تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - That Is Not Me/season2/part28

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 21 تیر 1392

That Is Not Me/season2/part28



دوست جونیام سلام....

 

نماز روزه هاتون قبول باشه.....سر سفره افطار ما رو هم دعا کنین...

 

خب عزیزای دلم میخواستم این قسمت فصل دوم رو تموم کنم

 

ولی نشد یعنی وقت نکردم بیشتر تایپ کنم....

 

ولی ایشالا اگه زنده موندم قسمت دیگه

 

میشه قسمت اخر فصل دوم شایدم یه کمم

 

فصل سوم داشته باشه :))

 

خب گلای من منتظرتون نذارم بدویییین بخونین

 

منتظر نظرای قشنگتونم هستم^^

 

 

 

 

 

 

 

رو به روی پنجره نشسته بود و لیوان بزرگی از

 

قهوه توی دستش بود

 

به رو به روش خیره شده بود و به صدای تق تق

 

شکستن چوب های درحال سوختن شومینه گوش میداد

 

از وقتی که خبرازادی جیک و جینا رو از زندان شنیده بود

 

فکرای مختلفی توی سرش گشت میزد اما تنها فکری که ارومش میکرد

 

کشتن اون دوتا بود جرعه ای از قهوه تلخ نوشید و زیر لب

زمزمه کرد

 

-تنها راه همینه اول شما دوتا رو میکشم بعد خودمو...

 

اما چهره پدرش و سان هو جلوش ظاهر شدن...

 

پدری که میدونست با تمام سردی و بی تفاوتیش

 

بیش از همه نگران اون و منتظر برگشتشه...

 

سان هو شاید تنها دلیل زندگیش برادرش بود اما حالا....

 

هجوم این همه فکر عصبیش کرد لیوان رو پرتاب کرد

 

و با صدای وحشتناکی شکست...فریاد زد

 

-لعنت به من...لعنت به همتون...

 

سرشو بین دستاش گرفت و شقیقه هاشو ماساژ داد...

 

کمی که ارومتر شد نگاهشو به پارکت کف خونه دوخت

 

لکه های قهوه روی اون پراکنده شده بودن و جاوانا از

 

بی نظمی متنفر بود به سستی از جاش بلند شد تا

 

از اشپزخونه دستمالی بیاره وزمین رو خشک کنه..

 

هنوز نیمی از لکه ها پاک نشده بودن که صدای زنگ

 

برخاست دستمال رو روی زمین رها کرد و به طرف در رفت

 

الینا با چهره ای رنگ پریده پشت در بود...

 

از ظاهرش مشخص بود که حال خوبی نداره و از چیزی ترسیده

 

جاوانا اونو به داخل اورد و روی صندلی نشوند...

 

لیوان اب سردی اورد و به دست اون داد و الینا بی وقفه اونو سرکشید

 

ناگهان نگاه جاوانا به گردن الینا افتاد که خون قرمز رنگ روی اون جاری بود

 

 

با وحشت اونو به سمت خودش برگردوند وگفت

 

-چی شدی الینا؟؟اتفاقی افتاده؟تصادف کردی؟

 

و همین چند جمله کافی بود تا اشک الینا سرازیر بشه میون هق هقش

 

تنها یک کلمه میگفت " جیکوب "

 

ضربان قلب جاوانا بالا رفته بود با لحنی ملتمس رو به الینا گفت

 

- خواهش میکنم ازت الینا بگو...جیک چی؟

 

-اون...اون اومده بود خونه من...تهدیدم کرد که بهش بگم تو کجایی

 

اما من....نگفتم...گفت بری پیشش همون....همون خونه ای که....

 

نمایشگاهت توش بود...گفت...تنها بری....گفت باهات کار....

 

گریه نذاشت بیش از این حرفی بزنه اما همون جملات کوتاه

 

و منقطع هم تونسته بود منظور الینا و اتفاقی که افتاده بود

 

رو برای جاوانا روشن کنه....باید میرفت ریسک بالایی داشت

 

اما باید میرفت....از جاش بلند شد الینا سریع دست جاوانا رو گرفت

 

و التماس کرد...

 

-جاوانا...خواهش...میکنم...اون روانی...میکشت...نباید بری...

 

جاوانا دستشو بیرون کشید و بی اعتنا به التماس های الینا از خونه بیرون رفت

 

اخر این راه مرگ بود چیزی که اون ازش نمیترسید از طرفی هم

 

خیالش تا حدودی راحت بود....ذهنش به روزی که خبری ازادی جیک

 

بهش رسیده بود برگشت همون روز عصبانی به اداره پلیس رفت

 

و دلیلی ازادی اونو ازشون پرسید و اونا جواب دادن که چون بعد از یک سال

 

 

هنوز نتونستن اثری از مادرش پیدا کنن اونا رو ازاد کردن تا شاید

 

به جایی که اون هست برن و بتونن اون رو هم دستگیر کنن...

 

به جاوانا اطمینان دادن که 24 ساعته جیک تحت کنترله و نمیتونه فرار کنه

 

و جاوانا خیالش راحت بود که هر جا به دیدن جیک بره تحت نظر پلیس....

 

کمتر از ده دقیقه بعد جلوی خونه ایستاده بود اما از شدت بهت زدگی

 

نمیتونست جرکت کنه....شعله های زرد و نارنجی اتش از هر طرف

 

زبانه میکشیدن و خونه رو در خودشون میبلعیدن.....جاوانا با ناباوری

 

به خونه خیره شده بود اما چند لحظه بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه

 

از جا پرید

 

-اره اون هنوز اونجا داره میسوزه...من باید نجاتش بدم...نه...

 

 

به سرعت به طرف خونه دوید هنوز نزدیک اون نرسیده بود که

 

دستی اونو به عقب کشید برگشت و به پشت سرش نگاه کرد

 

-دیونه شدی؟کجا داری میری..

 

به چشمای هیون خیره شد و گفت

 

-اون اونجاست داره میسوزه

 

هیون گره ای بین ابروهاش افتاد و گفت

 

-اگه منظورت اون پسرست که باید بسوزه اون حقش خیلی بیشتر از ایناهاست

 

اما جاوانا با فریاد گفت

 

-نمیتونم بزارم بسوزه....باید نجاتش بدم میفهمی....قبل از اینکه

 

هیون بتونه عکس العملی از خودش نشون بده به طرف خونه دوید...

 

 

 

خب به نظرتون جاوانا داره میره چه کسی رو نجات بده؟؟

 

اها راستی نظرتون درباه پوستر جدید چیه؟

 

یه جورایی مرتبت به فصل بعدی

 

ینی ممکنه چه اتفاقی بین این سه نفر بیوفته؟؟



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
razieh سه شنبه 8 مرداد 1392 12:19 ق.ظ
Ali bood
tanaaaz پاسخ داد:
ممنون عزیزم تو عالی تری :))
neshat.NH دوشنبه 24 تیر 1392 02:20 ق.ظ
azizaaaaaaaaaaam kheili ali bood dastet dard nakone golam! :*
tanaaaz پاسخ داد:
فدای تو عزیزم....دست شوما بیشتر درد نکنه
مرسییییییییییییییییییییییی
بووووووووووووووووووووووووووووس:-*
Rahi یکشنبه 23 تیر 1392 04:34 ب.ظ
مرسیییییییییییی اونی جونم
عالی بود
tanaaaz پاسخ داد:
خواهش عزیز دلم
من بیشتر ازت ممنونم
بوووووووووووووووووووووووووش:-*
nafas شنبه 22 تیر 1392 09:37 ب.ظ
salaaaaaaaaaam
bazam mesle hamishe ali va ghashang bud rasti fasle 3 dobare barmigarde be zamane hal gozashte ro to fasle 2 tamom mikoni?
bazam dastet dard nakone tannaz joon
tanaaaz پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام عزیزم...
ممنون عزیزم توام مثل همیشه زیادی نسبت به منو داستان لطف داری مرسی...
اره عزیزم فصل سوم زمان حال...
گذشته کاملا تموم نشده اما اتفاقات اصلی تا حدودی گفته شده حالا تو فصل بعدی ممکنه به صورت خاطراتشون و بین حرفاشون کمی از گذشته هم تعریف بشه ولی اینجوری که همش گذشته باشه نه نداره....
خواهش عزیز دلم...چشم شما درد نکنه....بووووووووووووووووووووووووووس:-*
* شنبه 22 تیر 1392 01:33 ب.ظ
rasti man salam nakarde budam ^^

ke ke ke hala salam....

mamnun tannaz jun zoood ba ghesmat bad

biya....
tanaaaz پاسخ داد:
هههههههه اشکال نداره خانوم حواس پرت...
حالا علیک سلام:))
خواهش میشه گلم....
زود میام چشم...بوووووووووووووووووس:-*
* شنبه 22 تیر 1392 01:32 ب.ظ
kheili dastane hayajan dare vaghean dusesh daram....yani momkene madaresho nejat bede????
tanaaaz پاسخ داد:
جداااااااا؟؟ای بابا خجالت نده منو همیچن داستان جالبیم نیست....
هر چیزی ممکنه باید تا قسمت بعدی صبر کرد ^^
* شنبه 22 تیر 1392 01:31 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay 3 ghesmao baham khondam....ali bud tannaz jun
tanaaaz پاسخ داد:
خوب کاری کردی عزیزم....خوشحالم که خوشت اومده...

مرسی که داستانو میخونی عزیزم....
aysan jon jungi شنبه 22 تیر 1392 12:51 ب.ظ
سلامممممم طناز جون
من تازهههههههه دارم داستانتووووو میخونم
عالییییییییییییی بود
منتظر ادامشم
tanaaaz پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااام گلم
ممنون عزیزم خیلی خوشحالم کردی...امیدوارم خوشت بیاد..
تشکر خانومی لطف داری....:))
ادامه ام میزارم براتون....
ممنون....بوووووووووووووووووووس:-*
رویا شنبه 22 تیر 1392 11:31 ق.ظ
مرسییی طناز جونمنم میگم جاوانارفت مادرشو نجات بده
tanaaaz پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم...من بیشتر از شما ممونم که داستانو میخونی...
توام؟؟؟؟ای بابا باید ببینیم چی میشه...^^
بوووووووووووووووووووووووووس :-*
رنت شنبه 22 تیر 1392 11:11 ق.ظ
کس دیگه ای غیر از جیک تو خونه بود؟
یعنی اون به اصلاح مادرش؟
واو منتظر ادامه اش هستم عزیزم
tanaaaz پاسخ داد:
شاید باشه...شایدم نباشه...
ممنون عزیز دلم....
مرررررررررررررررررسی...
بووووووووووووووووووووووووس:-*
Maryam***** شنبه 22 تیر 1392 10:50 ق.ظ
ممنووووووووووووووووووون
tanaaaz پاسخ داد:
قلفووووووووووووونت عزیزم

بوووووووووووووووووووووووووشی:-*
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 02:30 ق.ظ
آره پوسترت درست شد
tanaaaz پاسخ داد:
خب خدارو شکر ^^

ممنون عزیزم که گفتی :-*
elnaz شنبه 22 تیر 1392 01:29 ق.ظ

tanaaaz پاسخ داد:
ممنون عزیز دلم...
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 01:16 ق.ظ
دوتا نظر قبلیو من دادم نمیدونم فکر کنم اسمم نیومده
tanaaaz پاسخ داد:
اومد عزیز دلم بازم ممنون از نظرای قشنگت...:))
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 01:15 ق.ظ
بابت داستانم ممنون منتظر بقیه اشم
tanaaaz پاسخ داد:
خواهش فدات شم.....
بوووووووووووووس:-*
mahsa شنبه 22 تیر 1392 01:14 ق.ظ
به نظرم جاوانا رفت مادرشو نجات بده
درباره پوستر اول اینکه پوسترت خیلی بزرگه و فقط کیو پیداس منم سیوش کردم تا کامل دیدم و اگه نمی گفتی سه نفر نمی فهمیدم
دوم ایکه این دختر وسطی جاواناست؟
خب اگه جاوانا باشه میتونه این باشه که کیو عاشق جاوانا بشه ولی چون جاوانا و جانگمین همدیگه رو دوس دارن ازش میگذره
tanaaaz پاسخ داد:
امممممم شاید...
کوشولوش کردم درس شد؟؟؟اخه خودم نمیبینمش نیدونم چرا؟!!!!
اره جاوانا....
امممم اینم شاید هر چیزی ممکنه
ممنون بابت نظرت عزیزم...^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر