تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 45

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 45



سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بنده بالاخررررررررررررررررره برگشتممممممممممممممممممم!!

عاقا! عاقا!....جون شوفلاتووووووووووووووون به بنده رحم کنید!!!خخخخخخخخخخ

بذارید توضیح میدم مادر!! خخخخخخخخخخخ
بوخووووووووودا کامی ترکیده بود، شرمندممممممممممممممممم جیجلیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
.
خووووووووووووب! اگه امنه، بیام تو!!
.
خووووووووووووووووفید؟ خوشییییییییید؟ سیلااااااااااااامتید؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! خداییششش دلم واسه تک تکتون یه ذرررررررررررررررررررررره شددددددددددددددددددددددددددددددددددده
صف بکشید دونه دونه بیاید تو بخللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللممممممممممم
.
خب؟ چه کارا میکنید؟ چه خبرا؟
.
برید تو نذارید بنده چونم کش بیاد! خخخخخخخخخخخخ
.
 این قسمت بسی مهم میباشد^^
برای جبران، هم یه روز زودتر اومدم، هم بسی زیاااااااااااااااااااااااد گذاشتم^^
.
ولیییییییییییییی.....طوفاااااااااااااااااااااااااااااااانی شده این قسمت واسه خودش!!
.
بازم از نظرات نالاضی بودما

این دفه نظر کم باشه، یک شکنجه ی درست و حسابی موخوام راه بندازم! از الان بگم!! خخخخخخخخ





********************************************************

صفحه ی زندگیت را بچرخان!
90 درجه....180 درجه....360 درجه.... نمی دانم!
فقط زاویه ای باشد که من روبروی تو باشم!!!







سوجین به خوبی حرف های ناگفته ی سوفی را می دانست. باید کاری می کرد.  اب دهانش را قورت داد و در ان واحد تصمیمش را گرفت. نیم نگاهی به پسرها انداخت. تمام توانش  را جمع کرد و با لحن قاطعی لبانش را از هم گشود: " همه چی تقصیر منه! من باعث شدم اجرا خراب بشه! این من بودم که همه ی این بلاها رو سرتون اوردم! " بلافاصله سرش را پایین انداخت که نگاهش با نگاه کسی تلاقی نکند.
هر 4 نفر با حیرت به سمت او برگشتند.
سوفی با ناباوری نگاهش کرد و زیرلب نالید: " سوجین! "
جونگمین هم از جایش بلند شد و به چارچوب در تکیه داد. سری تکان داد و با قاطعیت فریاد زد: " نه!!!





* The peace after the storm * season 2 *  part  45



نگاه حیرت زده ی هر4 پسر به سمت سوجین چرخید. سوفی که هنوز هم با تعجب و وحشت به سوجین خیره بود، گفت: " ولی سوجین این......"    که سوجین با اشاره ی چشم به او فهماند ساکت باشد و باعث شد حرفش نیمه تمام بماند.
سوفی این بار با درماندگی نگاهش را به سوجین داد و زیرلب غرید: "ولی این انصاف نیست! من نمیذارم تو خودتو مقصر نشون بدی و گناه منو گردن بگیری! "
جونگمین از جایش بلند شد و در استانه ی در ایستاد. همانطور که از خشم و کلافگی می لرزید، بی اختیار فریاد زد: " نه! این کارو نکن سوجین! تو مگه دیوونه شدی؟! "
سوجین با قاطعیت به حرف امد: " چه کاری؟ مگه اعتراف به گناه جرمه؟ "  نیشخندی زد: " اتفاقا الان از هروقت دیگه ای عاقل ترم! "
جونگمین که به وضوح حالت های تظاهری و دروغ های سوجین را می دانست، دیگر بیش از این تحمل نداشت. مشتش را به دیوار کوبید و زیرلب نالید: " نه سوجین! خواهش میکنم! "  اما بی حال تر از ان بود که بتواند جلوی او را بگیرد. برای لحظه ای حس کرد سرش گیج می رود. حتی تعادل هم نداشت. بی ان که بخواهد رفته رفته همه چیز برایش گنگ و گنگ تر شد تا اینکه دیگر چیزی نفهمید و بیهوش بر روی زمین افتاد.
سوجین نفسش را در سینه حبس کرد و زیرلب زمزمه کرد: " جونگمین! "
یونگ سنگ همانطور که به سمت جونگمین می دوید، با صدایی از خشم دورگه شده غرید: " محض رضای خدا یکی بگه اینجا چه خبره!! "  و نگاه خشمگینش بر روی سوجین ثابت ماند.
سوجین که هنوز هم با نگرانی جونگمین را می پایید، نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی می کرد نلرزد ادامه داد : " من که بهتون گفتم! خراب کردن اون اجرا کار من بود! همه چی تقصیر من بود! "   نیم نگاهی به سوفی انداخت: " اما...سوفی فهمید و خواست جلومو بگیره، ولی من قانعش کردم! اونم قول داد که به کسی حرفی نزنه  تا این که امروز و این ماجراها پیش اومد! "   بغضش را فرو خورد و  دیگر حرفی نزد.  
سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. انگار که قفل بزرگی بر دهان هرکدامشان زده باشند، هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت.
یونگ سنگ این سکوت مرگبار را در هم شکست و با خشمی اشکار لبانش را از هم گشود: " می دونستم اخرش اینطوری میشه! چقدر بهتون گفتم این دختره لیاقت نداره، به خرج هیچ کدومتون نرفت که نرفت! "  نیم نگاهی تحقیرامیز به سوجین انداخت و همانطور که زیربغل جونگمین را گرفته بود، به سمت پله ها رفت.
سوجین باز هم حرفی نزد. بغض سنگینی راه گلویش را بسته بود که هران در حال انفجار بود.
هیون جونگ حس میکرد قلبش شدیدتر از همیشه تیر می کشد. چیزهایی را که می دید و می شنید، به هیچ وجه نمی توانست باور کند. نگاهش را به سوجین داد که بی حرکت گوشه ای ایستاده بود و به نقطه ی نامعلومی خیره بود.
کیوجونگ همانطور که به سوجین خیره بود، با خونسردی خاصی پرسید: " چرا؟ فقط بهم بگو چرا؟ "
با سوال کیوجونگ به خودش امد و این بار فریادی زد: " واسه این که از همتون متنفرم! مگه یادتون رفته؟ مگه بهتون نگفتم حتی اگه یه روز از عمرم هم باقی مونده باشه، انتقاممو میگیرم! انتقامی که همیشه دنبال یه فرصت مناسب براش بودم و حالا بهترین موقعیت بود! "
سوفی رفته رفته داشت طاقتش را از دست می داد. لب هایش را بر روی هم فشرد و نالید: " بسه دیگه سوجین! "
هیون جونگ با حرص غرید: " تو داری دروغ میگی! تو از ما متنفر نیستی! "
بی اختیار نگاه سوجین بر روی هیون ثابت ماند که بی حال تر از هروقت دیگری به نظر میرسید. دلش لرزید و لبش را به دندان گرفت. اما همچنان سعی میکرد ارامش خود را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و با لحن ازار دهنده ای رو به هیون گفت: " سخت در اشتباهی کیم هیون جونگ! حداقل اینو مطمئنم که از ادمی مثل تو  بی نهایت متنفرم! "  حالا تمام بدنش میلرزید. دیگر نمی توانست بیش از این دروغ بگوید.
هیون با حرص مشتش را فشرد و از جایش بلند شد. دندان هایش را با حرص بر روی هم فشار داد و به سمت سوجین گام برداشت. همانطور که قدم به قدم به او نزدیک تر میشد، سوجین هم که ترسیده بود عقب عقب می رفت. ان قدر که به دیوار چسبید و دیگر نتوانست کوچکترین حرکتی بکند.
هیون پوزخندی زد و نزدیکتر رفت. تاجایی که قدمی با سوجین فاصله نداشت.
مخلوطی از نفس های گرم و عطر تن هیون که به صورتش میخورد، حالش را دگرگون میکرد. میتوانست بالا رفتن ضربان قلبش را به وضوح حس کند. با نفس هایی که حالا به شماره افتاده بود زیرلب نالید:" بس کن هیون! تو رو خدا بسه دیگه! "
با همان خشم چند لحظه قبلش، یقه ی سوجین را گرفت و  صدای دورگه اش در عمق وجود سوجین طنین انداخت: " لذت میبری از این که ما رو بزنی زمین؟ اره؟ از این که این جوری دستمون بندازی کیف میکنی؟ مگه نه؟ "   لبانش را با شدت بیشتری جوید: " فک نمیکردم همچین ادمی باشی! فک نمیکردم بعد از این همه مدت ، این جوری همه چیزو جبران کنی! "  بی ان که کنترلی روی رفتارهایش داشته باشد، مشتش را بالا برد که دستی دور مچش حلقه شد و او را از این کار بازداشت. بلافاصله صدای خونسرد و ارام کیوجونگ در گوشش زنگ زد : " بسه دیگه هیون! هنوز که چیزی معلوم نیست! "
پوزخندی زد و رو به کیوجونگ گفت: " دیگه از این واضح تر؟! بس که ساده ای! "
-    برعکس تو که همیشه زود قضاوت میکنی!
خنده ای عصبی کرد. طعنه ای به کیو زد و از کنارش رد شد.
سوجین  بر روی زمین سرخورد و نفس راحتی کشید. چشمانش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد.
-    خب! بعد این همه مدت، حالا نمیخوای بگی دلیل این همه کینه که از ما داری چیه؟ که این همه انتقام انتقام میکنی واسه ما؟!
همگی بی اختیار به سمت هیونگ برگشتند که بر روی یکی از مبل ها دراز کشیده بود. به سوجین خیره بود و چشمانش از عصبانیت به رنگ اتش درامده بود.
سوجین هنوز هم نفس نفس میزد. چشمانش را گشود و نگاهش را به هیونگ داد. همانطور که سعی میکرد ذهنش را متمرکز موضوع کند، بریده بریده گفت: " به خاطر بابام! به خاطر بدبختیایی که به خاطر شماها کشیدم! "
یونگ سنگ که از پله ها پایین می امد، نیشخندی زد: " بابای جنابعالی چه دخلی به ما داره؟ و این که تو بدبختی به خودت مربوطه، نه ما! "
این بار بدون تظاهر و دروغ گویی، با خشمی عجیب به سمت یونگ سنگ برگشت. دستش را مشت کرد و از زیر دندان های به هم فشرده اش گفت: " نگید که هیچی نمیدونید! پدر من واسه یه مدت مدیر اون کمپانی مسخرتون بود. وقتی که همون موقع چندتا از برنامه ها و کنسرت ها تون با شکست مواجه شد، بابا ورشکست شد. از اون روز به بعد بود که زندگی دیگه هیچ وقت روی خوششو به ما نشون نداد...... بعد از اون ماجرا  هم بابا سکته کرد برای همیشه از پیشم رفت. "   بغضش بالاخره ترکید و به هق هق بدل شد. همانطور که دست مشت کرده اش را می فشرد ادامه داد: " یادتون اومد؟ یا بازم بگم؟ "
هر4 نفر با چشمانی از حدقه درامده به سوجین خیره بودند. هیچ کدام نمی توانستند سر از حرف های او دراورند. کیوجونگ سکوت را شکست و با قاطعیت خاصی پرسید: " مطمئنی سوجین؟ "
 بی معطلی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
یونگ سنگ با خونسردی همیشگی اش به حرف امد: " اطلاعاتت کاملا اشتباهه! همچین کسی تاحالا با ما همکاری نداشته! "  نیشخندی زد: " ما به جز این شکست بزرگ که به لطف شما بوده، هیچ شکست یا دردسر ان چنانی نداشتیم! مگه نه هیون؟! "
سکوت ناگهانی هیون باعث شد همه به او خیره شوند. حالش چندان تعریفی نداشت. دستش را بر روی قفسه ی سینه اش گذاشته بود و نفس نفس میزد.
کیوجونگ با شتاب و نگرانی به سمتش دوید و تکانش داد: " هیون؟ خوبی؟ "  بی معطلی نگاهش را به هیونگ داد : " هیونگ! بدو قرصاش! "
بی معطلی با یک پرش از روی کاناپه پایین پرید و به سمت پله ها رفت.
سوجین بی ان که بخواهد نگاه نگرانش روی هیون قفل شده بود. احساس میکرد نفسش بند امده و بلافاصله ریزش قطرات اشک را بر روی گونه هایش حس کرد. دیگر طاقت نداشت. دلش میخواست این نمایش تلخ همین جا به پایان برسد. با تمام وجود دلش میخواست همه ی این ها یک خواب باشد و وقتی چشمانش را باز می کند، دوباره همه چیز را به حالت قبل ببیند. به ارامی گوشه ای نشست و عقب تر خزید. زانوانش را به بغل گرفت و سرش را بر روی ان گذاشت.
طولی نکشید که هیونگ با شیشه ی قرص ها برگشت. ان را به کیو داد و خودش هم کناری ایستاد.
قرص را گرفت و با هر زحمتی بود به خورد هیون داد. همانطور که شانه هایش را می مالید، پرسید: " بهتری؟!
همانطور که سعی میکرد نفس های عمیق بکشد سری به نشانه ی تایید تکان داد. حالا حس میکرد حالش جا امده.
سوجین سرش را بلند کرد. با ارام گرفتن هیون، دلش هم ارام گرفت. نگاهش را از هیون گرفت و به پسرها داد. الان دیگر میدانست چه باید بکند. از تصمیمی که گرفته بود با تمام وجودش راضی بود. اهی کشید و با صدایی که به سختی شنیده میشد رو به پسرها گفت: " من....میخوام برم!.... خواهش میکنم بذارید برم.... بذارید همه چی همین جا تموم شه! اگه من نباشم شمام راحت ترید! "   لبش را گزید و سر به زیر انداخت: " از اولشم نباید پیشتون میموندم!! "
هیون فقط نگاهش میکرد. بی هیچ حرف و عکس العملی.
سوفی که از اول تا اخر در سکوت شاهد همه ی صحنه ها بود، گوشه ای کز کرده بود. فضا به قدری خفه و وحشتناک بود که لبانش را مهر و موم کرده بود. هرگز فکرش را هم نمی کرد که این اتفاق بیفتد. در دلش هزاران بار به خودش لعنت میفرستاد که  باعث و بانی این اتفاقات شده. لبش را بیشتر به دندان گرفت و قطره اشکی از گوشه ی چشمش به پایین غلتید: " تو نبایداین کارو میکردی سوجین! مقصر اصلی فقط منم!"
یونگ سنگ بی هیچ حرفی به سمت سوجین رفت و پوزخندی زد: " واسه این حرفا خیلی دیر شده خانم خانما! فک میکنی میذارم همینطوری بری؟ ما حالا حالا ها باهات کار داریم! "  دستش را گرفت و او را به زور از جایش بلند کرد. بی توجه به فریادها و غرغرهایش او را به درون اتاق انداخت و قفلش کرد.
همانطور که بی وقفه به در میکوبید، نالید: " تو رو خدا بذارید من برم! میدونم حقم بدتر از ایناست، اما تو رو خدا بذارید برم! "
-    انقدر داد و بیداد نکن! فعلا همونجا بمون تا تکلیفت روشن بشه! .... همانطور که کلید را در دستش بازی میداد، خود را بر روی کاناپه انداخت.
وقتی دید تلاش هایش بی فایده است، دست از کوبیدن برداشت. با گام های لرزانش عقب رفت و خودش را بر روی تختش انداخت. زانوانش را به بغل گرفت و اهی کشید. مثل این که این کابوس تمامی نداشت.
باز هم همان سکوت کذایی بر اتاق حکمفرما بود. حتی صدای به در کوبیدن های سوجین هم قطع شده بود. هرکس با اشفتگی در لاک خودش فرو رفته بود تا ذهن پر هرج و مرجش را سر و سامان دهد.
کیو با کلافگی از جایش بلند شد. دیگر نمی توانست این گونه طاقت بیاورد. به سمت یونگ سنگ رفت و با هر زحمتی بود کلید را از او گرفت. با گام های ارامی به سمت اتاق رفت. با همان ارامش کلید را در قفل چرخاند و داخل شد. نگاهش بر روی سوجین ثابت ماند که روی تخت نشسته و زانوانش را بغل کرده بود. با دیدنش حس کرد غم بزرگی قلبش را میفشارد. غمی که درونش را به اتش میکشید. جلوتر رفت و در سکوت و ارامش کنار سوجین بر روی تخت نشست.
با حس کردن سایه و نفس هایی ارام و شمرده، بی اختیار سرش را بلند کرد. نگاهش را به کیوجونگ داد و لبخند بی رمقی زد. همیشه با بودنش ارامش خاصی داشت. ارامشی که حاضر بود ان را با هیچ چیز عوض نکند.
همانطور که به سوجین خیره بود، با لحن سرزنش امیزی سکوت بینشان را شکست: " نمایش خوبی اجرا کردی! افرین! "
-    نمایش؟!
لبخند تلخی زد: " کی میخوای سر عقل بیای سوجین! میدونم حالا خیلی فرق کردی، اما نمیدونم چرا بعضی وقتا بازم حماقت میکنی دخترخوب! "
هنوز هم نمی توانست منظور کیو را بفهمد. بی ان که حرفی بزند نگاه سردرگمش را بر روی او ثابت نگه داشت.
کیو خنده ی کوتاهی کرد: " فک میکنی نمیدونم همه ی حرفات دروغ بود؟ "
خواست حرفی بزند که انگشت اشاره ی کیوجونگ بر روی لب هایش قرار گرفت و مانعش شد : " جبهه نگیر ! انکارم نکن! "
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به انگشتان قفل شده اش داد.
کیو لبخند کمرنگی زد و انگشتش را برداشت. اهی کشید و ادامه داد : " چرا میخوای همه چی رو گردن بگیری؟ هوم؟ "  لحنش باز هم رنگ ارامش گرفت: " اگه هزاربارم حرفای امروزتو تکرار کنی، من یکی باور نمی کنم! چون خیلی خوب میشناسمت سوجین! کسی که همیشه نگران اطرافیانشه، مطمئنا هیچ وقت نمیتونه ازشون متنفر باشه! و همینطور بهشون صدمه بزنه! سوجینی که من میشناسم به هیچ وجه نمیتونه همچین کاری کرده باشه!! "  سر سوجین را با دستش بالا اورد و به چشمان بارانی اش خیره ماند : " مگه نه؟! "
حس میکرد زیر ذره بین است. نفس عمیقی کشید و سعی کرد ارام باشد. تمام حرف های کیوجونگ حقیقت محض بود و این را به خوبی می دانست. حرفی برای گفتن نداشت. نگاهش را از کیو گرفت. دوباره سرش را پایین انداخت و شروع کرد به جویدن ناخن هایش. عادتی که بعد از مدت ها دوباره از سر گرفته بود.
این بار دستان سوجین را در دست گرفت و خندید : " دیدی گفتم! "  سپس دو دستش را بر روی شانه های سوجین فرود اورد: " تو هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبودی! و منم خیلی خوب میشناسمت! مگه نه؟ "  و لبخند مهربان همیشگی اش را  نثار سوجین کرد.
درمیان اشک هایی که بی اختیار پایین می غلتیدند، خندید و سرش را تکان داد.
کیو، به نرمی سوجین را به سمت خودش کشید. سرش را بر روی سینه ی خود گذاشت و دستی به موهایش کشید.
خود را بیشتر در اغوش گرم کیوجونگ جا داد و چشمانش را بست. باز هم همان ارامش دلنشین به سراغش امده بود. ارامشی که حالش را رفته رفته بهتر می کرد. همانطور که با یقه ی پیراهن کیو بازی میکرد، با صدای گرفته ای پرسید: " جونگمین...حالش خوبه؟ "
-    اره! خوبه....
با کمی مکث، سوال دیگری پرسید: " و  هیون...؟!
اونم خوبه!...  سوجین را با تمام وجودش به خود فشرد و بوسه ای بر موهایش کاشت: " دختر مهربون! "
به ارامی خودش را از اغوش کیو بیرون کشید. نفس عمیقی کشید و لبش را گزید: " من میخوام برم... یعنی باید برم!... با بودنم فقط براتون دردسر درست کردم و بس! "
صورتش را نزدیک صورت سوجین برد و با دستش اشک هایش  را زدود : " شاید اولش اینطوری بود، اما الان دیگه نه! هممون یه جورایی بهت عادت کردیم! حالا تو بخشی از وجود ما شدی! وجودی که دل کندن ازش برامون خیلی سخته! "  به زمین خیره شد و سکوت کرد.
به کیوجونگ خیره ماند. به این پسر ارام و مهربان. اهی کشید. میدانست که دل کندن از این خانه و این 5 پسر برای او سخت تر است. اما چه میکرد؟ خوب میدانست که نبود او به نفع همه بود و باعث میشد ان ها کمتر زجری بکشند. با لحن ارامی به حرف امد: " برای من حتی خیلی سخت تره! اما نمیخوام با بودنم شماها رنج بکشین! دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد ناراحتی شماها رو ببینم! "
به سوجین نگریست و لبخند کمرنگی زد: " خوشحالم که اینو از تو میشنوم! "   اهی کشید: " اما اگه بخوای بری و واقعا اینو میخوای، نمیتونم جلوتو بگیرم!.... تو....ازاادی! "
سوجین لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.
همانطور که با نگاهش سوجین را می کاوید، با تردید گفت: " اگه.... یه روز خواستی بری، من.... میتونم یه یادگاری واسه همیشه ازت داشته باشم؟ "
اخم شیرینی کرد: " چی؟! "
هنوز هم دودل بود. نمی دانست باید کاری را که میخواست انجام دهد یا نه. اما برای یک لحظه  تصمیمش را گرفت. سعی کرد دیگر تردید به دلش راه ندهد. نفس عمیقی کشید و کمی جلوتر رفت. به ارامی صورتش را نزدیک صورت سوجین برد و نگاهشان در هم گره خورد.
سوجین که غافلگیر شده بود و انتظار چنین برخوردی را نداشت، بلافاصله خودش را عقب کشید.
همین حرکت سوجین کافی بود، تا کیوجونگ هم خودش را عقب بکشد. در کسری از ثانیه سرش را پایین انداخت. لبش را گزید و بلافاصله زیرلب زمزمه کرد: " متاسفم! "  با همان ارامش، صورتش را کمی بالاتر برد تا پیشانی سوجین را ببوسد.
سوجین احساس عجیبی داشت. حسی خاص که تا به حال تجربه نکرده بود. حسی که او را دودل کرده بود. او هم تصمیمش را گرفت و سعی کرد تردیدش را پشت سر بگذارد. اهی کشید و لبش را به دندان گرفت. صورتش را پایین تر اورد و درست روبروی صورت کیوجونگ قرار داد. چشمانش را بست و بی اختیار لب هایش را از نگرانی بر روی هم فشرد. حالا کیوجونگ بود که غافلگیر شده بود. برای لحظه ای به سوجین خیره ماند و لبخند شیرینی لب هایش را تزئین کرد. صورتش را نزدیک تر برد و به ارامی لب هایش را بر روی لب های سوجین گذاشت......





...................................................................

خوووووووووووووووووف! شطولیاااااااااااا بووووووووووود؟!
.
بالاخره بعد 45 قسمت یه بخاری بلند شد و مام یه بوسه از گل پسرا  کش رفتیم!!!!

هویجججججججم، پیش خودمه داره استراحت موکونه! نگران نباشید!! ^^ خخخخخخخخخ
بدبخت بچم،  از  ازدیاد فشار ترکید !!! خخخخخخخخخخخخخخ

.
داداچ هیونم رو هم یکی از زناش ببره خونه! ^^ خخخخخخخخ
.
خب! قسمت بعدی هم طوفان داریم اساسی ازنوع گردباد یکی از پسرا!!! خخخخخخ
.
نظر نشهههههههههههههههه فراموووووووووووش^^


..........................................................



و امممممممممما...... اشانتیون اوردم! :دی






هیونگ : به نظر من که جوابش مثبته!! تو چی میگی گیلاس جون؟؟؟!





جونگ : ای خاک تو سرم!!! یادم رفت!! ههههههههه!




هیون : جون من یکیتون اون کلاهو بده من! بوخودا حال بلند شدن ندارم!







یونگ: هیییییییییییی.....روزگار.....




کیو : یک...دو...سه.... ازمایش میکنیم! ...صدا میاد؟؟



......................................................................................................




به این عکس دقت کنید!!
نمیدونم جان دی به بیچاره داداچم چی گفت، که یهو  نیششو  بست!!!!





امیدوارم خوش گذشته باشه!! ^^
فهلا بای بای! :دی



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
هان جی بیونگ یکشنبه 23 تیر 1392 03:01 ب.ظ
وای چ جالبه شد نونایی....احساسات عمیق کیو تو حلقمممم...آخییییییی داداشی گلم....
دووووووشت دالمممممممم.....بوووووس بااااای
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی عزیزمم**
خوشحالم که دوسش داشتی^^))))
و همینطور تو لوزالمعده ی خودم! ^^
دادااااااااااااااچی یکی یه دونه! ^^
من بیشترررررررررررررررر عزیزدلممممم***)))
بوووووووووووووووش و بخللللللللللل**
سارا3 شنبه 22 تیر 1392 10:16 ب.ظ
اها...
راجع به جاندی...میدونم میدوستیش ولی..
جیییییییییییییییییییییییغ...از پیش هیون برش دااااااااااار..
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییغ!!
من نمیتونم که مادر! :دی
سارا3 شنبه 22 تیر 1392 10:15 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ....
جیییییییییییییییغ...
الان این حرکت سوجین چی بود؟؟؟؟؟
نه بزنم لهش کنم؟؟؟؟؟؟
دختره ی پررو...
هیونمو که زد ناقص کرد...جونگی رو هم که رسما نابود کرد...حالا هم...
نه من برم بزنمش؟؟؟؟؟؟؟
کیو هم که خوش به حالش شد دیگههههه...
مررررررررررررررسی....
بووووووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!
دلم براااااااااااااااااااااات تنگ شده نفسمممممممم***)))))
.
نهههههههههه!! گوناه داله خو!! :دی
.
تخصیر داداچم بوووووووود خو اول!! :پی
.
اخه تخصیر بیشاله سوجین چیه؟ ^^ :دی
.
نههههههههههه!!! من نمیذارم بزنیش! :دی
.
چه بهتر! بذار داداچ کیو خوش به حالش بشه، هیون گنده دماغ بسوزه!! خخخخخخخخخخخخخخ
.
میسییییییییییییییییییییییییییی عزیزدلممممممممممممممم*****
بووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللل*****
aysan jon jungi شنبه 22 تیر 1392 12:54 ب.ظ
میسییییییییییی عالی بود گلم
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششششششش عزیزمممممم****
ممنونم که همراهی گلممممم**))))
kimi جمعه 21 تیر 1392 06:28 ب.ظ
خیلی خوب بود این پارت هق هق
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییی عزیزمممممم**
اووووووووووخی^^
agra جمعه 21 تیر 1392 10:27 ق.ظ
سلام خوبی ،آفرین به داداش کیو چه قشنگ سوجین رو شناخت وای این کار آخریه چی بود ها پس هیون این وسط چه کاره بود
مرسی گلم خسته نباشی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااام...میسی))
اوهووووووووووم.....
هیون فهلا سرش بی کلاه مونده!! خخخخخ
.
میسیییییییییی عزیزدلمممممم**))))
anisa جمعه 21 تیر 1392 12:00 ق.ظ
11111!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییییییییی*** ^^
Maryam***** پنجشنبه 20 تیر 1392 07:33 ب.ظ
هه هه هه خیلی باحالی مهسا جونیییییییخخخخخخ هیونگ که کلا از اولش زجر میکشه ولییییییییییییی قهرمانه می خوام یه زندگی توپ تازه براش بسازم خخخخخخ بوخونی متوجه میشی کککککککک الماسی ناناحت نمیشه خودش جونگمین رو زد لت و پار کرد توی داستانش!!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخ!! چه داستانی شود پس!! خخخخخخخ
بهله!! ترکوندمش هویج خوشمزه رو!!! ک ک ک
opal پنجشنبه 20 تیر 1392 07:32 ب.ظ
عالی بود شقایق جون
دیگه داشتم ناامید میشدم
عکس ها هم واقعا قشنگ بودن
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییی عزیزمممممممممم**)))))
خووووووووووووووووووووبی گلم؟))))
دلمممممممممممم برات حسابی تنگیدهههههههههه بوووود جیجلیییییییییییییی***)))
از این به بعد امیدوارت میکنم مادر!! :دی
.
میسیییییییییییییی عزیزدلمممممممممممممممم****
mahsa پنجشنبه 20 تیر 1392 06:38 ب.ظ
اوه اوه
هیونگ جون قهرمان میشود
ممئن باش مریم جون من میشم پای ثابت داستانت خبر نداری از برو بچ بپرس میام پستاتو میترکونم
من عاشق هیجانم بزن بریم
فقط جان من مریم این هیونگ منو اذیت نکنیا اینا به اندازه کافی اذیتش میکنم منظورم پگاه و الماس و میتراس
البته خودمم توی این داستانی که دارم میزارم اذیتش میکنما
ولی تو دیگه اذیتش نکن.
اما خدایش تو داستانم جانگمین از همه بیشتر اذیت میشه
او اوه داستانو لو دادم
برم تا الماسی نیومده دخلمو بیارم
*almas-shargh* پاسخ داد:
وایسااااااااااااااااااااااااااااااا که اومدمممممممممممممممممممممممممم!!! خخخخخخخخخ
REnEe پنجشنبه 20 تیر 1392 04:56 ب.ظ
مرسی قشنگ بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششششششششش جیگررررررررررررررررم***))))))))))))))))))))))))))
اونیییییییییییییییییییی zahra پنجشنبه 20 تیر 1392 02:44 ب.ظ
مرسی المااااااااااااااااااسی جووووووووووووووون خیلی عالی بود دلم واسه همشون میسوزه مخصوصا جونگی خواونو با خودت کجا بردی میزاشتی مایکم ماساژش بدیم
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششششششششششششش اوووووووووووووونی گل خودممممممممممم*****
نچچچچچچچ!! مال خودمههههههههههه!!! خخخخخخخخخخخخخخ
دلارا پنجشنبه 20 تیر 1392 12:01 ب.ظ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی عزیزممممممممم*****
Maryam***** پنجشنبه 20 تیر 1392 11:03 ق.ظ
آآآ... خب داستانم خوفه که تعریف میکنم یادت نره من مادره جونگمینم!!!!!!پسملم به خودم رفته خووووو
*almas-shargh* پاسخ داد:
نه باو!!! خخخخخخخخخخخ
پسر کو ندارد نشان از ننه، تو بیگانه خوانش نخوانش جونگمین!! ک ک ک ک
.
منم عروستم! به خودت رفتم مادر!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
رویا پنجشنبه 20 تیر 1392 09:13 ق.ظ
الماسسسس؟جونگی کهپیش خودته الان...هیونم که میگی یکی از زناش ببرتش...اونوقت من با شوهرم چیکار کنم که سوجینو میبوسه؟ خسته نباشی...هم زیاد بود و هم قشنگ...بوووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جاااااااااااااااااااااااااااااااانم!! :دی
خوووووووووووف! تو هم با یه حرکت قهرمانانه برو و کیو رو از اتاق بکش بیرون!!! خخخخخخخخخخ
باچه؟ :دی
.
میسیییییییییییییییییییییییی عزیزدلممممممممممم**
فدااااااااااااااااااااات**
بوووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللل***
رنت چهارشنبه 19 تیر 1392 10:23 ب.ظ
هییییییییییییییی روزگار
دلم می خواد بابای جونگ مین رو خفه کنم
همش زیر سر اونه
ببین چه به روز اینا آورد
مرسی عزیزم عالی بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییییییییی.....
منم همینطور.....
میبینی تو رو خدا....
.
خواهششششششش جیگررررررررم***
فداااااااااااااااااات^^
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 09:16 ب.ظ
شقیییییییییییییییی دیگه واقعا می خوای بمیری نههههههههه؟؟؟؟؟؟؟چراااااااااا عکسه این جاندیه بوققققققققققققققققققققققق کثافتتتتتتتتتتتت عوضیییییییییی سه نقطهههههههه ی در پیتتتتتتتتتت رو گذاشتیییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ایشششششششششششش ازش متنفرممممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
نههههههههههههههههههههههه!!! من گوناه دالمممممممممممممممممممممممم!!!^^
ریلکس ریلکس ریلکس ترررررررررررررررر مادر!!!! خخخخخخخخخخخخخخخ
.
وااااااااااااااااااااای جدی؟؟؟
ولی من خیلیییییییییییییییییییی دوسش داشتممممممممممممممممم........
دختری که از همه بیشتر به دلم نشست!
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 09:13 ب.ظ
مهسااااااااااااااااااا جونییییییییی یه داستان به زودی توی یه وب قراره بذارممممممممم همه ی دابل نقش اول هستننن و داستان به شدت خفنه و یه چهرهی بی نظیر می خوام از هیونگ بذارمممممممم هیونگ جون قهرمانننننننننن!!!!!!! کلاااااااا داستانی هیجانی و بزن بزن و معمایی و درون مایه ی طنز و غمگین و شاد و کلااااااا یه آشی شده با 501تا وجب روغنننننننننهر وقت اولین قسمت رو بذارم عینهو پیام بازرگانی تبلیغ موکونممممممممممم بوخونینش کف کنین!!!!!!!!!خخخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جوووووووووووووووووووووووووووووووووونم^^
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ^^
من میمیرم واسه هیجاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانی***********
.
منتظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررماااااا جیگررررری^^******
.
حالا انقد از خودت تعریف نکن!! ایشششششش!!! خخخخخخخخخخخخ
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 09:10 ب.ظ
آره مهسااااااااااااااا جونممممممممممممم منم توش موندم بوخوداااااااااااا !!!!!! همش زیر سره این شقی هست دیجه!!!!!! چیزهای شگفت آور می نویسه!!خخخخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخ!!
بهلهههههههههههههه!!! ک ک ک
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 08:45 ب.ظ
راستش مریم جون منم توکف قضیه موندم یعنی هیونگ و کیو راست راست نشستن یونگی بلند شد رفت اون اسبو بلند کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
هههههههههه!! سوتی رو به بزرگی خودتون ببشخید!!! خخخخخخخ
.
اماااااااا اخه هویجم که وزنی نداره! والا!!!!!!!!
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 07:57 ب.ظ
تو به چه جراتی خرگوش نرمالوی من رو زجرررررر میدی هااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مگهههههههههههه این اسب اصیل چی برات کم گذاشته تازه یه فندق هم بهت داده!! از خدات باشه!!پسمللللللللللل هویجمووووووو دزدیدی.....گولش زدی..قلبش رو بردی!! حالا بلاسرش میاریییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟نچچچچچچچچچ نچچچچچچ نچچچچچچچچچچ یکی اونجا نبود یه آب قند به این اسب بده؟؟؟؟؟؟این توفولی چطوری جونگی به اون عظمت رو بلند کرد؟؟؟؟؟؟؟نمیگی این اسب خرگوشه هویج اگه غش کنه چطوری با اون هیکل نردبونش تو اون جا جا بشه؟؟؟؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
با اجااااااااااااااااااااااااااااااازه ی خودمممممممممممممممممم^^
هیچی، ولی یه کم گوشمااااااااااااااااالی لازم داشت!! خخخخخخخخخخخ
خودت که مردا رو میشناسی مادر!!! ک ک ک
البته هویج من یه دونست، اونم واسه نمونست! بهله!! ^^ خخخخخخخخخخخخخخخ
.
وااااااااااااااااا!! خودششش عاشق من شد!!! اون منو دزدید!!!
تازه انقد فندق فندق کرد، یه فندق انداخت تو دامنم نذاشت نفس راحت بکشم! والا!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
خودمممممممممم بردمش خووووونه، انقدر نازش کردم حالش خوف شد!! ^^ خخخخخخخخخخ
.
ههههههههه!! من باز سوتی دادم!!! خخخخخخخخ
حالا شوما فک کنید دونفری بردنش! :دی
.
اصلا تازشم هویجم کجاش وزن داره! فقط قد و بالای رشیدشه مادر!! ^^
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 07:53 ب.ظ
دوباره تهدید کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد میگی من رو نتوشین؟؟؟؟؟؟یااااااااا بچه ها نظر بذارین دیگههههههههههههههههه بیچاره شقی جز دابل اس و اون سوجین فلک زده و اون سوفی بدبخت مادرمرده و .....کسه دیگه ای رو عذاب نداده والاااااااا!!!!!!!نذاریننننننننن بشه مامور عذاب که اون موقع هویج هم جلوش بگیری آروم نمیشهههههههههههیوهاهاها
*almas-shargh* پاسخ داد:
بهله! من خبیثم دیه مادر!!! خخخخخخخخخخخخخخخ
دلت مویااااااااااااااااد منو بوتوشی اخه؟؟؟؟^^
خخخخخخخخخخ!! اگه جی هیون و بقیه ی شخصیتای داستانامو حساب نکنی، اره فقط اینا رو عذاب دادم!! خخخخخخخخخخخخخخخ
هییییییییییییی....چ کنم؟ خبیث شدم رفته مادر!!! ک ک ک
.
دخیخااااااااااااااااااااااااا!!! اینو خوووف اومدی مریم جونی!!! یوهاهاهاهاهاهاها
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 07:49 ب.ظ
من هیون رو بردم خونههههههههههیه چندتا سکته هم اینجا کنه براش خوفهههههههههالهیییییییییییییی جوجوی خودمههههههههههههه مراقب خودش و اون قلب مهرفونش هستممممممممممم(توهم تا چه حد؟؟؟؟حالا وضع تو بدتره ها شقی جونم!!!)
*almas-shargh* پاسخ داد:
یاااااااااااااااااااااااا!! مراخب داداچم باشیاااااااااااااااااااااااااا!!! :B
اگه بخوای دوباره سکتش بدی اصلا نمیذارم ببریش خونه! والاااااااااااااا!!! خخخخخخخخخخخخ
اوووووووووورین!! خوب مراخبش باش^^
من فداااااااااااااااااااا داداچ جیگملممممممممممم^^ ****
.
خخخخخخخ!! جفتمونم متوهم هستیم! لا مکشل!!! :دی
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 07:29 ب.ظ
یعنی الماسی با این اشانتیونا ترکوندی

بووووووووووووووووس بخلللللللللللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
خوشحالممممممممممممممم که دوسشون داشتی عزیزدلمممممممممممممم************
بوووووووووووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللللللللللللل*******
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 07:27 ب.ظ
آره عزیزم جوابم مثبته چرا دیگه از گیلاس میپرسی
یعنی خاک توسرت جانگمین دوباره رقصت یادت رفت
داداش هیون بهت گفتم اینقد تنبلی نکن .... بیا اینم کلات
داداش یونگی چی شده چرا ناراحتی؟......
داداش کیو صدا میاد .... صدات عالیه
*almas-shargh* پاسخ داد:
اره دیه! ^^
خخخخخخخخخخ!! به شوفلم توهین نکن!! :دی
والا!! تنبله دیه!! خخخخخخخخخ
هیییییییییییی.....داداچ توفوووووووولی....(((
داداچییییییی یکی یه دونه کارت درسته! ^^
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 07:21 ب.ظ
یوهوووووووووووووووو
بالاخره بخارا داره بلند میشه
ایول داداش کیو
تا حالا از دوتا بخار بلند کردی
بعدی کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
هووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااا.....
اره ایشالا! :دی
ایووووووووووووووووووول داداچ یکی یه دونه ی خودوم! ^^
.
نیدوووووووووووونم مادر! :دی
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 07:19 ب.ظ
هی وااااااااااااااااااااااااای من
بیچاره سوجین
هیون آخه تو چرا باور کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این سوفی لاله چرا هیچی نگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داااااااااداااااش جانگمین..........هویجم ...........الماسی خوب ازش مراقبت کنیا
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییییییییییییی......
یه بلایی سرشون اوردم حالا حالا ها درست نمیشه!! :دی
.
الهییییییییییییییییییییییییی بمیرممممممم واسه همشوووووووووووووووووون! (((((((((
بعضی وقتا از خودم بدم میاد انقدر عذابشون میدم!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخ
.
ای به روی چشمم!!! هویج خودمهههههههههههههه^^
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 07:17 ب.ظ
ای الماس خود شیفته
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخ!! ^^
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 06:49 ب.ظ
خیلییییییییی عالی بود بخصوص آخرشششششششششش
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییییییییی عزیزدلمممممممممممممممم****
خوشحالم که دوسش داشتی گلممممممممممم***
الماس شرق چهارشنبه 19 تیر 1392 05:16 ب.ظ
خودمممممممممممممممممممم اووول!!! ^^
.
خود درگیری و خود شیفتگی رو عقشششش است!!!!! خخخخخخخ
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووووووورین!!! خخخخخخخخخ ^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر