تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the rain must fall///part50

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 18 تیر 1392

the rain must fall///part50



سلام بچه ها !

این پارته یه کمی ...

بهر حال !

از قسمت قبلی ، معلوم هست که این قسمت چه اتفاقایی ممکنه بیفته !

نظر فراموش نشه !



 

The rain must fall///part 50

با احتیاط از میان گلبرگ ها مسیرش را باز کرد و طوری که گلبرگ های روی تخت را له نکند ، لبه ی آن نشست . با دو دستش صورتش را پوشاند .

باید چه میکرد ؟ این موضوع بزرگ ترین کابوس زندگیش بود . از این که اینقدر زود ، بدون بیشتر فکر کردن پیشنهاد ازدواج هیون را پذیرفته بود ؛ پشیمان بود . آهی کشید . به هر حال هیون جونگ هم یک مرد بود . او هم غریزه داشت . تا کی میتوانست به پای او صبر کند ؟ شب اول ازدواج برای هر زوجی رویایی و دوست داشتنی بود . ولی سویانگ این شب رویایی را برای هیون جونگ خراب کرده بود .

دست هایش را میان موهایش کشید و چشم هایش را بست . مسلما آغوش پر از محبت هیون جونگ و نوازشهایش ، نمیتوانست با حرکات آن سه مرد مست و زمخت و کثیف در آن شب کذایی حتی قابل مقایسه باشد . ولی باز هم میترسید . از فکر اینکه به زودی دردی را تحمل کند ، بدنش میلرزید . با یاد آوری چهره ی مادرش هنگام تجاوز ان سه مرد ، دلش میخواست بمیرد ولی مردی او را از روی شهوت لمس نکند ...

اما هیون عشقش بود ، همسرش بود ، نجوا هایش در گوش او فقط از روی شهوت نبود . عشق و آرامش در صدایش موج میزد ...

مادرش همیشه میگفت وقتی زنی ازدواج میکند ، روح و جسمش را با همسرش شریک میشود ... ازدواج پیوندی متعالی بین زن و مرد است ... نیاز زن و مرد به یک دیگر ... فقط از روی هوسی زود گذر نیست ... یک رابطه بین زن و شوهر ، فقط آمیختگی جسم نیست ، بلکه در اصل این روحهای آنهاست که به هم پیوند میخورند و یکی میشوند ...

نفس عمیقی کشید . سرش را به میله ی تخت تکیه داد . چه باید میکرد ؟ نمیدانست آیا برای این کار آماده است ؟ سرش را به میله کوبید . قطره ی اشکی از چشم هایش پایین افتاد . او همسرش بود ... کیم هیون جونگ همسرش بود ... بین آنها عشق وجود داشت ... این تجاوز نبود ... پس چرا میترسید ؟!

از جا بلند شد . به سمت چمدانش رفت و به دنبال لباسهایی که بوآ آخرین لحظه در چمدانش به زور چپانده بود گشت ...

...................................

زانو هایش را بغل کرده بود و به موج های دریا خیره شده بود . نور مهتاب ، درخشش واقعا زیبایی به آب های تاریک و سیاه ِ روبرویش داده بود . با تمام وجود گوش سپرده بود به آوای لالایی مانند موج ها .... دوست داشت در آن لحظه فکرش را از همه چیز خالی کند ... ولی نمیتوانست ...

 او حالا سویانگ را داشت ! نزدیکش بود ! نمیدانست آیا میتواند در برابر این پیوند مقاومت کند یا نه ؟!! هیچ مرزی بین آن ها وجود نداشت ... سویانگ همسرش بود ... حقش بود .... لبش را گزید و زیر لب گفت :" من باید با این دختر چیکار کنم؟!"

صدایی ظریف از پشت سرش گفت :" چه سوال مسخره ای!"

از جا پرید و به پشت سرش خیره شد . با دیدن صحنه ی مقابل نفسش بند آمد . بی اختیار یک دستش را به سمت سویانگ ، که روی بیکینی مشکی رنگش ، پانچو ی حریر و نازک تیره ای انداخته بود جلو برد و بازویش را فشرد . انگار میخواست مطمئن شود که او واقعیست ! که از فکر و خیال ِ زیاد خُل نشده و الان در توهم نیست !

سویانگ نزدیک تر آمد . دست هیون را گرفت و او را به دنبال خودش کشید . هیون روی تخته سنگی نشست و سویانگ هم کنار او نشست و سرش را به سینه ی او تکیه داد . نفس عمیقی کشید و بوی عطر همیشگی هیون را به بینی کشید . هیون لبخند پررنگی زد و انگشتان کشیده اش را در موهای کوتاه او فرو برد . همانطور که آرام پوست سر او را نوازش میکرد نجوا کنان گفت : " این یه رویاست نه ؟! پارک سویانگ تو این لباس ها ... اینجا تو آغوش من یه رویاست ؟!"

سویانگ سرش را از سینه ی او جدا کرد . اخمی کرد و در حالی که به چشم های هیون خیره شده بود گفت :" آره این یه رویاست ! پارک سویانگ هیچ وقت با این لباس ها تو بغل کیم هیون جونگ نخواهد بود ! اینی که اینجا به تو تکیه داده و کنارته ، با این لباس ها ، با این حالت ، «کیم » سویانگه ! همسرت ..."

هیون لبخند زیبایی زد که دندانهایش را به نمایش گذاشت . او را به خود فشرد و سرش را در موهایش فرو برد و عطر وجودش را با ولع بلعید ...

سویانگ زیر لب گفت :" هیون جونگ ... من خیلی فکر کردم ..."

هیون بدون اینکه حالتش را تغییر دهد پرسید :" درباره ی چی؟!"

سویانگ دستش را روی دست هیون که دور کمرش حلقه شده بود حلقه کرد و گفت :" من همسرت هستم ... این اتفاق ، دیر یا زود باید بین ما بیفته ... هر چی هم که عقبش بندازم باید باهاش مواجه بشم ..."

هیون سرش را بلند کرد و با تعجب به سویانگ خیره شد . پرسید :" یعنی تو ..."

قبل از این که ادامه دهد سویانگ با تکان سر تایید کرد . حتی در زیر نور رنگ پریده ی مهتاب هم سرخی گونه هایش از شرمی دخترانه ، کاملا مشخص بود . هیون عصبی خندید . دستانش از دور بدن سویانگ شل شد و موهایش را با کلافگی بهم ریخت ... با حالتی عصبی گفت :" سویانگ ... من ... اگه شروع کنم ... نمیتونم دست نگه دارم ....! اگه پشیمون بشی.... ممکنه ... نتونم ...نتونم متوقفش کنم .... "

سویانگ جوابی نداد . از جایش بلند شد و چند قدم از او دور شد .هیون نگاهی عصبی به سرتاپای او انداخت و لبش را گزید . همین حالا هم بزور توانسته بود دربرابر جذبه ی این دختر مقاومت کند ! تلالو نور مهتاب که روی اندام موزون و ظریف او افتاده بود و بازتاب نور ماه در ماسه های ریزی که به ساق پایش چسبیده بود ... موهایش که در آن نسیم ِ آرام میرقصیدند ... چشم های وحشی ولی بی نهایت آرامش.... و لب های براقش ... انگار همه و همه هیون جونگ را به سمت خودشان میخواندند !

از جا بلند شد و با چند قدم بلند ولی مردد خودش را به سویانگ رساند . چانه ی ظریفش را در دست گرفت و به عمق چشم هایش خیره شد . میتوانست رگه هایی از استرس و ترس را در آنها بخواند ؛ اما سویانگ چشم هایش را بست . نفس عمیقی کشید و دوباره آنها را باز کرد . دیگر ترسی در چشم هایش نبود ... به جای آن ، آرامشی عجیب توام با اطمینان ، در آنها خانه کرده بود ....

چانه اش را بالا تر کشید و روی صورتش خم شد . آرام و با احتیاط لحظه به لحظه به او نزدیک تر شد و با آرامش لب هایش را روی لب پایین او گذاشت و بوسید . لب هایش را روی لب های او نگه داشت . نگاهش در نگاه او گره خورده بود . اشک در چشم ها ی سویانگ حلقه زده بود . اما چشم هایش را آرام بست . با این کارش قلب هیون فشرده شد ... او هم چشم هایش را بست ودوباره لب های او را در بر گرفت ... دستش را دور کمر سویانگ حلقه کرد و او را بیشتر به خودش فشرد ... با هر پاسخی که سویانگ به بوسه هایش میداد انگار تمام تنش گُ ر میگرفت ...

از کنار لبش را تا روی گودی گردنش بوسید . پیشانی اش را به پیشانی او چسباند و در حالی که آهی داغ میکشید نجوا کنان و بریده بریده گفت :" بیا تمومش کنیم ... اگه جلوتر برم دیگه نمیتونم ..."

سویانگ حرفش را قطع کرد . یقه ی او را گرفت و کشید و خودش هم روی پنجه ی هر دوپایش بلند شد و لب هایش را روی لب های او گذاشت ... هیون چشم هایش را روی هم فشرد . دیگر مهم نبود ... او خودش میخواست ...

با حرکتی ناگهانی دستش را زیر زانوی او انداخت و او را روی هر دو دست بلند کرد .سویانگ از او جدا شد . دست هایش را دور گردن او حلقه کرد و سرش را در سینه ی هیون پنهان کرد . ..

هیون داخل ویلا رفت . در اتاق مشترکشان را با پا هل داد . در به آرامی بازشد و هیون بدون توجه به گلبرگ های زیر پایش سویانگ را به سمت تخت برد . دیگر برایش مهم نبود . او با تمام وجودش ، این زن را که عنوان همسرش را داشت میخواست ... او را روی گل برگ های روی تخت خواباند و خودش هم کنارش دراز کشید .

سویانگ چشم ها یش را روی هم فشار میداد و دست هایش را مشت کرده بود . مدتی به این صحنه خیره ماند . به نظرش این شرم دخترانه اصلا به او نمیآمد . خندید و سرش را روی سینه ی او گذاشت و در حالی که بازویش را نوازش میکرد گفت :" مثل لبو شدی !"

سویانگ حرفی نزد . هیون چراغ کنار شان را خاموش کرد و پرده ی تخت را کاملا کشید . انگار میخواست تنهایی با عشقش را با تمام وجودش حس کند ... رویش خم شدو دوباره او را بوسید . انگار لحظه ای پشیمان شد . چون دست نگه داشت و نفس زنان و ملتمس زیر لب گفت :" سویانگ ... من ..."

فقط توانست ناله ی بیجان او را بشنود :" تمومش کن ..."

دیگر دست خودش نبود ... دستش را در یقه ی پانچوی حریر انداخت ... پارچه ی نازک را با یک حرکت از هم درید ...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
۱۴۲۰ چهارشنبه 16 مرداد 1392 04:05 ق.ظ
امیدوارم‏ ‏چیز‏ ‏بیشتری‏ ‏راجع‏ ‏ب‏ ‏رابطه‏ ‏جن.سی‏ ‏نباشه‏ ‏ادامه‏ ‏داستان.
من‏ ‏میترسم:‏'‏(
Mitra پاسخ داد:
نیست .
من از صحنه هایی ک همه چیزو شرح میدن بدم میاد :-)
Rahil چهارشنبه 19 تیر 1392 04:32 ب.ظ
نظر قبلی برای من بود ولی چرا اسمم نیومد
Mitra پاسخ داد:
نمیدونم والا ! میهنه دیگه !
فدات *
چهارشنبه 19 تیر 1392 04:31 ب.ظ
مرسیییییییییییییییییییییییی گلم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
قربووووووووووووووونت عزیزم *******
Maryam***** چهارشنبه 19 تیر 1392 01:43 ب.ظ
پوسترت به شدت بزرگههههههههههههههه کوچیکش کننننننننننننننن
Mitra پاسخ داد:
هی زندگی ...
ببین پوسترگرامی رو سیستم من بالا ... نمیاد !
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 11:51 ق.ظ
یه سوال لبه تاریکی رو فقط یکشنبه ها میزاری؟
Mitra پاسخ داد:
فعلا آره .
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 10:49 ق.ظ
دیشب خواهرم خیلی از دست عصبانی بود.
میگفت آخه من تا شنبه چجوری صبر کنم بقیه اشو بخونم
Mitra پاسخ داد:
سلام برسون !: دی
والا خودت که میبینی ! ارسال به آینده است خواهر !
زود تر از اونم اصلا برام مقدور نیست بیام . ببخشید :****
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 10:48 ق.ظ
نه بابا داستانت هیچی کم نداشت
منم عاشق داستانتم.فقط یه سوال داستانت تموم شد واسه دانلود میزاریش؟ من میخوام گاهی بخونمش الانم گاهی وقتا میرم قسمتایی که دوست دارمو میخونم.
Mitra پاسخ داد:
حتما میذارمش عزیزمممممممم:*
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی:******
بارون بهاری چهارشنبه 19 تیر 1392 12:33 ق.ظ
ممنونم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
قربوووووون شما ******
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 12:15 ق.ظ
در ضمن شاید به پایان خوب عادت کرده باشم ولی پایان تلخو بیشتر دوست دارم
Mitra پاسخ داد:
خدا رو شکر !
ولی پایان واستان من خوبه .
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 12:13 ق.ظ
راستی به نظر اصلا زیاده روی نکردی آخه کمتر از این میشد سانسور
Mitra پاسخ داد:
خب خدا رو شکر . خوبه پس ؟!
از نظر عشق و عاشقی چیزی کم و زیاد نداشت ؟!
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 12:12 ق.ظ
ولی خوشم میاد عین خودمی حالا داستان منو بخونی میفهمی چرا این حرفو میزنم
Mitra پاسخ داد:
داسنتان تو ک من از الان عاشقش شدم B-)
همسایه شدنشون باحاله !
mahsa چهارشنبه 19 تیر 1392 12:11 ق.ظ
اللان من کاملا متوجه فصل بندیا شدم
و اینجور که بوش میاد حالا حالا این قضیه ادامه دارد خداا به دادمون برسه چه بالاهایی قراره سر داداشام و عشقم در بیاری؟؟؟ هی منو حرص بده
Mitra پاسخ داد:
خخخخخ ! حرص نده خودتو ! داستانه بابا !
خیلی زیاد سعی میکنم بلا سرشون نیارم ! :-)
mahsa سه شنبه 18 تیر 1392 11:01 ب.ظ
میترا مگه دیگه قراره چه اتفاقی بیفته که میگی تا آخر تابستون تموم نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Mitra پاسخ داد:
اگه بگم ک مزه اش میره ک !
عادت کردی دختره پسره بهم برسن داستان تموم شه ؟!
خخخخخ ! خیالت راحت ! از نظر من این تازه اول ماجراست !
اگه بخوام داستانو فصل بندی کنم به 4 فصل تقصیمش میکنم ! اینا شروع فصل سه هستن !
البته نه ! 5 فصل میشه ! تا بیرون اومدن سویانگ از خونه دابل اس فصل 1 . تا رو شدن گذشته سویانگ و ازدواجش با هیون فصل 2 از اینجا تا ..... فصل 3 از اونجا تا ....... فصل 4 و بعدشم فصل 5 !!!!D:
mahsa سه شنبه 18 تیر 1392 11:00 ب.ظ
من نمی تونم تا شنبه صبر کنم این قسمت خیلی باحال بود
Mitra پاسخ داد:
شنبه چیز خاصی نداره ها !
مرسی خوندیش عسلییییییی***
selia سه شنبه 18 تیر 1392 10:49 ب.ظ
هیون
بالاخره به مراد دلش رسید البت هنوز ممکنه طوفان شه مگه نه
Mitra پاسخ داد:
چه طوفانی هم !
مرسی خوندیش عسلم ****
سیلا سه شنبه 18 تیر 1392 10:41 ب.ظ
میسییییییییییی
Mitra پاسخ داد:
فدات *
mahsa سه شنبه 18 تیر 1392 10:35 ب.ظ
امیدوارم ماه عسل به خوبی خوشی تموم شه
وای به حالت میترا اگه بخوای اشک و آه راه بندازی
Mitra پاسخ داد:
فعلا همه چی آرومه ! بذار یه خورده زندگی کنن ! فعلا کاریشون ندارم !
mahsa سه شنبه 18 تیر 1392 10:34 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییغ
میترا وای خیلی باحال بود
من اصلا فکر نمیکردم سویانگ همچین کاری بکنه
Mitra پاسخ داد:
خدایی خوب بود ؟ مثلا زیاده روی نکردم ؟
سویانگو نشناختی هنوز ! بهله !
sajede سه شنبه 18 تیر 1392 10:04 ب.ظ
اشکم دراومد خیلی خوب بود.
Mitra پاسخ داد:
عزییییزمممممممم***
مرسیییییییی*****
رنت سه شنبه 18 تیر 1392 09:19 ب.ظ
واو یعنی همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
هیییییییییییییییییییی
Mitra پاسخ داد:
فک نکنم ! تازه اول بدبختیشونه !!!!!!
قرررررررربوووووووونت...*****
moXie سه شنبه 18 تیر 1392 08:07 ب.ظ
...
Mitra پاسخ داد:
جانم ؟!
بهله بهله !
Elly سه شنبه 18 تیر 1392 07:24 ب.ظ
Hay man baraie avalin bar aval shodam
Mitra پاسخ داد:
آفرییییییییییین *****
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر