تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the rain must fall///part52

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 25 تیر 1392

the rain must fall///part52



سلام دوست جونیا !

خوبین خوشین سلامتین ؟!

بفرمایید ادامه مطلب و قسمت جدید !

نظراتم خیلی پایینه !

/////////////////////////////////////////////

The rain must fall///part 52

کی بام چمدان های سویانگ را درون اتوموبیلش گذاشت و به سمت منزل هیون جونگ حرکت کرد . هیون و سویانگ به خاطر مشغله ی کاری قرار بود فقط یک هفته به ماه عسل بروند ! حالا سه روزی گذشته بود ...

روبروی ویلای هیون جونگ اتوموبیل را پارک کرد . تلفنش را برداشت و به هیون زنگ زد ...

-          سلام هیون جونگ سونبه !

-          ....

-          ممنون خوبم ! سونبه من وسایل سویانگ رو آوردم ویلاتون ! میشه رمزو بدین به من تا بذارمشون داخل ؟!

-          ....

-          متشکرم .. خداحافظ!

....

رمز در را وارد کرد و وسایل را درون سالن گذاشت . جعبه ی بزرگ کادو پیچ شده ای که از قبل آماده کرده بود را هم همانجا کنار وسایل گذاشت . مدتی به جعبه خیره شد و به خاطر سلیقه ی خوب خودش لبخندی زد . کش و قوسی به بدنش داد و خیلی زود آنجا را ترک کرد . ..

.............................................

هیون عینک را از چشم های سویانگ برداشت و با اخمی تصنعی به او نگاه کرد . سویانگ لبخندی زد و پرسید :" اتفاقی افتاده ؟"

هیون نفسش را با حرص بیرون داد و خودش را روی مبل ، کنار سویانگ انداخت . دست هایش را پشت سرش گذاشت و همانطور که به کاغذ های پر از اعداد و ارقام روی میز خیره بود گفت :" مثلا اومدیم ماه عسل پارک سویانگ!"

سویانگ کنارش تکیه داد و درحالی که لبخند روی لبهایش یک لحظه کنار نمیرفت ، با دو انگشت بینی هیون را گرفت و کشید . هیون آخ کوتاهی گفت و سویانگ خندید . گفت :" چطوره تا وقتی کارت پیش من گیره من کیم سویانگ هستم ! چی شد حالا شدم پارک سویانگ ؟"

هیون ابرویی بالا انداخت و گفت :" هر وقت حرصم رو در بیاری میشی پارک سویانگ!"

یک دفعه صاف نشست . با شیطنت به او خیره شد و پرسید :" نکنه دلت میخواد بازم کیم سویانگ بشی؟!"

سویانگ اخم کرد . از جا بلند شد و کاغذ های روی میز را برداشت . در حالی که به سمت تراس میرفت گفت :" تو دیوونه ای کیم هیون جونگ! نمیبینی کار دارم ؟!"

هیون به دنبالش آمد . با چشم او را دنبال کرد که روی یک صندلی نشست و کاغذ ها را دوباره روی میز پهن کرد . چهره اش خسته به نظر میرسید . عینکش را روی موهایش گذاشته بود و چشم هایش را مالش میداد . پرسید :" حالت خوبه ؟!"

سویانگ لبخندی زد . آرام گفت :" نگران نباش . یه سردرد ساده است . "

هیون کنارش رفت و جلوی صندلی اش زانو زد . دست هایش را در دست گرفت و آنها را فشرد . یک دستش را روی گونه ی سویانگ گذاشت و گفت :" چیزی لازم نداری عزیزم ؟ میخوای برات مسکن بیارم ؟"

سویانگ دست هیون را روی لبش کشید و آن را بوسید . با آرامش گفت :" نه عزیزم . من حالم خوبه . مسکن هم خوردم . زود خوب میشه ."

هیون سری تکان داد . گونه ی او را نوازش کرد و گفت :" زیاد کار نکن . بیا بریم کمی قدم بزنیم . "

سویانگ سری تکان داد و از جا بلند شد . هیون دستش را کشید و از تراس بیرون برد . از گوشه ی مبل گیتارش را برداشت و با هم به سمت ساحل رفتند .

روی تخته سنگی نشستند . هیون پرسید :" میخوای بخونی ؟! یا من بخونم ؟!"

سویانگ زانوهایش را بغل کرد و با لبخند گفت :" تو بزن ! من میخونم !"

هیون سری تکان داد . گونه ی سویانگ را کوتاه بوسید و شروع به نواختن کرد . سویانگ هم  در حالی که چشم از او برنمیداشت مدتی بعد شروع به خواندن کرد :

Is it hard to go on

Make them believe you are  strong

Don’t close your eyes

All my nights felt like days

So much lights in every way                                                     

Just blink an eye

I used to be someone happy

You used to see that I’m friendly

All your smiles , all is fake

Let me come in I feel sick

Give me your arm

From the shadow , to the sun only one

Step and you’ll burn

Don’t you stay too high

I used to be someone happy

You used to see that I’m friendly

Is it why in your tears ,

I can smell the taste of fears

It’s all around

All my laughs , all my wings

There are graved inside your ring     

You were all mine

I used to be someone happy

You used to see that I’m friendly

آیا ادامه دادن سخت است ؟

به ان ها باور بده که تو قوی هستی ...

چشم هایت را نبند ...

همه ی شب های من مثل روز هایم به نظر میآیند ...

هر راهی فقط در یک چشم بهم زدن روشن میشود ...

من به شاد کردن یک نفر عادت کرده ام ...

تو عادت کرده ای که مرا مثل یک دوست ببینی ...

همه ی لبخند های تو تقلبی هستند ...

بگذار که داخل شوم ... من احساس بیماری میکنم ...

دستت را به من بده ...

از سایه تا خورشید به تنهایی

قدم میزنی ... و تو خواهی سوخت ...

خیلی آن بالا نمان ...

من عادت کرده ام به شاد کردن یک نفر ...

تو عادت کرده ای که مرا مثل یک دوست ببینی ....

چرا در اشک های تو ...

من میتوانم بوی نگرانی را احساس کنم ؟

همه در همین حوالی ...

همه ی خنده های من ... همه ی بال های پرواز من ...

همه در کنار حلقه ی تو دفن شده اند ...

تو همه چیز من بودی ....

من به شاد کردن یک نفر عادت کرده ام ....

تو عادت کرده ای که مرا مثل یک دوست ببینی ....

.......................

-" امیدوارم تو دیگه واسه سرزنش کردن و نصیحت کردن من اینجا نباشی پارک جونگمین !"

جونگمین روی صندلی کنار تخت یونگ سنگ نشست و گفت :" واسه چی ؟! احساسات مسخره ی جنابعالی به من چه ربطی داره هئو یونگ سنگ؟! کیوجونگ داره کارهای سربازیش رو انجام میده ! منم چند روزی بیکار بودم ! گفت بیام به جاش ل َله ی تو بشم ! منم اومدم یه فضولی ای تو خونه ات بکنم ببینم این رفیق قدیمی ما سلیقه اش فرق کرده یا نه ! که میبینم هنوز مثل قبل کج سلیقه ای !"

یونگ سنگ رمان روی پایش را ورق زد و در حالی که به صفحه ی آن چشم دوخته بود ،گفت :" تو هم هنوز مثل قبل پر حرف و مسخره ای !"

جونگ مین بی هوا پرسید :" انقدری دوستش داری که به خاطرش از زندگیت بگذری یونگ سنگ هیونگ؟"

یونگ سنگ کتاب را بست . با کلافگی موهایش را بهم ریخت و داد زد :" دیدی گفتم تو هم اومدی مثل کیوجونگ جفنگیات بارم کنی ؟!"

جونگمین خندید و گفت :" اوه ! خب حالا بابا ! اصلا وقتی هئو یونگ سنگ در برابر این سوال موهاشو _که از همه ی زندگیش براش مهمتره _ بهم میریزه ؛ دادن زندگیش در این راه که کاری نداره !"

یونگ سنگ از حرص پوفی  کشید و کتاب را بست و روی میز کنار تختش انداخت . چشم هایش را بست و به بالش پشت سرش تکیه داد . آرام گفت :" فقط میدونم این احساسی که الان دارم رو هیچ وقت ، به هیچ دختری نداشتم ! حتی یومین ... ک فکر میکردم اولین عشقمه ! حالا ک فکر میکنم میبینم به هیون جی هم هیچ حسی نداشتم ! فقط یه هوس زود گذر بود ! ولی سویانگ یه جور دیگه است . احساسی ک  بهم میده خاصه . نمیفهممش . میترسم بهش فکر کنم چون میدونم با این کار دارم از پشت به برادرم خنجر میزنم و بهش خیانت میکنم . جونگمین من با تمام وجودم سویانگ رو دوست دارم . اما حالا میخوام این عشق رو «برادرانه» به پاش بریزم !"

جونگمین لبخند زد . به سمتش رفت و لبه ی تختش نشست . گفت :" خیلی عوض شدی هئو یونگ سنگ . من از یک چیز مطمئنم. وقتی تو قول میدی ، وقتی واقعا یه چیزی رو میخوای ، حتما انجامش میدی ! مطمئنم که همونطور ک خودت گفتی ، از این به بعد نگاه هات به سویانگ برادرانه و پاکه . پس همینجا ازت خواهش میکنم از هممون بیشتر هواشو داشته باشی ! برادرانه ! "

یونگ سنگ سری تکان داد و بی حال نگاهی به سرمش انداخت . رو به جونگ مین گفت :" اینم تموم شده . بیا درش بیار دیگه حوصله ی آبیاری قطره ای رو ندارم ! چی هستن این سرم های تقویتی ؟! اه انقدر بدم میاااااد !"

جونگ مین آرام سوزن را از دستش بیرون کشید و سرم را از روی پایه اش برداشت و آن را درون سطل آشغال کنار تخت انداخت . شانه ای از روی میز توالت برداشت و همان طور که موهای یونگ سنگ را – که چند لحظه پیش بهمشان ریخته بود – شانه میزد گفت :" هیون جونگ و سویانگ درباره ی بیماریت چیزی نمیدونن . "

یونگ سنگ آهی کشید و کمی جا به جا شد تا جونگ راحت تر موهایش را درست کند . بی حال زمزمه کرد :" نذار بفهمن ! نمیخوام کسی چیزی بدونه! اگه ازم دلیل بیماریم رو بخوان باید چی بهشون بگم ؟! بگم هیون جونگ از درد عشق زنت اینجوری مریض شدم؟"

جونگ ابرویی بالا انداخت و شانه را کنار گذاشت . بالش های پشت سر یونگ سنگ را درست کرد و خودش رو ی صندلی نشست . یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و متفکرانه به یونگ سنگ زل زد . چهره ای که به ندرت به خود میگرفت و یونگ سنگ میدانست که الان جزء زمان هاییست که میتواند جونگ مین ِ واقعی را ببیند ! سرش را کج کرد و با کنجکاوی پرسید :" خیلی وضعیت اسفناکی دارم !نه ؟"

جونگ مین که انگار از دنیایی دیگر بیرون آمده باشد ناگهان یکه خورد و دستهایش را جلویش تکان داد و گفت : نه ... نه یونگ سنگ هیونگ! نه ! راستش داشتم به عمق فاجعه ای به اسم «عشق»  فکر میکردم ! اگه یه روز عاشق بشم .... چیکار میکنم ؟!"

یونگ به چهره ی کاملا جدی اش خیره شد . لبخندی زد و گفت :" عشق اصلا فاجعه نیست . یه چیز خیلی قشنگه . زندگیت و طرز تفکر و زاویه ی دیدت رو عوض میکنه ! تا قبل از اومدن این عشق به زندگیم به دخترا به چشم یه وسیله برای رفع نیاز هام فکر میکردم . اما حالا دیگه نه ! جونگ مین ! وقتی بعد از مدت ها یونگسنگ «هیونگ» صدام کردی حس کردم باید حتما در یه مورد نصیحتت کنم !"

جونگمین نیشخندی زد . لحن شوخش دوباره برگشته بود . با شیطنت پرسید :" واااااای بابابزرگ ! دلم واسه نصیحت هات یه ذره شده بود !"

یونگ ریز خندید و همانطور که کمی سر جایش جابه جا می شد گفت :" هر وقت حس کردی حاضری از همه چیزت واسه یه نفر بگذری بدون عاشقش شدی! اگه با دیدن یه دختر دلت زیر و رو شد قبل از اینکه بهش اعتراف کنی به همه چیز خوب فکر کن ! اینو به عنوان مردی که 3 تا تجربه ی ناموفق داشته بهت میگم!"

جونگ سری تکان داد . برای یک لحظه دوباره جدی شده بود اما این حالتش زیاد طول نکشید . چون نیشخندی زد و روی یونگ سنگ خم شد و به عمق چشم هایش خیره ماند . زیر لب گفت :" ممنون از نصیحتت جناب پروفسور عشق ! بدردم خورد !"

یونگ سنگ با دست اورا کنار زد و اخمی کرد . برای این که بحث را عوض کند گفت :" شنیدم با کمپانی سی ان آر مشکل پیدا کردی ! به کجا رسیدی ؟"

جونگمین نفس عمیقی کشید و موهایش را از عصبانیت بهم ریخت . گفت :" حرفشم نزن ! فقط دعا میکنم این دو ماه تموم بشه و از شرشون خلاص بشم ! "



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
۱۴۲۰ چهارشنبه 16 مرداد 1392 05:42 ق.ظ
میگما‏ ‏سویانگ‏ ‏چقدر‏ ‏زود‏ ‏لحن‏ش‏ ‏عض‏ ‏شد‏ یجوری‏‏ ‏حرف‏ ‏میزد‏ ‏با‏ ‏هیون‏ ‏انگار‏ ‏خیلی‏ ‏بزرگتر‏ ‏شده‏ ‏و‏ ‏چندین‏ ‏سال‏ ‏از‏ ‏ازدواجشون‏ ‏میگذره‏ ‏درحالی‏ ‏که‏ ‏فقط‏ ‏سه‏ ‏روز‏ ‏گذشته‏ ‏بود؟‏!‏
بهر‏ ‏حال‏ ۱۰کیو:‏)‏ ‏‏
Mitra پاسخ داد:
واقعا ؟ دقت نکردم !
دیگه گذشته کاریش نمیشه کرد !/
فدات *
Mahshad پنجشنبه 27 تیر 1392 11:03 ب.ظ
Merci kheily ghashang o khob bod asan aliiiii bod
Mitra پاسخ داد:
واییییی مررررررررسی مهشاد جونممممممم*********
moXie پنجشنبه 27 تیر 1392 12:17 ق.ظ
پوستر جدید عالیههههههههههههههه..
برادرانه.....واقعا میخوام همین بشه فقط برادرانه و یونگ سنگ هم دست از پا خطا نکنه...تازشم یه دختر ناز و خوب گیرش بیاد....
جان من اینقد این یونگ سنگ ما رو اذیت نکن.. .
ک ک ک....فکر نکنی یهو منظوری دارماااااااا
تا قسمت بعد....
Mitra پاسخ داد:
مرسیییییی:-* اصلا پوستر جدید چیه ؟! من یادم نیست !o_O
منم امیدوارم فقط برادرانه باشه !~_~
آقا نمیشه که آخه !!! : دی
چشم :-* سعی میکنم خیلی زجرش ندم ! گلی من این داستانو واسه یونگ سنگ نوشتم . شخصیت اصلی اونه . گرچه ب نظر هیون میاد . نگرانش نباش . :-) 
sajede پنجشنبه 27 تیر 1392 12:00 ق.ظ
سلام. این قسمت هم مثل بقیه قسمتا خوب بود!ممنون
Mitra پاسخ داد:
سلام عزیزم :-*
مرسیییییییییییییییی:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*
Maryam***** چهارشنبه 26 تیر 1392 06:43 ب.ظ
داستانم رو دارم توی وب زهرا هیتلر می ذارمممممممممممممممم اسمش حقیقت گم شدس
تیزرش رو گذاشتم و قسمت اول هم شنبه می ذارم بوخونیش هاااااااااا
آدرسش هم گذاشتمممممممممممممممممم
Mitra پاسخ داد:
چشم حتما میخونمش :-*:-*:-*:-*:-*
مبارکات آبجی خانوم :-*
بارون بهاری چهارشنبه 26 تیر 1392 06:14 ب.ظ
ممنونم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
خواهش میشه ^_^
میسی :-*
Faty چهارشنبه 26 تیر 1392 04:55 ب.ظ
سلام آبجی...این كد لوگومه.میذاری تو وبلاگت؟
<!-- start logo cod off http://fm-501.blogfa.com --><p align="center"><p align="center"><a href="http://fm-501.blogfa.com" target="_blank"><img border="0" src="http://s4.picofile.com/file/7841071505/SS.png" width="151" height="180" alt="ღDouble S Friendlyღ"></a></p><!--finish logo cod off http://fm-501.blogfa.com -->
Mitra پاسخ داد:
گلی گلی اینو باید تو پست ثابت ب مدیریت بگی :-*
مرجان چهارشنبه 26 تیر 1392 03:52 ب.ظ
سلام اشتباهی چندبار دکمه زدم نظرم چندتا شد
Mitra پاسخ داد:
سلام گلم :-*
اشکال نداره فدات شم :-*
aysan jon jungi چهارشنبه 26 تیر 1392 02:18 ب.ظ
سلامممممممممم میترا جون
داستانت عالیه منتظر بقیشم بوس بوس ...
Mitra پاسخ داد:
سلام عزیییییییزمممم:-*:-*:-*:-*
میسی میسی ^_^
خیلییییییییییییی میسی !:-*:-*:-*
رنت چهارشنبه 26 تیر 1392 01:02 ب.ظ
سلام عزیزم مرسی عالی بود
امیدوارم یونگ سنگ بتونه با احساسش کنار بیاد
Mitra پاسخ داد:
سلام گلی :-*
ممنون .
منم امیدوارم B-)
Maryam***** -
ووووویییییییییی این هیون و سویانگ خیلی جیگرن حیف که تو زیادی خفیثی!!!!!!!هییییییییییییی
Mitra پاسخ داد:
هههههه ! خدایی ؟!
خباثتم تو این داستان با اون دوتا داستان دیگه ک میخونی قابل مقایسه نیست .
joojoo -
سلااااااااام.ماه عسل این دو تا طولانی شده!
مرسی از داستان قشنگت
Mitra پاسخ داد:
تمومه دیگه آخرشه .
قربوووووونت مرسی *
مرجان -
سلام یونگ بدبخت من خوب کن گناه داره بایه دختر خوب اشناش کن تاسویانگ فراموش کنه این قسمت خیلی قشنگ بود
مرجان -
سلام یونگ بدبخت من خوب کن گناه داره بایه دختر خوب اشناش کن تاسویانگ فراموش کنه این قسمت خیلی قشنگ بود
مرجان -
سلام یونگ بدبخت من خوب کن گناه داره بایه دختر خوب اشناش کن تاسویانگ فراموش کنه این قسمت خیلی قشنگ بود
مرجان -
سلام یونگ بدبخت من خوب کن گناه داره بایه دختر خوب اشناش کن تاسویانگ فراموش کنه این قسمت خیلی قشنگ بود
Mitra پاسخ داد:
سلام گلی ****
حالا ببینیم چی میشه !
مرسیییی****
*maHsa* -
راستی میترا فکر کنم تاریخ و ساعت سایت بهم ریخته . تاریخ و ساعت نظرات عجیب غریبه
Mitra پاسخ داد:
آره عجیبه .
بیخیالش . مهم نیس زیاد .
*maHsa* -
دشمنت شرمنده
Mitra پاسخ داد:
فدات :-* راستی خوندمش ;-)
*maHsa* -
خب از شوخی بگذریم داستانت خیلی باحال بود خیلی حال کردم.
یه فکری به حال این داداش جونگمین ما بکن . بچه ام تلف شد. به جای نقشه کشیدن برای عشق من یه فکری برای جونگ و کیو و یونگ بکن
Mitra پاسخ داد:
تو چه میدونی تا حالا کاری براشون نکردم ؟! B-)
قربونت مرسی :-*:-*:-*:-*:-* لطف داری :-*
*maHsa* -
اول میخواستم نیام داستانتو بخونم تا ادب شی
خخخخخخخخخ
بعد گفتم من بزرگترم بخشش از بزرگانه
Mitra پاسخ داد:
شرمنده گلم . چند روزه درست حسابی نت نداشتم .
میخونم حتما *
*maHsa* -
سلااااااااااام
1111111111111111
Mitra پاسخ داد:
سلام عزیزم ***
مبارکات *
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر