تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 17 تیر 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..Part 2



سلیــــــــــــــــــــــــــــــــــام

خوفین خوشگــــــــــــــــلا؟؟؟ :))))))))

چه خفلا؟؟؟

من بسی شادمـــــــــــــ  جاتون خالی عروس پسر خالم بود اینقدر خوش گذشتـــــــ

امروز هم کلاس فیزیک داشتیم..یه دبیر بامزه ای داریما!! اینقدر بامزه حرف می زنه..سر کلاس که میخواد بچه ها رو صدا بزنه می گه دختر خانــــــــــوم

خب دیجه...من اومدم با قسمت بعدی...خیلیـــــــــ خوش حال شدم از کامنتاتون!!! واقا ممنونـــــــ خیلی باحالین!! 

خیلی خوش حال شدم که از داستان استقبال شد..

امیدوارم بتونم تا آخر همینجوری داستانو بنویسم که این استقبال هم ادامه داشه باشه :)

عاجقتونـــــــــــــم

پ.ن: وااای الان رفتم پستمای قبلی رو نگاه کردم...الانه که اشکم در بیاد...عجب روزایی بود...نادیا..سوازان...نارنگی لهیده...رومئو و ژولی...سفینــــه...روژین یادته؟؟؟

 

 

پسر با عجله در اتاقش رو قفل کرد..پرید توی بالکن و اطراف رو به دقت نگاه کرد..

-        هیلنا؟؟

با اضطراب دوباره اطراف رو گشت

-        هیلنا؟ کجایی؟

چند دقیقه ای منتظر موند..

-        هه..خب معلوم بود که نمیاد...توهم زدی باز پسر..سر کاری بود..

-        نه نبود!

پسر یک دفعه به عقب چرخید: اومدی؟ فکر می کردم نمیای!

-        من سر حرفام وایمیسم

-        ممنون

-        بهتره بشینی...چیزی که میخوام برات بگم کوتاه نیست...به علاوه عجله کن..وقتت کمه

پسر سریع از توی اتاقش زیر اندازی اوردو کف بالکن انداخت و چهار زانو نشست و منتظر به هیلنا نگاه کرد

هیلنا خندید: من گفتم عجله کن ولی نه اینقدر! معلومه خیلی دوسش داری

پسر لبخندی زد و هیلنا آهی کشید و کنار پسر نشست..لباسش خود به خود دورش به حالت قشنگی جمع شد...پسر با چشمای گرد شده نگاهش کرد

هیلنا  دوباره خندید: اگه این چیزا اذیتت می کنه..

-        نه نه..مهم نیس!

-        باشه...خب...برگردیم سر دلیل اصلی که منو به اینجا کشونده...دلیل من هم تویی...هم لایلا..

پسر ابروهاشو بالا انداخت

هیلنا: از دوره های خیلی قبل...همون موقعی که قدرت اعطای زندگی و گرفتن اون به من اعطا شد، هادس خدای دنیای زیرین، به شدت با این قضیه مخالفت کرد..گرفتن زندگی و مرگ، از وظایف اونه...منم زیاد توی کارش دخالت نمی کنم و فقط گاهی اوقات که اون تعادل رو بر هم می زنه، من درستش می کنم..اما سر همین قضیه اون به شدت با پدر من مشکل داره..میدونی...ادمایی توی این دنیا هستن که وجودشون خیلی پاکه..خیلی زیاد..و حقشونه که همیشه جاودانه باشن...اون شب، من برای گرفتن جون تو اومده بودم..اما هادس طبق معمول دخالت کرد..و البته آفرودیت هم کمکش کرد..اون معشوقه ی قبلی پدرمه و معلومه که با من مشکل داره و از لج من به هادس کمک می کنه...و لایلا به جای تو مرد..لایلا یکی از همین آدمای خوبیه که گفتم...لیاقتش این نبود که زیر خروار ها خاک مدفون شه و از یادها بره..برای همین از پدرم یه خواهشی کردم..

سرشو به سمت آسمون چرخوند و به ستاره ها خیره شد...طرح دختری رو که هر شب پسر می کشید، با انگشتش توی هوا رسم کرد و گفت: اون اونجاس..توی قلمرو پدریم..بین ستاره ها..

پسر با حیرت به انگشت هینا خیره شد...و بعد به ستاره ها نگاه کرد..نگاهش بین ستاره ها و هیلنا جا به جا می شد..

هیلنا نگاهش رو به پسر دوخت: اگه می خوای لایلا رو ببینی، باید بیای به قلمرو پدرم..بابای من مشکلی با این قضیه نداره..اگه تو رو دوست خودم معرفی کنم..اما مطمئن باش کسای دیگه ای هستن که باهات مخالفت می کنن...ورود آدما به قلمرو های دیگه ممنوعه..مطمئنا سر راهت قرار می گیرن..حتی ممکنه سعی کنن نابودت کنن...میتونی با این چیزا کنار بیای؟

پسر سرش رو چرخوند...چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشید..: من لایلا رو دوست دارم...

سرش رو چرخوند..نگاهش محکم بود: به خاطرش هر کاری میکنم...حتی اگه برای پیدا کردنش بمیرم..برام مهم نیس...حد اقل اینجوری می دونم که تلاشمو کردم

-        باشه...من کمکت می کنم بری..اما نمی تونم همیشه کنارت باشم..وظایفی دارم که باید انجام بدم و این منو از این کار منع می کنه.

پسر سرشو تکون داد..

-        راستی...من اسمتو نمی دونم؟

-        یونگ سنگ

-        اسم قشنگیه...خیلی خب یونگ سنگ..من باید با پدرم صحبت کنم که اگه تو رو دید نزنه اون بالا نابودت کنه..یه شب دیگه هم باید صبرکنی

یونگ سنگ سرشو تکون داد...هیلنا لبخندی بهش زد و مثل شب قبل، برق بنفشی توی آسمون زد و ناپدید شد..

یونگ سنگ به جای خالی هیلنا برای چند لحظه خیره شد...همه چیز براش مثل یه خواب بود...به یاد احساسی که موقع شنیدن خبر مرگ لایلا بهش دست داده بود، افتاد...اون روز چند بار سعی کرده بود خود کشی کنه..فکر می کرد اینجوری می تونه بره کنار لایلا...

نفس عمیقی کشید..دوتا سیلی روی گونه ی خودش زد تا مطمئن بشه که بیداره..باورش نمی شد که این اتفاقات داره توی بیداری میفته...به وجود خدایان اعتقاد داشت..همه ی مردمش داشتن..یونگ سنگ توی دهکده ای به اسم آوینا زندگی می کرد..دهکده ی کوچیکی بود و همه ی مردمش هم دیگه رو می شناختن..کوچه های باریک پر از برکه ها و جوی های آب توی دهکده زیاد بود..دهکده ی فوق العاده زیبایی بود و مردم دهکده هم مدام خدایان رو برای این نعمت ها تشکر می کردند...باغ های پر از انگور...آب صاف و تمیز..آسمون همیشه آبی و آهن آلات فراوان و هر چیز دیگه ای توی دهکده فراهم بود...اما باز هم یونگ سنگ فکر نمی کرد یه روزی خدایان بخوان کمکش کنن..

از جا بلند شد و زیر اندازه رو که روش نشسته بودو برداشت و چند بار تکوند..گرد و خاک کمی به هوا بلند شد.. برگشت و داخل اتاقش رفت..زیر انداز رو تا کرد و دستش رو به طرف در کمد برد تا اونو سر جاش بذاره..هنوز دستش به کمد نرسیده بود که رعد و برق شدیدی آسمون رو روشن کرد..زیر انداز از دست یونگ سنگ افتاد...نور رعد و برق اتاقشو کامل روشن کرده بود.

دوباره دوید توی بالکن..ابر های بزرگ و سیاهی جمع شده بودند و جلوی ستاره ها رو گرفته بودند..برای چند لحظه دوباره محوطه ساکت شد و بعد آب توی جوی جلوی خونشون به شدت بالا زد و دیوار خونه رو خیس کرد..یونگ سنگ احساس می کرد سایه ی درختا روی دیوار حرکت می کنند..

با وحشت به نرده های بالکن چنگ انداخت و به آسمون خیره شد..تا چند ثانیه آب توی جوی جلوی خونه به شدت قل قل می کرد و حس یونگ سنگ هم برای حرکت سایه ها ادامه داشت..اما ابرهای سیاه توی آسمون به آرومی کنار رفتند..آسمون دوباره صاف شد و یونگ سنگ تونست ستاره ها رو ببینه..برق بنفش آشنایی زد و هیلنا کنار یونگ سنگ ظاهر شد...زخم ظریفی روی گونه ی چپش بود و موهاش به شدت آشفته شده بود...نگاهی به حرکت سایه ها و قل قل اب که هر لحظه بیشتر می شد انداخت و با اخم به یونگ سنگ نگاه کرد

هیلنا: برنامه عوض شد..بیا..باید الان بریم

یونگ سنگ: چرا؟؟ این چیزا برای چیه؟؟

-        حرف نزن..فقط یا...بعد برات می گم

یونگ سنگ نگاهی به اتاقش انداخت و بعد دست دراز شده ی هیلنا رو گرفت..دنیای اطرافش به سرعت محو می شد و جای خودش رو به رنگ های درهم و برهم میداد...رنگ ها دورش می چرخیدند و صدای موسیقی هم توی سرش می پیچید..صدای آب..رعد و برق...موسیقی الهه ها و صد ها صدای دیگه..

بالاخره صداها شروع به محو شدن کردند..رنگ ها آروم آروم سر جاشون قرار گرفتند و هیلنا ایستاد..

یونگ سنگ با سر گیجه چندبار پلکاشو بهم زد..

هیلنا یه لحظه نگاهش کرد و بعد گفت: بدو..فقط بدو!

و دست یونگ سنگ رو کشید. یونگ سنگ به دنبال هیلنا کشیده می شد..سرگیجه اش که آروم شد سعی کرد تند تر بدوه تا اویزون هیلنا نباشه..و اون وقت تازه متجه اطرافش شد...اطرافش هیچی نبود..تاریکی محض..شاید هم خلا...نگاهی به زیر پاش انداخت..مطمئن نبود روی چی داره راه می ره! شبیه یه حجم وسیع از ابرهای دودی رنگ بود که توی هم می چرخیدند..یونگ سنگ احساس می کرد هر لحظه ممکنه از بین اون ها به پایین بیفته اما این طور نبود..

بعد از چند دقیقه دویدن، دروازه ای جلوشون نمایان شد..هیلنا با دیدن دروازه سرعتش رو کم کرد..دروازه شبیه یه مثلث غول پیکر بود که از یکی از راس هاش توی زمین فرو رفته بود..در واقع توی ابر یا هر چیز دیگه ای که زیر پاشون بود! دروازه از تعداد زیادی ستاره کنار هم تشکیل شده بود و به شدت می درخشید...اما درخشش به گونه ای دلنشین بود که چشم یونگ سنگ رو اصلا نمی زد.

هیلنا جلوی دروازه به شدت توقف کرد..

هیلنا: صبر کن!

یونگ سنگ نفس نفس زنان خم شد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت

یونگ سنگ: چی شده؟ میگه سرزمین ستاره ها همین جا نیست؟

هیلنا با نگرانی نگاهی به پشت سرشون انداخت و گفت: چرا..اما اگه میخوای بیای داخل و طوریت نشه، باید این نشانو داشته باشی

دستش رو به دیواره ی دروازه گذاشت و اینطور به نظر اومد که گوشه ی دروازه مثل چسب به طرف دستش کشیده شد..یکی از ستاره های دروازه کنده شد و توی دست هیلنا معلق موند...هیلنا نگاهی به یونگ سنگ کرد که با چشمای گرد شده نگاهش می کرد...جلوی خنده اشو گرفت و دستشو جلو برد و روی بازوی یونگ سنگ گذاشت..ستاره از دستش جدا شد و هیلنا دستشو عقب کشید...ستاره چندبار دور بازوی یونگ سنگ چرخید انگار که بخواد یونگ سنگ رو از بازوش شناسایی کنه و بعد مقابل بازوش جایی که چند ثانیه قبل دست هیلنا قرار داشت، متوقف شد و به آرومی توی بازوی یونگ سنگ فرو رفت..بازوی یونگ سنگ چند لحظه درخشید و بعد درخشش قطع شد و به جاش یه ستاره ی دنباله دار کوچیک طلایی رنگ مثل خالکوبی روی بازوش خود نمایی می کرد..

همه ی این ها در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد..یونگ سنگ با تعجب به هیلنا نگاه کرد: این...این خیلی خفنه!!

هیلنا: آره میدونم...خفن تر از اینشم میبینی...حالا بیا تا دیر نشه بریم داخل..حاضری؟

یونگ سنگ نگاهی  به ستاره ی روی بازوش انداخت و گفت: فکر می کنم!

هیلنا لبخند با مزه ای به یونگ سنگ زد و دستش رو دوباره گرفت..این بار یونگ سنگ خودش دنبال هیلما رفت و همراهش از دروازه گذشت..



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
آرزو شنبه 29 تیر 1392 11:09 ب.ظ
اااااا. خفن چیهههههه??? باباتو این حرفاااااااا????!!!!!
mahboob چهارشنبه 19 تیر 1392 09:17 ب.ظ
منم دقیقا مثل ثمین رفته بودم تو حس که یهو اسمه یونگی اومد همه حسم پرید نمیدونم چرا فکر کردم پسره هیونهجالبه واسه خودم ولی از این پس یونگی رو تو آسمون تصور میکنم بینه ستاره ها ولی چرا حس میکنم به هیون بیشتر میاد
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
ااا جدی؟ به نظر خودم بیشتر به یونگ میخورد...نمیدونم امیدوارم انتخابم درست بوده باشه!
:))
سارا3 سه شنبه 18 تیر 1392 09:13 ب.ظ
نادیای مای مموریز
الماس شرق سه شنبه 18 تیر 1392 11:59 ق.ظ
پری جوووووووووووونم سیلااااااااااااااااااااااااااام^^**
خیلیییییییییییییییییییی قشنگ مینویسی***
قلمتو، داستان جالب و قشنگتو دوس داررررررررم^^
.
منتظر بقیش هستم)))))))))))

میسیییییییییییییی جیگررررررررررررررررم****
بوووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللل
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام :)))))))
وایییی مخسیــــــــــــــــ‌:))
ممنون :))
دستت تنکس...مرسی که خوندی :*
فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااایت
بلخاااات
رویا سه شنبه 18 تیر 1392 12:43 ق.ظ
از داستانت خیلییی خوشم میاد پری کوشولو
قلمت جاری گلم...
منتظر ادامه ش هستم زیاااد...
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
مرسی عزیزم...امیدوارم همیشه همینطوری بمونه :)
ممنون
مخسی که خودی :*
samin دوشنبه 17 تیر 1392 07:41 ب.ظ
دستت طلا پری. فوق قشنگ بود
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
قلفونتـــــــــــ
بلخــــــــــــــــــــــــــــــات :)))))))
samin دوشنبه 17 تیر 1392 07:41 ب.ظ
آقا من قشنگــــــ رفته بودم تو حس بعد یهو فهمیدم پسره یونگ سنگ هست از حس اومدم بیرون. یعنی هر کاری کردم اون قیافه ای که واسه طرف تو فکرم بودو با یونگ سنگ عوض کنم نشد!خوب که بهم گفتی از دابل اس هستاااااا. پسره تو ذهنه من خیلی خارجکی بود.
حالا از قسمت بعدی خودمو آماده می کنم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
:دی باور کن واسه خودمم همینطوره..اصن چیزی که تو ذهنمه به یونگ نمیخوره اما بازم بین دبل بیشتر به این میاد :دی
samin دوشنبه 17 تیر 1392 07:35 ب.ظ
سلامـــــــــــــــ پری چیطوری؟
ببخشید دیر اومدم.
واو! پری عالی بود. خیلــــــی خیلــــــــی قشنگ تر از قبلا می نویسی!اصلا حرف نداشت!
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیـــــــــــــــــــــــــــــــام :)) خوفم خوفی؟؟؟‌:دی
خواهش جیگر اشکالی نداره
:))))))))) مخسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!!
Roʓнïñ دوشنبه 17 تیر 1392 06:42 ب.ظ
سارا کدوم نادیا رو میگی؟ نادیا اف جی یا نادیای مای مموریز؟
رنت دوشنبه 17 تیر 1392 03:31 ب.ظ
واو عجب اتفاقاتی
عالی بود پس این گل پسر یونگ سنگ بود
منتظر ادامه اش هستم وا ویلا رفت سرزمین خدایان
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
:دی
مخسی...بلیــ دیگه :دی
مخسولیوس...ممنون که خوندی :*
mahsa دوشنبه 17 تیر 1392 02:12 ب.ظ
سلام
خیلی قشنگ بود من همش فکر میکردم هیونه
ولی خیلی قشنگ بود
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
سلیام..مرسی عزیزم...اااا جدا؟؟؟ :دی
بازم مرسی..ممنون ک خوندی
SARA دوشنبه 17 تیر 1392 01:48 ب.ظ
جیییییییییییییییغ...
مرسی خیلی خوب بود...اصلا توقع نداشتم یونگی باشه..
.
.
جیییییییییییییییییییییییغغ..
پری انقدر دلم واسه نادیا و مهسا تنگ شده که حد ندارهههههههههه....
وااااااای یاد نادیا می افتم گریم میگیره...عاشق داستاناش بودم..
کسی ازش خبری نداره؟؟؟؟؟
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
:دی :دی
دلم نیومد کس دیگه ای رو جاش بذارم
واایی اره عالی بود داستاناش..اصن حس فوق العاده ای توشون بود
پنلش حذفیده...فکر کنم درگیر درس و ایناس نمیاد دیگه :(
Rozhin دوشنبه 17 تیر 1392 01:16 ب.ظ
وااای پری نگووو
چه روزایی بود:-D...جر و بحث های من و لهیده رو یادته تو پست ثابت؟؟؟...سفینه ی منم از اون بحثا بوجود اومد=))))))
واقعا هنوزم برام مشخص نشده که چیشد همه چی یه دفعه عوض شد!!!
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
هـــــــــــــــــوم...وایییی ارههههههههههههههههههههه...اره یادمه :)))))) اصن نارنگی که رفت سفینه رو هم با خودش برد!
منم...اصن یه دفعه ای همه چی از هم پاشید..
Rahil دوشنبه 17 تیر 1392 12:22 ب.ظ
این قسمتم مثل قسمته قبلی عالی بود
ممنونم گلم
Par!koOcHuloO پاسخ داد:
ایول...مرسی عزیزم..ممنون که خوندی :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر