تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 17 تیر 1392

Five Great Love - Ep 2




سلام به همگی .حالتون خوبه؟
من اومدم . اما قبل از داستان میخواستم یه خواهش یا هر چیز دیگه ای که میخواید اسمشو بزارید رو مطرح کنم.

خب قضیه از این قراره که خانواده ما ده ساله این کارو انجام میده. ما با صد هزار تومن شروع کردیم و الان رسیده به یه میلون صد هزار تومن. ما هر سال با این پول چند روز قبل از ماه رمضون بسته هایی رو آماده میکنیم که شامل برنج و روغن و تن ماهیه و به کسایی که حتی وسعت خریدن همین چیزای معمولیو ندارن میدیم . هر کسی توی این کار دستی داره از خرید گرفته تا بسته بندی و تحویل.از دختر دایی گرفته تا من. همه اینا رو گفتم تا اینو بگم شاید شمام یه همچین آدمایی رو بشناسین اگه واقعا میتونین بهشون کمک کنین.ما اولش به خاطر نذرمون این کارو کردیم ولی حالا دیگه برامون یه امر طبیعی شده. به قول پدرم من همه چیزو فراموش میکنم ولی هر سال این موقع اینو نمیتونم فراموش کنم. پس اگه میتونید حتما این کارو بکنین حتی اگه یه بسته کوچیک درست میکنین.

خب مثه اینکه زیادی حرف زدم. اینم قسمت دوم. برید ادامه



جون هی : اون آدمایی که قرار همکار و هم خونه من بشن چجوری آدمایین.............پسرن یا دخترن یا هردو ......... چجور شخصیت دارن

در همین افکار بود که ناگهان در باز شد و هر چوهی وارد آپارتمان شد . جون هی به طرف در برگشت . هر دو با دیدن هم خندیدن وبه سمت هم رفتن و همدیگه رو بغل کردن . مشغول تبرک گفتن وتعریف کردن ما جرای روز قبل شدن که کسی دوباره درو باز کرد هردو به سمت در بازگشتن . دختری زیبا و با نمک رو دیدن که در همون نگاه اول ادم از اون خوشش می اومد . بعد از چند دقیقه جون هی جلو رفت و دسشو به سمت دختر دراز کرد و گفت .

جون هی : سلام من گو جون هی هستم مهندس معمار خوشحالم تو هم یه دختری

هیورین : سلام من لی هیورینم طراح داخلی از دیدنتون خوشحالم و باید بگم حالا میتونم نفس راحت بکشم امیدوارم نفر چهارمم دختر باشه.

چوهی : منم امید وارم . سلام من هر چوهیم مهندس سازه .

هیورین :از دیدنت خوشحالم چوهی

چوهی : منم ............

با باز شدن صدای در همه به سمت در برگشتن دختری که خیلی خجالت کشیده و حتی سرشو بالا نمی کرد تا ببینه اطرافش چه خبره رو به روشون قرار گرفت و تا چند ثانیه  سکوت بینشون بر قرار بود بالاخره تائه هی سرشو بلند کرد و با دیدن سه تا دختر که جلوش ایستادن نفس بلندی از روی آسودگی کشید . جون هی که از این کار تائه هی خندش گرفته بود جلو رفت و گفت

جون هی : پس تو هم نگران بودی خوش اومدی من گو جون هیم مهندس معمار. خوبه حالا شدیم چهار تا دختر

تائه هی : ممنون من لی تا ئه هی هستم مهندس تاسیسات.

چوهی : سلام من هر چوهیم مهندس سازه

هیورین : سلام منم لی هورینم وای دخترا چه باحال که ما چهار تا دختریم.

چوهی : آره خیلی باحاله .

جون هی : بیاید رو مبل بشینیم و حرف بزنیم

هر چهار تا دختر وسایل شونو گوشه ای از نشیمن گزاشتنو نشستن و شروع کردن به حرف زدن.

هیورین : خب اول هر کی تاریخ تولدشو بگه . اولم خودم 3 جولای 90

جون هی : یعنی 25 سالته . من 30 دسامبر 91

تائه هی : 24 مارچ 91

چوهی : چه جالب من از همه تون بزگترم 6 می 90 

جون هی : بچه ها فکر کنم باید دو تا کار رو هر چه زودتر انجام بدیم یکی بازدید از خونه و انتخاب اتاق و یکی دیگه اینکه من فکر میکنم به یه لیدر نیاز داشته باشیم .

چوهی : به نظر من خودت باید لیدر بشی.

هیورین : به نظر منم چون تو معماری و نقش مدیریتی داری لیدر باشی بهتره

تائه هی : منم با بچه ها موافقم درسته که چوهی اونی از همه بزرگتره ولی اونی شما از همه تو کار مدیریت واردتری و توی زمینه های کاری ما هم اطلاعاتی داری .

ج.ن هی : ولی آخه من از همه تون کوچیکترم سختمه بهتون دستور بدم .

چوهی : کی گفته قراره دستور بدی ..

همگی زدن زیر خنده . اونا خیلی زود با هم صمیمی شدن . بعد از اینکه جون هی به عنوان لیدر گروهشون انتخاب شد همگی توی خونه گشتی زدن و کلی ذوق کردن و هیچ کدوم حتی تصور این خونه رو نمیکردن بعد از نیم ساعت سرک کشیدن تو خونه هر کدوم یکی از چهارتا اتاق بالا رو برای خودش انتخاب کرد. جون هی وسط نشیمن ایستاد و گفت :

جون هی : همه وسایلتون ببرین تو اتاقاتونو تا یه ساعت دیگه بیان اینجا تا بریم بیرون و یه سری چیز برای خونه بخریم.

چوهی : چه سریع جو زده شدی واسه خودت دستور می دی .....

هیورین : حالا خوبه می گفت آخه من از همتون کوچیک ترم نمی تونم بهتون دستور بدم

بعد همگی زدن زیر خنده چون هیورین خیلی با مزه ادای جون هی رو در آورد . چهار تایی با کلی خنده وسایلشونو برداشتنو به طرف اتاقاشون رفتن. یک ساعت بعد چوهی و هیورین روی مبلای نشیمن نشستن و با همدیکه داد زدن لییییییییدر ........ پس کجایی . تائه هی از اتاقش بیرون اومد و پیش اونا روی مبل نشست ولی از جون هی خبری نشد این دفه سه تایی داد زدن جوووووووون هیییی کجایییییی.... جون هی از اتاقش اومد بیرونو گفت چرا این قد داد میزنین

چوهی : خودت میگی یه ساعت ولی الان 10 دقیقه و 35 ثانیه و ...........

جون هی : خب حالا ولی باید رعایت کنین اینجا آپارتمانها

هیورین : دوباره رییس بازیت گل کرد

جون هی : خب باشه اگه ناراحتیت برگردم ولی فکر کنم بدون این نتونین برین

بعد از توی کیفش یه کارت اعتباری در آورد و گفت وقتی تو اتاقاتون بودین زنگ زدم خانم لی بهش گفتم من به عنوان لیدر انتخاب شدم و درباره مخارج حرف زدیم اون گفت یه کارت اعتباری روی اپن هست که مقداری پول توشه و حقوق همه مونم میریزن به این کارت

تائه هی : چرا به هر کدوم کارت جدا ندادن ؟

جون هی : تا بتونن رو حسابمون کنترل داشته باشن

هیورین : چه مسخره....

جون هی : مسخره یا نه این قانون شرکته توی قردادم بود

چوهی : راست میگه

جون هی : خب حالا به این چیزا فکر نکنین بیایید بریم خرید اگه بعدا به مشکل برخوردیم یه کاری می کنیم

بعد هر چهارتایی از خونه بیرون زدن و به سمت فروشگاهی که اون نزدیکی بود رفتن و خریدای لازم رو برای خورد و خوراک چند روزشون به اضافه چنتا خورده ریز خریدن و همراه خرید با همدیگه شوخی میکردن . بعد از خرید چهار تایی مسیر فروشگاه تا خونه رو پیاده روی کردن . توی را ه هیورین  گفت راستی شرکت بهمون ماشین نمیده ؟؟؟؟؟؟؟؟

چوهی : دیگه اینقدر پررو نشین خونه به اون باحالی بمون داده ماشینم می خواین

تائه هی : یعنی سرویسم نداریم ؟؟؟!!!!

جون هی خنده ای کرد و از توی کیفش سوئیچی رو در آورد و گفت با ماشین من میریم

دخترا کلی ذوق کردن و هی می گفتن لیدر دوست داریم لیدر دوست داریم

نزدیک خونه رسیدن که یهو هیورین ایستاد و دهنشو با تعجب باز کرد دخترا مسیر نگاهشو دنبال کردن اونام چیزی رو که می دیدن باور نمی کردن

-----------------------------------------------------------

هر 5 تاشون خیلی خسته بودن و از فرط خستگی توی ون خوابشون برد . تازه از ژاپن برگشته بودن و داشتن به خوابگاه جدیدشون می رفتن . ون ایستاد ولی هیچ کدوم تکونی به خودشون ندادن . بادیگاردشون درو براشون باز کرد و گفت آقایون رسیدیم . کیو جونگ به هیونگ جون و یونگ سنگ که بغلش بودن ضربه ای زد و بیدارشون کرد. هیونگ سریع از خواب بیدار شد و افتاد به جون جانگمین تا بیدارش کنه . کیو و یونگ هم در تلاش بودن که هیونو بیدار کنن. بعد از کلی کتک کاری و دعوا هر 5 نفر از ون بیرون اومدن و به ساختمان رو به روشون نگاهی انداختن . آپارتمان انتهای یه کوچه بن بست قرار داشتو معلوم بود که خیلی محله ساکتیه .

یونگ : آخ جون به نظر محله ساکتی میاد .

هیون : ولی فک کنم با وجود ما دیگه ساکت نباشه .

جانگمین : ولی عجیبه از فنا هیچ خبری نیست .

هیونگ : نکنه الان دلت می خواست فنا از سرو کولت بالا برن .

کیو : من که الان دلم نمی خواست کلی صدای جیغ بشنوم .

جانگمین : البته با اینکه من خیلی تو گروه محبوبمو همه بهم می چسبن ولی باهاتون موافقم الان خسته تر از اونم که بخوام تعریفای فنا رو از خودم بشنوم .

4 نفر دیگه به هم دیگه نگاهی اندا ختن و با هم دیگه صدای اسب در آوردن . جانگمین به طرفشون رفت و همین که خواست اونا رو بزنه صدای بادیگاردشون بلند شد و همه به طرفش بر گشتن .

------------------------------------------------------------------------------

چهارتا دختر همونجور دهاناشون باز بود و چیزیو که میدیدن باور نمی کردن.

جون هی : من باورم نمیشه . وقتی امروز زنگ زدم شرکت گفتن که واحد کناریمونو  یه گروه موسیقی خریدن  ولی نگفتن به یه گروه خواننده اونم اینا فروختن

چو هی : مطمئنی گفت گروه موسیقی و نگفت گروه خواننده...

تائه هی : میگم اگه گفته گروه موسیقی شاید اینا نباشن ....

هیورین که تازه از شوک بیرون اومده بود و متوجه حرفای اونا نشده بود گفت : بچه ها درست می بینم اونا ss501 نن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

همگی به هیورین نگاه کردن و زدن زیر خنده بعد که آروم شدن جون هی گفت : شاید اونا اون گروه موسیقی نباشن و خونه همسایه  رو اجاره کرده باشن .

چو هی : آره جون هی راست میگه بیاید بریم

تائه هی : آره بالاخره که باید بریم خونه

هیورین : بچه ها میگم بریم ازشون امضا بگیریم

جون هی : حالا تو بیا ......... والا اون بادیگاردی که من میبینم نمیزاره به یه متریشونم نزدیک بشیم چه برسه به اینکه ازشون امضا بگیریم

دخترا تصمیمشونو گرفتن که به سمت آپارتمانشون حرکت کنن و اگه تونستن ازشون امضا بگیرن اما همین که به بادیگارد اون پسرا رسیدن بادیگارد جلوشونو گرفت و نذاشت که جلوتر برن .

جون هی : ببخشید آقا خونه ما توی اون آپارتمانه میشه بزارید ما بریم خونمون ما به این پسرا کاری نداریم .

بادیگارد : نه خانم واسه من مسئولیت داره نمیتونم . لطفا برید

چوهی : ولی آقا خونه ی ما اونجاست کجا بریم آخه ......

بادیگارد : من از کجا بدونم شما دروغ نمیگید و نمیخواد مزاحم گروه بشید

تائه هی : آقا به قیافه ما میخوره دروغ بگیم بخدا خونمون اونجاست

بادیگارد : نخیر خانم من اجازه ندارم .

هیورین که دیگه عصبانی شده بود گفت : ببین آقا خونه ما اونجاست و اگه میدونستم یه غولی مثه تو قراره جلومو بگیره و نزاره برم توخونه خودم و بهم میگفت دروغ میگم حتما سند شیش دنگ خونمو با خودم می آوردم که بفهمی خونه من اونجاس.

بادیگاردم حسابی عصبانی شد و شروع کرد به داد و بیداد : نخیر خانم برو از اینجا .... برو تا به زور نبردمت .

 خون دخترا به جوش اومده بود و اگه اون پنج تا پسر به اون سمت نمی اومدن حتما یه دعوای حسابی را می افتاد .

------------------------------------------------------------------------------------

خب چطور بود؟

نظر یادتون نره.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سامیه پنجشنبه 10 مرداد 1392 09:29 ق.ظ
خخخخخخ چه بامزه بود صدای اسب دراوردند ههههههه خیلی بامزه میشد اگه همین داستانارو فیلم میکردند ما کلا فیلمنامه نویسیمون خیلی خوبه بهتر از کاگردانا و نویسنده های فیلماییم نه؟
* maHsa * پاسخ داد:
وای خواننده جدید
آره خیلی بامزه است
راستش منم فکر میکنم برای اینکه داستان خوب منتقل بشه باید مث فیلنامه و یه فیلم باشه.
معلومه که ما کارمون بهتره از کارگرداناو نویسنده های فیلنامه اس.
mahsa پنجشنبه 20 تیر 1392 04:28 ب.ظ
واااااااااااااااااااااااااااااااییی
عجبببب دیراومدماااااااااااااااااا.اههههه
سلااااااااااااااااااااااام مهساییییییییییییییییییی......
خوووووووووووووووفییییی عزیزززززززززززززززم
چه خبررررررررررررررر
بله میبینم ازراه نرسید هدعواومرافه به راهافتاد..جنگ بلههههههه
مهساییییییییییییییی هماسمی...ممممممممممممنون
عااااااااااااالی بووووووووود
منتظرقسم تبعدی هستممممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
بله خیلی دیر اومدی
من هی گفتم پس این مهسا کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی خوبم
خبری نیست. ماه رمضونو روزه گی . تاسحر بیدا میمونیم هی داستان مینویسیم
بله حالا تا چند قسمت دعوا داریم تا این دخترا با این پسرا کنار بیان
مرسی عزیزم
قسمت بعدم موقع سحری میزارم
الماس شرق سه شنبه 18 تیر 1392 10:55 ق.ظ
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مهسا جووووووووووووووووووووووووووووونم********^^
.
دو قسمتو با هم خووووووووووووووووووندم^^
عالیییییییییییییییییییییی بوووووووووووووووود***
از دخترا خوشم میاد، به خصوص که مهمار هم هستن
.
و این قسمت خیلییییییییییییییی باحال بووود^^
میسیییییییییییییییی جیگرررررررررررررررری******

بووووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللل
* maHsa * پاسخ داد:
سلام الماسی جونم
نوش جونت
شما بیشت عالی هستی
اونام از تو خوششون میاد
شما باحالتری
مرسی عزیزم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
راستی این سوجینو پسرا کجا رفتن خبری ازشون نیست؟
رنت سه شنبه 18 تیر 1392 12:52 ق.ظ
وای عالی بود عزیزم
خیلی جالب بود همسایه دابل اس
ای بابا هیچ نشده بادیگاردا براشون مشکل درست کردن که :(
منتظر ادامه اش هستم عزیزم
* maHsa * پاسخ داد:
مرسی گلم
بهلللللللللللللله اونم چه همسایه ای
امان از دست این بادیگاردا
Rahil سه شنبه 18 تیر 1392 12:41 ق.ظ
عالیییییییییییییییییییییی بود گلم
* maHsa * پاسخ داد:
مرسی عزیزم
بوووووووووووووووووس
رویا دوشنبه 17 تیر 1392 11:29 ب.ظ
مهسا جونم دست تک تک اعضای خانواده تون درد نکنه،منم خودم خیلی اهل اینجور کارام.
واو،چه دعوایی مرسی عزیزم،قشنگ بود.
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون.یکی مثل مام پیدا شد دمت گرم
دعوا که تازه شروع شده تازه دابل اس وارد میشن
خواهش میکنم گلم
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:17 ب.ظ
من دیگه رفع زحمت کنم خواهر
بچه م رو گازه
خوشحال شدم
بوووووووووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
شما مزاحم نیستی مراحمی
برو به بچه ات برس
منم خوشحال شدم در واقع کلی ذوق کردم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:16 ب.ظ
مهسایی از اینکه دیشب سعی در شاد کردن من داشتی کمال امتنان رو دارم
خیلیییییییییییییی چسبیددددد
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم دونگ سنگا
من خودم حال میکنم برات نظر میزارم
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:15 ب.ظ
راستش من خانواده هایی رو که به اینجور مسائل اعتقاد دارنو خیلی دوست دارم
خیلییییییییییییییییییییی خوشحال شدم اینو شنیدممممممممممممممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
مررسی .گفتم این موضوعو یادآوری کنم شاید بعضیامون اینقد درگیر کارای روزمره امون شدیم که از این جور آدما غافلیم. واسه تشکر کردن اون متنو نذاشتم.اما بازم ممنون
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:14 ب.ظ
خیلی کار خوبی میکنید که مواد غذایی پخش میکنید
کلیییییییییییییییی دعای خیر پشت سرتونه
من بهتون افتخار میکنمممممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
مررسی عزیزم گفتم اگه بقیه هم میتونن یه همچین کاری بکنن
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:14 ب.ظ
راستی از حضور کمی تا قسمتی پررنگ دابل اس سپاس گذاریم
کتک کاریاشون منو کشتهههههههههه
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم حالا قسمت بعدو بخونی حضورشون پررنگ تر میشه تازه نوید قسمت 10 و 11 میدم که کلا پررنگ میشن تو زندگیه این 4 تا دختر بیچاره
کتک کاری کارگاه بازی زیاد دارن
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:13 ب.ظ
مهسا جون من میشه ته هی جونگیو بگیره؟؟/
هی حرفای +18 براش بزنه این سرخ و سفید بشه
* maHsa * پاسخ داد:
هههههههههههههههههههههه
یعنی پگاه من به تو چی بگم وقتی نظرتو خوندم کلی خندیدم
آخه بدبخت تائه هی از دست جانگمین آب میشه میره تو زمین
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:11 ب.ظ
مهی کسی که سال 90 دنیا بیاد 25 سالش نمیشه ها خواهر...
اجازه؟؟؟یه خواهش داشتم
از این به بعد بزرگتر بنویس
* maHsa * پاسخ داد:
خب عزیزم الان سال 2015 توی داستان
به روی چشم خواهر
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:07 ب.ظ
اون قسمتیش بود که پسرا صدای اسب درآوردنننن
خییییییلییییییییییی خندیدم
ما هم بین رفقا اداهامون این شکلیه:دی
* maHsa * پاسخ داد:
من که خودم موقع نوشتن اول کلی میخندیدم بعد تایپ میکردم
مام همین جوریم
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:06 ب.ظ
این قسمت همونطور که ازش انتظار میرفت خیلیییییییییی جلب بود
حال کردیم باهاش
بهله
* maHsa * پاسخ داد:
اما من با قسمت بعدی بیشتر حال کردم
پگاه دوشنبه 17 تیر 1392 11:06 ب.ظ
سیلو مهساییییییییییی
من بازگشتممممممممممم
حوفیییییی؟؟؟؟؟؟
خوبه حداقل مدال برنز گرفتم این دفعه
* maHsa * پاسخ داد:
سلام پگاهیییییییییییی
من خوبم تو خوبی
بهلللللللللله
رقیه دوشنبه 17 تیر 1392 09:40 ب.ظ
مهسا جان منو آبجیم با هم داستانو خوندیم
**خیلی خووووووووووووووب**
بی صبرانه منتظر بقیه ش هستیم ......
* maHsa * پاسخ داد:
دم خودتو آبجیت گرم
مررسی عزیزم
میترا دوشنبه 17 تیر 1392 03:52 ب.ظ
عالییییییییی:-*:-*:-*:-*
اوه اوه هنوز نیومده جنگ و دعوا o_O
موفق باشی مهسا جونم :-*:-*:-*
* maHsa * پاسخ داد:
مرسی
خخخخخ اینکه چیزی نیست قسمت بعد دعوا تازه اوج میگیره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر