تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..part3

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 19 تیر 1392

StarlanD..part3



سلیام بر بکس

خوفین؟؟

من فشنگی اومدم فشنگی باید برم

فقط یه مغذرت...ن این هفته روزمو اشتباه کردمو به جای یک شنبه دوشنبه اومدم...امیدوارم ببخشید چون واقعا حواسم نبود

بپرین ادامه...این قسمتو عجله ای نوشتم بد شده بود ببخشیدم..

 Part3

عبور کردن از دروازه مثل گذشتن از وسط یه منبع نور خیلی بزرگ بود..نورش برای چند لحظه چشم یونگ سنگ رو زد و بعد..

یونگ سنگ:واو...

منظره ی مقابلش فوق العاده بود..چیزی شبیه به زمین زیر پاشون بود...یعنی در واقع آسمون بود...مثل یه شیشه ی کدر وسیع آبی رنگ..اگه خوب دقت می کرد می تونس زمین رو از اون فاصله تشخیص بده.

اطرافش مثل روی زمین درخت بود...سبزه و چمن...حتی خیابون..منتهی انگار همه چیز از ستاره درست شده بود..درخت ها به جای برگ ستاره های بنفش رنگ داشتن و چمن ها هم در واقع شعاع های نور بنفش رنگ بودند..

مردمی هم اونجا بودند...که بیشترشون مثل یونگ سنگ ستاره ای روی عضوی از بدنشون داشتند.

یونگ سنگ برگشت و به هیلنا نگاه کرد: اینجا...فوق العاده اس!! تو چجوری میتونی اینجا رو ول کنی و بیای روی زمین؟

هیلنا لبخندی زد: میدونم..اما این همه ی قضیه نیس..خودت بعدا جواب سوالتو می گیری

یونگ سنگ روشو برگردوند و با کنجکاوی به تماشا کردن اطرافش ادامه داد...خیلی عجیب بود...چیزی به عنوان آسمون وجود نداشت و هر نوری که بود، از وجود ستاره های اطراف بود..از درختا نور بنفش ساتع می شد و از گل های و گیاه های اطراف و حتی از آدما، نور های رنگی دیگه...ترکیب فوق العاده ای بود!

یونگ سنگ:  چرا همه ی آدمایی که اینجان، از این ستاره ها ندارن؟

هیلنا: چون اونا آدم نیستن...فرزند یه خدا یا یه الهه...یا مثل من که فرزند آسمونم..این ستاره ها مثل یه مجوز برای ورودن...ما نیازی به این مجوز نداریم.

یونگ سنگ سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد..

هیلنا: بیا...باید بریم به دیدن پدرم..بیشتر از این نمی شه معطل کرد

یونگ سنگ دنبال هیلنا به راه افتاد...از خیابون های صورتی رنگ عبور می کردند و هر لحظه یونگ سنگ متوجه چیزهای عجیب تری می شد..

خونه ها مثل دروازه ای که ازش داخل شده بودند، از ستاره تشکیل شده بود و مثل الماس می درخشید..همه ی خونه ها سقف های شیب دار داشتند و حیاط های پر از گل های رنگارنگ و بچه های خدایان بین خونه ها بازی می کردند.. بین خونه ها یکی بود که به نظر از بقیه بزرگتر بود

هیلنا: اینجا خونه ی ماس! یعنی اگه بشه گفت خونه!

یونگ سنگ: وای..خیلی اینجا باحاله...جدا شما توی یه همچین جایی زندگی می کنین؟

هیلنا خندید و یونگ سنگ رو به درون خونه راهنمایی کرد..

درون خونه بر خلاف بیرونش که متفاوت بود، مثل خونه های روی زمین بود...کفش یه چیزی شبیه به پارکت بود و مبل های صورتی رنگ دور تا دور خونه چیده شده بود...دکور خونه خیلی قشنگ و مخلوطی از رنگ صورتی و بنفش بود و هرجا یه وسیله ی تزیینی شکل یه ستاره وجود داشت..

هیلنا: یه کم اینجا صبر کن..

و بعد از پلکان مارپیچی گوشه ی خونه بالا رفت...یونگ سنگ روی یکی از مبل های صورتی رنگ نشست و اطراف رو با دقت بیشتری نگاه کرد

چند دقیقه ای گذشت..صدای کلفت و پر جذبه ای توی خونه پیچید: تو..باید دوست هیلنا باشی!

یونگ سنگ از جا پرید..به وضوح مشخص بود که صدا، صدای یه خداس...پر از ابهت و غرور بود و محکم..

هیلنا: بابا..نیاز نیست اینقدر خشک رفتار کنی! پسر خوبیه!

یونگ سنگ ایستاد و تعضیمی کرد: ام...سلام!

خدای آسمون لبخندی زد و روی مبل روبه رویی یونگ سنگ لم داد..

خدا: بشین پسر جون..تنها دلیلی که تا الان کاری به کارت نداشتم اون ستاره ی روی بازوته..به شدت کنجکاوم که بدونم چی باعث شده هیلنا این کارو برات بکنه

هیلنا: بابا!

خدا خندید و زیر چشمی نگاهی به یونگ سنگ انداخت: باشه باشه..زود باش جریانو تعریف کن! این بار دومه توی تاریخ که یک انسان تونسته پاشو توی قلمرو من بذاره!

هیلنا آهی کشید و جریان رو کامل برای پدرش تعریف کرد...توی این مدت یونگ سنگ به خدا خیره شده بود..خدای

آسمون چشمای آبی رنگ

ی داشت و انگار توی چشماش رعد و برق می زد..یونگ سنگ با خودش فکر کرد: این زئوسه؟ نه زئوس نیس..پس..

صحبتای هیلنا که تموم شد, پدرش نفس عمیقی کشید..برگشت و یونگ سنگ نگاه کرد و انگار که فکرشو خونده باشه، لبخند معنا داری زد

-: درست فکر می کنی پسر جو! من زئوس نیستم..من در واقع نماینده ی زئوسم...رسیدگی به کار دنمیا و دیگر خدایان اجازه نمیده زئوس به اسمونشم برشه واسه همین اینجا رو  داده دست من! خب بگذریم..خیلی کم پیش میاد هیلنا به خاطر یه همچین موضوعی یه آدمو به اینجا راه بده..به خصوص وقتی که پای آفرودیت وسطه..

یونگ سنگ نگاهی به هیلنا انداخت

خدا: به هر حال..این طور که معلومه کاری که من قراره بکنم اینه که اجازه بدم یه مدت توی قلمرو من باشی..فقط یادت باشه..من نمیتون تو رو در مقابل خدیان دیگه محافظت کنم. به خصوص زئوس..او هر از گاهی میاد اینجا..بهتره وقتایی که میاد این دورو برا پیدات نباشه..واسه خودت میگم

هیلنا: بابا...آپولو چی؟

خدا خنده ای کرد: نگران اون نباش..درسته که خدای خورشیده و میتونه دردسر ساز بشه...اما این فقط ماله موقع روزه...به علاوه..میدونی که چقدر از تو خوشش میاد! فکر نکنم خطری از جانب اون شما رو تهدید کنه

یونگ سنگ با کنجکاوی نگاهی به هیلنا که چشماشو توی حدقه میچرخود انداخت..فکر نمی کرد این حالت برای خدایان هم وجود داشته باشه!

خدا: به هر حال...بهتره کاراتو بذاری برای موقع شب پسر جون..اینجوری بهتره

خدا از جاش بلند شد..یونگ سن هم به سرعت از جا پرید...بلند شدن خدا از روی مبل مثل این بود که ناگهان باد شدیدی توی خونه بپیچه!

خدا: خب..من کارای دیگه ای هم دارم..موفق باشید..و! توی قلمرو من دردسر درست نکن پسر جون!

چشمکی برای یونگ سنگ زد و از پله ها به طبقه ی بالا برگشت..

یونگ سنگ با چشکای گرد شده به مبل خیره شده بود

هیلنا: اوففف..ببخشید..بابای من بعضی وقتا خیلی خل و چل میشه! بیا..میخوام چند تا چیز نشونت بدم!

یونگ سنک دنبال هیلنا به راه افتاد

یونگ سنگ: وقتی اومدی دنبالم..قل قل آب..رعد و برق اسمون و اون حرکت سایه ها واقعی بودن درسته؟

هیلنا فقط سرشو تکون داد

یونگ سنگ: اما برای چی؟ هنوز دو دقیقه هم از رفتنت نگذشته بود!

هیلنا آهی کشید: سایه ها..اونا مامورای هادسن..همه جا سرک می کشن و هر چیزی رو به هادس خبر میدن..اون شبم حرفای ما رو برای هادس مو به مو گذارش دادن...حاضرم شرط ببندم اگه هر کس دیگه ای جای من بود هادس هیچ کاری باهات نداشت! اما الان قضیه فرق می کنه..هادس وقتی فهمید بلافاصله به زئوس و پوسایدون خبر داد..درسته که هادس سال هاست از بین المپیان ها رونده شده..اما هنوزم تو کاراشون دخالت می کنه و سعی می کنه توازن و تعادل رو بر هم بزنه

یونگ سنگ: اگه از بین المپیان ها رونده شدهٰ پس چرا زئوس و پوسایدون به حرفش گوش میدن؟

هیلنا: داستانش داره..بر میگرده به هستیا..الهه ی خانواده..هستیا یه الهه ی پایین رتبه اس..اما یه چندباری جون خدایان و الهه های دیگه رو نجات داده و به نوعی باعث حفظ قدرت و اتحادشون شده..واسه همین همه ی خدایان، حتی زئوس به حرفش گوش میدن. اینم یکی از درخواستای هستیاس..اوایل هادس حتی اجازه ی برقراری ارتباط با بقیه ی خدایان رو نداشت اما بعد به اصرار هستیا این اجازه رو پیدا کرد..من که نمی فهمم چرا هستیا این کارو کرد..وقتی چیزایی که هادس می گه فقط باعث درگیری میشه

یونگ سنگ: شاید اینم یکی از اون چیزاییه که یه الهه ی خانواده بهش اهمیت میده! اما چرا وقتی اومدیم داخل قلمرو پدرت، دیگه خطری نبود؟

هیلنا: این برای زئوس یه جور آبرو ریزی حسابه! دعوا و نزاع توی بخشی از قلمرو خودش.. به علاوه..این یکی از شرایط پدرم وقتی که زئوس پیشنهاد اینجا رو بهش داد، بود..که اگه کسی وارد اینجا می شه، باید حد اقل از خطرات خارجی در امان باشه..زئوس علنا اینو قبول کرده اما بازم کار خودشو می کنه. باید خیلی مراقب باشی

یونگ سنگ سرشو تکون داد..توی این مدت که هیلنا باش اینا رو تعریف می کرد، از خونه خارج شده بودند و توی محوطه ی شهر پیش می رفتند..

هیلنا مقابل یه جایی شبیه به مغازه های روی زمین ایستاد

هیلنا: بیا تو

یونگ سنگ به ارومی و با احتیاط دنبال هینا وارد مغازه شد..یه مغازه ی آهنگری بود..سر و صدای کوبیده شدن چکش روی آهن داغ بلندترین صدای اونجا بود..حرارت از هر نقطه بلند می شد و باعث شده بود که مغازه به شدت گرم باشه

هیلنا دنباله ی لباسشو توی دست گرفت و با احتیاط در حالی که سعی داشت با آهن های داغ برخورد نکنه، به سمت میز نیمه سوخته ای که در آخر مغازه بود حرکت می کرد.

هیلنا جلوی میز توقف کرد و با صدایی که سعی می کرد بلند تر از صدای چکش ها باشه فریاد زد: آگوستـــــــــــــــــــــــوس!!!!

چند لحظه هیچ جوابی نیومد..هیلنا بلندتر همون اسمو صدا زد و این دفعه سر کله ی پسر جوونی از پشت قفسه های مغازه پیدا شد.

-: اومدم بابا!! چرا داد میزنی؟

هیلنا: مگه در حالتی غیر از داد زدنم صدامو می شنوی؟؟

آگوستوس خنده ای کرد و با هیلنا دست داد

هیلنا: یونگ سنگ این آگوستوسه..یه دمیگاد.

آگوستوس به یونگ سنگ لبخندی زد و گفت: یعنی نیمه خدا..بابای من هفائستوسه..خدای آهنگران..و مامانمم یه آدم معمولی

دستشو برای دست دادن با یونگ سنگ جلو اورد..یونگ سنگ دستشو توی دست دوده گرفته ی آگوستوس گذاشت و گفت: منم یونگ سنگم.خوش بختم!

هیلنا: آگوستوس یکی از دوستای منه..یه جورایی میشه جزء معدود افرادی که توی این شهر به من نمی گه بانوی من!!

آگوستوس: درسته بانوی من!!

هیلنا چشم غره ای به آگوستوس رفت و گفت: بعدا راجع به این قضیه حرف می زنیم آگ! فعلا به کمکت نیاز داریم..

آگوستوس جدی شد و به هیلنا نگاه کرد

هیلنا: می خوام یه سلاح خوب برای یونگ سنگ آماده کنی..شمشیر و نیزه و اینا نمی خوام..یه چیزی جمع و جور..مثل یه چاقو یا یه خنجر

آگوستوس سری تکون داد و بدون حرف اضافه ای به یونگ سنگ گفت: دنبالم بیا رفیق!

یونگ سنگ و هیلنا دنبال آگوستوس قفسه ها رو دور زدند و وارد یه اتاقک نسبتا بزرگ شدند..دور تا دور اتاقک انواع اسلحه های چیده شده بود..انواع نیزه ها و شمشیر ها..چاقو و تیر کمان..روی دسته ی همشون یه ستاره ی دنباله دار شبیه ستاره ای که روی بازوی یونگ سنگ بود، قرار داشت

آگوستوس به سمتی رفت که چاقو ها و خنجرها چیده شده بود رفت..نگاهی به هیکل ینگ سنگ انداخت..دستشو روی خنجرها حرکت داد..چند بار این کارو کرد و روی یکی دستشو نگه داشت..لبخندی زد و خنجر رو از توی قفسه بیرون کشید..چند بار توی دستش چرخوندشو بعد دستشو به طرف یونگ سنگ گرفت..

آگوستوس: بیا پسر! فکر کنم این برات مناسب باشه!

خنجر دسته و غلافی به رنگ بنفش داشت و روی غلافش، ستاره های صورتی رنگ خود نمایی می کردند..بیشتر شبیه یه خنجر تزیینی بود

ینگ سنگ با تردید دسته ی خنجر و از آگوستوس گرفت..دسته ی سبکی داشت که به راحتی توی دست یونگ سنگ جا می شد..یونگ سنگ دسته رو توی دستش چرخوند..دست چپش رو روی غلاف خنجر گذاشت و با احتیاط درش اورد...خنجر تیغه ی صورتی رنگ و شفاف داشت که کمی مثل آینه بود..یونگ سنگ خنجر رو کاملا  از غلافش خارج کرد...چند لحظه بهش خیره شد...خنجر شروع به درخشیدن کرد..تیغه اش به شدت از خودش نور ساتع می کرد و ستاره های روی غلافش به شدت روشن شده بودند

آگوستوس: وااای..این عالیه پسر!

 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
جمعه 19 تیر 1394 01:44 ب.ظ
خیلی جالبه داستان
samin یکشنبه 23 تیر 1392 02:08 ق.ظ
دستت طلا پری جونم. عالیه
دفعه دیگم بهم بگواااا
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
خوامشولیوســـــــــــــ :) مخسی که میخونی :*
چشمــــــــــ :)) :دی
بلخاااااااااااااااااااات :)
samin یکشنبه 23 تیر 1392 02:07 ق.ظ
خیلــــــــــــــی قشنگ بود!من نمیدونم اینا چجوری به ذهنت اومده خیلی باحاله ایول واقعا!
فقط من تو اسم خداها مشکل دارم! وسطش کلی قاط میزنم که کی کی بود!یادم نمی مونه
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
ایول...جدا خوب بود؟؟؟ :)))))))))))
از کتاب تخیلی خوندن زیادیه! :دی
منم اولا که پرسی جکسون میخوندم همینطور بودم...یه کم که بشه عادت می کنی :)
samin یکشنبه 23 تیر 1392 02:05 ق.ظ
سلامـــــــــــ پری خوبی؟
پری این دفعه بهم نگفتیااااا. دیدم خیلی وقته از اون قسمته که خوندم میگذره دیگه خودم اومدم. آخه نمی دونمم چه روزایی میذاری
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیااااااااااااااام!!! مخسی تو خوفی؟
اااا به خدا یادم رف! ب خاطر قضیه مامانم و اینا...ببخشید :دی
من شنبه ها و چهار شنبه ها میذارم
moXie شنبه 22 تیر 1392 12:13 ب.ظ
تازه داستانتو شروع کردم عالیه....دستت درد نکنه...
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
اا...ممنون...مرسی که میخونیش :)
خوامشولیوســــــــــــــــ
Rahil جمعه 21 تیر 1392 04:59 ق.ظ
وایییییییییییییییی خیلی با حال بود
مرسییییییی گلم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
مخسولیوســـــــــــــــ...چشمات باحال می بینن :دی
خوامشولیوس...مخسی که خوندی :)
سارا3 جمعه 21 تیر 1392 01:42 ق.ظ
جییییییییغ...
سلام...سارا وارد میشود...
خوفی اونی؟
این پدر هیلنا چه باحاله..
نرررررسی فقط بقیه دبل اس هم توی داستان هستن؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
جیغــــــــ
سلیاااااااااااااااااااااااام...خوش وارد شدی :دی
مخسولیوس...تو خوفی؟
هوووم..اره خوشم میاد ازش :دی
خوامششششششششششششش...بله عزیزم..فقط دیرتر میان
mahboob پنجشنبه 20 تیر 1392 02:59 ب.ظ
پری؟؟؟احیانن بقیه پسرای دابل هم هستن تو این داستان؟؟؟یا فقط یونگی هستمن هنوزم هیون رو جای یونگ سنگ تصور میکنم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
محبوب؟؟؟ :دی
بله که هستن...فقط دیر تر میان تو داستان
عجب....نکنه واسه بقیه هم همینطوره؟!!
رویا پنجشنبه 20 تیر 1392 10:44 ق.ظ
چه جالبه دنیای آسمونمرسیییی پری کوشولو...
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
هوووم...دلم میخواست بهتر توصیف کنم ولی عجله ای شد...:)))))))
خوامشولیوس :) :*
پگاه پنجشنبه 20 تیر 1392 02:48 ق.ظ
سیلووووووووووووووم پری جون
من دو قسمتشو باهم خوندم
تنک یوووووووووو
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیــــــــــــــــــــــــــــــــــام جیگررر
ایول...خوامشولیوســـ‌:*
رنت پنجشنبه 20 تیر 1392 02:37 ق.ظ
عالی بود عزیزم
واو یونگ سنگ وسیله دفاعیه خودش رو پیدا کرد درسته؟؟؟؟؟؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
مخسیــــــــــــــــ فدااایت
بهلیــــــــــــــــــــــــ :دی
mahsa پنجشنبه 20 تیر 1392 12:55 ق.ظ
یه خواهش میتونی از هیلنا یه عکسی چیزی بزاری اینجور تصور کردنش راحتتره آخه من هر داستانی میخونم سریع تو ذهنم تصورش میکنم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
هوووم...باوشه در اولین فرصت می گردم یه چیز خوب پیدا می کنم :) مرسیــــــــ
mahsa پنجشنبه 20 تیر 1392 12:53 ق.ظ
این قسمت خیلی قشنگ بود
دست و پنجولت درد نکنه
من حال کردم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
مخسی جیگر...
سرت درد نکنه مادر :)
mahsa پنجشنبه 20 تیر 1392 12:52 ق.ظ
سلام پری جون
این نظرای تبلیغتی دیگه چیه هی من هرجا میرم نظر بزارم یا نظرامو بخونم باهاش مواجه میشم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیــــــــــــام
واای اره منم خیلی بدم میاد....کلی با شوق و ذوق میام ببینم کیه...بعد که می بینم اینان نابود میشم اصن!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر