از گذشته م بخاطر نمیارم....فقط میدونم که توی بچگی هام یه همبازی داشتم به اسم هیون یا ارامیس...
هیون به توایلا خیره شده بود...حتی پلک هم نمیزد...باور نمیکرد که همبازی دوران کودکیش زنده باشه...اون همراه مادرش از قصر فرار کرد و هیون دیگه هیچ وقت اونو ندیده بود....همه میگفتن که اونا کشته شدن...اما الان توایلا درست در مقابلش بود...زیر لب گفت: اما...این...امکان نداره...
-چی....امکان نداره؟...
هیون چندبار نفس عمیق کشید و دستشو بین موهای خیس عرقش فرو برد و به طرف دیگه ای نگاه کرد...نمیتونست حرفای توایلا رو باور کنه....یعنی تمام این مدت پادشاه به اون دروغ گفته بود؟...
توایلا به حرکات هیون نگاه کرد...نمیدونست چرا این پسر اینطوری پریشان شده..به ارومی پرسید:هیون؟...
هیون با عصبانیت برگشت و تقریبا با فریاد گفت:منو با اون اسم صدا نزن...اسم من ارامیسه...
توایلا از ترس قدمی به عقب برداشت و به درخت چسبید...سوال های زیادی توی ذهنش بود که باید جواب اونا رو پیدا میکرد..با ارومترین صدایی که داشت پرسید:تو از پدر و مادر من چیزی میدونی؟...اونا زنده ن؟...
-یعنی تو واقعا هیچی از گذشته ت یادت نمیاد؟..
توایلا به علامت نه سرش رو تکون داد...حالت چهره ی هیون کمی نرم تر شد...از چشمهای توایلا معلوم بود که دروغی در کار نیست...اون واقعا چیزی بخاطر نمیاورد...اهی کشید و به اطراف نگاه کرد...هوا داشت کم کم تاریک میشد...باید توایلا رو به کنار دروازه میبرد...دروازه کمی دورتر از اونا در کنار رودخانه ای قرار داشت...باید به بهانه ی اب توایلا رو به کنار دروازه میبرد...
از کنار توایلا رد شد وگفت:دنبالم بیا...باید اب پیدا کنیم...
توایلا هنوز به هیون اعتماد نداشت..بدون اینکه تکون بخوره گفت:تو هنوزم میخوای ما رو به پادشاه تحویل بدی؟...
هیون جوابی نداد و به راه رفتنش ادامه داد...توایلا از ترس هم که شده مجبور بود دنبالش بره...صدایی نیومد..نگران شد و به پشت سرش نگاه کرد...توایلا رفته بود...هیون اخم کرد و زیر لب ناسزایی داد وگفت:چطور میتونم اینقدر احمق باشم...
به دنبال توایلا دوید...کمی بعد بین درختها موهای سفید رنگ اون رو دید که توی هوا پیچ و تاپ میخوردند...سرعتش رو زیاد کرد و شونه ش رو محکم گرفت و داد زد:وایسا...
توایلا شونه ش رو تکون داد و گفت:ولم کن...
هیون با کلافگی توایلا رو کشید وگفت:اینکاری که تو داری انجام میدی هیچ نتیجه ای نداره...
چیزی محکم از پشت به هیون برخورد کرد و هیون محکم به زمین خورد...صدایی از پشت سرش گفت:چشماتو باز کن....
توایلا به بلا نگاه کرد که روی هیون افتاده بود و این یعنی که بقیه دنبالش بودن..کمی بعد یونگ سنگ از بین درختها بیرون اومد و نفس نفس زنان گفت:توایلا...خیلی...تند..
حرفش رو نیمه تموم گزاشت و به دو تا توایلایی که کنار هم ایستاده بودند نگاه کرد...ارامیس با فاصله از دوتا توایلا ایستاده بود و با عصبانیت به یونگ سنگ نگاه میکرد...جونگمین و رِین هم  از پشت بوته ها بیرون اومدند و کنار یونگ سنگ ایستادند...رِین روی زانوهاشو خم شد وگفت:چرا..اینقدر...تند...میدوئی؟...
یونگ سنگ با بازوش به رِین کوبید..رِین سرش رو بالا گرفت و با دیدن دوتا توایلا سیخ ایستاد وگفت:هی..اینجا چه خبره؟...توایلای اصلی کدومتونه؟..
هردوتا توایلا باهم گفتن:منم...
با تعجب به همدیگر نگاه کردند...توایلای سمت راست گفت:دیگه کافیه بلا...اینا رو کشوندی اینجا...از شکل من بیا بیرون...
توایلای سمت چپ خندید وگفت:توایلای اصلی منم..تو بِلایی...
هیون با عصبانیت داد زد:ساکت...بلا این مسخره بازی رو تموم کن..باید زودتر ماموریتمون رو تموم کنیم...
توایلایی سمت چپ پوزخندی زد و به هیون نگاه کرد وگفت:خیلی خوب...ولی داشت خوش میگذشت..
بشکنی زد و هاله ای سیاه رنگ اونو فرا گرفت و وقتی محو شد بلا به شکل واقعی خودش برگشته بود...ارامیس شمشیرش رو کشید و اون رو به طرف جونگمین نشانه رفت وگفت:تسلیم شین...
یونگ سنگ تیری از کمانش برداشت وگفت:تو خواب ببینی...
بلا بشکنی زد و شاخه هایی سیاه رنگ از زمین بیرون اومدن...جونگمین با مهارت قبل ازاینکه شاخه های به دور پاهاش بپیچن جاخالی داد و به طرف هیون حمله ور شد...
توایلا برای اینکه جادوی بلا رو متوقف کنه روی اون پرید و هردو باهم روی زمین افتادند...شاخه های سیاه رنگ بلافاصله محو شدند...
بلا توایلا رو پرت کرد و بلند شد و دستش رو به سمت توایلا گرفت...چند ثانیه بعد شاخه هایی از دل زمین بیرون اومدند و توایلا رو توی خودشون محبوس کردند...بلا لبخندی زد و موهاشو از روی صورتش کنار زد وگفت:از این نمیتونی فرار کنی...
تیری درست از جلوی چشمش رد شد..بلا با وحشت به یونگ سنگ نگاه کرد وگفت:چه طور جرات میکنی...
یونگ سنگ تیری دیگه ای رو در تیردانش گزاشت وگفت: توایلا رو ازاد کن...
یونگ سنگ رِین رو دید که از پشت به بلا نزدیک میشه...نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواس بلا رو متوجه خودش بکنه...تیر رو درست جلوی پای بلا نشونه گیری کرد و اون رو رها کرد...بلا ناخوداگاه چند قدم عقب رفت..رِین از پشت بلا رو گرفت و خنجرش رو کنار گردن بلا نگه داشت و روبه هیون داد زد:تمومش کن وگرنه این دختر میمیره...
هیون لگدی به شکم جونگمین زد و قبل از اینکه جونگمین زمین بخوره یقه شو گرفت و خواست با مشت توی صورتش بکوبه که صدای رِین اون رو میخکوب کرد...کمی مکث کرد سپس جونگمین رو با تنفر رها کرد و به رِین نگاه کرد که خنجرش رو روی گلوی بلا گزاشته بود...پوزخندی زد وگفت:تو نمیتونی اون رو بکشی...."نمیتونی"...همین الانشم دستت داره میلرزه...
رِین درحالی که سعی میکرد صداش نلرزه گفت:میتونی امتحانم بکنی...
هیون قدمی به طرف رِین برداشت وگفت:تو تا حالا کسی رو نکشتی رِین؟..درست میگم...اگه اون دختر رو بکشی تا ابد قیافه ش جلوی چشمهات ظاهر میشه و دیوونت میکنه...
جونگمین داد زد:بهش توجه نکن رِین...
رِین سردرگم به هیون نگاه کرد...درست بود اون میترسید...از کشتن و کشته شدن میترسید...
بلا احساس کرد که عضلات رِین دارن منقبض میشن و فشار وارد بر بدنش داره کمتر میشه...هیون قدم دیگه ای به طرف اونا برداشت وگفت:چاقو رو بده به من رِین...
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید...تیر رو نشانه گیری کرد و اون رو رها کرد...تیر به بازوی هیون خورد و اون تلو تلوخوران عقب رفت...جونگمین به کفش هیون لگد زد و هیون روی زمین افتاد و سرش به سنگی خورد و بیهوش شد...
رِین با دسته ی خنجر ضربه ای به پشت گردن بلا زد و بلا بیهوش روی زمین افتاد...رِین چندبار نفس عمیق کشید و بعد به سمت توایلا دوید که بین شاخه ها محصور شده بود...با خنجر مشغول بریدن شاخه ها شد و بعد از چند دقیقه توایلا ازاد شد و درحالی که سعی میکرد به ارومی نفس بکشه گفت:ممنونم....داشتم..خفه...میشدم...
جونگمین اهی کشید و به دو نفر بیهوشی که روی زمین افتاده بودن نگاه کرد وگفت: با اینا چیکار کنیم؟...
توایلا بی توجه به جونگمین به سمت هیون دوید و کنارش روی زمین نشست وگفت:داره خون ریزی میکنه....باید تیر رو در بیاریم و زخم رو ببندیم...
یونگ سنگ و جونگمین و رِین با دهن باز به هم نگاه کردند...یونگ سنگ با تعجب گفت:توایلا...میدونی اون دقیقا کیه؟...
توایلا بدون اینکه به یونگ سنگ توجه کنه گوشه ای از لباسش رو پاره کرد و پارچه رو اطراف تیر گزاشت و تیر رو بیرون کشید...خون فوران کرد و پارچه ی توی دست توایلا در عرض چند ثانیه کاملا قرمز و خیس شد...توایلا با التماس به رِین نگاه کرد وگفت:خواهش میکنم..اون نباید بمیره...اگه زنده بمونه میتونم از گذشته م با خبر بشم...
جونگمین اخمی کرد وگفت:اون به گذشته ی تو چیکار داره؟...
توایلا با التماس ادامه داد:رِین...خواهش میکنم...
رِین به طرف توایلا رفت و کنارش نشست و گفت:دستمال رو بردار..
توایلا دستمال رو برداشت...رِین خنجرش رو بیرون اورد و لباس چند لایه ی هیون رو پاره کرد تا به زخم رسید...دستشو به طرف جونگمین گرفت و گفت:اب...
جونگمین پوزخندی زد وگفت:تو واقعا میخوای نجاتش بدی؟...
رِین دستش رو تکون داد...جونگمین اهی کشید و قمقمه رو به سمت رِین پرت کرد...رِین در قمقمه رو باز کرد و کمی اب روی زخم ریخت...قمقمه رو به توایلا داد وگفت:میرم گیاه پیدا کنم...با یه دستمال جلوی خون ریزی رو بگیر...
توایلا قسمتی دیگه از پارچه ی لباسش رو پاره کرد و روی زخم گزاشت...رِین خنجرش رو برداشت و بلند شد...به جونگمین نگاه کرد که هنوز با عصبانیت بهش خیره شده بود...اهی کشید و شروع به قدم زدن کرد و همزمان هم به اطراف نگاه میکرد تا گیاه دارویی پیدا کنه...
جونگمین گفت:من میرم دنبال رِین..
یونگ سنگ با وحشت گفت:هی..اون دختر جادوگره نیست...
جونگمین به اطراف نگاه کرد و زیر لب ناسزایی داد وگفت:فرار کرده...به احتمال زیاد میره که سربازها رو برامون بیاره...تو و توایلا..اون پسره رو ببرین کنار رودخونه...خاک هرچه که بیشتر جلو میریم مرطوب تر میشه باید یه رودخونه جلوتر باشه...منم میرم رِین رو پیدا کنم...
یونگ سنگ سرش رو به علامت تایید تکون داد...جونگمین اهی کشید و به دنبال رِین راه افتاد...

رِین گیاهی رو با خشونت تمام از ریشه کند و کنار بقیه ی گیاه هایی گزاشت که پیدا کرده بود...اگر بخاطر خواهش توایلا نبود ترجیح میداد اون شوالیه رو توی جنگل ول کنن تا بمیره...صدای شکستن شاخه اومد...رِین با وحشت بلند شد و به اطراف نگاه کرد...
جونگمین لبخندی زد وگفت:لازم نیست بترسی...
رِین مدتی به جونگمین نگاه کرد و بعد دوباره روی زمین نشست و مشغول کندن گیاهان شد...جونگمین کنارش ایستاد وگفت:چرا قبول کردی که نجاتش بدی رِین؟..اون پسر یه خطر خیلی بزرگه...باید ولش میکردیم...
توایلا با عصبانیت گفت:که بمیره؟...جونگمین  تو قاتل نیستی...نباید برای زندگی مردم تصمیم بگیری...
بلند شد مستقیما توی چشمای جونگمین خیره شد وگفت:چه من کمکش میکردم و چه نمیکردم اون زنده میمونه...اون پسر قویه و جون سالم به در میبرد...دلیل دیگه هم  بخاطر توایلاست...
جونگمین نگاهش رو از رِین برگردوند و چیزی نگفت..حق با رِین بود اون قاتل نبود...نباید برای زندگی مردم تصمیم میگرفت..اهی کشید و به اسمونی که هر لحظه تیره تر میشد نگاه کرد...از شروع سفرش با توایلا احساس میکرد که داره تغییر میکنه...
رِین بلند شد و خنجرش رو توی غلافش گزاشت و گیاهانی رو که جمع کرده بود توی جیبش گزاشت و گفت:بریم...
از کنار جونگمین رد شد که جونگمین مچ دستش رو گرفت و گفت:بعضی وقتا فکر میکنم که چی میشد اگه من این موضوع جاودانه رو قبول نمیکردم؟...
روبه روی رِین ایستاد وگفت:تو پشیمونی که به این سفر اومدی...
رِین لبخند زد  و گفت:نه...نه اصلا...
دست جونگمین رو گرفت و ادامه داد:هوا داره تاریک میشه...بهتره بریم یه جا زودتر اتراق کنیم
جونگمین به پیشونیش کوبید وگفت:وای کاملا یادم رفت...بلا فرار کرده..باید از اینجا دورشیم..عجله کن..
دست رِین رو کشید و مجبورش کرد که دنبال اون بدوئه...
***
یونگ سنگ هیون رو زمین انداخت و کششی به عضلاتش داد وگفت:وای چقدر سنگین بود...
توایلا با نگرانی نبض هیون رو چک کرد و نفسی از سر اسودگی کشید...نبضش قوی بود...
یونگ سنگ کنار هیون نشست و مشغول بستن دستای اون شد...توایلا با تعجب پرسید:چرا اینکارو میکنی؟...اینکه بیهوشه...
یونگ سنگ با جدیت گفت:من هیچ وقت به این پسر اعتماد نداشتم و ندارم و نخواهم داشت...شوالیه ها هیچ وقت قابل اعتماد نیستن...
اخرین گره رو زد و بلند شد و به طرف رودخونه رفت و دست و صورتش رو توی اون شست...توایلا زانوهاشو بغل کرد و چونه ش رو روی زانوش گزاشت و به هیون خیره شده...وقتی خواب بود چهره ی مهربون تری داشت...
-توایلا من میرم چوب جمع کنم...
توایلا به ارومی سرش رو تکون داد و دور شدن یونگ سنگ رو تماشا کرد...به این فکر میکرد که زمان چیز عجیبی بود...گاهی اوقات کند سپری میشد و هیچ اتفاقی نمی افتاد و گاهی اوقات هم سریع سپری میشد و هر لحظه ی اون اتفاقی تازه میوفتاد...در طی چند ساعت گذشته توایلا دوست بچگی هاشو پیدا کرده بود...فهمیده بود اسم واقعی ارامیس چیه...فهمیده بود که اون بشدت به پادشاه وفاداره و از گذشته ی اون هم خبر داره...
"-تنها نشستی دختر جوان...اینجا جای خطرناکیه!"..
توایلا با خوشحالی به  شخص روبه روش نگاه کرد و با هیجان گفت:لرد ویند...
لرد ویند لبخندی زد و کنار توایلا نشست و به هیون خیره شد وگفت:میبینم که بالاخره تسلیم شما شد...
توایلا اهی کشید وگفت:لرد..بنظرتون او چه طور ادمیه؟.."
لرد ویند  شونه هاشو بالا انداخت و گفت:من ادم شناس خوبی نیستم توایلای جوان...اما اینو میتونم بهت بگم که این جوان...قلب خوبی داره اما گم شده...هدفش رو گم کرده...
توایلا مدتی به هیون خیره شد و بعد به ارومی گفت:لرد...شما مادرمو میشناختین؟...من مطمئنم که اون...یه ارتباطی با این اتفاقهایی که برام میوفته داره...شاید مسخره باشه اما احساس میکنم که دارم یه جورایی راه اونو ادامه میدم..
لرد به ارومی لبخند زد و گفت:احساست درست میگه توایلا...مادرت یه جورایی توی شکل گیری جاودانه های قبلی نقش داشت...
توایلا مدتی به لرد خیره شد وگفت:عنصر پنجم به مادرم ربطی داره؟...
لرد به ارومی بلند شد و گفت:من دیگه باید برم توایلای جوان...یه اتفاقای هست که باید ازشون سر در بیارم...
کلاهشو برداشت و تعظیمی کرد..کمی بعد نسیمی ملایمی وزید و بدن لرد مثل ذرات طلایی رنگ شن توی هوا پخش شد و به همراه باد به حرکت در اومد...
-توایلا؟...
توایلا برگشت و به رِین و جونگمین که دستاشون توی دست همدیگه بود خیره شده...جونگمین و رِین بلافاصله دست هم رو ول کردن...جونگمین سرفه ای کرد وگفت:یونگ سنگ کجاست؟..
-رفته چوب جمع کنه...
-پس..منم میرم دنبالش...
لبخندی به رِین زد و توی جنگل راه افتاد...توایلا خندید وگفت:مثل اینکه یه اتفاقاتی داره بین شما دوتا میوفته...
رِین سرفه ای کرد و به طرف هیون رفت وگفت:گیاها رو براش اوردم...
کنار هیون نشست و لباسش رو کنار زد و گیاهان رو خورد کرد و روی زخمش گزاشت وگفت:یه چیزی دارم زخم رو ببندم؟...
توایلا شنلنش رو کنار زد تا دوباره از لباسش پارچه پاره کنه که جیغ رِین به هوا رفت...یه پای توایلا اشاره کرد وگفت:تو اون زخم رو داری و هنوزم داری راه میری؟...
توایلا با به یاد اوردن زخم اخمی کرد...اینقدر مشغول ماجراهای جدید بود که زخمها بدنش رو فراموش کرده بود...رِین دستور داد:بشین...
توایلا نشست و گزاشت رِین زخمش رو بررسی کنه...رِین نفسی از سر اسودگی کشید وگفت:گیاهایی که روش گزاشتی جلوی عفوت  رو گرفته...خوب میشه...
این رو گفت و شنلش رو باز کرد و قسمتی بلند از اون رو پاره کرد و بعد به کمک توایلا اون دور زخم هیون بستند...رِین تکه ای دیگه پارچه پاره کرد و اینبار اون رو روی پای توایلا بست...
هردو به درخت پشت سرشون تکیه دادند...رِین درحالی که به هیون نگاه میکرد گفت:خوب؟..جریان این اقای شوالیه چیه دوستت در اومده؟..
توایلا کمی علف از زمین کند و به هیون نگاه کرد و گفت:ماجراش طولانیه...یه خاطره یادم اومد...توی اون خاطره فهمیدم که هیون..یعنی ارامیس دوست دورن کودکیمه...
قبل از اینکه رِین بتونه سوال دیگه ای بپرسه جونگمین سراسیمه از بین درختها بیرون اومد و گفت:هیونگ اومد اینجا...عجله کنین باید بریم...تمام سربازهای پادشاه میخوان بریزن توی جنگل...باید سریعتر از اینجا بریم...
یونگ سنگ نفس نفس زنان کنار جونگمین ایستاد وگفت:هیونگ گفت که کشتی رو اماده میکنه..باید از اینجا بریم...
توایلاسریع بلند شد و با نگرانی گفت:اما ما که جاودانه ی سوم رو پیدا نکردیم...نباید اینجا رو ترک کنیم...
رِین دستش رو روی شونه ی توایلا گزاشت وگفت:توایلا درست میگه...ما این همه راه رو برای جاودانه ی سوم اومدیم...
یونگ سنگ درحالی که تیردان و کمانش رو اماده میکرد گفت:بعدا هم وقت داریم به اون فکر کنیم...اگه دستگیر بشیم نمیتونیم فرار کنیم...
توایلا به هیون اشاره کرد وگفت:پس این چی؟..
جونگمین به یونگ سنگ نگاه کرد و اهی کشید وگفت:سربازها میریزن توی جنگل پیداش میکنن..حالشم که خوبه...ماهم که نمیتونیم با خودمون ببریمش...
یونگ سنگ تقریبا با داد گفت:زودباشین باید بریم..چرا اینقدر دست دست میکنین؟..
رِین توایلا رو کشید وگفت:بریم...
چهارنفر توی جنگل شروع به دویدن کردن...
***
هیونگ با دیدن چهارنفر که به طرف کشتی میدوئن نفس راحتی کشید...چند ساعت قبل سربازهای بندر رو دیده بود که به طرف جنگل میرن...فهمید که باید مشکلی وجود داشته باشه و ذهنش به سمت اون چهارنفر غریبه کشیده شد...با سرعت تمام توی جنگل دویده بود تا اونها رو از روی رد پاها پیدا کرده بود و بهشون اخطار داده بود...
صورت یونگ سنگ و جونگمین رو دید که از روی اسکله به سمت کشتی میدوئن...طناب پلکانی رو پایین انداخت و کمی بعد طناب کشیده شد و جونگمین اولین نفر ازش بالا اومد...هیونگ به ارومی گفت:کسی توی کشتی نیست..ولی سر و صدا نکین چون ممکنه نگهبانا صداتونو بشنون..
"-توایلا...توایلا...اَه..کمک"...
یونگ سنگ که به تازگی از پلکان بالا اومده بود به پایین نگاه کرد و دید که توایلا بیهوش روی رِین افتاده بود و اگر رِین دستش رو ول میکرد هردو باهم توی اب میوفتادند...یونگ سنگ طناب رو بالا کشید و به جونگمین و هیونگ نگاه کرد و گفت:یه خرده کمک؟...
جونگمین و هیونگ همراه یونگ سنگ طناب رو بالا کشیدن و به رِین و توایلای بیهوش کمک کردن که رو کشتی بیاین...هیونگ به توایلا نگاه کرد وگفت:تا چند دقیقه پیش داشت میدوئید...
رِین درحالی که داشت مچ دستاشو میمالید گفت:نیروش کم شده برای همین بیهوش شد..از صبح چیزی نخورده و زخم هم برداشته برای همین اینطوری شده...
جونگمین روی شونه ی هیونگ کوبید وگفت:عادتشه که بیهوش بشه..خوب میشه...خوب کاپیتان میخوای با ما چیکار کنی؟...


1.اخخخخخخخخخخخخخخ نزنین 12 صفحه بود دستم درد گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...
2.دارین چه طور اس اسو انداختم به جون هم؟؟؟..اخخخخخخ ملاجم نزنین...
3.یه چیزی رو از همین الان بگم...من مثل داستان قبلیم نمیخوام عین فیلم هندی همه رو برسونم بهم...شاید چند نفری اون وسط مردن..کاملا هم جدی میگم
4.اینم عکس رِِین...موهاشو کوتاه فرض کنین





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
agra پنجشنبه 27 تیر 1392 08:26 ب.ظ
سلام خوبی آخه تو داستان قبلی که همشون به همدیگه نرسیدن فقط بعضیاشون رسیدن ،خیلی قشنگ بود مرسی گلم
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
ممنونم..تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب اره ولی کسی که توش نمرد؟مرد؟...
میسی که خوندی ابجی جونم:-*
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:35 ق.ظ
rozhin پاسخ داد:
:-*
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:34 ق.ظ
عکس رینم خوکشلههههههههه!! ^^
من فهلا مکشلی ندالم، ولی داستان تموم شد میندازیش بیرون گفته باشم!!! خخخخخخخخخخخخخ
.
نههههههههه!! یاااااااااا!! بخوای کسی رو بکشی من میدونم و تو!!!
باش! اگرم خواستی بکشی، با هویججم کاری نداری!! تو ک دلت نوموخواد من بیوه بشم و فندقش یتیم بشه!!!!
.
هیییییییییییییییی....
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
منو جو گرفت، ببشخید مادر^^
.
فدااااااااااااااااااااااات*******
بوووووووووووووووووش و بخلللللللل*********
rozhin پاسخ داد:
ااااااااااااا الماسی!!!!!!
دختر به این خوبی!!!!!!...هوو به این نازی!!!!!!!...البته شایدم زدم کشتمش...یوهاهاهاهاها

نهههههههههههههههههههه..نمیخوام...اما چه کنم که این شیطونه هی گولم میزنه!!!!!!!


اشکالی نداره الماسی...تو جوو میگیری نه اون تو رو مادر!!!!!!!!!!!!!
عاشقتــــــــــــــــــــــــم یعنی الماسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میسی که خوندی
بوووووووووووووووووووووووووووووووسو بلخ:-*
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:31 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییغ!!
ماااااااااااااماااااااااااااااان!!
ارامیسسسسسسسسسسسسسسسسس^^ *********
.
من از اولشم این شخصیتو یه جووووووووووور خاصی دوس داشتم!!! نگووووووووو خان داداچ یکی یه دونه ی خومونه!! ^^
وااااااااااااااااای!!
هیوووووووووووووووووووووووووونم^^
.

و امااااااااا هیوووووووووووووووووونگم ک جیگرررررره و دوست داشتنی^^
به خصوص با اون لیمو!!! ^^
.
ههههههههه!! درگیریش با جونگ تو حلقم!! خخخخخخخخخخخخ
.
عالیییییییییییییییییییی بوووووووووووووود
.
میسییییییییییییییییی جیگرررررررررررررم
rozhin پاسخ داد:
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

ارهههههههههه...برادر هیون خودمونه...ولی من از اول هویتشو مخفی کردم...یوهاهاهاهاهاهاها
نچ نچ...استوپ...هیون یا جونگی؟...الماس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

من اینقدر لیمو رو دوستدارم!!!...شایدم عکسشو بزارم:)))))))))))

چشمات عالی میخونه الماسیییییییییییییییییییییییییییییییی

میسی که خوندی
عاشقنم
بووووووووس:-*
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:29 ق.ظ
سیلااااااااااااااااااااااااام روژِینی یکی یه دونه ی خود خودمممممممممممممم**********
خووووووووووووووووفی؟)))))))))))))))))))
.
.
ای جانممممممممممم هویجمممممممممممممم^^
نمک نریزه که روزگارش شب نمیشه! نمکدون من!
یکی دونم! فداااااااااااااااااااچ!
.
خووووووووف! قربون صدقه بسه، پررو میشه!! خخخخخخخخخ
.
عاشق این لجبازیاشم! این که به زور باور میکنه همه چی رو و کله شقه!! :دی ^^
کل کل هاش با رین هم تو حلقمممممممم^^.
.
ای جووووووووووووووووونم یووووووووونگ^^
انقده دوسش دارررررررررم شخصیت اروم و باحاااااااااال توپولی رو^^ **********
.
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
دو تا دیه هم دارن پیدا میشن!! ^^
فقط مونده کیک شوکووووووووووولی! خخخخ ^^
rozhin پاسخ داد:
سلام به روی ماهت...به چشمای سیاهت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو خوبی؟خوشی؟سلامتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هویج هم فدای شما...این داداش من باید ناز تو رو بکشه مادر نه تو ناز اونو:)

دقیقا موافقم:))

یعنی من اینقدر کل کل دوستدارم...اینقدر دوست دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


به کیو رفته:))))))))))......

جیییییییییییییییییییییییییییغ
بله بالاخره میاین:)
الماس شرق پنجشنبه 27 تیر 1392 10:25 ق.ظ
وای وای وای وای واااااااااااااااااای!!
جییییییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
بکشششششششش کنار من اومدم مادر!!! خخخخخخخخ
.
ای جووووووووووووووووووووووووووونم این داستان محشششششششششششششششررره
.
عاشششششششقششششششششممممممممممممممممممم**))))

خوووووووووووووووف!! بنده الان با انرژی اومدممممممممممممممممممممممم^^ خخخخخخخخخخ

بریم بترکونیممممممممممممممم!! خخخخخخخخ
rozhin پاسخ داد:
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــۀام
فرش قرمز انداختم برات الماسی...بیا از روش رد بشو:)

من بیشتر عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقتم الماسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


برو بترکونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

:-***********
پری کوشولو چهارشنبه 26 تیر 1392 06:36 ب.ظ
ایول رین هم عالیه عکسش!
فقط یه ذره با تصورات من فرق داره ولی نازه
rozhin پاسخ داد:
موهاشو کوتاه تر تصور کنی میشه عین چیزی که من تصور میکنم درموردش:)
پری کوشولو چهارشنبه 26 تیر 1392 06:35 ب.ظ
سلیاااااااااااااااااااااااااام خوفیییییییییییییی؟؟؟؟؟
ایول...عاشق داستانتم روژین اصن دیالوگا عالین! ایول دمت گرم!
آخ جون...من از فیلم هندی خوشم نمیاد پایه ی مرگ و میر و دعوا هم هستم به شدت داستان قبلیمو نخوندی نه؟؟؟ تو اون به وضوح این قضیه معلوم بود
تو این یکیم کلی کشتار خواهیم داشت
ایول روژین...زود بیا بقیه شو بذار عالیه
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به پری جونم^^
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داستانمم عاشق توئه پریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی:)
خوندم یادم نمیاد زیاد...هورااا پس بالاخره یه طرفدار کشت و کشتار پیدا شد...یوهاهاههاهاها
واقعا؟...پریییییییییییییییییییییییییییییی...به یونگ کاری نداشته باشی هاااااااا!!!!!!!!!!!!!!
چشم زودی میایمم^^
میسی که خوندی پری جونم:-*
میترا -
عالیییییی...
رین هم خوشکله ها !
فجیع آشناس فقط !
آرامیسسسسسسس*******
خسته نباشی جیگر من *
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا جونم^^
اره خیلی خوشگله..خیلی میدوستمش:)...
راستشو بخوای من فقط عکسشو پیدا کردم نمیدونم کیه!!..
میسی که خوندی
بووس:-*
الهم سه شنبه 25 تیر 1392 12:30 ق.ظ
رررررررررررررروژین........دابل اسو نکشی هاااااااا
دلت میاد؟؟؟خدایی تو داستان قبل خیلی در حق یونگی نامردی شد...تارسیدن به هم تق جداشدن ....یکی نیس بگه خو بچه دوسه سال تو سرزمین ماه میموند چی میشد هااااااا

/////////////
یه چی دیگه روژین جونم میشه چند تا داستان باحال معرفی کنی تو سبک داستان خودت؟
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااام^^
یوهاهاهاه...اگه شیطونه گولم نزد شایدم نکشتمشون:)...
خو نمیشد!...تعادل اون قهرمان ها بهم میخورد...باید حتما سابرینا میرفت مراقبش میبود:)...



اگه منظورت تخلیه مادر من این داستانا رو میدوستم:
پنجگانه ی پرسی جسون-انتشارات بهنام
قهرمان های کوه المپ(همون ادامه ی پرسی جکسونه)-انتشارات بهنام
خاندان کین-انتشارات بهنام
پندراگن-کتابسرای تندیس
سه گانه ی میراث-انتشارات بهنام
ارنمیس فاول-افق
بازم هست...اگه خواستی بگو تا بازم بگم
میسی که خوندی:-*
سارا3 دوشنبه 24 تیر 1392 10:31 ب.ظ
روژین من بازم نشستم قسمت اخر مرلین رو دیدم یعنی گوله گوله اشک میریختم...
تو هم قسمت اخر گریه کردی؟؟؟//
rozhin پاسخ داد:
سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چطور میشه گریه نکردم...جعبه دستمالو گرفته بود هی زیر لب دعا میکردک ارتور زنده بمونه..یعنی وقتی مرلین ارتورو گزاشت روی کشتیه ها سنندج داشت سیل میومد اینقدر که من گریه کردم...
ارتوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر...چقدر گناه داشت این بچه!!
moXie دوشنبه 24 تیر 1392 09:18 ق.ظ
عالی بوددددددددددددددد
تا قسمت بعدددددددددددددددددد
یونگ یهو زد هیون رو داغون کرداااااااااااا.....خخخخخخخخ
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
و هیون هم میزنه همه رو اخر داغون میکنه:)
میسی که خوندی:-*
سیلا یکشنبه 23 تیر 1392 07:44 ب.ظ
روژین جان یه چیز بگو نخندیم...تو کی تو داستان قبلی همرو بهم رسوندی...اصل کاریا منوده بود......ولی قراره تو این داستان دخما خوبی باشیو همرو بهم برسونی...کشت و کشتارم راه نندازی...مگه نه؟افریننننننن
مرسیییییییییییییی...عالی بوووووووووووووود
rozhin پاسخ داد:
سلام سیلا جونم^^
سیلا به سوسو هم گفتم..من یه نقشه هایی خبیثانه ای واسه اون داستان داشتم!..ای داشتم!..اما به بهترین جالت تمومش کردم!...نسبت به بقیه ی پایان ها این فیلم هندی بود:))...
نههههههه!!!
میسی که خوندی
بووووس:-*
narges یکشنبه 23 تیر 1392 07:16 ب.ظ
وای خیلی حال کردم ولی اگه هیونو بکشی کشتمت
rozhin پاسخ داد:
سلام^^...
قبوله:)..من اخر داستان اماده ی مرگ میشم اگه هیونو کشنم^^
میسی که خوندی:-*
soso یکشنبه 23 تیر 1392 06:31 ب.ظ
سلامممممممممممممم...
کجاش تو داستان قبلی همرو بهم رسوندی؟ سابرینا که رفت پی کارو زندگیش یونگ که نرسید بهش...هیونم بدبخت تنها موند...خو تو الان بگو دقیقا کجاشو فیلم هندی دراوردی؟
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااام^^
وای سوسو؟؟؟؟؟؟؟؟؟...اگه بدونی من چه نقشه هایی واسه اخر اون داستان داشتم!..اما در هندی ترین حالت نمومش کردم!...بجان خودم شکل فیلم هندی بود اخرش!=))))))))
zahra-ss یکشنبه 23 تیر 1392 12:00 ب.ظ
نهههههه کسی رو نکشیا
رین خیلی خوشگله چونگ مین اگر عاشقشم بشه حق داره
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااام^^
نچ نچ...فیلم هندی میشه خو!...اخرشم میزنم و به خوبی و خوشی تا اخر زندگی کردن!..خو نمیشه:)...
میسی که خوندی
بووووووووس:-*
رویا یکشنبه 23 تیر 1392 10:31 ق.ظ
عااااااالللللللللللللیییییییییی بود روژین....وااااای میخواااای غمگینش کنی؟ پس کسی که میمیره خیلی نقشش مهم نباشه لطفا... مرسی روژین جونم.رین خیلی نازه...مرسی که عکسشو گذاشتیبوووووس
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااام رویا جونی^^
ممنون..چشمات عالی میخونه...
اخرشو اره...شایدم نههههه...شایدم اره!!!!!....
میسی که خوندی رویا جونم
بووووووووووووووس:-*
mahboob یکشنبه 23 تیر 1392 07:26 ق.ظ
تازه داشتم خوشحالی میکردم که رین و جونگ مین دارن به جاهای خوبی میرسن اونوقت تو بیا این وسط بزن تو خوشیمون
هر کسی رو غیر از جونگ مین و رین بکشی من حرفی ندارم
فقط جونگ میییییییییین زنده بمونه کافیه و البته به رین هم برسه چقده خوشگله چشای این دختره رنگ موهاشم قشنگه کلا به جونگ مینم میاد
این سری جاودانه خودش بچه ی خوبی بود باهاشون بدونه چک و چونه همراه شد
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
کی گفته؟...نچ نچ...این دوتا فعلا ماجرا دارن...یوهاهاهاهاهاهاها......خوب منم دیگه...شیطون گولم زد:)....
اگه کشتم چی؟...
منم خودم خیلی دوستش دارم...مخصوصا حالت چشماشو!...
جاودانه که هنوز کاملا جاودانه نشده:)...
میسی که خوندی
بووووووس:-*
سارا3 یکشنبه 23 تیر 1392 01:59 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ....
خو این الان یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
نهههههههههههه...رووووووووووژین...هیچکی نمیره...خوااااااااااهش...من سکته میکنم اینجوری...
بعد یاد ارتور می افتم دیگه واااااااویلا...خدا به داد برسه.. خب اگه نمیرن هیچی نمیشه...نهههههه....
جیییییییییییییییییییییییغ...روژیننننننن...
خواااااااااااهش...
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
علیک جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
یوهاهاهاهاها..میخوام اخر داستان همه رو اذیت کنم...یوهاهاهاهاها^^
یواهاهاهاهاها
میسی که خوندی سارا جونم^
:-*
sana یکشنبه 23 تیر 1392 12:32 ق.ظ
سلام مخسی مثل همیشه حرف نداشت خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
میسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی که خوندیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی:-*
رنت یکشنبه 23 تیر 1392 12:32 ق.ظ
مرسی عالی بود
یعنی چی چند نفر مردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دابل اس نباشه اشکال نداره
به شدت منتظر ادامه اش هستم
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
چشمات عالی میخونه:)
نچ نچ نچ...شاید بودن!...اصلا من میخوام اخر این داستان همه رو حرص بدم:))...
میسی که خوندی:-*
Jessica شنبه 22 تیر 1392 11:52 ب.ظ
سلااااااام روژین جون خسته نباشی عزیزم
راستش من جدیدا خواننده داستانت شدم خیییییییلیم دوسش دارم
كلا از داستانای عهد حجر خوشم نمیاد ولی اینی ك شما نوشتین با بقیه میفرقه خیییییییلی قشنگه
كلا وقتی میخونمش یادم میره ك الان چه دوره ایه و گذشت عصر تیر كمونو و نیزه و جادو اینا اصن ی وضعی
منتظر ادامه اش هستم
فایتینگ
rozhin پاسخ داد:
سلام^^..ممنون..شما خوبی؟؟؟
خوشحالم که خوشت اومده^^
واقعا؟...ولی من عاشق محیط داستانای عصر حجرم...محیطش خیلی اسرار امیز و راز الوده:)
ممنون
توهم فایتیـــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ
ممنون که خوندی:-*
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 11:33 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم
من کلی حال کردم
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
خواهش مهسا جونم
خوش حالم که خوشت اومده^^
میسی که خوندی:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر