تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the rain must fall///part51

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 22 تیر 1392

the rain must fall///part51



سلام !

بی هیچ حرفی بفرمایید ادامه

نظر فراموش نشه لطفا .

 

The rain must fall///part 51

چشم هایش را آرام باز کرد . همه چیز را به خاطر آورد . اولین بوسه ی لب ساحل را ، زمانی که هیون او را روی دست هایش بلند کرد و روی تخت گذاشت ... سرش را بلند کرد . به چهره ی غرق در خواب هیون جونگ خیره شد . لبخندی زد ... چرخی زد و با دیدن پانچوی حریرش گ ُر گرفت ! لبش را گزید و در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود سرش را بی اختیار در سینه ی هیون پنهان کرد. صدای پر از آرامشش را شنید :" انقدر وول نخور شیطون ! اشتهام باز میشه ها !"

بی اختیار سکسکه اش گرفت . بلند شد و نشست اما با دیدن ظاهر خودش سکسکه اش شدید تر شد . ملافه را دور خودش پیچاند . با شنیدن صدای قهقهه ی هیون با عصبانیت به او خیره شد ! هیون دست هایش را کشید و او را در آغوشش جا داد . در حالی که موهایش را نوازش میکرد بوسه ای کوتاه به روی لب های او زد و گفت :" خانوم کیم حالش چطوره ؟!"

سویانگ لبخندی زد . سر جایش غلت زد و به پشت خوابید . در حالی که به سقف خیره بود گفت :" حس میکنم برگشتم به 14 سالگی ! تموم اتفاق ها محو شدن ! انگار هیچ وقت نبودن ! و من مثل یه دختر عادی بزرگ شدم ! حسی که امروز دارم رو به خواب هم نمیدیدم هیون جونگ ..."

هیون به پهلو خوابید . دستش را زیر سرش گذاشت و به او خیره شد . با شیطنت پرسید :" چه حسی؟!"

سویانگ انگار لحن شوخ او را متوجه نشد . با حالتی جدی گفت :" دیشب ... وقتی با تو بودم ، برای لحظه ای همه چیز رو فراموش کردم و خودم رو سپردم دست تو . برام مهم نبود . من نترسیدم ... تا قبل از اینکه بیام به ساحل کلی به خودم بد و بیراه گفتم . حتی بعدش . یه لحظه خواستم فرار کنم . خواستم بگم دست نگه داری ... ولی نتونستم ... هر کار کردم یکی از حالاتم رو با حالات اون شب شوم مقایسه کنم .... نتونستم ...."

پشتش را به هیون کرد و دستش را زیر سرش گذاشت . در حالی که به پانچوی پاره خیره شده بود زیر لب گفت :" حتی اشتیاق بیش از حدت هم قشنگ بود ... ترسناک نبود ... من عشق رو با تمام وجودم حس کردم .... "

هیون او را به سمت خودش برگرداند . موهایش را پشت گوشش لغزاند . با یک حرکت روی او قرار گرفت و بینی اش را به بینی او چسباند . در چشم هایش خیره شد و گفت :" سویانگ ... دیدی که گذشته ات هیچ خللی در روابط ما ایجاد نکرد ؟! من قبل از این که با تو ازدواج کنم با روانپزشکت صحبت کردم ! میدونستم وقتی این عشق متفاوت رو تجربه کنی ، با همه چیز کنار میای ... مرد ها همشون اونقدر عوضی نیستن ... مثلا خود من ! چه مرد خوبیم ؟! بهترین شوهر دنیام ؟! مگه نه ؟!"

سویانگ خندید . قبل از این که بتواند اعتراضی کند هیون لب هایش را روی لبهای او گذاشت و او را غرق بوسه کرد ... انگار این ساعت ها ، کنار هم بودنشان ، غنیمتی بود . انگار لحظه ای جدایی بی تابشان میکرد ....

.....................................

-:"اوه ! پارک سویانگ خانه دار میشود !"

سویانگ چشم غره ای به هیون که روبدوشامبر حمام به تنش بود و موهایش را خشک میکرد رفت و گفت :" کور خوندی آقای سوپر استار! اینی که جلوت نشسته و داره سفره ی صبحونه رو آماده میکنه امپراتور گمپانی بزرگ گلکسیه !"

هیون شکلکی در آورد . صندلی ای را بیرون کشید و در حالی که پشت آن مینشست گفت :" بیا یه جوری برنامه بریزیم که همیشه ساعت های بیکاریمون رو کنار هم باشیم ! خانم امپراتور ! خودتو غرق کارت نکن ! منم به عنوان شوهرت حق زندگی دارم !"

سویانگ سبد نان را جلوی او گذاشت . در حالی که کمی کره روی نان خودش میمالید گفت :" حرف از کار نزن ! بذار از این ماه عسلمون لذت ببریم ! برای اولین بار داشتم حس میکردم واقعا از ازل بی مسئولیت بودم !"

هیون بلند قهقهه زد . بشکنی زد و با دهان پر گفت :" دقیقا ! دو دقیقه بیکار میشم حوصله ام سر میره ! دقت کردی چقدر خودمونو تو کارمون غرق کرده بودیم ؟!"

سویانگ سری تکان داد . گاز کوچکی به ساندویچش زد و با دست دیگرش لیوانی آب پرتقال برای هیون ریخت . ..

.....................................

دستش را روی پیشانی یونگ سنگ گذاشت . از تب میسوخت . خم شد و پیشانی اش را بوسید . پارچه ای خیس کرد و روی سرش گذاشت . یونگ چشم هایش را با بیحالی باز کرد . چهره ی فردی که بالای سرش بود لحظه به لحظه در نظرش واضح تر شد . با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه می آمد گفت :" اینجا چیکار میکنی کیو جونگ ؟!"

کیو عصبی تلنگری به پاکت سرم که از جالباسی پایه دار اتاقش آویزان بود زد و با لحنی سرزنشبار پرسید :" به نظرت اینجا چیکار میکنم یونگ سنگ هیونگ ؟ حالا که اون ازدواج کرده باید اینطوری زار و مریض بیفتی تو تخت ؟ چرا قبلا که بهت ..."

یونگ نگذاشت حرفش را ادامه دهد . با بی حالی گفت :" چرا قبلا که بهت التماس میکرد قبولش نکردی که الان پشیمون بشی؟ چرا بعد از پیدا کردن دوباره اش زودتر پا پیش نذاشتی ؟ چرا ... چرا .... چرا ...؟ بس کن کیو جونگ تو خودت از این حرف های تکراری خسته نشدی ؟ کمکم کن بشینم !"

کیو جونگ دستش را پشت کمر او برد . بالش ها را صاف کرد و کمک کرد بنشیند و به بالش ها تکیه دهد . گفت :" حالا چیکار میکنی ؟! سه روزه که از ازدواجشون گذشته . تو نمیتونی اونا رو از هم جدا کنی !"

یونگ سنگ پوزخندی زد . همانطور که با نخ کشیده شده ی لحاف روی پایش بازی میکرد گفت :" من لیاقتش رو نداشتم .... من اگه باهاش میرفتم فقط به کشتنش میدادم ... مثل دفعه ی قبل ....! من اراده ی هیون جونگ رو ندارم کیوجونگ ! اون به خاطر سویانگ همه ی کارهای بد گذشته اش رو کنار گذاشت ولی من نمیتونم .... من لیاقتشو ندارم ...."

لبه ی تخت نشست و دست سالم یونگ را در دستش گرفت . پرسید :" خب ؟ حالا تصمیمت چیه ؟"

یونگ سری به نشانه ی "نمیدانم" تکان داد و سرش را پایین انداخت . ناگهان سرش را بلند کرد و پرسید :" به نظرت ... اون منو به عنوان برادرش قبول میکنه ؟!"

کیو جونگ شانه ی او را فشرد و وادارش کرد تا در چشم هایش خیره شود . با تحکم گفت :" سویانگ همه ی ما رو برادراش میبینه . نگران نباش. اون تو رو بخشیده . اتفاقی نمیافته .... تو میتونی برای همیشه در کنار اون باشی ... به عنوان یه حامی و برادر ..."

..................................................

بوآ وسایلش را جمع کرد ه بود . نگاهی عمیق به سرتا پای خانه ای که چند ماه اخیر را با سویانگ در آن گذرانده بود انداخت و بعد بیرون رفت و در را بست . آتش گرفتن خانه اش بهانه بود . آنقدر ملک و املاک داشت که میتوانست ر آنها بماند . اما نمیدانست چرا خودش هم دوست داشت هم صحبت این دختر تنها باشد . حسش از روی ترحم نبود بلکه واقعا او را دوست داشت .

در راه به کی بام برخورد کرد . کی بام پرسید :" دارین میرین سونبه ؟!"

سری تکان داد و گفت :" اینجا چیکار میکنی ؟! "

کی بام شانه ای بالا انداخت و گفت :" اومدم وسایل سویانگو ببرم خونه ی هیون جونگ سونبه ! "

بوآ سری تکان داد . از کی بام خداحافظی کرد و از در  خارج شد .



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
۱۴۲۰ چهارشنبه 16 مرداد 1392 04:26 ق.ظ
اخیشششششششش‏!‏‏ ‏خیالم‏ ‏راحت‏ ‏شد:‏)‏‏ ‏میترسیدم‏ ‏چیزه‏ ‏دیگه‏ ‏ای‏ ‏هم‏ ‏راجع‏ ‏ب‏ ‏....نوشته‏ ‏باشی.‏ ‏ممنون‏ ‏گلی‏ ‏اروم‏ ‏شدم:‏‏)‏‏
Mitra پاسخ داد:
منو دست کم گرفتی ؟!
قربونت *
razieh جمعه 4 مرداد 1392 09:40 ب.ظ
Dastanet alii bood azizam
Montazere bageyeash hastam va kheili khoshhalam ke ba Hyun joong ezdevaj kardan
Mitra پاسخ داد:
میسی :-*
Elly سه شنبه 25 تیر 1392 10:38 ق.ظ
Mitra پاسخ داد:
فدات*
الهم سه شنبه 25 تیر 1392 12:46 ق.ظ
سسسسسسلام میترایی من الهامم (بگو الی )
تازه خوندم رمانتو
باحاله (اگه انقدر یونگی بدبخت منو نچزونی /دلت میاد؟؟؟؟خداییش بچه به این نازی کجا پیدا میشه ؟؟؟)
اووووووووووف تو قسمت قبل قلبم تو دهنم بود وقتی گفتی حریر رو جر داد .گفتم الانه حال سوری بدشه.هیون افسرده شه .


ولی در کل باحاله .......
یه خواهش داشتم ...من یه چند وقتی از وبلاگهای بچه ها دور بودم (وبلاگهایی که خبر و عکسو موزیک ویدئو........ از دابل اس میزارن )یه سریاشون فیلتر شدن اگه ادرسی دارید میشه واسم میل کنید؟؟؟؟؟

e_asgari@roketmail.com
Mitra پاسخ داد:
مرسی عزیزم ک خوووووندییییی******
یونگ سنگ پسر خوبیه ! واسه خوب شدنش یخورده زجر کشید ! حالا میخوام یخورده دنیا ب کامش باشه ! ها ؟! نترس ! ب یونگ هم میرسیم !
هه ! آره اون قسمت !
پدرم دراومد تا نوشتمش ! راستش قرار نبکد سویانگ انقدر زود وا بده . ولی دیدم اگه کشش بیارم خواننده ها رو خسته میکنه .
میشه همینجا برات آدرس رو بنویسم ؟!
http://ss501-irfans.mihanblog.com/
ss501.persianfanclub.mihanblog.com
Rahil یکشنبه 23 تیر 1392 04:32 ب.ظ
خیلی قشنگ بود ولی یه خورده دلم به حال
داداش یونگیم سوخت
Mitra پاسخ داد:
عزیزممممم***
دلسوزیتو همه رو خرج نکن عزیزم ***
تا آخر داستان لازمت میشه ...B-)
بارون بهاری یکشنبه 23 تیر 1392 12:24 ب.ظ
ممنونم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
مرسی خوندی گلم *
رنت یکشنبه 23 تیر 1392 12:00 ق.ظ
واو مرسی عالی بود
چقدر خوب شد حالش خوب شد
منتظر ادامه اش هستم
Mitra پاسخ داد:
مرسیییی ***
آره خوب شد ... پدرم من در اومد تا سویانگ آدم شد ! دو نقطه دی
چشم حتما *
sajede شنبه 22 تیر 1392 10:40 ب.ظ
خیلی خوشم اومد! بازم بنویس
Mitra پاسخ داد:
قربووووووونت *
چشم !
انقدر مینویسم ک خسته شی بگی ننویس !!!
فاطیما جون شنبه 22 تیر 1392 10:36 ب.ظ
عالی بود کاش همه مثله هیون عاشقه صبور و ب درکه فوق‌العاده ای بودن
Mitra پاسخ داد:
مرسیییییی....
بهله بهله ! مبارک خانوماش ! D:
Maryam***** شنبه 22 تیر 1392 08:33 ب.ظ

هیوووووووووووون

چه بچه حرفه ایه

چقدر جیجرهههههه

میگم حاله دونگهه چطوره؟؟
باید راجع بش تحقیق کنم

ستاد میترا آزاری
Mitra پاسخ داد:
خخخخخ !
ببین هیون همسر سابق منه !
الان دنیا و دونگهه عشقم *****
حتما ! برو تحقیق کن ! لی دونگهه سوپرجونیور !
عمرا !
مرجان شنبه 22 تیر 1392 08:24 ب.ظ
سلام وای تورو خدا یونگ سنگ منو اذیت نکنی گناه داره اشناش کن بایه دختره دیگه
Mitra پاسخ داد:
نترس ! شاهنومه آخر ش خوشه !
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 07:43 ب.ظ
راستی میترا پوسترت بزرگه فقط هیون پیداس اگه میتونی درستش کن
Mitra پاسخ داد:
فردا درستش میکنم حتما . شرمنده الان نمیتونم .
selia شنبه 22 تیر 1392 07:08 ب.ظ
Mitra پاسخ داد:
فدات :-*
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 07:06 ب.ظ
آخ دلم واسه داداش یونگم کباب شد
میترا یه ذره به فکر داداشم باش به جای اینکه هی منو حرص بدی و برای هیونگ دنبال دختر بگردی برای این داداش یونگ داداش کیو یه فکری بکن
Mitra پاسخ داد:
واسه کیو فکری ندارم ولی برنامه ی کاملی واسه چزوندن یونگ سنگ دارم !
آها پس مهسا خودمونییییB-)
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 07:04 ب.ظ
ایول خیلی باحال بود
الههههی من فدای داداش هیونم بشم که اینقد شوهر بامزه و با احساسی
یعنی بهترین شوهر دنیاست داداشم
Mitra پاسخ داد:
خخخخخخخخ B-)
بهله بهله !
شما کدوم مهسایی خانوم ؟!؟!
تا اونجا ک یادم میاد مهسا هیونگی بود نه هیونی!!
*maHsa* شنبه 22 تیر 1392 07:03 ب.ظ
111111111111111111
Mitra پاسخ داد:
مبارکات !:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر